دانلود پایان نامه مدیریت درباره توسعه اقتصادی

دانلود پایان نامه

کار ایجاد می‏نمایند را از مفهوم کارآفرین جدا نمود. از دیدگاه وی هر کدام از فعالیت‏های زیر کارآفرینی است: ارائه کالایی جدید، ارائه روشی جدید در فرآیند تولید، گشایش بازاری تازه، یافتن منابع جدید و ایجاد هرگونه تشکیلات جدید در صنعت. کارآفرین در این میان باید صاحبان سرمایه را در خصوص مطلوبیت نوآوری خویش متقاعد سازد( Echols Ann & Neck Christopher,1998:7-9).
در خصوص تشکیل انواع انحصارات صنعتی «شومپیتر» نظرات روشنی دارد. وی می‏نویسد: «کار‏آفرینی در چنین ساختارهایی صرفاً نوآور نیست بلکه کسی است که در خصوص تخصیص منابع جهت بهره‏برداری از یک اختراع، تصمیم می‏گیرد. وی عهده‏دار مخاطره هم نیست، چرا که تحمل مخاطره بر عهده سرمایه‏داری است که منابع مالی را به کارآفرین وام می‏دهد». بنابراین می‏توان ملاحظه نمود که کارآفرین موردنظر شومپیتر، اساساً دارای نقش مدیریتی یا تصمیم‏گیری است. در نهایت اینکه وی معتقد بود مخاطره، عاملی است که هم مدیران و هم کارآفرینان آن را تجربه می‏نمایند. بنابراین، مشخصه کارآفرین را نوآوری می‏دانست و کار یک کارآفرین را «تخریب خلاق» تعریف می‏کرد. او در کتاب «نظریه اقتصاد پویا» اشاره می‏کند که تعادل پویا از طریق نوآوری و کارآفرینی ایجاد می‏گردد و این دو، مشخصه یک اقتصاد سالم هستند. کارآفرینی طبق مدل توسعه اقتصادی «شومپیتر»، تخریب خلاق است که به عنوان یک نیروی برانگیزنده در توسعه اقتصادی جامعه لازم و ضروری است. همانطور که اشاره شد از دیدگاه «شومپیتر»، نوآوری ملاک کارآفرینی است. وی می‏گوید: «ویژگی تعیین‏کننده، همانا انجام کارهای نو یا ابداع روش نو در انجام کارهای جاری است». روش نو عبارت است از «تخریب خلاق» نسبت به وضعیتی که خود لااقل سه ویژگی اساسی دارد: نخست اینکه عملاً نمی‏توان آن را براساس احتمالات آینده درک نمود، دوم اینکه تخریب خلاق، مسیر رویدادهای آتی و نتایج درازمدت آنها را شکل می‏دهد و آخر اینکه تخریب خلاق با موارد ذیل ارتباط دارد(Cochran,2004:72):
الف- کیفیت عوامل انسانی موجود در جامعه
ب- قابلیت‏های موجود در زمینه خاصی از کسب و کار
ج- تصمیمات، اقدامات و الگوی رفتار فردی
از این جهت مطالعه «تخریب خلاق» در کسب و کار با مطالعه کارآفرینی مترادف می‏گردد. از این رو «شومپیتر» مدیر را تنها هنگامی کارآفرین می‏داند که تخریب خلاق یا نوآورانه از خود بروز می‏دهد. «هایک» (1937) بر نقش کارآفرین در تحصیل و به کار بردن اطلاعات تأکید می‏ورزد. هوشیاری کارآفرین نسبت به فرصت‏های سودآور و آمادگی او برای بهره‏گیری از آنها از طریق عملیاتی، از نوع ارزان خریدن از جایی و گران فروختن در جای دیگر، کارآفرینی را در فرآیند بازار به عنصر اصلی بدل می‏سازد. او کارآفرین را کسی می‏داند که نسبت به تغییرات، واکنش نشان می‏دهد. او بر بداعت فعالیت کارآفرین تأکید نمی‏نماید و معتقد است که تصمیم صحیح همواره تصمیم بر نوآوری نیست و همچنین نوآوری‏های ناپخته، ممکن است از لحاظ بازرگانی فجایعی را ببار آورد. از نظر وی کارآفرین در سیستم اقتصادی همچون قدرتی است که بازار را در رسیدن به تعادل یاری می‏نماید و جریان فرآیندهای بازار را بهبود می‏بخشد. «آرتور کول» (1946) کارآفرینی را با فعالیت‏های عمومی و مستمر مدیران یکسان می‏دانست و آن را فعالیت هدفمند (شامل یک رشته تصمیمات منسجم) فرد یا گروهی از افراد برای ایجاد، حفظ یا توسعه واحد خود، برای کسب و کار و به قصد تولید یا توزیع کالا و خدمات اقتصادی می‏دانست. نوآوری تنها زمانی در دنیای کسب و کار موفقیت‏آمیز خواهد بود که نهاد ارائه‏کننده آن به نحوی کارآمد اداره شود. وی در کتاب «جایگاه شرکت‏های اقتصادی در جامعه» می‏نویسد: «کارآفرینی پلی است بین جامعه به عنوان یک کل به ویژه جنبه‏های غیراقتصادی جامعه و مؤسسات انتفاعی تأسیس شده برای تمتع از مزیت‏های اقتصادی و ارضای آرزوهای اقتصادی. «کلارنس دانهوف» (1949) معتقد بود که ذهن کارآفرین متوجه تغییر فرمول است و زمان کمی را صرف اجرای یک فرمول خاص می‏‏کند. وی عمل کارآفرین را به سه بخش تقسیم می‏کند. تحصیل اطلاعات مرتبط، ارزیابی از لحاظ سودآوری و در آخر راه‏اندازی و عملیات از نظر وی تصمیم‏گیری نقش بنیادی در عملکرد کارآفرین دارد. «کرزنر» (1979) معتقد است که کارآفرینان در اغلب مواقع مالک منابع هم خواهند بود. وی هم‏چنین معتقد بود که مردم اغلب از فرصت‏هایی که پیش روی آنهاست، غافل می‏باشند و از سوی دیگر از روشن شدن این فرصت‏ها که تا دیروز نسبت به آن بی‏توجه بوده‏اند، خوشحال می‏شوند. به نظر وی مشکل اصلی اقتصاد هر جامعه‏ای نشأت گرفته از عدم درک فرصت‏ها است. بنابراین اطلاعات بیشتری در مورد ترکیب و ترتیب عوامل لازم است تا بتوان این فرصت‏ها را درک کرد. به عبارتی دیگر کارآفرینی یعنی آگاهی از فرصت‏های سودآور و کشف نشده. «شولتز» (1980) معتقد است که کارآفرینی توانایی مقابله با عدم تعادل می‏باشد، نه توانایی مقابله با عدم قطعیت. «هبرت» و «لینک» (1982) دوازده خصوصیت کارآفرین را در سطح اعتقادی، شناسایی کرده‏اند(سیدحسینی، 1381: 68):
– مخاطره را با عدم قطعیت ارتباط می‏دهد.
– عرضه کننده سرمایه مالی است.

 
 
– مبتکر است.
– تصمیم‏گیرنده است.
– رهبر صنعتی است.
– مدیر یا رئیس است.
– سازمان‏دهنده یا هماهنگ‏کننده منابع اقتصادی می‏باشد.
– مالک شرکت تجاری است.
– بکارگیرنده عوامل تولیدی است.

– پیمانکار است.
– حاکم است.
– فردی است که منابع را جهت مقاصد مختلف به کار می‏گیرد.
این دو محقق، ریسک، عدم قطعیت، نوآوری و درک تغییر را در تمامی تعاریف، ثابت یافتند و کارآفرین را متخصص در پذیرش مسئولیت برای اتخاذ تصمیماتی می‏دانند که بر محل، شکل و کاربرد کالاها و منابع مؤسسات تأثیر می‏گذارد. از نظر «کاسون» (1982) کارآفرین فردی است که تخصص وی تصمیم‏گیری عقلایی و منطقی در خصوص ایجاد هماهنگی در منابع کمیاب می‏باشد. وی می‏کوشد تا با ارائه مفهوم «واسطه‏گری»، عنصری مشترک را در میان کارآفرینان تشخیص دهد. کارآفرین به عنوان شخصی تعریف می‏شود که در تخصیص منابع کمیاب براساس تصمیمات مبتنی بر قدرت تشخیص فردی، تخصص دارد. کارآفرین معتقد است که وجود کلیه اطلاعات برای اتخاذ یک تصمیم برای او، ضروری است و او راهی را برمی‏گزیند که دیگران برنمی‏گزینند و همواره فکر می‏کنند که درست می‏گوید و دیگران در اشتباه می‏باشند. «روبرت رونشتات» (1985) معتقد است که کارآفرینی فرآیند پویای ایجاد ثروت بیشتر است. این ثروت را افرادی ایجاد می‏کنند که مخاطره بزرگ را برحسب سرمایه، زمان و تعهد شغلی در قبال تعیین ارزش کالا یا خدمات می‏پذیرند. کالاها یاخدمات بخودی خود ممکن است جدید یا بی‏نظیر باشند یا نباشند، اما کارآفرین با تأمین کردن و تخصیص دادن مهارت‏ها و منابع ضروری باید به طریقی این ارزش را در کالاها یا خدمات ایجاد کند. «ویلکن» (1992) کارآفرینی را یک متغیر میانجی می‏داند و از ویژگی تسریع‏کنندگی، برای تشریح کارآفرینی در توسعه اقتصادی استفاده می‏کند. وقتی معتقد است که: کارفرآینی به عنوان یک تسریع‏کننده، جرقه رشد و توسعه اقتصادی را فراهم می‏آورد. او چهار دسته از عوامل را برای ظهور کارآفرینی مهم می‏شمارد(جدی، 1380: 25):
– عوامل اقتصادی: مزیتهای بازار، و فراهم بودن سرمایه
– عوامل غیراقتصادی: مقبولیت کارآفرینی (فرهنگی)، تحرکات اجتماعی، امنیت و عواملی همچون طبقه اجتماعی، قدرت و کنترل.
– عوامل روانشناختی: نیاز به توفیق، انگیزه‏ها و مخاطره‏پذیری
– ترکیب عوامل تولید: به منظور ایجاد تغییر در تولید محصولات و خدمات.
«کرچهوف» (1994) کارآفرینان را افرادی می‏داند که شرکت‏های جدیدی را که سبب ایجاد و رونق شغل‏های جدید می‏شوند، شکل می‏دهند. بنابراین کارآفرینان به وضوح مدیران مالکی هستند که به منظور بهره‏برداری از نوآوری‏ها، شرکت‏های جدیدو مستقلی را راه‏اندازی می‏کنند. آنها فعالیت خود را با دارائی شخصی خیلی کم و با آرزوی به دست آوردن ثروت هنگفت برای خودشان آغاز می‏کنند.

2-10-2 کارآفرینی از دیدگاه محققین علوم رفتاری
از اواسط قرن بیستم روانشناسان، جامعه‏شناسان و دانشمندان علوم رفتاری با درک نقش کارآفرینان در اقتصاد و به منظور شناسایی ویژگی‏ها و الگوهای رفتاری کارآفرینان، به بررسی و تحقیق در خصوص کارآفرینان پرداختند که در این قسمت مهمترین تعاریف از دیدگاه این دسته از اندیشمندان رفتاری مورد بررسی قرار می‏گیرند. «هوشلیتز» (1951) معتقد است: «اگر نظریه‏پردازان مکتب سرمایه‏داری با یکدیگر اختلاف زیادی داشته باشند، در یک مسأله با یکدیگر توافق دارند و آن مسأله این است که همراه با رشد تولیدات در جامعه سرمایه‏داری، یک دسته از افراد جدید که آنها را «بورژواها»، کارآفرینان یا کاسبکاران می‏نامند، ظهور می‏کنند و عملکرد کارآفرینان، عدم قطعیت را به دنبال دارد. «رابرت لمب» (1952) معتقد به نقش کارآفرین به عنوان تصمیم‏گیرنده است. وی معتقد بود که «کارآفرینی یک نوع تصمیم‏گیری اجتماعی است که توسط نوآوران اقتصادی انجام می‏شود و نقش عمده کارآفرین را اجرای فرآیند گسترده ایجاد جوامع محلی، ملی و بین‏المللی و یا دگرگون ساختن نمادهای اجتماعی و اقتصادی می‏دانست. «هربرتون ایوانز» (1957) معتقد بود که کارآفرین وظیفه تعیین نوع کسب و کار مورد نظر را برعهده داشته و یا آن را می‏پذیرد. همچنین تصمیم‏گیری در خصوص ماهیت کالا و خدمات، اندازه مؤسسه و مشتری‏های موردنظر نیز بر عهده کارآفرین است. پس از این مرحله مسئولیت برعهده مدیریت است. البته نقش کارآفرین پایان نمی‏پذیرد بلکه دائماً باید هوشیار باشد تا با توجه به تغییر شرایط بازار و ایجاد فرصت‏های جدید، تصمیمات جدیدی را اتخاذ نماید. به نظر «ردلیچ» (1958) کارآفرین در حالی که مدیر، سرپرست و هماهنگ‏کننده فعالیت‏های تولیدی است، برنامه‏ریز، نوآور و تصمیم‏گیرنده نهایی در یک شرکت تولیدی نیز می‏باشد. در واقع او، تأمین‏کننده وجوه و دیگر منابع در شرکت می‏باشد.«مک کله‏لند» (1961) معتقد بود که مدیر نوآوری که مسئولیت تصمیم‏گیری را برعهده دارد، به اندازه مدیر یک شرکت، کارآفرین است. وی معتقد بود که فرد کارآفرین کسی است که یک شرکت (یا واحد اقتصادی) را سازماندهی می‏کند و ظرفیت تولیدی آن را افزایش می‏دهد. وی همچنین ویژگی‏های کارآفرین را داشتن نیاز به توفیق بالا و مخاطره‏پذیری معرفی نمود. «ژوزف مک گوایر» (1962)، نقش کارآفرینی در جوامع مختلف را با توجه به تنوع فرهنگی متفاوت می‏داند و به نظر وی منابع طبیعی و سرمایه نقدی ممکن است یکسان باشد. اما آنچه را که باید در درک تفاوت رفتار، مورد توجه قرار داد عواملی است همچون(اسکندانی، 1379: 39-38):
– عقاید اجتماعی
– هنجارها
– پاداش رفتارها
– آرمان‏های فردی و ملی
– مکاتب دینی
– تعلیم و تربیت
از دیدگاه «پنروز» (1968) جنبه اصلی
کارآفرینی همانا شناسایی و بهره‏برداری از فکرهای فرصت‏طلبانه برای گسترش شرکت‏های کوچکتر است. «شالن برگر» (1968) کارآفرینان را مترادف با صفاتی مانند «جسور» ، مخاطره‏جو ، مخاطره‏پذیر و مجری می‏داند و واژ‏ه‏هایی همچون سازگاری ، محافظه‏کاری و روزمرگی را متضاد کارآفرینی می‏داند. «هاری» (1979) فعالیت کارآفرینی را به دو دسته تقسیم می‏کند: وظیفه اول، وظیفه اجرایی است؛ یعنی مدیریت امور و رفع نیازهای افراد. وظیفه دوم وی «رابط بودن» است؛ یعنی انتقال احساسات به دیگران. ای وظیفه همراه با وظیفه اصلی در فعالیت انسانی و اجتماعی، موجب بالا رفتن شهر و جایگاه کارآفرین می‏شود. کارآفرین باید سعی نماید تا حامل پیام دوستی، اعتماد، صداقت به مشتریان بوده و موجب تداوم روابط و همچنین موفقیت شود. از نظر «کارلند» و دیگران (1984) کارآفرین فردی است که شرکتی را به منظور سو و رشد، تأسیس و مدیریت می‏نماید و از آن برای پیشبرد اهداف شخصی استفاده می‏کند. ویژگی اصلی او رفتار نوآورانه است و از تجربیات مدیریت استراتژیک در فعالیت خود استفاده می‏کند. «کارلند» معتقد است که کارآفرین، فردی است که جهت دست‏یابی به سود و رشد، شغلی را به وجود آورده و مدیریت می‏کند. رفتار خلاقانه و بکارگیری شیوه‏های استراتژیک مدیریتی در کار، از خصایص کارآفرین است. «چل» و «هاورث» (1988) در تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که کارآفرینان افرادی هستند که قابلیت مشاهده و ارزیابی فرصت‏های تجاری، گردآوری منابع مورد نیاز و دست‏یابی به مزایای حاصل از آنها را داشته و می‏توانند اقدامات صحیحی را برای رسیدن به موفقیت انجام دهند. به نظر «هوارد آلدریچ» و «کاترین زیمر» (1986) کارآفرینی یک فرآیند است و نمی‏توان آن را در یک مقطع خاص بررسی نمود؛ بنابراین ارتباطات و روابط بین اجزای اصلی این فرآیند را باید بهتر شناخت. کارآفرینان باید بین منابع و ساختار فرصت، ارتباط ایجاد نمایند، آنها همچنین گاهی اوقات تحت تأثیر روابط با بنگاههای اجتماعی که آنها را برمی‏انگیزد، قرار می‏گیرند. «واندرورف» و «براش» (1989): هنگام بررسی 25 تعریف از کارآفرینی خاطرنشان ساختند که کارآفرینی به عنوان یک فعالیت تجاری، مشتمل بر «اشتراک» رفتارهای زیر است(Brockhaus & Horwitz, 2000:82-83):
ایجاد : تأسیس یک واحد تجاری جدید
مدیریت عمومی : جهت‏گیری مدیریتی یک فعالیت تجاری یا تخصیص منابع به آن
نوآوری : بهره‏برداری تجاری از کالا، فرآیند، بازار، مواد اولیه یا سازمان جدید
مخاطره‏پذیری : قبول مخاطره ناشی از زیان یا شکست بالقوه یک واحد تجاری که به طور غیرمتعارفی زیاد باشد.
نیت عملکرد : نیت و قصد تحقق و دست‏یابی به سطوح بالای رشد و سود در یک واحد تجاری

مطلب مشابه :  مکتب ساختارگرایی

3-10-2 کارآفرینی از دیدگاه دانشمندان مدیریت
گر چه از اوایل دهه 1970 برخی محققین به تشریح کارآفرینی در درون سازمان‏ها پرداختند اما تا اوایل دهه 1980 این موضوع به طور جدی مورد توجه محققین قرار نگرفت. اندیشمندان مدیریت ضمن انتخاب رویکرد فرآیندی، به تشریح مدیریت کارآفرینی و ایجاد جو و محیط کارآفرینانه در سازمان‏های موجود پرداختند که در ادامه به بررسی نظریات برخی از مهم‏ترین آنها پرداخته می‏شود. به نظر «ساویر» (1958) کارآفرینی را می‏توان در دامنه وسیعی از وظایف مشاهده نمود؛ این وظایف می‏تواند شامل نوآوری محض تا کارهای معمولی باشد و کارآفرینی را نه تنها به طور مستقل و فردی بلکه در تمام سازمان‏هایی که در آنها تصمیم‏گیری متهورانه اتخاذ می‏گردد و بر ترکیب و تخصیص منابع در شرایط بی‏ثبات تأثیر می‏گذارد، می‏توان یافت. «هاربینسون» و «مایرز» (1959) کارآفرین را در داخل سازمان، به عنوان «اساس مدیریت» تشخیص داده ‏اند و معتقد بودند که کارآفرین کسی است که نمی‏توان او را از سازمانش جدا کرد، زیرا وی با آن درآمیخته است. وظیفه او این است که شرایطی را فراهم آورد که تحت آن. دیگر عناصر مدیریت بتوانند ضمن انجام وظایفی که در سازمان تعیین شده، به اهداف شخصی خود نیز دست یابند. «لیبنشتاین» (1968) کسی را کارآفرین می‏داند که با اجتناب از بی‏کفایتی‏هایی که دیگران (یا سازمان) دارند، به کامیابی دست می‏یابد. ویژگی‏عمده دیدگاه وی آن است که تأکید می‏ورزد در دنیای واقعیات، کامیابی استثناء است و شکت قاعده می‏شود. از نظر وی کارآفرین، کسی است که یکی از فعالیت‏های ذیل را انجام دهد(اورند، 1382: 112-110):
1) بازارها را یکپارچه و مرتبط سازد.


برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید
رشته مدیریت همه موضوعات و گرایش ها : صنعتی ، دولتی ، MBA ، مالی ، بازاریابی (تبلیغات – برند – مصرف کننده -مشتری ،نظام کیفیت فراگیر ، بازرگانی بین الملل ، صادرات و واردات ، اجرایی ، کارآفرینی ، بیمه ، تحول ، فناوری اطلاعات ، مدیریت دانش ،استراتژیک ، سیستم های اطلاعاتی ، مدیریت منابع انسانی و افزایش بهره وری کارکنان سازمان

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

2) خلاء‏ها و شکاف‏های بازار را پرنماید.
3) با صرف وقت، خود را درگیر تغییرات ساختاری و سازمانی نماید.
4) کلیه عوامل را برای تولید و بازاریابی یک محصول مهیا نماید.
«کالینز» و «مور» (1970) کارآفرین را شخصی می‏دانند که نمی‏تواند اختیار را قبول کند و درصدد فرار از زیر بار آن است. به علاوه، آنها بین کارآفرین نوآور و کارآفرین اداری، فرق قائل شدند. از نظر آنها، کارآفرین نوآور

دیدگاهتان را بنویسید