تاثیر طلاق و اختلافات زناشویی بر کودکان

تاثیر طلاق و اختلافات زناشویی بر کودکان

تاثیر طلاق و اختلافات زناشویی بر کودکان

یکی از پیامدهای طلاق عاطفی مواجهه زن با مشکلات روحی مختلف است که توسط کلیه زنان مورد مطالعه تجربه شده است. بی انگیزگی، بی حوصلگی و افسردگی از مشکلاتی است که اکثریت قریب به اتفاق زنان با آن مواجه بوده اند.احساس حقارت و خرد شدن شخصیت از دیگر پیامدهای طلاق عاطفی بوده است (باستانی ،1390).
به نظر می رسد برخی پیامدهای طلاق در جامعه ی امروز ما نه بر وضعیت جامعه ی غربی قابل انطباق است و نه بر جامعه ی سنتی. در جامعه ی غربی به دلیل آن که طلاق، به لحاظ فرهنگی، امری پذیرفته شده و عادی است فرزندان و همسران طلاق با فشار روانی کم تری مواجه می شوند. از سوی دیگر به دلیل آن که ازدواج های پی در پی زنان و مردان امری رایج است، احتمال آن که طلاق به تک زیستی زنان منجر شود، کاهش می یابد.
در جامعه ی سنتی نیز وجود پیوندهای خویشاوندی قومی، ضمانتی برای برخی حمایت ها از زنان پس از طلاق فراهم می آورد که در جامعه ی کنونی چنین تضمین هایی فراهم نیست. از سوی دیگر در جوامع اسلامی هم زنان به ازدواج مجدد، پس از طلاق ترغیب می شدند، هم تک زیستی زنان امری ناپسند به حساب می آمد و هم مردان به حمایت از این زنان، چه به شکل ازدواج اول و چه در قالب تعدد زوجات و ازدواج های موقت درازمدت، تشویق می شدند؛ اما در جامعه ی ما واقعیت زندگی زنان مطلقه در زیر انبوهی از شعارهای حمایت از زنان و رویه ها و قوانین مشکل زا نادیده گرفته می شود. (دهقان، 1380)در بررسی پیامدهای طلاق، عوارض ناشی از طلاق بر زن را، در سه دسته فردی- خانوادگی و اجتماعی دسته بندی می کنند (ساروخانی،1376).
2-1-5-1-1- عوارض فردی:
ترس و تنهایی، کاهش رضایت از زندگی و افسردگی پدر بودن در عین مادر بودن، مشکلات اقتصادی اعم از مشکل مسکن، شغل و تأمین مایحتاج زندگی، مشکلات جسمی و روحی، روی آوردن به ارتکاب جرم و بزه چون قتل، اعتیاد، فحشاء، خودکشی، از جمله نتایج فردی طلاق بر زن مطلقه است.
ترس از تنهایی و آینده، احساسی است که زنان مطلقه بیش از مردان آن را حس می کنند. این ترس ناشی از نگرانی اداره زندگی خود و فرزندان است. درگیر شدن با بازار کار و به دوش کشیدن مشکلات تربیتی و اقتصادی کودکان بزرگترین عامل ترس این زنان است. بحران روانی پس از شوک طلاق باعث می شود واکنش های فرد در مقابله با مشکلات غیر ارادی و غیر منطقی شود. لذا اغلب زنان برخی برای مدتی،دچاردرماندگیشدهو نمی دانند چگونه با واقعیت طلاق کنار بیایند و تبعات آن را بپذیرند. احساس گناه و خیانت نسبت به خوشبختی خود و فرزندان نیز از دیگر واکنشهای زنان مطلقه است.
اکثر زنان پس از طلاق دچار ناراحتیهای جسمی و روحی می شوند. سردرد، برونشیت، آسم، افزایش فشار خون بی قراری در خواب، احساس عدم سلامتی اختلال هواس و پناه بردن به الکل، مواد مخدر و سیگار از جمله مشکلاتی است که جسم زن را در معرض خطر قرار می دهد. البته مشکلات روحی به مراتب بیشتر و خطرناکتر از صدمات جسمانی است. زن مطلقه به علت عدم استقلال اجتماعی و مالی، همیشه به شوهر، پدر و یا برادر خود وابسته است. لذا به تنهایی نمی تواند تمامی مشکلاتش را با توجه به روحیه حساسی که پس از طلاق پیدا کرده است، حل کند. تمامی مشکلات باعث می شود زن عصبی شده و زمینه بیماریهای روانی در وی پیدا شود.
نقش مادر نیز از دیگر مشکلات فردی زن است. زن در عین زن بودن باید رفتار و اعمال مردانه داشته باشد تا فرزندش کمبود پدر را احساس نکند. همچنین او باید در اجتماع به جای مردان هم ظاهر شود و به دیگر سخن گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و یک موقعیت اجتماعی-اقتصادی مناسب برای خودش پیدا کند.
زن مطلقه از گزند طعنه ها و نگاه های کنجکاوانه اطرافیان در امان نیست و حتی برخی آنها را به اطاق عقد عروس و داماد نیز راه نمی دهند. این برخوردها با زن، او را از برقراری ارتباط با دیگران منع می کند وزن، به تنهایی و انزوا خو می گیرد و همین گوشه گیری، خود عاملی برای پیدایش بیماریهای روحی می شود. از دیگر مشکلات فردی زنان مطلقه، کاهش فرصت های ازدواج است. در فرهنگ ایرانی زن مطلقه از اعتبار کمتری برای ازدواج برخوردار هستند، لذا این زنان دیگر حق انتخاب آزاد ندارند و مجبورند با توقعات خواستگار جدید خود کنار بیایند و با شرایط آنها تن به ازدواج مجدد دهند.
روی آوردن به جرم و بزهکاری علاوه بر مشکلات فردی، دامنگیر اجتماع نیز می شود. فقدان ارضای جنسی و مشکلات اقتصادی در برخی زنان، موجب ایجاد انحرافات جنسی و فساد اخلاقی می شود. پدیده فحشاء و زنان خیابانی یکی از پیامدهای روز افزون طلاق در کشور است.جدای از این مسئله، بعضی از زنان دچار افسردگی های شدید شده و به خودکشی و یا دگر کشی روی می آورند. فرار از خانه پدری و ولگردی و یا خودسوزی از تبعات این مشکلات روحی است.
2-1-5-1-2- عوارض خانوادگی
طلاق زوجین خواه ناخواه روی فرزندان تاثیر منفی می گذارد. بزهکاری و فرار کودکان از خانه، رفتارهای ضد اجتماعی آنان، مشکلات تربیتی، اختلال در هویت فردی و خانوادگی، افت تحصیلی بهم خوردن تعادل روحی و روانی آنها، مشکل نفقه کودکان، ازدواج مجدد مادر و … از عوامل خانوادگی است که درگیر زن مطلقه می شود.
2-1-5-1-3- عوارض اجتماعی
افزایش جرایم، تزلزل اجتماعی و عدم ثبات جامعه، از بین رفتن واحدهای خانواده در اجتماع، افزایش هزینه کشور برای جلوگیری از جرایم منتج از طلاق، هزینه ساخت دادگاهها، زندان ها، مراکز نگهداری کودکان بزهکار و طرح اقامتگاهی برای زنان مطلقه و .. . از جمله تبعات
ی که در اثر طلاق تأثیر مستقیم و غیر مستقیم خود را روی همۀ افراد جامعه می گذارد آثار سوء طلاق فقط بر زوجین و فرزندان آنها باز نمی گردد بلکه بارها شدن زنی بی سرپرست و فرزندان بدون آینده و بدون نظارت پدر و مادر، دامنه فقر و فساد و فحشا در جامعه افزایش می یابد. با افزایش طلاق، یکپارچگی اجتماعی از بین رفته و روابط اجتماعی بیمار شده و روح پویایی جامعه از بین می رود. طلاق نه تنها اثرات اقتصادی منفی بسیاری بر خانواده دارد، بلکه این اثرات در تک تک سلولهای اجتماع رخنه می کند و حتی خانواده های سالم ناخودآگاه در اجتماع تحت تأثیر عوارض طلاق قرار می گیرند (ساروخانی،1376).
2-1-5-2- تاثیر طلاق و اختلافات زناشویی بر کودکان
از پیامد های طلاق عاطفی ، مواجهه فرزندان با مشکلات روحی و رفتاری مختلف، از جمله اضطراب شدید، انزوا و گوشه گیری، پرخاشگری، افت تحصیلی، دوری روانی از پدر و مادر و فرار از خانه است (باستانی،1390).
وایتمن نشان داد اغلب کودکان طلاق فرایند سوگ را مشابه آنچه در مرگ اتفاق می افتد تجربه می کنند. این فرایند نزدیک به دو سال بعد از طلاق طول می کشد و شامل توالی از انکار، خشم، افسردگی و پذیرش است. این هیجانات در واقع به عنوان عکس العملی طبیعی و بهنجار در مقابل طلاق در نظر گرفته می شود. کوبلر-راس نیز مراحل سوگ را به طور مشابهی برای طلاق به کار برد. اولین مرحله انکار است به این معنی که کودک سعی می کند وقوع طلاق را انکار کند. سپس کودک به مرحله خشم وارد می شود که می تواند به خودش یا والدین مربوط باشد. پس از این مرحله ی بعدی چانه زنی است که شامل سعی کودک در پیشنهاد چیزهایی به والدین، خدا یا هر کس دیگری که می تواند با دستور به توقف طلاق کمک کند می شود. مرحله ی چهارم افسردگی است به دلیل این که کودک تشخیص می دهد که چه بخواهد چه نخواهد طلاق ادامه پیدا می کند. در پایان پذیرش طلاق است.
در حالی که وایتمن به این نکته دست یافت که حدود یک سوم از کودکان طلاق از این چهار مرحله تقریبا در طی دو سال عبور می کنند اما یک سوم دیگر کودکان الگوی مشابهی را دنبال می کنند که زمان بیشتری طول می کشد تا به نقطه ی پذیرش برسند.
احتمالا پسران به زمان بیشتری نیاز دارند تا به پذیرش دست یابند و استرس های خانوادگی بیشتری مثل تغییرات بزرگ از قبیل جابجایی، تغییرات زیاد در درآمد خانواده، ازدواج های دوباره و در بعضی از موارد سوء رفتارهای روانی، جسمانی و جنسی، در زندگی آنها وجود دارد. وایتمن معتقد بود یک سوم دیگر از کودکان طلاق به نظر نمی رسد هرگز از اثرات طلاق بهبودی یابند. این کودکان خشمگین و افسرده باقی می مانند و هرگز به نظر نمی رسد که قادر به پذیرش طلاق باشند. این گروه ممکن است از شکست در مدرسه و مشکلات پیچیده تر در زمان بزرگسالی رنج ببرند.
طبق یافته های فریمن این برای کودکان طلاق غیر معمول نیست که خشم، غمگینی، اضطراب، رهاشدگی، تنهایی، خارج از کنترل بودن یا حتی بیش از اندازه بار مسئولیت را بر دوش داشتن با دیدگاهی از امکان متعهد شدن به بعضی از مسئولیت های والد غایب را تجربه کنند. بعضی از کودکان کشمکش های خود را با رفتارهای آشفته بروز می دهند در صورتی که بقیه منفعل می شوند و عقب نشینی می کنند. عکس العمل رایج دیگر به طلاق سرزنش خود است. کودکان احساس می کنند که آنها واقعا باعث طلاق شده اند. وایتمن به این نتیجه رسید که این عکس العمل در کودکان کوچکتر با سطح تفکر محدودشان در این سن مرتبط است. تفکر انتزاعی آنها با اینجا و اکنون سر و کار دارد و نمی توانند پیامدها یا نیات و احساسات دیگران را در نظر بگیرند. بنابراین طلاق در چنین قالبی که «چه اثری بر من دارد؟» نگریسته می شود. این محدودیت از نوع خود میان بینی تفکر اغلب باعث می شود بسیاری از کودکان فکر کنند که تنها فردی هستند که این تجربه را می گذرانند و احساساتی نظیر خجالت را تجربه کنند.
پژوهش هایی نظیر پژوهش والچاک و برنز نشان داده اند که کودکان 7-6 ساله از درک بسیاری از رویدادها ناتوان هستند و بسیاری از مسائل آنها را دچار سردرگمی می کند. تقریبا کودکان در سنین پایین نمی توانند بفهمند چرا پدر و مادشان مجبورند جدا از هم زندگی کنند و این جدائی دائمی است.
تضاد یکی از دلایل مهمی است که طلاق والدین به بروز مشکلات رفتاری در کودکان منجر می شود. در سال (2000) باتلر و همکاران بیان کردند تضاد فرایند طلاق را برای کودکان مشکل می کند چرا که آنها برای انتخاب میان والدین خود احساس ضرورت می کنند که در واقع می بایست یا از آنها دفاع کنند یا از هر دو کناره گیری کنند. با تضاد بیشتر دلبستگی ها ناامن تر و اضطراب بیشتری رشد خواهد کرد که به تضاد شدید و پرخاشگری در کودکان منجر می شود(بموراس ،2003).
بنابر تحقیقات انجام شده کودکان پس از طلاق به ناراحتی و نگرانی های گوناگون دچار می شوند. رفتارهای متعارف کودکان طلاق در سنین 6-8 عبارت است از: 1-احساس می کنند که والد نقش عمدی و جدی در جا گذاشتن آنها داشته است. 2-احساس تنفر به آنها دست می دهد و ممکن است داستان هایی درباره والد غایب درست کنند. 3-زمانی که در کنار یکی از والدین می مانند برای دیگری دلتنگ می شوند. 4-ممکن است از دردهای معده شکایت کنند. 5-هر ناراحتی و غمی را انکار می کنند و ادعا می کنند که همه چیز خوب است. 6-ممکن است از الگوهای ناسالم مثل دروغ، دزدی، پرخاشگری تقلید کنند. 7-برای طرفداری از یکی از والدین مبارزه می کنند. 8-میل شدید دارند تا دوباره والدین را با هم پیوند دهند(جرالد و بوشا ،19
95).
یکی از بزرگترین اثرات منفی طلاق این است که چون بچّه ها اکثراً بعد از طلاق با مادران خود زندگی می کنند، به دلیل ناآگاهی و بی تجربگی از روشهای بسیار غلطی استفاده می کنند. به این معنی که پدر فرزندشان را مانند یک دیو به آنها معرّفی می کنند، آنها معمولاً به خاطره هایی که با پدر داشته اند رنگ غم می دهند و خویش را بی گناه و معصوم جلوه می دهند غافل از این که هر کودکی نیازمند آن است که پدر و مادر خود، هر دو را با ارزش بداند و در غیر این صورت متوجّه می شود که خودش نیز بی ارزش است. (مهدیخان، 1382).کودکانی که به خاطر ناآرامی در خانه و جدایی با والدین خود دچار بزهکاری می شوند، آنها باید درکانون اصلاح و تربیت کودکان پرورش داده شوند تا راه و رسم صحیح زندگی کردن را بیاموزند. جمعی اعتقاد دارند که اصلاح بزهکاری بسیار دشوار است. زیرا کودک بزهکار سبک و شیوه ای که برای زندگی در پیش گرفته برایش لذّت بخش است چون نیازهایش را ارضا می کند (شمس مستوفی، 1376).
به نظر می رسد کودکان پیش دبستانی بیشتر از سایرین مستعد تاثیرات منفی طلاق هستند. شاید به این نظر که سطح رشد شناختی آنها هنوز در حدی نیست که بفهمند چه اتفاقی افتاده و شاید در علت جدایی والدینشان دچار سوء تعبیر می شوند. معمولاً بسیاری ازاین کودکان درست پس از طلاق دچار کابوس می شوند. بازی هایشان حاکی از افسردگی است. خورد و خوراکشان دچارا ختلال می شود و برخی از آنها دچار شب ادراری اند و ازاین که ممکن است خودشان باعث جدایی شده باشند احساس گناه می کنند.
کودکانی که پدر و مادرشان از هم جدا شده اند در مهد کودک هنگام کنش متقابل با همسالان کمتر بچه های دیگر را بغل می کنند، کمتر لبخند می زنند و بیشتر گریه می کنند و نق می زنند. در این میان کودکان مدرسه رو ممکن است در مقایسه با کودکان پیش دبستانی بهتر بتوانند سازگاری نشان دهند زیرا به مشکلات والدینشان آگاهی بیشتری دارد و معمولاً علت طلاق را بهتر می فهمند و با وجود این کودکان در این گروه سنی معمولاً احساس فراموش شدگی از سوی والدین می کنند و پس از طلاق از آنان خشمگین می شود و در بسیاری از موارد بخصوص در مورد پسران عملکردشان در مدرسه ضعیف می شود و هم در خانه و هم در مدرسه مشکلات رفتاری نشان می دهند (عادل،1386).

 

مدیر

داغ ترین ها

No description. Please update your profile.

~~||~~Comments Are Closed~~||~~