علل اختلالات یادگیری

دانلود پایان نامه

عوامل قبل از تولد
عوامل متعددی قبل از تولد کودک و از هنگام تشکیل نطفه تا آخرین لحظات دوران بارداری میتواند تاثیرات قابل توجهی بر رشد جنین و سلامت نوزاد داشته باشد. به عبارت دیگر، عوامل مادرزادی (دوران بارداری) بعضا آن چنان تاثیرات منفی بر جنین میگذارد که بعدا جبران آن یا مقدور نیست و یا به سختی میسر میشود. به عقیده برک بیل و همکاران (1995)، مصرف داروهای مختلف و الکل و نیز ابتلا به سرخک تاثیرات منفی بر رشد جنین دارد. اگر چه این عوامل غالبا موجب معلولیتهای جدی میشود، اما در مواقعی نیز همین عوامل میتواند موجب نارساییهای ذهنی و یا ضایعات جزیی مغزی شود. لذا از جمله علل احتمالی ناتوانیهای خاص در یادگیری میتواند متاثر از عوامل موثر در دوران بارداری باشد (افروز، 1385). به هر ترتیب، پیداست که سیگار کشیدن و مصرف الکل توسط مادر در دوران بارداری، احتمال بروز این نوع اختلالات را افزایش میدهد. گفتنی است که تا به حال هیچ مطالعهای، ارتباط نگرانی و اضطراب مادر در دوران بارداری را با اختلال یادگیری اثبات نکرده است، مگر این که نگرانی و اضطراب باعث بروز عوارض در زایمان شده باشد (اکبری، 1391).
عوامل زمان تولد
عوامل گوناگونی به هنگام تولد و یا لحظاتی بعد از آن میتواند موجب ضایعات قابل توجه ذهنی و جسمی در کودک شود. پیچیدگیهای دوران بارداری و مشکلاتی نظیر نرسیدن اکسیژن به کودک و وارد شدن ضربه یا فشار به سر (مغز) نوزاد به هنگام جدا شدن از رحم مادر، میتواند صدمات جدی و بعضا جبران ناپذیر ذهنی و جسمی همراه داشته باشد. تحقیقات نشان میدهد که منشا بسیاری از مشکلات ذهنی و جسمی کودکان را میبایست در لحظات تولد جستجو کرد. به عنوان مثال در تحقیقی که سل و همکاران در سال 1995 انجام دادند به این نتیجه رسیدند که 40 درصد از نوزادانی که به هنگام تولد به لحاظ صدمات وارده (مانند ضایعه مغزی) نیازمند مراقبتهای ویژه در بیمارستان بودند، بعدها از نظر آموزشی استثنایی تشخیص داده شده و از آموزش و پرورش استثنایی برخوردار شدهاند. یافتههای پژوهش جامع ملی پیرامون علل اصلی آسیبهای جسمی و ذهنی در کودکان و نوجوانان شهری و روستایی ایران نیز حاکی از آن است که حدود 13 درصد آسیبهای زیستی و روانشناختی کودکان ناشی از شرایط نامناسب و نامطلوب زمان تولد نوزاد است (افروز، 1385). در مجموع، اگر در دوران شیرخوارگی آسیبی به مغز برسد، میتواند در فرآیند یادگیری تاثیر بگذارد که میزان تاثیر آن به عوامل متعددی مانند علت، مکان، زمان و میزان آسیب و سطح تحول رشد فرد هنگام ضایعه بستگی دارد (اکبری، 1391).
عوامل بعد از تولد
از میان عوامل احتمالی ناتوانیهای حاصل در یادگیری، عوامل مربوط به شرایط بعد از تولد از اهمیت فوقالعادهای برخوردار بوده و همواره مورد توجه محققان مختلف قرار گرفته است. همچنین این عوامل با بسیاری از نظریههای مربوط به علل اختلالات یادگیری در ارتباط هستند. به طور کلی، علل احتمالی ناتوانیهای یادگیری بعد از تولد را میتوان در عوامل بیولوژیکی یا بیوشیمیایی، محیطی، رشد و آموزشی خلاصه کرد (افروز، 1385).
عوامل بیولوژیکی یا بیوشیمیایی
محققان مختلف در بررسی علل احتمالی ناتوانیهای یادگیری به بعضی از عوامل بیولوژیکی و بیوشیمیایی اشاره کردهاند. در میان آن چه بیش از همه مورد بحث و نقد بوده، آن است که بعضی از افزودنیهای خوراکی مانند رنگ و غیره موجب مشکلات یادگیری میشود. برای اولین بار در سال 1975 «فین گلد» با انتشار کتابی که مخاطب اصلی آن والدین بودند، این مسئله را مطرح کرد که وجود بعضی از مواد در رژیم غذایی میتواند موجب بیش فعالی به همراه مشکلات یادگیری در کودکان شود. او توصیه کرد که رنگهای مصنوعی که در بعضی از غذاها یا میوهها دیده میشود باید از برنامه غذایی حذف گردد؛ اگر چه هنوز توصیه مزبور در آمریکا تا حدودی مورد توجه واقع میشود اما غالب تحقیقات انجام شده در این زمینه به طور قطع به یقین صحت کامل امر فوق را تایید نکردهاند (افروز، 1385). از جمله عوامل دیگری که در ارتباط با علل احتمالی مشکلات یادگیری مورد توجه محققان بوده است عبارت است از مواد سمی (سوسا، 2001) و پایین بودن قند خون و همچنین نارسایی در تغذیه و سوخت و ساز بدن. همچنین بعضی محققان همچون کروک (1993) حساسیتهای غذایی، به خصوص حساسیت به قند، تخم مرغ و گندم را از علل احتمالی مشکلات یادگیری میدانند. اگر چه علل بیولوژیکی و بیوشیمیایی مشکلات یادگیری در دو سه دهه اخیر مورد توجه خاص اندیشمندان قرار گرفته است، اما یافتههای حاصل هنوز نتوانستهاند به عنوان عوامل مشخص و تعیین کننده تلقی گردند (افروز، 1385). با این حال، نتایج مطالعات دیگر نشان داده است که استفاده از داروهایی مانند ریتالین یا دکسدرین سبب افزایش میزان یادگیری میشود، بنابراین احتمال همراهی مشکلات توجه و تمرکز با این اختلال وجود دارد که خود میتواند ناشی از کمبود یا نابسامانی عوامل بیوشیمیایی باشد (اکبری، 1391).
عوامل مربوط به رشد
از متداولترین نظریهها در زمینه سببشناسی ناتوانیهای یادگیری در ارتباط با مسائل مربوط به رشد و کندی رشد عصبی است. دیرش و همکاران (1966)، از طراحان اولیه نظریه کندی نضج یا رشد عصبی بودهاند. همچنین برخی دیگر از محققان همچون گشویند (1988) بر این عقیده بودهاند که در کودکان ناتوان در یادگیری جریان میلینه شدن عصبی (پوشش عصبی) بیشتر طول میکشد. میلین یا پوشش عصبی به عنوان اعصاب و کانالهای انتقال جریان ارتباط عصبی هستند. یکی از آخرین قسمتهایی که پوشش عصبی پیدا میکند (میلینه میشود) قسمت بسیار مهم بخش شیار زاویهای مغز است که در ارتباط با قدرت خواندن فرد است (افروز، 1385).
عوامل آموزشی
از جمله دیدگاههای قابل توجه در بررسی علل ناتوانیهای یادگیری که امروزه به طور جدی در محافل علمی مورد بحث است، ضعف در شیوههای آموزشی است. به عبارت دیگر به عقیده طرفداران این نظریه ناتوانیهای یادگیری در کودکان امری ارثی نیست بلکه اکتسابی و ناشی از شرایط نامساعد یادگیری و ضعف در روشهای تدریس مربیان یا آموزش دهندگان به کودک میباشد. اخیرا از واژه «ناتوانی در تدریس» به صورت کنایه آمیز و انتقادی برای تاکید بر این که ناتوانی یادگیری مشکل کودک نیست، بلکه ناشی از ضعف توانمندی آموزش دهندگان است، استفاده میشود. به طور خلاصه، محققان مختلف به غیر از عواملی که بدانها اشاره شد به علل احتمالی دیگری نیز اشاره کردهاند. از جمله این که عوامل روانشناختی، تفاوتهای فرهنگی و محرومیتهای محیطی، تعاملات نامطلوب اجتماعی، تعلیم و تربیت نامناسب خانوادگی یا ایجاد عادات ناصحیح در کودک و غیره نیز میتواند به ناتوانایی کودک در یادگیری مربوط باشد.
اما چیزی که حائز اهمیت میباشد این نکته است که هریک از عواملی که بدان اشاره شد لزوما به تنهایی موجب ناتوانی یادگیری در کودک نمیشود و همچنین صرف وجود یک عامل نمیتواند همیشه به طور قطع عامل اصلی در تعیین علت معلولیتهای ذهنی یا جسمی کودک باشد. همچنین هر یک از عوامل یاد شده لزوما در کودک ناتوان در یادگیری وجود ندارد. عواملی که بدانها اشاره شد، میتوانند در به وجود آوردن معلولیتهای ذهنی، جسمی و سایر اختلالات رفتاری نقش داشته باشند. در هر حال همیشه تعیین علت قطعی ناتوانی در یادگیری مقدور نیست. بالطبع انجام بررسیهای لازم در زمینه یافتن علل احتمالی آموزشی، خانوادگی و محیطی ناتوانیهای یادگیری مورد نیاز است (همان منبع).
شیوع
به طور کلی به دلیل وجود تعاریف، قوانین و روشهای ارزیابی متفاوت، دامنه میزان شیوع ناتوانیهای یادگیری بسیار متنوع است (شکوهی یکتا و پرند؛ 1385). گفته میشود که 50 درصد دانش آموزان در مدارس ایالات متحده دست کم یک نوع اختلال یادگیری دارند. با این حال، اختلالات یادگیری حداقل 5 درصد کودکان سنین مدرسه را مبتلا میکنند. این میزان حدود نیمی از کل کودکان مدارس عمومی است که در ایالات متحده خدمات آموزشی استثنایی دریافت میکنند (سادوک و سادوک، ترجمه رضاعی، 1388). لیتل (1999) اشاره میکند اختلالات یادگیری در میان کودکان دبستانی شایع بوده و در حدود 10 درصد کودکان سنین مدرسه با مشکلاتی در زمینه پیشرفت تحصیلی یا رفتار آموزشگاهی مواجه هستند. همچنین، طبق گزارش وی در حدود 30-15 درصد کودکان به دلیل وجود اختلالات یادگیری ناشی از بد کارکردی و اختلال در تکامل عصب شناختی یا اختلال مغز میانی از مشکلات تحصیلی رنج میبرند. با این وجود، منابع مختلف ارقام گوناگونی را در زمینه شیوع ناتوانیهای یادگیری ذکر میکنند. برای مثال، لیون و همکاران (1996) این نرخ را تقریبا 5 درصد تمام دانش آموزان، بریر (1994) آن را 5 تا 15 درصد جمعیت عمومی، راترفورد و همکاران (2002) این نرخ را 20 تا 60 درصد در مراکز تادیب نوجوانان، موسسه ملی سلامت (2011) آن را 8 تا 10 درصد کودکان آمریکایی زیر 18 سال، بن- سیمون و همکاران (2012) این رقم را تقریبا 10 درصد کودکان حاضر در نظام آموزشی، و در نهایت، آبکنار و عاشوری (1392) آن را 7/2 تا 30 درصد (به طور متوسط 10 تا 20 درصد) جمعیت دانش آموزی گزارش کردهاند. در همین راستا، نکته مورد توجه این است که 27 درصد دانشآموزان دبیرستان دارای اختلال یادگیری ترک تحصیل میکنند در حالی که این میزان در کودکان عادی تنها 11 درصد است (دپارتمان آموزش آمریکا، 2001). بدین ترتیب، ناتوانیهای یادگیری بیشتر در کودکان رخ میدهند اما معمولا تا سنین دبستان تشخیص داده نمیشوند (موسسه ملی سلامت، 2011) و این ناتوانی علیرغم شیوع فراوان کمتر تشخیص داده میشود (گوودریچ و رمزی، 2013).
لویت (1989) دلایلی را به شرح ذیل برای افزایش میزان شیوع کودکان با ناتوانی یادگیری ذکر کرده است:
پیشرفت و توسعه وسایل و روش های ارزیابی
تغییر در استانداردهای ارائه خدمات مربوط به آموزش ویژه.
وجود تمایل و مقبولیت اجتماعی بیشتر برای قرارگرفتن در طبقه ناتوانی های یادگیری در مقایسه با عقب ماندگی ذهنی.
اصلاح قوانین مربوط به روش های شناسایی کودکانی که تصورمی شود عقب ماندگی ذهنی دارند.
توزیع سنی و جنسی
اﻳﻦ اﺧـﺘلالات ﺑـﻪ ﻃـﻮر ﻋﻤـﺪه در ﻛﻮدﻛـﺎن 7 ﺗـﺎ 10 ﺳـﺎﻟﻪ دﻳـﺪ میﺷﻮد (سادوک و سادوک؛ ترجمه پور افکاری، 1385). از لحاظ سنی دانش آموزان دارای ناتوانی یادگیری از سن 6 تا 11 سالگی به تدریج افزایش مییابند و اکثر آنها در گستره سنی 10 تا 15 سالگی قرار دارند. این تعداد در سنین 12 تا 16 سالگی کاهش چشمگیری مییابند (لرنر، 1993؛ به نقل از نوری زاده و همکاران، 1391).
در زمینه نقش تفاوتهای جنسی در بروز این اختلال پژوهشهای انجام شده نتایج ضد و نقیضی را گزارش کردهاند. برخی از پژوهشگران بر این باورند که فراوانی این اختلال در پسران بیش از دختران است و برخی دیگر، میزان شیوع این ناتوانی را در دو جنس برابر میدانند. شاید این موضوع را بتوان این گونه توجیه نمود که در بسیاری از این بررسیها نشان داده شده است که طبقه اقتصادی، اجتماعی و میزان تحصیلات با میزان شیوع ناتوانیهای یادگیری رابطه دارد. برای مثال، اسمیت (به نقل از علیپور و همکاران،1390) با اشاره به آمار دانش آموزان دارای ناتوانیهای یادگیری در سال 1970 پی برد که در مدارس متعلق به طبقه اقتصادی- اجتماعی پایینتر، این ناتوانیها شیوع بیشتری دارند. با این حال، بیشتر پژوهشها نشان دادهاند که نسبت پسران با ناتوانی یادگیری بیش از دختران است و این نسبت را از دو تا چهار برابر گزارش کردهاند و آبکنار و عاشوری (1392) نسبت وجود این اختلال را در پسران چهار بار بیشتر از دختران گزارش کردند. دلایل این امربه خوبی شناخته نشده است. احتمال دارد پسران از نظر بیولوژیکی در مقابل آسیبهای عصب روانشناختی آسیب پذیرتر از دختران باشند (ووگل، 1990). دختران با ناتوانی یادگیری در مقایسه با همتایان پسر خود نمرههای هوشی پایینتری میگیرند، مشکلات تحصیلی آنها در خواندن و ریاضی بیشتر است؛ ولی در تواناییهای حرکتی، بینایی، هجی کردن و نوشتن از پسران وضعیت بهتری دارند. پسران دارای ناتوانی یادگیری در مقایسه با همتایان دختر خود مشکلات مربوط به توجه و مشکلات رفتاری بیشتری را نشان میدهند، در نتیجه سریعتر از دختران شناسایی و برای ارزیابی ارجاع داده میشوند. به علاوه، بیشتر پسران علیرغم وجود آسیبهای خفیف رفتارهای برونگرایانه از خود نشان میدهند در حالی که دختران با مشکلات متوسط اغلب گوشهگیر هستند، به همین دلیل در اغلب موارد تنها دخترانی که آسیبهای جدی و شدید دارند، شناسایی میشوند (سادوک و سادوک؛ ترجمه پور افکاری، 1385).
روی هم رفته، سادوک و سادوک (2007) اظهار میدارند که همهگیری شناسی ناتوانیهای یادگیری به سبب شناسی، درمانگری، پیشگیری، مهار بیماری، و برنامهریزی کلی بهداشت روانی در سطوح ملی و محلی نیز کمک میکند. بنابراین، تعیین میزان شیوع میتواند گام مؤثری در بررسیهای همهگیر شناسی باشد (علیپور و همکاران، 1390).

مطلب مشابه :  بی سازمانی اجتماعی، ساختارهای اجتماعی، هنجارهای اجتماعی