ذهن آگاهی و کاربرد آن در رفتاردرمانی

در اواخر دهه 1970، ذهن¬آگاهی و به ویژه مراقبه ذهن¬آگاهی در روان¬درمانی گنجانیده شد. مثلا به همراه کتاب¬درمانی یا به عنوان یک درمان جنبی در کنار روان¬درمانی مورد استفاده قرار گرفته و یا بطور مستقل به عنوان نوعی روان¬درمانی کوتاه مدت به کار گرفته شد. با آنکه در این تلاش¬های اولیه، روش¬های ذهن¬آگاهی در روان¬درمانی مورد استفاده قرار گرفت، ولی در اوایل دهه 1990 بود که برخی از روان¬درمانی¬های ابتکاری، مفهومی از ذهن-آگاهی را به کار گرفتند که سنخیت بیشتری با ریشه¬های بودایی آن داشت. در این درمانهای جدید و ارتقاءیافته چنین تأکید می¬شودکه آگاهی از زمان حال و پذیرشگری، دو بعد مهم مراقبه ذهن¬آگاهی هستندکه به آن «موج سوم» رفتاردرمانی اطلاق می¬شود. به سختی می-توان رفتاردرمانی را به سه موج یا نسل مقوله¬بندی کرد که تشکیل دهنده مجموعه¬ای از فرضیات و روش¬های غالب باشد (برسلین، زاک و مک ماین ،2002).
موج اول رفتاردرمانی: کاربردهای بالینی تحلیل تجربی رفتار
رفتاردرمانی که برخاسته از چارچوب مفهوم رفتارگرایی است بطور رسمی در دهه 1950 آغاز شد و پیشرفت¬های همزمان آن در ایالات متحده، آفریقای جنوبی و انگلستان محقق شد ( اسپیگلر و گوئرمونت ، 1993).
دو خصیصه بارزی که رفتاردرمانی را از مداخلات بالینی دیگر در آن زمان جدا ساخت عبارت بودند از کاربرد اصول به دست آمده از تحلیل رفتار برای پدیده بالینی و تأکید بر ارزیابی تجربی مداخلات رفتاردرمانی. به¬کارگیری اصول شرطی¬سازی عامل از سوی اسکینر (1953) و اصول
شرطی¬سازی کلاسیک از سوی ولپی (1985)، برای درمان اضطراب موجب تحول رفتاردرمانی در خلال دهه 1950 گردید. در ایالات متحده، لیندزی و آیلون ، دانشجویان فارغ¬التحصیل اسکینر در دانشگاه هاروارد بطور منظم شروع به استفاده از اصول یادگیری جهت تغییر رفتارهای بیماران روانپزشکی نمودند. در اوایل دهه 1960، آیلون به همراه آزرین ، یکی دیگر از دانشجویان فارغ¬التحصیل اسکینر، نخستین اقتصاد ژتونی جامع را ابداع نمودند (اسپیگلر و گوئرمونت، 1993).
بطور همزمان در آفریقای جنوبی، ولپی (1985) چند درمان اساسی از جمله حساسیت-زدایی منظم و جرأت¬آموزی را ابداع نمود. رویکرد ولپی بر اساس جایگزینی پاسخ¬های ناسازگارانه (مانند اضطراب و گریز ) با پاسخ¬های سازگارانه¬تر (یعنی آرامسازی، رفتار جرأت-مندانه) قرار داشت. رشد رفتاردرمانی در انگلستان با حضور آیزنگ (1987)، مشابه با رویکردهایی که در ایالات متحده و آفریقای جنوبی مستقل از یکدیگر بودند به اوج خود رسید. از آنجایی که رفتاردرمانی مستقیماً بر رفتار مشکل زا تمرکز داشت بطور کلی از مفاهیم مبهم و پدیده¬های غیرقابل مشاهده احتراز می¬نمود.

«موج دوم» رفتاردرمانی: تأکید گسترده بر شناخت
در اواخر دهه¬ی 1960، درمانگران به شکل روزافزون دریافتند که برای تحلیل جامع¬تر مشکلات انسانها و حل آنها باید به افکار و احساسات توجه نمود. با این وجود، تداعی¬گرایی و تحلیل رفتار دیگر قادر به ارائه¬ی توضیح کافی راجع به زبان و شناخت انسان نبودند. به عنوان یک تغییر پارادایم، شناخت به صورت یک هدف قابل اجرا برای مداخلات بالینی به رسمیت شناخته شد و توضیحات اولیه شناختی مربوط به تغییر رفتار مانند بندورا تبدیل به جنبش¬های درمان شناختی شد.
سه تاثیر عمده شناسایی شده بر موج دوم رفتاردرمانی عبارتند از:
1- کاربرد سازه¬های روانشناسی شناختی پایه به منظور گسترش مداخلات بالینی.
2- رشد معیارهای خودکنترلی به عنوان مداخلات بالینی.
3- ظهور درمانهای شناختی به وسیله الیس (1962) و بک (1964)،(1970) .
شناخت از نقطه نظر بالینی مورد تأکید قرار گرفت بطوری که بیماران جمعیت¬های تشخیصی متفاوتی که مورد مشاهده قرار گرفته بودند در سبکهای خاصی از پردازش شناختی درگیر بودند. از این رو درمان¬های شناختی بر روی شناسایی، اصلاح، آزمون و مورد تردید قرار دادن افکار بدکارکرد یا غیرعقلانی، طرحواره¬های ناسازگارانه و سبک¬های پردازش اطلاعات متمرکز گردید. اصول رفتاری با درمان شناختی ادغام شد و درمان شناختی ـ رفتاری ظهور یافت که هدف از آن درمان مشکلات مرتبط با شناخت، رفتار و هیجانات آشکار بود (کرایهد و کرایهد ،2003).

«موج سوم» رفتاردرمانی: درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی
همان گونه که پیش تر نیز بیان شد «موج سوم» رفتاردرمانی در اوایل دهه 1990 و با شکل گیری درمانهای ابتکاری تأکید کننده بر آگاهی از زمان حاضر و پذیرشگری آغاز گردید. هایس(2004) به بیان خصیصه¬های این موج از مداخلات بالینی پرداخته است.
موج سوم درمان رفتاری ـ شناختی مبتنی بر رویکردهای قانون¬محور و تجربی است. به خصوص نسبت به زمینه و کارکردهای پدیده¬های روانی و نه صرفاً شکل آنها توجه دارد و علاوه بر راهبردهای هدایتگر و قابل آموزش بر راهبردهای زمینه¬ای و تجربی نیز تأکید می-کند. این درمانها به دنبال ترکیب گسترده¬ای از قلمروهای اثربخش و انعطاف¬پذیر هستند تا یک رویکرد حذف گرا برای مشکلات دقیقاً تعریف شده و همچنین تأکید بر ارتباط مسائلی که هم مراجع و هم درمانگر به دنبال بررسی آن هستند. موج سوم رفتاردرمانی به تنظیم مجدد و ترکیب دو موج پیشین درمان رفتاری و شناختی پرداخته و آنها را در قالب مسائل، موضوعات و حیطه¬های قبلی آورده است که در وهله اول توسط سایر رویکردها مورد تأکید قرار گرفته اند.
درمانهای موجود در موج سوم را می توان به دو گروه تقسیم نمود:
1- مداخلات مبتنی بر آموزش ذهن¬آگاهی ( یعنی کاهش استرس مبتنی بر ذهن¬آگاهی ، شناخت¬درمانی مبتنی بر ذهن¬آگاهی ).
2- مداخلاتی که ذهن¬آگاهی مؤلفه¬ی کلیدی در آنها محسوب می¬شود (مانند پذیرش¬درمانی و تعهد درمانی ، رفتاردرمانی مناظره¬ای و پیشگیری از عود )