دوران کودکی

دانلود پایان نامه

و چون وفاتش چنان که خواهیم دید در حدود سال 803 اتّفاق افتاده پس قاعدتاً باید در اوایل قرن هشتم متولد شده باشد حتی اگر تعبیر نماز صد ساله ی او را از تعبیرات مبالغه آمیز تصور کنیم .» (صفا،1369: 1131و1132)
2-1-2- خانواده و نزدیکان
در هیچ یک از منابع در مورد پدر و مادر، خانواده و نزدیکان کمال سخنی به میان نیامده است همین قدر گفته اند که خجندی الاصل بوده اند کمال خود نیز در هیچ کدام از اشعارش اشاره ای به خانواده یا نزدیکانش ندارد.
2-1-3- دوران زندگانی شیخ کمال خجندی
بنابر آن چه از تذکره ها و کتب دریافت می شود، کمال دوران کودکی و جوانی خود را در زادگاهش خجند گذرانیده است. گویا در آغاز میان سالی به سفر حج رفته پس از بازگشت از سفر حج چون آب و هوای شهر تبریز را خوش یافته است در آن شهر رحل اقامت افکنده و ساکن شده، و تا آخر عمر همان جا مانده است. در میان تذکره نویسان فقط حافظ حسین کربلایی تبریزی نویسنده ی کتاب «روضات الجنان» در مورد زندگانی کمال نظر متفاوتی دارد و برخلاف دیگر نویسندگان که در مورد کیفیت زندگانی کمال در زادگاهش سخنی به میان نیاورده اند، اندکی درمورد زندگانی کمال در زادگاهش سخن گفته است:.
او در خجند با ریاضات و مجاهده روزگار می گذرانید و او را در این هنگام حالات غریب روی می نمود، و پدرش را همین یک پسر بوده و عزم کدخدا (= داماد)کردن وی را داشته است چندان رغبتی به آن نبوده است، تا این که به سبب ابرام و الحاح پدر راضی شده و دختری را به نکاح وی در آورده اند، تا در شب زفاف به رسم معهود پیش زوجه ی خود رفته، دختر از روی ناز گفته آن طرف رو، حضرت شیخ همان لحظه کفش پوشیده از آن خانه بیرون آمده است و از خجند قطع نظر کرده و به همراه خادمی شیخ محمد نام رو به دشت قبچاق نهاده است. (کربلایی تبریزی ،1344: 500)
اعلاخان افصح زاده در کتاب خود «کمال خجندی استاد غزل» بُه نقل از استاد صدرالدین عینی، که یکی از محققان بزرگ علوم ادبی تاجیکستان است می گوید: «ظاهراً کمال در مکتب خط و سواد اول علم های ضروری و قرآن را از آن خود کرده بعد به مدرسه می آید و برای تکمیل دانش خود به شهر های دیگر مشهور آسیای میانه -سمرقند، تاشکند و خوارزم-رفته در محضر استادان وقت علوم معمول زمان خود را فرا می گیرد » (افصح زاده، 11:1375)
گویا بیتی از یک غزل کمال، استاد عینی را بر عقیده ی خود پابرجا داشته است که به اقامت کمال در سمرقند نیز اشاره کند:«.هرچند از نوشته های تذکره نویسان غیر از خجند در کدام شهرهای آسیای میانه زندگانی کردن او معلوم نشود هم ما از یک بیت او در سمرقند هم زندگانی کردنش رامعین کرده می توانیم او در مقطع یک غزلش که با ردیف ،تا به کی، گفته است، می گوید:
گویی ام هر دم که بیرون شو ز شهر ما کمال
این سمر قندی گری ها باخجندی تا به کی
(همان)
ذبیح اللّه صفا بعد از اشاره به سال و محل تولد شیخ کمال چنین می نویسد:
بعد ازگذرانیدن دوران جوانی از آن شهر به سفر حج رفت و هنگام مراجعت به تبریز رحل اقامت افکند و در ضلّ حمایت سلطان حسین جلایری قرارگرفت و به فرمان او باغ و خانقاهی در «ولیان کوه» تبریز برایش ترتیب یافت، که در آن سکونت گزید و چون در تصوف کامل عیار و در ارشاد نافذالکلمه و در زهد و تقوی مشار بالبنان و در شعر و ادب استاد بود، بزودی مورد اقبال خلق قرار گرفت و پیروان بسیار و مََُریدان وفادار از خواص و عوام حاصل کرد و به تبریز دل بست و به باغ و خانقاهی که سلطان جلایری برای او ساخته بود تعلق خاطر یافت امّا، چنان که می دانیم وضع آذربایجان بعد از مرگ سلطان اویس در دوران سلطان حسین جلایر (776-784هجری) و سلطان احمد (784-913هجری) پسران شیخ اویس بن شیخ حسن ایلک خانی براثر کشاکش بین امرا و سرداران جلایری از یک طرف و دست اندازی مظفریان و امرای قبچاق و ترکمانان از طرف دیگر سخت آشفته بود از آن جمله بود نهب و غارت سپاهیان غیاث الدین توقتمش فرمانروای قبچاق(778-793هجری)که در حمله ی زمستان 778 به غارت تبریز و اسیر کردن عده ای از مردم منجر شد و چندی بعد به فرمان همسر توقتمش خان کمال خجندی همراه عده ای از معاریف به پایتخت قبچاق یعنی شهر سرای هجرت داده شد و او مدت چهار سال طوعاًَ او کرهاًَ در آن شهر ماند و مریدان بسیار در آن دیار فراهم آورد و با خواجه عبیدالله چاچی عارف معروف فرصت صحبت و ملاقات یافت و عاقبت بر اثر نابسامانی اوضاع آن شهر توانست به تبریز باز گردد. این بار از جانب میرانشاه فرزند تیمور که حاکم آذربایجان بود به گرمی پذیرفته شد چنان که بنابر مشهور فرمان داد تا ده هزار دینار وام او را بپردازند و او توانست هم چنان مانند ایام پیشین در خانقاه خود بماند و از عزلت و اعتکاف در آن مکان تا پایان حیات برخوردار باشد و همان جا به خاک سپرده شود. (صفا،1369: 1132و1133)
در مورد اقامت او در تبریز آن گونه که نویسنده ی «روضات الجنان»گفته است: شیخ پس از خارج شدن از خجند مدتی در دشت قبچاق ساکن بوده تا این که به قصد زیارت کعبه از آن جا خارج شده و در سر راه خود آب و هوای تبریز را خوش یافته و در آن جا اقامت گزیده است (کربلایی تبریزی، 1344: 501). بنابراین طبق نظر حافظ حسین کربلایی وی این بار به حج نرفته و در شهر تبریز ساکن شده است. موضوع دیگر شمار سال هایی است که کمال در شهر سرای به سر برده است و نحوه ی بازگشت او به تبریز که بازهم بین تذکره نویسان بر سر آن اختلاف است. دولتشاه در این مورد چنین گفته است: «در اثنای آن حال تقتمش خان از در بند قصد تبریز کرد و بعد از فتح آن دیار شیخ را به فرمان منکوحه ی خان به دربار دشت قبچاق شهر سرای بردند و مدت چهار سال شیخ در شهر سرای بود.» ( دولتشاه، 1382: 326) «و شیخ بعد از چهار سال از آن شهر بیرون آمد و عزیمت تبریز نمود» (همان ) دکتر صفا نیز بر این گفته ی دولتشاه صحه گذاشته است و همین مطالب را تکرار می کند امّا، حافظ حسین کربلایی شمار سال های اقامت شیخ را یازده سال (787 تا 798) و دلیل بازگشتش به تبریز را حمله ی تیمور به شهر سرای می داند، که در طی آن تیمور شیخ را به همراه خود به تبریز می آورد. (کربلایی تبریزی،1344: 502) وی اشاره می کند که شیخ در مدت اقامت خود در سرای پیوسته یاد تبریز بوده اند: «شیخ یاد تبریز می کرده و آرزوی آن بلده طیبه می نموده اند تا آخر امیر تیمور بر سر توقتمش خان می رود و سرای را غارت می کند و حضرت شیخ را به تبریز می آورند.» (همان) همان گونه که دکتر صفا اشاره کرده اند تقتمش در سال 787 به تبریز حمله کرده و شیخ و گروهی دیگر از اهل حرف را با خود به سرای برده اند، و باتوجه به این که خود دکتر صفا در بیان سال وفات شیخ اشاره دارد که سال 798را که برخی از تذکره نویسان به عنوان سال وفات کمال ذکر کرده اند، درست نیست و به گفته ی جامع دیوان شیخ او در این سال هنوز زنده بوده و تازه از شهر سرای برگشته بود،، پس گفته ی حافظ حسین کربلایی راجع به تعداد سال های اقامت شیخ در شهر سرای درست تر می نماید. موضوع چگونگی بازگشت شیخ از سرای جای تأمل دارد باتوجه به اشعاری که در دیوان شیخ در مورد شهر سرای یافت می شود معلوم است که، وی در آن شهر از آسایش نسبی برخوردار بوده است
بوستان است سرای از گل آن روی کمال
به سرای آمدی ای بلبل خوش گو بسرای
(کمال ،1375: 265)
امّا در لابه لای اشعار او بیت هایی دیده می شود که از دل تنگی او نسبت به تبریز و دوستان شیخ حکایت می کند:
یک نامه رسیدی ز تو از جانب تبریز
گر یاد تو از خاطر احباب گذشتی
(کمال، 1375: 372 )
تبریز مرا به جای جان خواهد بود
پیوسته بدو دل نگران خواهد بود
تا در نکشم آب چرنداب وگچیل
سرخاب ز چشم من روان خواهد بود

مطلب مشابه :  نظریات روانشناختی انزوای اجتماعی