1. شخصیت و سلامت روانی

برادبورن[1](1969) سلامت و عدم سلامت روانی را دو قطب متضاد در انسان نمی داند و معتقد است که هر بعد با مجموعه متمایزی از صفات شخصیتی همبستگی دارد (دینر،2000، به نقل از ذکری ،1384).  نظریه‌های صفات شخصیت چنین استدلال می‌کنند که جنبه‌های مهم رفتار و تجربه در افراد را می‌توان با تعداد محدودی از ابعاد مشخص ساخت و نیم‌رخ‌های صفات شخصیتی خاص با سلامت روانی پیوند دارند (پاشا شریفی،1385).

سلامت روانی شبیه به یک ویژگی شخصیتی است که شامل تعدادی عناصر مربوط به هم می‌باشند که در سراسر موقعیت‌ها و در طول زمان ثابت است. لارسون و داینر(2004؛ به نقل از ذکری ،1384) طبق مطالعاتی که انجام دادند معتقد هستند که عواطف منفی و مثبت درکارها و تفریحات مختلف، بیشتر ناشی از شخص است (52%) تا ناشی از موقعیت (23%). افراد در مورد احساسات منفی و سلامت روانی هماهنگی بیشتری دارند و درمورد احساسات مثبت، هماهنگی کمتری دارند. همچنین لارسون و کت دار(1991) معتقدند که واکنش برون‌گرایان[2] نسبت به درون‌گرایان[3] به محرک های مثبت، قوی تر است. بنابراین ترکیب برون‌گرایی و موقعیت‌های خوشایند عاطفه مثبت ایجاد  می‌کند. از آن‌جا که شخص می‌تواند موقعیت‌ها را انتخاب کند یا از آن‌ها دوری کند، نوع دوم تعامل بین افراد و موقعیت ها وجود دارد. آنها نوع خاصی از موقعیت‌ها را انتخاب می‌کنند که برای آن‌ها خوشایند است و با شخصیت آن‌ها سازگار است. برای مثال برون‌گرایان بیشتر زمان خود را در فعالیت‌های اجتماعی و جسمانی می‌گذرانند(نشاط دوست و همکاران،1388).

طبق نظر آرگایل و لو[4] (1990) سلامت روانی افراد برون‌گرا می‌تواند تا اندازه ای به وسیله موقعیت‌های اجتماعی که آن‌ها انتخاب می‌کنند توضیح داده شود. در تحقیقات اولیه آرگایل(1994) ‌دریافت که افراد فاقد مهارت‌های اجتماعی از بسیاری از موقعیت‌های اجتماعی که دیگران از آن‌ها لذت می‌برند، اجتناب می کنند (آرگایل،2004).

کاستا و مک کرا[5](2005) بر این باورند که این برونگراها هستند که بیشترین عاطفه مثبت را تجربه می‌کنند و درون گراها غالباً کمترین عاطفه مثبت را دارند. از آنجا که برون‌گرایی جنبه‌های متفاوتی دارد، مثلاً مردم آمیزی و تکانشگری، آنها در صدد شناسایی جنبه ای که بیشترین رابطه را با عاطفه مثبت دارند برآمدند. معلوم شد که مردم آمیزی یا لذت حاصل از معاشرت با دیگران، به نحوه گسترده ای سبب سطح بالای عاطفه مثبت در برون گراهاست(گنجی، 1386).

دینر(2000) در آمریکا به طرز متقاعد کننده ای صحت این ادعا را که برون‌گراها درمقایسه با درون‌گراها از سلامت روانی بیشتری برخوردارند را نشان داده است؛ این امر عمدتاً ناشی از درگیری بسیار بیشتر آن‌ها در موقعیت‌های اجتماعی است. او از دانشجویان درون گرا و برون گرا خواست تا یک ساعت مچی دارای زنگ هشدار را که در فواصل نامنظم زنگ می زد به دست خود ببندد. آنها باید هر وقت صدای زنگ را می شنیدند موقعیتی را که در آن قرار داشتند یادداشت کرده و ذکر می‌کردند که در آن لحظه چه قدر عاطفه مثبت تجربه کرده‌اند. در وضعیت‌های اجتماعی، دانشجویان برون‌گرا، درمقایسه با دانشجویان درون‌گرا، عاطفه مثبت بسیار بیشتری را گزارش دادند. اما وقتی در حال کارکردن یا تنها بودند بین سطح عاطفه مثبت برون‌گراها و درون‌گراها اختلاف ناچیزی وجود داشت(غلامعلیان و احمدی، 1387).

طبق نظر گری[6](1982) برون‌گرایان به خاطر ساختمان مغزشان نسبت به پاداش بیشتر پاسخ می‌دهند،

بنابراین شادتر هستند و روان نژندان نسبت به تنبیه بیشتر پاسخ می‌دهند، بنابراین ناشادتر می باشند (نشاط دوست و همکاران،1388). آرگایل (2004) معتقد است که برون‌گرایان از درون‌گرایان خوشحال ترند و عاطفه مثبت بیشتری را تجربه می‌کنند. از آنجایی که این امر یک رابطه آماری است، تعجب آور نیست که افراد شاد درون‌گرا نیز وجود دارد. این‌ها کسانی هستند که در دیگر منابع سلامت روانی امتیاز  می‌آورند. آن هایی که از لحاظ ثبات هیجانی در سطح بالا قرار دارند، در مقایسه با آن‌هایی که گرایشات روان نژدی زیاد و عواطف منفی بیشتری دارند، خوشحال ترند(گنجی، 1386).

2.کیفیت زندگی و سلامت روانی

یکی از عواملی که به طور مستقیم و ذاتی با سلامت روانی افراد ارتباط دارد کیفیت زندگی آن‌ها می‌باشد. معمولاً کیفیت زندگی به شکل آشکار یا ضمنی در نقطه­ی مقابل کمیت قرار می­گیرد که منظور از آن سال‌های عمر می­باشد که ممکن است عالی، رضایت آمیز یا لذت بخش بوده یا نباشد (فایرز و ماچین[7]، 2000). کیفیت زندگی می­تواند با زمان تغییر یابد، و در شرایط خاصی به طور قابل توجهی نوسان داشته باشد. کیفیت زندگی مستلزم سعی در کم کردن فاصله بین انتظارات و آرزوها و آن چیزی است که واقعاً اتفاق می­افتد. یک زندگی کیفی و خوب، معمولاً به صورت خشنودی، رضایت، شادی، خرسندی و توانایی فایق آمدن بر مشکلات بروز می­کند. در واقع کیفیت زندگی به وسیله فرد ارزیابی و توصیف می­شود. هورنکویست[8] (2004) کیفیت زندگی را بر اساس مطالعات خود و یافته­های سایرین به عنوان نیاز بیان شده و رضایت عملی در یک تعداد از ابعاد اصلی زندگی با تمرکز خاص بر احساس خوب بودن تعریف می‌نماید (غلامعلیان و احمدی، 1387).

3. اهداف و سلامت روانی

جایگاه و اهمیت اهداف برای برخوردار بودن از یک زندگی روانی سالم، امری انکار ناپذیر و غیر قابل کتمان است (کینگ[9] و همکاران، 2006). برخی مولفان با توجه به یافته های موجود، ادعا نموده اند که وجود و احساس هدفمندی در زندگی مانند کلیدی است که می‌تواند قفل و گره مشکلات زندگی را باز نماید و باعث شود تا افراد کنش‌های مثبتی انجام دهند. به همین لحاظ اغلب زندگی هدفمند را از عوامل مهم سلامت روانشناختی می‌دانند (فلدمن و اشنایدر[10]،2005). به طور کلی نظریه پردازان دیگری وجود دارند که راه رسیدن به شادکامی و سلامت روانی را در پرتو توجه به ارزش‌ها و هدف‌ها، نیازهای بنیادی، معنادار بودن و هدفمندی زندگی می‌دانند‌(کاظمیان مقدم و مهرابی‌زاده هنرمند،1388).

اکثر مشکلات روانشناختی از اختلال در انگیزش نشات می‌گیرد؛ یعنی روش‌های ناکارآمدی که افراد بر اساس آن به تعقیب اهداف می‌پردازند. اهداف نقش کلیدی در رفتار بشر ایفا می‌کنند و انجام هر کاری در زندگی مستلزم انتخاب و تعقیب یک هدف است؛ بنابراین یک هدف مناسب برای رسیدن به سلامت روانی از اهمیت خاصی برخوردار است (ککس و کلینگر[11]، 2011). در روانشناسی به فرایندهایی که تلاش برای رسیدن به هدف را میسر می سازند انگیزش می‌گویند. ککس و کلینگر (2011) انگیزش را اینگونه تعریف می کنند: انگیزش یعنی حالت‌های درونی موجود زنده که به برانگیختگی، تداوم و هدایت رفتار به سوی هدف منجر می‌شود. شیوه‌هایی که افراد برای تعقیب اهداف خود بکار می‌گیرند به عوامل مختلفی از جمله اجتنابی یا گرایشی بودن هدف، چارچوب زمانی عمل، پیش‌بینی جزئیات، مشکلات موجود بر سر راه تعقیب اهداف، تعهد و درجه تضاد یک هدف با هدف دیگر بستگی دارد که در مجموع ساختار انگیزشی فرد را می‌سازند. همچنین میزان عینی بودن اهداف و توجه به چگونگی رسیدن به اهداف عامل مهمی است که میزان دستیابی و رسیدن به اهداف را افزایش می‌دهد. این امر موجب می‌شود که افراد از موانعی که بر سر راه رسیدن به اهدافشان قرار دارد، آگاه شوند.

ادبیات تحقیق نشان دهنده این است که سلامت روانی با ادراک افراد از داشتن اهداف مهم در زندگی و پیشرفت رضایت بخش در به دست آوردن آن‌ها رابطه دارد. برای مثال بیشتر مردم ارزش بسیار بالایی برای برقراری و حفظ روابط صمیمانه و نزدیک قائل هستند و به دست آوردن این اهداف بین فردی با سلامت روانی آن‌ها ارتباط بسیار قوی دارد (بامیستر و لری[12]، 1995). مطالعات طولی هالیچ و جپرت (1998) و  ککس و کلینگر(2011) نشان داد که احساس بهزیستی و سلامت روانی به داشتن اهداف قابل دست‌یابی بستگی دارد، بخصوص در افرادی که نسبت به اهداف خود تعهد بیشتری احساس می‌کنند. همچنین افرادی که اهداف قابل دست‌یابی و عینی بر می‌گزینند دارای سطح سلامت روانی بالایی می‌باشند، در روابط اجتماعی خود احساس رضایت و خشنودی می‌کنند و بیشتر منابع استرس‌زا را کنترل می‌کنند. از سوی دیگر دست‌یابی به همه اهداف به یک اندازه بر سلامت روانی و بهزیستی نقش ندارد. برای مثال پیشرفت در اهدافی که توسط دیگران یا تحت فشارهای اجتماعی به فرد تحمیل شده، کمتر از اهدافی که خود فرد آنها را انتخاب کرده است، موجب بهزیستی می‌شوند (شلدون[13]، 2004). گیبسون، ایوانکویچ و دونللی[14](2004) وی‍ژگی‌های اهداف تاثیرگذار بر انگیزه افراد را این‌گونه بیان می‌کنند: اول، اهداف باید مورد پذیرش باشند و با ارزش‌های شخص در تضاد نباشند. اگر افراد در تعیین اهداف و مقاصد خویش اجازه دخالت و اظهار نظر داشته باشند، اغلب موجب گسترش اهداف و پذیرش و انجام آن توسط فرد می‌شود. دوم، اهداف مورد پذیرش در صورتی که چالش برانگیز اما دست یافتنی باشند، می‌توانند بر انگیختگی را ایجاد کنند. به عبارت دیگر اهداف سطح بالا نسبت به اهدافی که دستیابی به آن‌ها غیر ممکن است عملکرد بهتری را بر می‌انگیزند. سوم، اهداف باید مشخص، عینی و قابل اندازه‌گیری باشند. (گنجی، 1386).

سیتز، لاتام، تاسا و لاتام[15](2004) نیز اظهار می‌دارند که داشتن اهداف چالش برانگیز و معین نسبت به اهداف مبهم، میزان عملکرد بالاتری را به همراه خواهد داشت. به عقیده ککس و کلینگر(2011) ارتباط بین اهداف و شناخت، هیجان، تخیلات و رفتار از نقطه نظر مداخلات درمانی نیز حائز اهمیت هستند. آن‌ها معتقدند آسیب‌های شناختی، هیجانی و رفتاری ارتباط تنگاتنگی با مشکلات مربوط به تعقیب هدف دارند؛ یعنی هرچقدر مشکلات و آسیب‌های موجود بر سر راه تعقیب هدف بیشتر باشد، آسیب‌های شناختی، هیجانی و رفتاری نیز بیشتر بروز می‌کند. همچنین سلامت روانی افراد تا حد زیادی از باور آنها نسبت به دستیابی به اهداف مطلوبشان سرچشمه می‌گیرد (کاپلان و مادوکس[16]، 2002).

مطلب مشابه :  ذهن ­آگاهی و ارتباط آن با شناخت ضمنی و آشکار

آرگایل (2004) معتقد است که مقیاس هدف زندگی، به طور قوی با سلامت روانی همبستگی دارد. فقط داشتن طرحها و اهداف دراز مدت به افراد احساس معنا در زندگی میدهد. داشتن احساسی از معنا و هدفمندی ماهیتی مبهم و اسرار آمیز دارد. کانتور و ساندرسون (1999) معتقد هستند که شرکت در فعالیت‌های ارزشمند و کار در جهت رسیدن به اهداف شخصی برای سلامت روانی مهم است. آنها مفهوم اهداف را گسترده کردند تا شامل «فعالیت‌های ارزشمند» بشود. این اهداف و فعالیت‌ها، سلامت روانی را به شیوه‌های متعددی افزایش می‌دهد: 1- با ایجاد احساس هدفمندی شخصی که به وسیله فعالیت‌های ارزشمند و چالش برانگیز ایجاد می‌شود.2- دادن نظم و معنا به زندگی روزمره. 3- با کمک به مقابله با مشکلات و سختی‌ها در زندگی روزمره که ممکن است منجر به تجدید تعهد نسبت به زندگی گردد. 4- با تقویت ارتباطات اجتماعی و مشارکت اجتماعی بیشتر. هنگامی که این فعالیت‌ها آزادانه انتخاب شوند، اهداف واقع بینانه تر باشند، اهداف با یکدیگر هماهنگ باشند و هنگامی که افراد ترتیبی می‌دهند تا زمان زیادی را در فعالیت‌های مربوط به اهداف صرف کنند، اثر این اهداف بر خوشبختی و سلامت روانی بیشتر خواهد بود.

شلدون و الیوت[17] (1999)با ارائه مدلی تحت عنوان «خودهمگامی» به این نکته می‌پردازند که «اهداف هماهنگ با خود» مهم هستند، بدین معنا که اعتقاد به اهمیت اهداف و انتخاب آن‌ها برای تفریح و لذت اثر دارد، نه این که اهداف از بیرون به فرد تحمیل شود و به منظور اجتناب از احساس گناه یا اضطراب، پیگیری شوند. این اهداف هماهنگ با خود نیازهای اساسی را برآورده ساخته و با خود واقعی فرد در یک ردیف قرار می‌گیرند. همچنین این هدف‌ها به خوبی درونی شده اند؛ یعنی از انگیزش درونی نشأت می‌گیرند و به صورت خود‌مختار رخ می‌نمایند. از نظر آنان هدف‌هایی که خود همگام نمی‌باشند، انگیزش بیرونی یا درون‌فکنی شده می‌باشند که با خود فرد به صورت یکپارچه درنیامده اند ونیازهای درونی اساسی را برآورده نمی‌سازند. آنها یک الگوی علّی را تأیید کرده‌اند که براساس آن اهداف هماهنگ با خود منجر به تلاش بیشتر، نیل به اهداف و افزایش سلامت روانی می‌شود.

تیکس[18] و همکاران(1999) معتقدند که پیگیری موفقیت آمیز هدف‌ها منجر به سلامت روانی می‌گردد. اگر این پیگیری‌ها به صورت خودمختار باشند، دراین صورت سرزندگی وشادی را برای افراد به ارمغان می آورند. طبق نظر دینر و همکارانش(2004)  افراد در روزهایی که به اهداف ارزشمند می‌رسند در مقایسه با روزهایی که به اهداف کم ارزش دست می‌یابند، سلامت روانی بیشتری را گزارش می‌کنند.دیدگاه دیگری که توسط ریان و همکاران(1996) ارائه گردیده است بیانگر آن است که بعضی از اهداف در خدمت نیازهای درونی است، در حالی که بعضی جزء هدف‌های بیرونی می‌باشد و برای نیازهای عمیق‌تر حالت وسیله‌ای یا جایگزینی دارد. هدف‌هایی که پاسخ نیازهای درونی مانند خودمختاری، وابستگی و شایستگی باشد، بیشتر تولید سلامت روانی و احساس خوشبختی می‌کند(ذکری، 1384).

4. ایمان به خداوند و سلامت روانی

پولنز(1989) معقتد است که حمایت اجتماعی ثابت، احساس نزدیک بودن به خداوند و داشتن تصویری دوستانه از خداوند با سلامت روانی مرتبط می باشد. عامل دیگری ممکن است وجود داشته باشد و آن عبارت است از ایمان استوار؛ طبق نظر الیسون[19] (1991) بعد از تداوم حیات اجتماعی و عبادت‌های خصوصی، ایمان استوار موجب سلامت روانی می‌شود و همچنین حضور در کلیسا و عبادت خصوصی، از طریق تأثیر به باورها و ایمان، سلامتی را متأثر می‌سازد (ذاکری،1384).

اسکامن(2002) معتقد است مذهب یکی از عوامل تأثیرگذار به رفتار و شناخت است. وی می‌گوید بسیاری از جنبه های مذهب بر امید، خوش بینی، همدلی، پیوند جویی، عفو و بخشش تأکید می‌کنند و پیوسته از تجاوز و رفتارهای ضد اجتماعی مانند فساد، خودفروشی و دزدی نهی کرده است. هر دو جنبه مذهب، یعنی پرداختن به فعالیت‌های مثبت و دوری از فعالیت‌های منفی، باعث پدید آمدن احساس ارزش مثبت در پیروان ادیان می شود (علی محمدی و جان بزرگی،1387).

طبق نظر آرگایل (2004) مذهب تأثیر مثبت متوسطی بر سلامت روانی دارد، اما این تأثیر برای سالخوردگان و اعضاء کلیساهای جدی بیشتر است و بیشترین تأثیر را بر سلامت وجودی و با شدت نیایش و نزدیکی با خداوند دارد. اما حضور در کلیسا و باورها به طور آشکار بر سلامت روانی اثر دارند. فعالیت‌های مذهبی، هیجانات مثبت قوی ایجاد می‌کند، مراسم و مناسک مذهبی نیز احساسات جامعه پسند تولید می‌کنند و با حضور دیگران احساس وحدت ایجاد می‌شود. این یکی از شیوه‌هایی است که در آن مذهب یک پدیده اجتماعی است. مزایای مذهب برای سلامتی برای افرادی که دلبستگی مذهبی زیاد دارند، برای سالخوردگان و برای بنیادگرایان در بیشترین حد قرار دارد، زیرا آنان به باورهای خود اطمینان دارند و آنها را قطعی تلقی می‌کنند.

به نظر شواب و پترسون (1990) فرد با ایمان خداوند را حامی و مراقب خود می‌داند و احساس رهاشدگی، پوچی و تنهایی نمی‌کند. یافته‌های پولوما و پندلتون[20] (1990) و برون[21] (1994) نیز موید این امر هستند که دعا و نیایش، قوی ترین عامل تبیین کننده بخشایش در افراد بوده و به آن ها در کنار آمدن با مشکلات به ویژه مشکلاتی که شخصاً بر آن ها کنترل ندارد کمک نموده و موجب افزایش سلامت روانی آنها می‌شود (اعتماد زاده، جعفری، عابدی،1386).

5. هیجانات و سلامت روانی

آیزنک[22](1990) معتقد است اگر قرار باشد چگونگی سلامت روانی فرد را بفهمیم بهتر است به بررسی طیفی هیجانات[23] انسان بپردازیم تا ببینیم احساسات سلامت‌بخش در کجای این طیف جای دارد. هیجانات انواع مختلف دارند؛ از سرخوشی تا تنفّر ، و از وحشت تا ملال. ویلهم وونت پدر روان شناسی آزمایشی ادعا کرد که تمامی احساسات یا هیجانات را می‌توان در چارچوب سه بعدی خوشایندی- ناخوشایندی، تحریک- بازداری و فشار- آرامش جا داد ( آرگایل،2004).

اخیراً جیمز راسل از دانشگاه بریتیش کلمبیا  در ونکوور چشم اندازی نوین در مورد رابطه هیجانات مختلف با یکدیگر مطرح کرده است. او این دیدگاه سر راست را پیش کشید که ما می توانیم تمامی هیجانات را میان دو بعد لذتبخش- غیر لذتبخش و برانگیختگی جای دهیم. این دیدگاه را ممکن است یک نوع ساده انگاری فاحش تلقی نماییم، اما مشاهده دقیق نمودار نشان می دهد که ما قادریم انواع گوناگونی از اصلاحات هیجانی را از طریق ترکیب سطح با انگیختگی(که نشانگر شدت است) و نیز لذتبخش(که نشانگر کیفیت هیجانی است) تعریف نماییم. با نگاه کردن به حاشیه این دایره متوجه می شویم که کلمات مجاور، به حالات هیجانی بسیار مشابهی اشاره دارند. بنابراین ، «خستگی» و «خواب آلودگی» بسیار شبیه یکدیگرند، اما «خواب آلودگی» درمقایسه با «خستگی» لذتبخش تراست. همچنین «رضایت» و «خوشحالی» حالات مشابهی را وصف میکنند. اما «خوشحال بودن» در مقایسه با «راضی بودن» کمی جالبتر و لذت بخش تر است. براساس مدل راسل ، وجه مشخصه حالات هیجانی مثبت لذتبخش بودن آنهاست، اما شدت این حالات ناشی از میزان بالای برانگیختگی است. در واقع طبق مدل راسل نظر بنیادی این است که عاطفه منفی ومثبت قوی، که در طول قطر دایره قرار دادند. از لحاظ کیفیت تجربه، مخالف یکدیگرند(یعنی لذتبخش بودن یا لذتبخش نبودن)، اما ازلحاظ مقدار برانگیختگی(بسیار زیاد در هر دو مورد) شباهت زیادی به یکدیگر دارند. مثلاً ما می توانیم هیجانات متفاوتی ازقبیل عشق و تنفّر را بلافاصله پس از یکدیگر احساس کنیم(ذاکری،1384).

سیلگمن[24] (2002) درکتاب خود با عنوان شادمانی اصیل هیجان های مثبت را در سه مقوله آنهایی که با گذشته، حال و آینده پیوند دارند طبقه بندی می کند. هیجان های مثبت مرتبط با آینده، خوش بینی، امید، اعتماد، ایمان و اعتقاد را شامل می شود. رضایتمندی، خشنودی، تحقق غرور و آرامش خاطر هیجان های مثبت عمده ای هستند که با گذشته پیوند دارند. در ارتباط با هیجان های مثبت حال دو طبقه متمایز وجود دارد: لذت های آنی و رضایتمندی های پایدارتر. لذت ها، هم لذت های جسمانی وهم لذت های عالی تر را شامل می شوند. لذت های جسمانی از طریق حواس حاصل می شوند. احساس های که از امور جنسی، عطرهای خوش و چاشنی های خوشمزه بروز می کند در این مقوله قرار می گیرند. برعکس، لذت های عالی تر از فعالیت های پیچیده تر به دست می آید و احساس هایی مانند سعادت، شعف، راحتی، سرخوشی وشادمانی را شامل می شوند. رضایتمندی ها که حالت شیفتگی یا جذبه را شامل می شوند و حاصل فعالیت هایی هستند که  نیرومندی های یکتا و التزامی را می طلبند، با لذت ها فرق دارند. نیرمندی های التزامی آن دسته از صفات شخصی هستند که با فضیلت های خاصی رابطه دارند و در ارزش های عملی طبقه بندی نیرومندی ها تعریف می شود. در مطالعه هیجان های مثبت و رضایت از زندگی نکته حساس یافتن یک راه موشکافانه برای تشخیص حالت های عاطفی مثبت و منفی است (کشاورز و وفاییان، 1386).

واتسون[25] (2002) معتقد است که عاطفی بودن مثبت با صفات برونگرایی شخصیت و عاطفی بودن منفی با صفت روان رنجوری همبستگی دارند. این همبستگی های بین عاطفی بودن و صفات عمده شخصیت قابل توجه اند و از 4/0تا 9/0 نوسان دارند . عاطفی بودن مثبت ابعاد فرعی خوش رویی[26] (مانند بشاش، شاد، سر زنده)؛ اتکای به نفس[27] (مانند مطمئن، قوی، جسمی)، و گوش به زنگی (مانند هشیار، متمرکز، مصمم) را شامل می شود. عاطفی بودن مثبت پس از 30 سالگی از لحاظ خلقی بسیار ثابت است. عاطفی بودن منفی در اواخر نوجوانی به اوج خود می رسد و سپس با گذشت سن حداقل تا اواسط بزرگسالی افت پیدا می کند. در عاطفی بودن مثبت و منفی تفاوت های فردی وجود دارند. در کوتاه مدت نوسان هایی در خلق مثبت دیده می شود که از چرخه های شبانه روزی(صبح کمتر) پیروی می کنند. هم عاطفی بودن مثبت و هم عاطفی بودن منفی تا حدودی ویژگی های ارثی هستند و ضریب همبستگی آنها با عامل وراثت حدود 5/0 است. اما تأثیر محیطی می توان عاطفی بودن مثبت را بهبود بخشند.طبق نظر واتسون (2002) عاطفی بودن مثبت باعث می شود افراد از شغل و روابطشان بیشتر  رضایت داشته باشند و شاد بودن در محیط کار، عشق و عاطفی بودن مثبت را افزایش می‌دهد. عاطفی بودن مثبت با فعالیت منظم جسمانی، خواب کافی، معاشرت مرتب با دوستان نزدیک و کوشش درجهت دستیابی به آرمان های والا (به جای دست یابی به آن‌ها) پیوند دارد(ذاکری،1384).

مطلب مشابه :  آگاهی از پیشینه ی عامل ها موثر در مدل های شخصیت

از نظر برادبرن[28] (2006) و  ککس و کلینگر(2011) سلامت روانی تا حد زیاد به عاطفه مثبت بستگی دارد، اما در عین حال شامل عدم وجود نسبی عاطفه منفی نیز می باشد. به عبارت دیگر آنچه جهت سالم بودن باید انجام داد این است که بر مثبت تأکید ورزیم و منفی را کنار گذاریم. او همچنین معتقد است با محاسبه اختلاف بین سطوح عاطفه مثبت و منفی، می توان سلامت روانی یا بهزیستی افراد را پیش بینی کرد.

 

فردریکسون (2002؛) و ککس و کلینگر(2011) نظریه گسترش دهنده و سازنده هیجان های مثبت را تدوین کرده است تا تبیین کند که چگونه تجربه های عاطفی مثبت نه تنها سلامت روانی را علامت می‌دهند بلکه به رضایت از زندگی و تکامل شخصی نیز کمک می کنند. بسیاری از هیجان های منفی مانند اضطراب و خشم سپرده های تفکر- عمل لحظه ای افراد را محدود می سازند، به طوری که آنان آگاه می شوند تا به شیوه خاصی از خود محفاظت کنند. در مقابل هیجان های مثبت سپرده های تفکر- عمل لحظه ای را گسترش می دهند. این گسترش سپرده های تفکر- عمل لحظه ای فرصت هایی را که برای ساختن منابع شخصی پایدار فراهم می آورند که به نوبه خود زمینه را برای رشد شخص و افزایش رضایت از زندگی مهیا می سازند. برای مثال، شادی باعث می شود که شخص به شیوه اجتماعی و خردمندانه یا هنرمندانه رفتار کند. بنابراین، شادمانی می تواند از راه رفتار خردمندانه، شبکه های حمایت اجتماعی را نیرومند سازد و از راه خلاقیت به تولید هنر و علم یا مشکل گشایی خلاق در زندگی روزانه بینجامد. حمایت اجتماعی فزاینده، فرآورده های هنرمندانه و علمی و تجربه های مسأله گشایی موفقیت آمیز همگی بازده های نسبتاً پایدار از شادمانی هستند که می توانند به سلامت روانی و رشد شخصی کمک کنند(ذاکری،1384).

طبق نظر تام کینز (2006) عواطف مثبت از نظر عصب شناختی به وسیله کاهش سریع سرعت شلیک عصبی فعال می شوند. رهایی از درد جسمی، رهایی از نگرانی ها، حل کردن مسأله ای دشوار، و پیروز شدن در رقابتی اضطراب انگیز نمونه الگوی کاهش برانگیختگی عصب شناختی عواطف مثبت است. عواطف مثبت علاوه بر آرامش ناشی از دست یابی به هدف، به وسیله پیش بینی واقعه مثبت نظیر قرار ملاقات و احساس های لذت بخش نظیر نوازش شدن نیز برانگیخته می شود. سومین نوع برانگیختگی عواطف مثبت از وقایعی حاصل می شود که حس خودانگاره مثبت شخص را تأیید کند. اگر از شخصی دعوت شود تا به سازمانی با ارزش ملحق شود، او را ستایش کنند، یا دیگران او را دوست داشته باشند، عواطف مثبت برانگیخته می شوند. اهمیت کارکردی عواطف مثبت برای رضایت از زندگی دوگانه است. از یک طرف، زمانی که به صورت درونی احساسی مثبت را تجربه می کنیم، این عاطفه مثبت زندگی را خوشایند می کند. بنابراین عواطف مثبت، تجربه های غیرقابل اجتناب زندگی از قبیل ناکامی، نا امیدی، و در مجموع عواطف منفی را بی اثر می سازد. از سوی دیگر عواطف مثبت، اشتیاق انسان ها برای پرداختن به فعالیت های اجتماعی را نیز آسان می کند. تعداد کمی از محرک های اجتماعی، قدرت و تقویت کنندگی لبخند انسان را دارند. بنابراین عواطف مثبت ابراز شده، چسب اجتماعی است که روابط را با یکدیگر می چسباند، مانند رابطه مادر و کودک، عشاق، همکاران وهمبازی های یک سیستم ورزشی(گنجی،1386).

6. شادکامی و سلامت روانی

یکی دیگر از عواملی که مستقیما بر روی سلامت روانی افراد تاثیر می گذارد، شادکامی آنها می باشد. به نظر وینهون[29] (1988) شادکامی به قضاوت فرد از درجه یا میزان مطلوبیت کیفیت زندگی اطلاق می‌شود، به عبارت دیگر شادکامی به این معناست که فرد چه قدر از زندگی خود لذت می برد ‌(کاظمیان مقدم و مهرابی‌زاده هنرمند،1388).

به نظر آرگایل(1995) سه جزء اساسی شادکامی عبارتند از: هیجان مثبت، رضایت از زندگی و نبود هیجانات منفی از جمله افسردگی و اضطراب. او  معتقد است که روابط مثبت با دیگران؛ هدفمند بودن در زندگی، رشد شخصی، دوست داشتن دیگران و طبیعت نیز از اجزاء شادکامی هستند.طبق نظریه دینر (2000)  شادکامی ارزشیابی هایی است که افراد از خود و زندگیشان به عمل می آورند. این ارزشیابی ها می تواند جنبه شناختی داشته باشد، مانند قضاوت هایی که درمورد رضایت از زندگی صورت می گیرد و یا جنبه عاطفی که شامل خلق و هیجاناتی است که در واکنش به رویدادهای زندگی ظاهر می شود. بنابراین شادکامی از چهار جزء تشکیل یافته است که عبارت است از خشنودی از زندگی، خلق وهیجانات مثبت خوشایند، نبود خلق و هیجانات منفی(کشاورز و وفاییان، 1386).

مکاتب فکری مختلف، به بررسی موضوع شادکامی بشر پرداخته اند، اما دو دیدگاه شناختی و لذت عنایت بیشتری به این امر داشته اند. نظریه پردازان شناختی، شادکامی را احساسی می دانند که به واسطه پیشرفت منطقی در جهت رسیدن به هدف ایجاد می شود(فرنکن[30]،1994) و  ککس و کلینگر(2011). در این دیدگاه، شادکامی به درون دادهای حسی و ادراکات حاصل از آن محدود نمی شود بلکه هرچه فرد گام هایی در راه رسیدن به هدف خویش برمی دارد، احساس شادکامی در او تقویت می شود. در این دیدگاه شادکامی مأخوذ از هدف یا هدف انگیخته است اما شادکامی مورد نظر دیدگاه لذت جویی عین هدف است.در فلسفه لذت جویی با قدمت چندهزار ساله، اعتقاد بر این است که رفتار انسان هواره در جهت کسب ، حفظ و ازدیاد لذت های زندگی و اجتناب از درد سوق می یابد. بنابراین ، لذت و شادکامی در هر لحظه از زمان، تنها عامل ارزشمندی است که فرد در جهت آن گام بر می دارد. به همین دلیل ، در مکتب لذت جویی، شادکامی تنها شامل نهایت آثار مثبت حواس بینایی، شنوایی، لامسه، چشایی و بویایی است(ریو،2006).

7. امید و سلامت روانی

از دیگر عواملی که تاثیر زیادی بر سلامت روانی افراد دارد، امید به آینده می باشد. امید، مفهومی چند بعدی است و ابعاد آن را می توان با بازنگری این واژه از نظرعلم واژه شناسی، روان شناسی،  الهیات، فلسفه وجامعه شناسی کشف نمود. امید از ریشه لاتین spear به معنای امید داشتن گرفته شده است و منتظر چیزی بودن را می رساند و طبق لغت نامه وبستر[31] به عنوان اعتماد، توکل، چشم داشت همراه با انتظار یا اعتماد به وقوع یک امر معنی می شود (استفنسوس[32]،1999).

طبق نظر لیچ، مارسل وکرنر[33] (2002) احساس امید احساس شایستگی است. امید زیاد کننده قدرت تطابق و نشانه سلامت روان است. امید یعنی داشتن برنامه برای زندگی، یعنی زندگی واقعی همراه با هدف و مقصود، یعنی احساس امکان داشتن و ممکن بودن. امید یکی از فاکتورهای لازم برای زندگی است(کشاورز و وفاییان، 1386).

اشنایدر(2002)و فلدمن و اشنایدر(2005) عقیده دارند که برای ایجاد امید وجود دو نوع تفکر الزامی است: تفکر گذرگاه یا مسیر و تفکر کارگزار یا عامل. فردی ممکن است انرژی روانی و شور و شوق بسیار برای اهداف شخصی داشته باشد، اما توان کافی برای یافتن راه های عملی کردن اهداف را نداند؛ و یا ممکن است بتواند به راحتی راههای خاصی برای اهدافش پیداکند، اما تفکر عامل لازم برای دستیابی به آنها را نداشته باشد. براساس نظریه امید هردوی این افراد ممکن است امید بالا داشته باشند، اما در یک جزء تفکر امیدوارانه مشکل دارند(کشاورز و وفاییان، 1386).

[1] . Bradburn

[2].  extrovert

4 . introvert

[4]. Argyle & Lou

[5] .Costa & Mckcrea

[6]. Gray

[7] .Fayers & Machin

[8] Hornquist

[9] King

[10] Feldman & Snyder

[11] Cox & Klinger

[12] Baumeister & Leary

[13] Sheldon

[14] Gibson, Ivancevich & Donnelly

[15] Seijts, Lattam, Tasa & Lattam

[16] Kaplan & Maddux

[17] Elliot

[18] Tix

[19] Elisson

[20] -Poloma & Pendelton

[21] -Brown

[22]– Eysenck

[23] -emotion

[24] -Seligman

[25] -Vatson

[26] -Joviality

[27] -Self-assurance

[28] – Bradburn

[29] -Weenhoven

[30] -Franken

[31] Webster

[32] Stephenson

[33] Linch, Marcel & Corner

دسته بندی : داغ ترین ها