تفکّر و تعقّل

دانلود پایان نامه

محدودهی آزادی انسان برای این است که این آزادی او را با عبودیت خدای یگانه عجین کند و از اسارت نفس رهایی بخشد. باید آگاه بود و برای نجات از مغالطه آزادی به این نکته توجه کرد که آزادی به معنای بی‏بندوباری و تبه‏کاری نیست که تجاوز به حقوق دیگران از ملزومات آن باشد؛ بلکه اسلام می‏گوید انسان باید بندگی کسی را در سر داشته باشد که به او حیات بخشیده است و این آزادی به همراه بندگی مطابق فطرت و طبع اوست و هر گونه بندگی دیگران در جهت خلاف مسیر فطرت انسانی است. بنابراین وجود فطرت در انسان باعث میشود که وی از آزادی و قدرت اختیار خویش به نحو احسن استفاده کند ولی اگر طبیعت ‏بر زندگى انسان حکومت کند نه فطرت او، هیچ حد و مرزى براى خواسته‏هایش وجود ندارد و به هیچ محدوده‏اى راضى نمى‏شود و آزادى مطلقى مى‏خواهد که هیچ کس در برابرش نباشد و همه چیز از آن او باشد و بس. و چنین وضع نابسامانى، غیر از هرج و مرج تحمل‏ناپذیر نخواهد بود. از این رو هیچ قانونى در جهان وجود ندارد چه قانون شرعى، چه قانون الحادى و چه غیر الحادى مگر آن که براى انسان محدودیت‏هایى قرار داده و آزادى او را مقید نموده و براى تخلف و تعدى او مجازاتى مقرر کرده است. پس این چنین نیست که انسان، آزاد مطلق باشد و هر کارى را که خواست، انجام دادنش صحیح باشد.«أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدى: آیا انسان پندارد که بیهوده رها مى‏شود؟!‏»
نتیجه: به طوری که در مبحث گذشته بیان شد، اختیار و آزادى به معناى بى‏بند و بارى و رهایى مطلق را نه عقل مى‏پذیرد، نه فطرت، نه دین، و نه جوامع انسانى. انسان در عین آزاد بودن، در ابعاد اخلاقى، حقوقى، اقتصادى، سیاسى و نظامى، حد و مرزهایى دارد که باید آنها را رعایت کند و اگر نکند، در همه جاى دنیا براى او تنبیه و مجازاتى وجود دارد و اگر چنین نباشد، هرج و مرج و فساد، همهی جوامع را به نابودى مى‏کشاند. اما از آنجا که انسان موجودی بسیار آسیب پذیر است، به سادگی میتواند هویت انسانی خود را از دست داده و از آزادی و اختیاری که خداوند به وی ارزانی داشته است، سوء استفاده کرده و در مقام حیوانات بلکه پستتر از آنان قرار گیرد: «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ: آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه‏ترند.»
در تحلیل و تبیین قرآن، این هویت زدایی و سوء استفاده، عوامل چندی دارد که میتوان به هواپرستی و پیروی از هوای نفس که به شکل دنیا پرستی و دنیاگرایی به جای حقیقت گرایی و کمال طلبی است، تمایلات بیش از حد طبیعی به شهوات، و ظلم و ستم به خود و دیگری بروز میکند، اشاره کرد که در این صورت به دام طاغوتِ انسانی افتاده و خود به طاغوتی دیگر تبدیل میگردد و در راستای پیروی از شیطان و اغواگری او به کفر دچار شده و به تکذیب آیات خدا و تجاوز از حدود الهی گرفتار شده و به ترک عمل صالح بر پایهی آموزه های وحیانی اقدام کند. نتیجهی این اعمال و اقدامات در همهی این آیات جز سقوط از انسانیت و از دست دادن هویت انسانی چیز دیگری بیان نشده است. در حقیقت این آیات بیانگر آسیب پذیری شدید انسان است؛ و علت اصلی بروز این رفتارها، وجود نعمت آزادی و اختیار در وی است زیرا هیچ موجودی جز انسان و جن از این امکان برخوردار نیستند که خود صاحب اراده و اختیار و آزادی عمل برای انتخاب مسیر خویش باشند و همین ابزار رشد برای برخی بلکه بیشتر انسانها به جای ابزار کمالی به ابزار سقوط و نابودی تبدیل می شود. این قدرت اختیار و آزادی و همچنین تواناییهایی دیگری که خداوند به انسان داده است مانند استعداد تعلم، استعداد دریافت وحی، قبول تکلیف، استعداد کتابت و نگارش تسخیر موجودات، جانشینی خدا در زمین، قدرت عروج، کرامت، خلقت نیکوو شکرگزاریبه او این امکان را بخشیده است تا به سوی کمال اوج گیرد. اما انسان طاغی و مستبد به جای استفادهی مفید و مؤثر از این همه نعمات الهی راه گردنکشی و ناسپاسی را میپیماید و با آزادی خویش آزادی دیگران را سلب کرده و آنان را در غل و زنجیر هوسهای خویش اسیر میکند. به گفتهی شهید مطهری: «آزادی برای کمال است ولی آزادی «کمال وسیله‏ای» است نه «کمال هدفی». هدف انسان این نیست که آزاد باشد، ولی انسان باید آزاد باشد تا به کمالات خودش برسد. با آزادی انسان ممکن است به عالی‏ترین کمالات و مقامات برسد و ممکن است به اسفل السافلین سقوط کند.»
3-3- عدم استفاده از عقل و درایت
خداى سبحان نعمتهاى بىشمارى را بر آدمیان در طول تاریخ حیاتش ارزانى نموده است؛ اما از میان همهی نعمتهایش دو هدیهی بزرگ است که ویژگى خاص دارند و آن دو را حجت و دلیل و راهنماى آدمیان براى رسیدن به کمالاتش قرار داد : یکى از آن دو پیامبر صلى الله علیه و آله است که وقتى خداوند او را مبعوث کرد فرمود: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ: به یقین، خدا بر مؤمنان منت نهاد [که‏] پیامبرى از خودشان در میان آنان برانگیخت، تا آیات خود را بر ایشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد.»؛ دیگرى عقل است که خداوند وقتى به آدمیان آن را ارزانى داشت فرمود: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً: و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم، و آنان را در خشکى و دریا [بر مرکبها] برنشاندیم، و از چیزهاى پاکیزه به ایشان روزى دادیم، و آنها را بر بسیارى از آفریده‏هاى خود برترى آشکار دادیم.» مراد از این فضیلتى که در این آیه به آن اشاره شده، عقل است؛ علامه طباطبایى در تفسیر این آیه مى‏فرماید: «چیزى که بنى آدم را از غیر خودش ممتاز کرد، همان عقل است.»
در اهمیت عقل همین بس است که خداوند به واسطهی آن به انسان شایستگى تعقل در آیاتش را ارزانى نموده است. و انبیاء را که محبوب‏ترین بندگانش نزد او هستند، از میان عاقل‏ترین انسان‏ها برانگیخت و از آنان پیمان گرفت تا در جهت تکامل عقلى امتش بکوشند: حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) فرمودند: «لَا بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا وَ لَا نَبِیّاً حَتَّى یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَ یَکُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ عُقُولِ جَمِیعِ أُمَّتِه:‏ خداوند پیغمبرى را مبعوث نکرد مگر اینکه عقل او را کامل گردانید، بعضى از پیامبران بر بعضى فضیلت دارند، داوود هنگامى که عقل سلیمان را آزمایش کرد او را جانشین خود قرار داد، و او در سیزده سالگى به خلافت داوود رسید و چهل سال سلطنت کرد.»؛ همچنین امیر مؤمنان على(علیه السلام) نیز مى‏فرماید: «خداى سبحان در میان آدمیان رسولانش را مبعوث فرمود تا گنجینه‏هاى دفن شده در عمق جانشان را از زیر ابرهاى اوهام و پرده‏هاى خیال هویدا نماید و اسرار کائنات را با نورهاى معرفت عقل آشکار نموده و به قلهی یقین به صانع موجودات برساند.» بنابراین در تمام شرایع و ادیان الهی به ویژه دین مبین اسلام مسألهی «تعقل و تفکر» از جایگاهی بس رفیع و منیع برخوردار است. قرآن کریم، ایمان را بر پایهی تعقل و تفکر گذاشته است، قرآن همواره می‏خواهد که مردم از «اندیشه» به «ایمان» برسند و در آنچه باید به آن مؤمن و معتقد بود و آن را شناخت، «تعبد» را کافی نمی‏داند.
در قرآن کریم 49 مورد کلمات هم ریشهی عقل به کار رفته است و مکرر خدای تعالی از بندگان خود می‏خواهد تا عقل خود را به کار گرفته و دور از هر گونه تقلید کورکورانه اسلام و ایمان بیاورند، و بیش از 300 مورد در قرآن به مسألهی تفکر، تعقل، تذکر، تدبر، تفقه، … اشاره شده است که تماماً مؤید اهمیت مسألهی «تعقل و تفکر» در دیدگاه اسلام است.
از بررسی مجموعه آیاتی که در قرآن مجید آدمی را به تفکر و تعقل دعوت می‏کند، به سهولت می‏توان نتیجه گرفت که از نگاه قرآن کریم «حیات انسانی حیاتی است فکری» و مهم‏ترین وجه تمایز انسان و دیگر حیوانات این است که انسان، حیوانی است متفکّر و زندگی بشر نیز بدون تفکر و تعقل سامان نمی‏پذیرد. خداوند در قرآن، تفکر را اساس و زیر بنای تکامل قلمداد کرده و ریشهی تمام مفساد اجتماعی و فردی را حاکم نبودن عقل دانسته، خود بهترین دلیل برای اثبات اهمیت «تفکر» و «تعقل» در نزد قرآن کریم است. قرآن کریم به شدت کسانی را که از این موهبت خدادادی استفاده نمی‏کنند مورد نکوهش قرار داده و می‏فرماید: «وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا یَعْقِلُون: و [خدا] بر کسانى که نمى اندیشند، پلیدى را قرار مى‏دهد.» از امام صادق(علیه السلام) سؤال شد، عقل چیست؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «العَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمانُ وَ اکتُسِبَ بِهِ الجِنان: عقل آن (نیرویی) است که خداپرستان خدا را به وسیله ی آن (می شناسند و) می پرستند، و صالحان راه رسیدن به بهشت را به راهنماییِ آن می پیمایند.» در این دیدگاه شخص عاقل کسی است که خدا را می‏پرستد و در زمرهی رستگاران است و بالطبع جاهل کسی است که غیر خدا را می‏پرستد و در زمره دوزخیان است.
اما با وجود تأییدات فراوان قرآن و روایات در به کارگیری نیروی عقل و تفکر، این نعمت الهی میتواند تبعات منفی را نیز داشته باشد و آن زمانی است که کسی اندیشهی خویش را محدود به مطامع دنیوی و عبادت و بندگی غیر اللّه‏ نماید که از دیدگاه اسلام، چنین فردی عاقل به شمار نمی‏رود و در حقیقت از فطرت خویش منحرف شده و از نظر قرآن کریم سفیه نامیده شده است، هر چند در معادلات مادی و در نظر مردم عاقل شمرده شود. در نظر قرآن کریم کسی که عاقل است دیندار نیز هست و کسی که از دین الهی رویگردان باشد سفیه بوده و از عقل محروم است: «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهیمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ: و چه کس از آیین پاک ابراهیم روى گرداند به جز مردم بیخرد؟!» لذا هرگونه تفکر و تعقلی مورد تأیید دین نیست. تفکّر و تعقّلی مورد تأیید اسلام است که توأم با «تقوا» و «علم» و «عمل صالح» بوده و در نهایت منجر به عبودیّت و خضوع مطلق آدمی در برابر آفریدگار جهانیان گردد.
3-3-1- آفتهای عقل و خردورزی:
3-3-1-1- خود شیفتگی و خود بزرگ بینی
عقلی که در خدمت اعتلای بشر به کمال و سعادت نباشد، عقلی مذموم و ناپسند است. انسانهایی که خود را عاقل میپندارند، و تصور میکنند با وجود نیروی عقل نیازی به مشورت با دیگران ندارند، در واقع آفتی برای خرد و اندیشهی خویش هستند. امام على (علیه السلام) در این باره مىفرماید: «الْعُجْبُ یُفْسِدُ الْعَقْل‏: خودخواهى عقل را تباه مىسازد.» آدمهـاى کـم خـرد مـعـمـولاً بـسـیار از خود راضىاند و به خویش خوش بین هستند و غرور و خودخواهى نمىگذارد به هیچ صراطى مستقیم شوند. این نوع خلق و خور، بسیار زیانبار و مـخـرب اسـت و مـوجـب عـقـب افـتـادن در زنـدگـى و در عـلم و کمال مىشود. افراد مغرور همیشه عقب مىمانند و راه تکامل و رشد را برو خود مىبندند. از امام على (علیه السلام) روایت شده که مىفرماید: «شَرُّ آفَاتِ الْعَقْلِ الْکِبْرُ: بدترین آفت هاى عقل، تکبر است.» بـنـیان بسیارى از بدبختى هاى جوامع انسانى و زیر بناى بسیارى از جنایات هولناک و فاجعههاى خونین، گردنکشى و استکبار است شـیطان به دلیل استکبار، هم خود را بدبخت کرد و هم بشر را. این خوى خطرناک به گـونـه اى اسـت کـه عـقـل و خـرد را نـیـز از کـار مـىانـدازد و چـشـم عقل را کور مىنماید. امام على (علیه السلام) فرمود: «الْکِبْرُ مَصْیَدَهُ إِبْلِیسَ الْعُظْمَى‏: تکبر دام بزرگ شیطان است.»
بـنـابـرایـن، از نـشـانـههـاى عـقل در زندگى این است که انسان خود را گرفتار خوى زشت خـودخـواهـى نـسـازد و بـا کـمـال تـواضع تـسـلیـم حـق بـاشـد و گهگاه خود را متهم سازد و احتمال نقص و اشتباه را در امور خود نفى نکند. راه رشد و پیشرفت را با غرور خود نبندد و زمـیـنـهی تـکـامـل را در امـور مـادى و مـعـنـوى در رسول خود فراهم سازد و بى جهت دوستان و دلسوزان خود را متهم نسازد و از خود نراند. بـه هـر حـال، روحـیـه خودخواهى، برترى طلبى، و گردنکشى که همه در واژه تکبر و کـبـر جـمـع اسـت، اسـاس فـتـنـه هـا و ویـرانـى زندگى است و وجود این صفات در انسان با وجود عقل و تعارض در تضاد شدید است.
3-3-1-2- خودمحوری
خودمحوری نقطهی مقابل حق محوری است و نشانهی انسان سفیه است و خرد را به عرصهی وجودی انسان مستبد راهی نیست. لذا انسان خردمند و عاقل، حق محور است؛ امام على(علیه السلام) مى فرماید: «ثَمَرَهُ الْعَقْلِ لُزُومُ الْحَقِّ: میوه عقل، حق مدارى است.» در مکتب انسان ساز اسلام و مکتب نـورانـى اهـل بـیـت (عـلیـهـم‏السـلام) محوریت حق و حرکت در مسیر حق و تسلیم حق بودن از ویژگى هاى انسان کامل و خردمند است .
3-3-1-3- مردم آزاری
نیازردن مردم، از دیگر نشانههای وجود عقل در انسان است؛ مردم آزارى امرى زشت و ناپسند است، ولى برخى کسان، بیمارى مردم آزارى دارند و هرجا هـسـتـنـد نـمـى تـوانـنـد دسـت از ایـن بـیـمـارى بـردارنـد و بـا زبـان یـا اعـمـال و حـرکـات خـود سـعـى مـىکنند دیگرى را برنجانند و گویى از این کار لذت مىبرند. هـمـسـایـه آزارى یـا آزردن زن و فـرزنـد یـا دوسـت و رفـیـق هـمـکـار کـار افـراد جـاهـل و بى فرهنگ و غیر متدین است وگرنه کسى که اندکى پایبندى به اخلاقیات دینى داشته باشد، یا اندکى خرد و عقل داشته باشد، هرگز دست به چنین کارى نمىزند؛ امام علی(علیه السلام) در این باره میفرمایند: «کَسْبُ الْعَقْلِ کَفُّ الْأَذَى‏: به دست آوردن عقل یعنى آزار نرساندن.» و در جای دیگر میفرمایند: «لِیَأْذَنْ بِحَرْبٍ مِنِّى مَنْ آذَى عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ: کسى که بندهی من را بیازارد، در مقام جنگ با من برآمده است.» بـنـابـرایـن مردم آزاری، نـه مـورد تـأیـیـد دیـن اسـت و نـه مـورد تـأیـیـد عقل و خرد، پس هر عاقل متدین باید از این موضوع دورى نماید و سعى کند در زندگى آزار به کس نرساند که مقام قصاص و کیفر، قیامت بسیار سخت است.
3-3-1-4- هوای نفس
هوا و هوس، دشمن عقل است و ملکهی تقوا که آمد دشمن عقل را که هوا و هوس است رام و مهار میکند و دیگر نمیگذارد اثر عقل را خنثی کند. خداوند متعال پیروی از هوا و هوس را موجب غفلت از یاد خود دانسته و در نتیجه شخص گمراه شده و به افراط و تفریط گرفتار میشود. «وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً: و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساخته‏ایم و از هوس خود پیروى کرده و [اساس‏] کارش بر زیاده‏روى است، اطاعت مکن.»
وقتى فرد از هواهاى نفسانى پیروى کند، فرصت تفکر صحیح از وى گرفته خواهد شد. انسانى که بخواهد در اندیشهی مستقیم بوده و راه انحراف را نپوید و در نتیجه، از نیروى تعقل خود هدایت پذیرد، باید خود را از همهی عبودیت هاى نفسانى برهاند. حکومت هوس، گاه آنچنان پى مىرود که بر نیروى اندیشه انسان غلبه کرده و او را بى اختیار از مسیر صحیح خود منحرف مىسازد، تا جایى که دیده اش را بر واقعیت ها بسته و او را برده وار در مسیر شهوات و خواسته هاى درونى گسیل مى دارد. تاریخ نشان داده است که چه بسیار قدرت خواهى ها و مقام طلبى ها و مال اندوزى ها، مردان بزرگى را به زبونى کشانده تا جایى که دیدگان خود را بر حق فرو بسته و در برابر آن ایستادهاند. امام علی علیه السلام فرمود: «آفَهُ الْعَقْلِ الْهَویَ: آفتِ خرد، هوای نفس است.» به این دلیل که پیروی از هوای نفس خرد را تباه میکند؛ پس انسانى که بخواهد از نیروى اندیشه و عقل خود یارى گیرد، باید خود را از همه عبودیتها و بندگىهاى نفسانى برهاند. حکومت خواهشهاى نفسانى، گاه آن چنان پیش مىرود که بر نیروى اندیشه ورزى انسان غلبه کرده و او را بىاختیار از مسیر صحیح خود منحرف مىسازد، تا جایى که دیده اش را بر واقعیت ها بسته، و او را به مسیر شهوات و خواستههاى درونى گسیل مىدارد. در آیاتى از قرآن کریم این مسأله مهم تعقیب شده و مىفرماید: «أَفَرَءَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَـهَهُ هَوَهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَـوَهً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلاَ تَذَکَّرُون: پس آیا دیدى کسى را که هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گرادنیده و بر گوش او و دلش مهر زده و بر دیده اش پرده نهاده است؟ آیا پس از خدا چه کسى او را هدایت خواهد کرد؟ آیا پند نمىگیرید؟» این آیه از کسانى سخن مىگوید که هواى نفس را به عنوان معبود خود برگزیده، و هر چه دارند در پاى این معبود قربانى کرده اند، چرا که در اثر هواپرستى چشم دل آن ها کور شده است؛ و چون خدا مىداند چنین کسانى شایسته هدایت نیستند، گمراهشان ساخته، بر قلب و گوش آن ها مهر نهاده، و بر چشمانشان پرده افکنده است و مسلم چنین کسانى شایسته هدایت نیستند. بنابراین، انسانى که دوست دارد در اندیشه به خطا نرود باید به دور از حکومت هوا و هوس به تفکر بنشیند، تا مبادا اندیشههاى باطل خود را در لواى حق گرایى مستور ساخته و در باطن، نیروى هوا و هوس بر او فرمان براند. حضرت على(علیه السلام) حالت این بیمار دلان کج اندیش را چنین به تصویر مىکشد: «مَنِ اَتَّبَعَ هواهُ اعماهُ و أصَمَّهُ، و أَذَلَّهُ و أَضَلَّهُ: هر کس از هوس خود پیروى کند، هوس او را کور و کر و خوار و گمراه مى سازد.» مراد از کور گردانیدن «کورى» از دیدن حقى است که بر خلاف خواهش او باشد و همچنین کر گردیدن از شنیدن چنین حقى است؛ و چنین است که کشش هاى نفسانى و شهوت ها چنان عقل انسان را به خود مشغول مىدارد که به چیزى جز بر آوردن خواستههاى درونى نیندیشیده و جز خواسته هوس را حق نمىپندارد.
بنابراین با توجه به مطالب فوق، در وجود انسان مستبد و خود رأی، عقل و درایت وجود ندارد زیرا چنین انسانی دارای عجب، خودخواهی و تکبر است؛ حق محوری را به سویی نهاده و خویشتن خویش را ملاک اعتبار همه چیز میداند؛ انسان مستبد در پی آزار رساندن به دیگران و سلطهی بر مردم است و هوای نفس را سرلوحهی اعمال خویش ساخته است. بنابراین عدم وجود عقل و درایت است که زمینهی پیدایش استبداد را فراهم میسازد.
3-4- ارضای شهوات

مطلب مشابه :  دیدگاه روان‌پویایی، کارل گوستاو یونگ، نظریه‌های شخصیت