تشخیص هیجانات

تشخیص هیجانات

تشخیص هیجانات

مایر و سالووی(2000)
عاطفی عبارت است از توانایی ادراک عواطف و هیجانات، جهت دستیابی به عواطفی سازنده که به کمک آن ها می توان به ارزیابی افکار و فهم هیجانات و دانش عاطفی و هیجانی خود پرداخت و با استفاده از آن می توان، موجبات پرورش احساسات و رشد هوشی خود را فراهم ساخت.
استیکلر(2006)
هوش عاطفی توانایی افراد برای تشخیص هیجانات و احساسات خود و دیگران و فرایند تنظیم و بروز آن ها در پاسخ به موقعیت های مختلف زندگی است.
مارکی(2007)
هوش عاطفی، توانایی شناخت دقیق احساسات، استفاده از آن ها برای کمک به تفکر و مدیریت احساسات به مظور جداسازی عقل از هیجانات انسان است.
فرش واتر و استیکلر(2008)
هوش عاطفی، یک سری از توانایی های غیر شناختی افراد است که بر روی ظرفیت آن ها برای موفقیت در زندگی تأثیر گذار است. در واقع هوش عاطفی همان هوش واقعی است.
سیاروچی، اسمیت، هیون(2008)
هوش عاطفی یک ویژگی شخصیتی است که شامل توانایی های عاطفی و موقعیت های است که معمولا با ابراز خودسنجی اندازه گیری می شود.
جنسن، رایت، لانس(2008)
هوش عاطفی توانایی درک تشخیص وضعیت های عاطفی و استفاده از آن برای مدیریت خود، افراد یا گروه های دیگر می باشد.
بنسون، بلوگ(2010)
هوش عاطفی یک سری از توانایی هاست که برای موفقیت افراد در جنبه های زندگی شخصی و شغلی، ضروری است.
فیتز پاتریک، رابرتس،پور(2011)
هوش عاطفی، پتانسیلی است که افراد را برای سازگاری بهتر و تجربه کمتر استرس و حفظ بهتر سلامتی توانا می سازد.
گریفین(2011)
هوش عاطفی عبارت است از توانایی ادراک عواطف و هیجانات، که در جنبه های مختلف زندگی افراد تأثیر دارد.
2-2-2-4. پایه های بیولوژیکی عواطف و هوش عاطفی
مرکز عمده عواطف و هیجان ها در قسمت لیمبیک سیستم مغز بوده و این سیستم به نوبه خود در ارتباطی تنگاتنگ با دیگر قسمت های مغز بویژه قشر خاکستری قرار دارد. ساخت های واقع شده در سیستم لیمبیک شامل چندین جنبه از هیجان، از قبیل: تشخیص حالات عاطفی در صورت تمایل به فعالیت و ذخیره خاطرات عاطفی می باشد. سیستم لیمبیک علائم بیرونی و اطلاعات حسی درونی را از دیگر قسمت های درون دریافت می کند. ارتباط سیستم لیمبیک با دیگر قسمت های مغز امکان ارزیابی اولیه معنی عاطفی از اطلاعات و همچنین عبور اطلاعات به دیگر قسمت های مغز برای ایجاد یک پاسخ مناسب بوجود می آورد. سیستم لیمبیک شامل چندین خرده اجزای دیگری می باشد که هر کدام از آن ها قسمتی از امور احساسات را به عهده دارند. تالاموس بعد از دریافت اطلاعات یک حالت رله مانند به اطلاعات می دهد. تالامـوس اطـلاعات حسـی را از محیط پیرامون می گیرد، در حالی که هیپوتالاموس اطلاعات را از بدن می گیرد و فعالیت های جنسی و اشتها را کنترل می کند. عمـلکرد اولیه آمیگدال تفسیر اطلاعات حسی مربوط به بقاء نیازهای عاطفی می باشد. آمیگـدال مشخص می کند که چه چیزی ترسناک، رضایت بخش و غیره می باشد. زمانی که افراد در یک موقعـیت شدید قرار می گیرند، آمیگدال این تجربه را با درجـه قوی تری از هیـجان همـراه می کند و این چرایی این است که چرا افراد خاطرات عاطفی شدیدتری برای تجارب عاطفی خود دارند(گرین برگ، 1997).
آمیگدال امکان ذخیره خاطرات ناهشیار عاطفی را بدون این که وارد هوشیاری شوند به وجود می​آورد (لودوکس،1995). آمیگدال نیز به هیپوکامب در ذخیره خاطرات عاطفی کمک می کند. هیپوکامب خاطره را بدون بار عاطفی آماده می کند، در حالی که آمیگدال به خاطرات بار عاطفی می دهد. در عوض هیپوکامب یک شبکه ارتباطی بین خـاطرات در حـافظه و نواحـی مـختلف مغز ایجاد می کند.
لودوکس دانشمند عصب شناس دانشگاه نیویورک، نخستین کسی بود که نقش کلیدی آمیگدال را در مراکز حسی مغز کشف کرد. دیدگاه مرسوم در علم عصب شناسی این بود که چشم، گوش و دیگر اعضای حسی پیام هایی را به تالاموس و از آنجا به مناطق حسی نئوکورتکس ارسال می کنند و پیام ها در آنجا قرار می گیرند و منجر به درک ما از آن شیء می شود. این پیام ها از لحاظ معنا مورد بررسی قرار می گیرند به طوری که مغز شی را تشخیص می دهد و معنای آن را در می یابد. بر طبق این دیدگاه پـیام های مـزبور از نـئوکورتـکس به قـسمت لیمـبیک مغز فرستاده می شوند و از آنجا واکنش های مناسب به سرا سر مغز و باقی بدن ارسال می گردد. اما لودوکس علاوه بر سلول های عصبی که از مسیر اصلی به کورتکس می رفتند، دسته کوچکتری از سلول های عصبی را کشف کرد که مستقیما از تالاموس به آمیگدال می آمدند. یعنی، آمیگدال پیام ها را مستقیما از حواس دریافت می کند و قبل از آنکه به طور کامل توسط نئوکورتکس ثبت شوند در مقابل آن ها به واکنش می پردازد. هیپوکامب، بیشتر درگیر ثبت و فهم الگوی ادراکی است تا واکنش های احساسی. هیپوکامب در واقع به احساس معنا و مفهوم می دهد.
اگر در جاده ای دو طرفه مشغول رانندگی باشیم و به طور شانسی از یک تصادف شاخ به شاخ جان سالم به در ببریم آن وقت هیپوکامب ویژگی های خاصی مثل اندازه عرض جاده، شخصی که با ما همراه بود، مدل ماشین روبرو و غیره را در خاطر می سپرد. اما آمیگدال هر زمانی که بخواهیم ماشینی را در وضعیت مشابه برانیم موجی از دلشوره و اضطراب را برایمان ارسال می کند. هیپوکامب در تشخیص یک چهره مثل دختر عمویمان، نقش اساسی دارد، ولی این آمیگدال است که احساس تنفر از او را به یاد ما می آورد(گلمن، ترجمه بلوج ،1379).
در بعضی از مواقع نیاز به عکس العمل و واکنش
سریع داریم و اگر منتظر نئوکورتکس بمانیم تا به ارزیابی کامل از موقعیت بپردازد همه چیز از دست می رود. مسیر تالاموس – نئوکورتکس – آمیگدال دو برابر زمان تالاموس – آمیـگدال طـول می کشد(لودوکس، همان منبع، ص 42).

 

مدیر

داغ ترین ها

No description. Please update your profile.

~~||~~Comments Are Closed~~||~~