صلح و امنیت بین المللی

دانلود پایان نامه

3-1- حقوق بشر در غرب
از لحاظ تاریخی، حقوق بشر دراندیشه های غربی ها، از اندیشه های مساوات طلبانه رواقیان نشات گرفته و با تدوین حقوق و آزادی های فردی در قالب اعلامیه های حقوق بشرفرانسه و سازمان ملل متحد، تکوین یافته است. در اندیشه های غربی مفهوم حقوق طبیعی مبنای فکری مهم حقوق بشر بوده است. اندیشه حقوق بشر بر کرامت ذاتی انسان استوار است که درباره تمامی انسان ها مشترک و جهانشمول است . جوهر اندیشه حقوق بشر این است که انسان ها، صرف نظر از اختلاف های عقیدتی، نژادی و سیاسی مختلفی که دارند، دارای حق هستند و هرگز نمی توان این حقوق را از آنان سلب کرد .
حقوق جهانی بشر از دیدگاه غرب، موضوع فضلیت و کرامت ارزشی را برای انسان‏ها نادیده گرفته‏ است. در هیچ یک از مواد این حقوق، امتیازی برای انسان‏های با فضلیت، با تقوا و با کرامت مطرح نشده است.
حقوق بشر به لحاظ سرشتی که دارد باید جهانی‏ باشد، زیرا این حقوق، حق طبیعی و مسلم هرعضو خانواده‏ی‏ بشری است. اما حقوق بشر غربی به دلیل این‏که ریشه در فرهنگ‏ الحادی و لیبرالیستی، و لذت‏گرایی و خویشتن مالکی دارد، به‏ دلیل غفلت از کرامت ارزشی انسان و نادیده گرفتن مبدأ هستی، نمی‏تواند جهانی باشد. علاوه بر این، لازمه‏ی جهانی بودن توجه‏ به فرهنگ و قدر مشترک است که حقوق بشر غربی فاقد این‏ ویژگی است.
در قرون وسطی، جذابیت آیین مسیح باعث شد تا روحانیون و سردمداران کلیسا به بهانه اینکه قدرت و حکومت از آن خداست، دخالت در امور دینی و دنیایی مردم را حق مسلم خود بدانند. در این دوران، تفتیش عقاید، مجازات عقیده مخالف و بدعت به وسیله کلیسا امری عادی شد؛ هر کس از دستورهای آنان سرباز می زد، مورد آزار و شکنجه قرار می گرفت.بدین صورت مردم از آزادی عقیده که بالاترین مظهر حقوق بشر است، محروم شدند.این عقاید توسط اندیشمندانی چون سن آگوستین و توماس آکوئیناس مورد تایید قرار می گرفت.
در طلیعه عصر رنسانس، قالب های قرون وسطایی فرو ریخت و قدرت معنوی پاپ و امپراطوری ساقط گردید و کشورها با حاکمیت مستقل در صحنه جهانی پدیدار گشتند واصلاح مذهبی و رفرم دچار شکست گردید. لکن تحولی که در نظام حقوق ایجاد شد ،تجدید حیات حقوق طبیعی است.
برمبنای تاریخی می توان گفت که اومانیسم محصول روی گرداندن نیروهای اجتماعی از سنت های اسکولاستیک کلیسای قرون وسطا و روی آوردن به جهان انسانی نوین است. متفکران رنسانس می کوشیدند به بازیابی مفهوم انسان گرایی دوران های باستان بپردازند؛ بنابراین در این دوره اندیشه و عقل جزئی، فضایی گسترده تر و فراخ تر برای پرورش مفاهیم انسانی خودآفریده به ویژه در عرصه شعر و هنر یافت. اکنون انسان مرکزی بود که همه چیز برای وی در پیرامون وی فراهم آمده بود. انسان پی برده بود که اراده او در آفرینش شخصیت و حال و آینده و جهان اجتماعی اش نقش نخست را به عهده دارد؛ از این رو دیگر سرنوشت خود را تعیین شده به وسیله نیرو یا نیروهایی خارج از جهان محسوس نمی دانست. انسان پیش و بیش از هر چیز بر خود تکیه می کرد و سپس به جهان اطراف خود.
در سیر تحول تاریخی حقوق بشر در غرب اسناد و اعلامیه های مهم و تاثیر گذار ذیل در زمینه حمایت از حقوق بشر به منصه ظهور می رسند که مفاد آن پشتوانه خمیر مایه اصلی قانون اساسی آن کشورها شد. از جمله این اقدامات عبارتند از :
-منشور کبیر (1215) و اعلامیه درخواست حقوق (1689)در انگلستان.
-منشور آزادی های مصوب دادگاه ماساچوست در سال 1641.
-اعلامیه حقوق دولت ویرجینیا (1776) و اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا(1776).
-اعلامیه حقوق بشر و شهروند (1789)در فرانسه.
منشور کبیر مسلما مهم ترین تاثیر اولیه را در روند گسترش تاریخی حقوق بشر داشته است. این منشور زمینه ساز قانون اساسی امروز بسیاری از کشورهای انگلیسی زبان است.در سال 1215 پس از آنکه پرنسس جان پادشاه انگلستان تعدادی از قوانین و آداب و رسوم باستانی که انگلستان با آن اداره می شد را نقض کرد،وقوانین را بنیان نهاد که مبنای قواعد حقوق بشری در کشورهای غربی است. در این منشور حقوقی مانند ممنوعیت دخالت دولت در امور کلیسا، حق مالکیت برای همه شهروندان آزاد،به ارث بردن اموال،حمایت افراد از مالیات های بیش از اندازه حقی برای زنان بیوه و مقررات منع رشوه و سوء رفتار رسمی گنجانده شده بود.
در غرب تاثیر اخلاق یهودی- مسیحی از اصول اخلاقی اصلی برای توسعه حقوق بشر بوده اند. اصول اخلاقی یهودی – مسیحی سکولار و از سیاست جداست. تاثیر این روند با ظهور سرمایه داری و استعمارگری در اروپا تقویت شد.اصول اخلاقی سکولار یهودی-مسیحی با پیشرفت اصلاحات در قرن 16و انقلاب های دموکراتیک در قرن هجدهم همراه شد.
دو سند مهم تدوین حقوق بشر یعنی اعلامیه استقلال آمریکا و حقوق بشر و شهروند فرانسه هردو اسنادی حاصل جنبش های اجتماعی دوران پیش از انقلاب صنعتی هستند.بدین ترتیب لیبرال مدرن امروزی در مورد حقوق بشر مرهون تفکرات اجتماعی قرن نوزدهم و بیستم است.در بررسی حقوق بشر مکانیسم های دفاعی در برابر دو ایدوئولوژی لیبرال و سویالیست که مبنای امپریالیسم غربی و استعمارگری بوده روزنه های برای تحول در مفهوم حقوق بشر است.
4-1- حقوق بشر در دوران معاصر
در حقوق بین الملل کلاسیک به افراد بشر به عنوان موضوع حقوق، توجهی نمی شد. مواردی که در حقوق بین الملل به افراد انسانی اشاره شده محدود است. از قدیم روسای دولتها و دیپلماتها و کنسولها به علت مقام و شغل آنها که به روابط یبن الملل مربوط می شود در حقوق بین الملل مورد بحث قرار می گرفتند. در قرن گذشته از لحاظ انسان دوستی اقداماتی برای الغاء بردگی و جلوگیری از تجارت بردگان و سیاهان و همچنین منع تجارت فحشا به عمل آمد.در گذشته نزدیکتر اقدامات بین المللی در راه حمایت اسیران و زخمیان جنگ و حفظ و حمایت اقلیتهای نژادی و مذهبی و بهتر کردن شرایط کار و بهبود وضع کارگران از نظر بین الملل صورت گرفت که در حقوق بین المل انعکاس یافت.
اولین بار در آغاز قرن بیستم، با پایان یافتنن جنگ جهانی اول، توجه خاصی به حقوق بشر در میثاق جامعه ملل نشان داده شد. دول عضو جامعه ملل، تعهد و کوشش برای تامین حفظ شرایط عادلانه و انسانی کار برای زنان و مردان و کودکان و همچنین رفتار عادلانه با سکنه بومی مستعرات خود را پذیرفتند و بخش مربوط به نظام قیومیت در سیستم جامعه ملل، مسئولیت رفاه و پیشرفت ملل تحت قیومیت را به عهده دولتهای اداره کننده گذاشتند. علاوه بر این در رابطه با برخی از قسمتهای معاهده صلح سال 1919، به برخی از دولتها تکلیف شد تا قبل از عضویت در جامعه ملل، محدودیت هایی را نسبت به حاکمیت خود به نفع اقلیت های ملی کشور خود پذیرا باشند. در سال 1920سیستم حقوق اقلیت ها ایجاد شد.
پس از جنگ عالمگیر دوم و تصویب منشور ملل متحد، ضرورتهای اجتماعی حیات بین المللی، دولتهای جهان را ناگزیر ساخت که‏ به نام مردم خویش، سازمان ملل متحد را ناظر بر تدوین و اعتلای این‏ حقوق نمایند تا از این رهگذر«صلح وو آرامشی» دیرپا در سرتاسر جهان‏ پدید آید و حریم فطری انسان از گزند ظلم جابران زمان مصون بماند.
پیش از 1945، هیچگونه متن بین المللی که بر وجود یا تعریف حقوق بشر دلالت داشته باشد، وجود نداشت. آن معاهداتی هم که در 1919 میان متفقین از یکطرف و لهستان و چکسلواکی و یونان و رومانی و یوگسلاوی از طرف دیگر انعقاد یافته بود، اساس به حقوق اقلیتها یعنی آن‏ دسته از افراد بشر که به نژاد یا مذهب یا زبان خاص تعلق داشتند، اختصاص یافته و از این حیث خود متضمن نوعی نابرابری میان اقلیت و اکثریت بود.
حقوق بشر، اگرچه یکی از مهمترین موضوعات مورد بحث در قرن بیستم بوده، اما مختص این قرن یا فرهنگ خاص نبوده است. قرن ها پیش،موضوع حقوق بشر در فرهنگ و ادبیات جوامع مختلف مطرح بوده و اسناد و کتب معتبر بسیاری در این زمینه نگاشته شده است. اهمیت تاریخی قرن بیستم دبه ویژه پس از جنگ جهانی دوم (1945)،در دو مقوله “حقوقی کردن” و “نهادینه سازی” حقوق بشر آشکار می گردد.
اما در 1945، حقوق بشر که تا ان زمان از جمله مسائلی بشمار می‏آمد که به استناد مادهء 15 میثاق جامعهء ملل در صلاحیت انحصاری‏ دولتها قرار داشت، از زندان حاکمیت بی‏چون و چرای دولتها به درآمد و تحقق نخستین هدف ملل متحد که همانا حفظ صلح و امنیت بین المللی‏ است،منوط به رعایت آن گردید: تا آنجا که رعایت حقوق اساسی بشر بموجب بند 2 از مقدمه و بند 3 از مادهء یک منشور ملل متحد به صورت‏ مرام اصلی سازمان ملل متحد در آمد و مادهء 55 همان منشور صراحتا از ارتباط میان این دو مفهوم صلح و امنیت جهان با حقوق بشر سخن به‏ میان آورد.
در اوضاع و احوال نیمهء دوم دههء چهل، آنان که با خواندن این مواد در منشور ملل متحد به وجد آمده بودند براستی می‏پنداشتند که افقی تازه‏ در اندیشه‏های سیاسی جهان پدیدار گشته و ارزشهایی که جامعهء بین المللی بر مبنای آنها شکل گرفته به یکباره دگرگون شده است: فرد انسانی به لحاظ این دیدگاه دیگر تابع بی‏چون و چرای«دولت»قلمداد نمی‏شد ؛بلکه همچون شخصیتی بشمار می‏آمد که می‏توانست، صرفنظر از جنس، نژاد، فرهنگ و زبانی که داشت از حقوقی ذاتی که با وضع و حال‏ انسانی وی متناسب بنماید، بهره‏مند باشد. علاوه بر این، در آن دوران این‏ فکر نیز قوت گرفت که منشور ملل متحد به انسان مقامی برتر از دولت داده‏ است، چندان که دولت از این پس نه تنها نباید او را وسیلهء تحقق اهداف‏ خویش کند، که باید در جهت تضمین مقام و موقع وی تلاش نماید.
بنابر این سازمان ملل متحد از ابتدای تشکیل سعی کرد تا معیارها و ظوابط حقوق بشر بین المللی اصیل را وضع کند.اگرچه منشور ملل متحد به پیشبرد حقوق بشر اشاره دارد، اما تعهد سیاسی واقعی نسبت به این آرمان صرفا با تصویب و انتشار « اعلامیه جهانی حقوق بشر بروز پیدا کرد. مجمع عمومی سازمان ملل، اعلامیه جهانی حقوق بشر را در 10دسامبر 1948، به تصویب رساند.
موضوعاتی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است علی الاصول‏ در تضاد با نظام وستفالیایی هابزی می‏باشد.در آن نظام دولتها دارای‏ حاکمیت مساوی تصور می‏شوند،در حالی که اعلامیه جهانی حقوق بشر موضوعات موجود میان حکومتها و شهروندان آنها را مد نظر دارد و نه‏ رابطه میان دولتها را.بر اساس ماده 1 اعلامیه همه موجودات بشر مساوی و آزاد آفریده شده‏اند. در اینجا مراد تنها شهروندان یک دولت خاص‏ نیست و همه شهروندان در همه کشورها مد نظر قرار گرفته‏اند.این‏ اعلامیه بیان و تفسیر ارزشهای جهانی است و درصدد نیست که از طریق سیاسی یا دیپلماتیک مصالحه‏ای میان دولتها ایجاد نماید.

مطلب مشابه :  دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی