واقعیت آن است که با انبوه یافته هایی که در تاثیر نقش عوامل زیستی در پدید آیی صفات روانی و نقش عوامل روان شناختی در پدید آیی مسائل زیست شناختی ارایه شده است، مطالعه عوامل سبب ساز اختلالات روانی در مقوله هایی مجزا تقریباً غیر ممکن به نظر می رسد. عوامل زیست شناختی از طریق ژن ها و وراثت نه تنها بر ویژگی های جسمانی مانند رنگ چشم و پوست تاثیر می گذارند، بلکه در چگونگی سطح فعالیت و حساسیت نسبت به محرک ها (شرایطی که رفتار را حفظ می کند) نیز نقش دارند.

در زیر به توصیف هر یک از عوامل زیستی و روانی پرداخته می شود.

عوامل زیستی

از زمان های قدیم این اعتقاد که آشفتگی در بدن از نظر عملکرد و ساختار باعث رفتارهای پریشان می شود، وجود داشته است. در این نظر، ارتباط بین عفونت ها و نواقص بدنی با رفتارهای ناهنجار مورد توجه است. هر چند هنگام مطرح شدن زمینه های زیستی، عوامل ژنتیک اولین موضوعی است  که به ذهن خطور می کند، با این حال، عوامل زیستی می تواند بنیادهای غیرژنتیکی داشته باشد (مانند کمبود اکسیژن در هنگام تولد یا سوء تغذیه و …). بنابراین، عوامل زیستی در چهار زمینه ناهنجاری های کروموزومی، ژن های معیوب، آسیب زاها و آمادگی مورد بررسی قرار می گیرد(یوسفی  1379،145)

ناهنجاری های کروموزومی

تعداد کروموزوم ها یکی از خصوصیات ثابت موجودات زنده است. گاهی به علت برخی از اختلال ها، تغییراتی در این تعداد پدید می آید و در نتیجه شخص کمتر یا بیشتر از 46 کروموزوم کسب می کند یا شکستگی ها و یا جوش خوردگی های غلطی در کروموزوم ها ایجاد می شود و در نتیجه کروموزوم های غیرطبیعی به وجود می آیند. مجموع این تغییرات کروموزومی را چه از نظر تعداد، چه از نظر ساختمان در ژنتیک انسانی ناهنجاری های کروموزومی می نامند (لطفی کاشانی ووزیری  1384،30).

ژن های معیوب

هر گونه نقصی در ژن ها می تواند در صفات جسمانی و روانی فرد مؤثر باشد. ژن های بارز خصوصیات فرد را بی توجه به ماهیت ژن موجود در جفت دیگر کروموزوم مشخص می کند. هر چند اختلال شدید در ژن های بارز معمولاً منجر به مرگ در دوران جنینی می شوند، با این حال هنوز اختلالاتی مانند تصلب شرایین یا کره هانتینگتون وجود دارند که به وسیله ژن بارز منتقل می شوند . تاکنون حدود 200  نقص ژنی شناخته  شده است که تقریباً نیمی از آن ها توسط ژن های بارز معلوم می شوند و در مجموع یک درصد از افراد را تحت تأثیر قرار می دهند و بیشتر مشکلات از طریق ژن نهفته و هنگامی که ژن نهفته دیگری از همان نوع و در همان ناحیه وجود داشته باشد، پدید می آیند (کاپلان و سادوک  2007،245)

آسیب زاها

آسیب زاها، عوامل و متغیرهایی هستند که یک جنین سالم را مورد هدف قرار می دهند. این عوامل بر سیستم عصبی تاثیر می گذارند و در رشد و سلامتی کودک و رفتار عادی  وی تداخل ایجاد می کنند. می توان آسیب زاهایی را که در فرایند زیستی فرد مداخله می کنند در دو گروه آسیب زاهای قبل و بعد از تولد مورد مطالعه قرار داد. جنین در دوران بارداری بنا به دلایل متعدد نظیر بیماری های آبله مرغان، سرخچه، یرقان، آنفلونزا، اوریون، توکسوپلاسموزیس در معرض پرتوها و مواد خطرناک (اشعه، فلزات سنگینی چون سرب، کبالت، جیوه و …) مصرف دارو و سوء مصرف مواد (استرپتومایسین، تتراسایکلین، آسپیرین، باربیوراتها، هورمون ها، الکل، مواد مخدر، مواد محرک، مواد آرام بخش و حتی مصرف بیش از حد ویتامین هایی چون آ، ک، د)، ضربه ها، تغذیه و سوءتغذیه، آلودگی محیط زیست)، (وارد شدن مواد شیمیایی در هوا مانند جیوه، سرب، هیدروکربن و …) می تواند از مسیر رشد طبیعی منحرف شود یا مشکلاتی را در سازگاری عادی کودک ایجاد کند. عوامل آسیب زای دیگری وجود دارند که بعد از تولد به وجود می آیند و سلامتی جسمانی و روانی کودک را در حین و بعد از تولد تحت تأثیر قرار می دهند. این عوامل نیزدر مشکلات رفتاری و مشکلات دوران کودکی نقش موثری دارند(کاستلو ، تیموتی و بی تا  2001، 186-178)

مطلب مشابه :  آیا شما هم از دوستان و خویشان بی‌معرفت خود شاکی هستید؟

آمادگی

آمادگی، زمینه وسیع تری از امکانات لازم برای به وجود آمدن یک رفتار است. جنبه ای از این آمادگی برمشخصه های  جسمانی و جنبه ای دیگر  بر تأثیر  چند ژنی استوار است. به عنوان مثال، بیماری های جسمانی که به طور مستقیم مغز را تحت تأثیر قرار نمی دهند ولی می توانند پیامدهای روان – شناختی داشته باشند. اثر اختلالات بدنی در کودکان، وسیله میند  و همکاران (2004) مورد بررسی قرار گرفته است. آن ها متوجه شدند که وجود نقایص عضوی، حتی بر روی خواهران و برادران فردی که این نقایص را دارند، موثر است و اختلالات رفتاری را در آن ها دامن می زند. کودکان مجموعه دوم که «کودک دشوار » نامیده می شوند (10 درصد نمونه ها)، در عملکردهای زیستی خود بی نظم هستند، نسبت به انگیزه های جدید حالت کناره گیری منفی دارند، نسبت به تغییرات سازگاری ندارند یا به کندی سازگاری نشان می دهند، خلق بالا دارند که غالباً مثبت نیست، به طور نامنظم می خوابند و گرسنه می شوند و خود را به سختی به برنامه ها، افراد، موقعیت ها و موارد جدید تطبیق می دهند، با صدای بلند گریه می کنند یا می خندند، به راحتی تسلیم می شوند و غالباً قشقرق به راه می اندازند. و  گروه سوم کودکانی هستند که با «واکنش کند » نامیده می شوند (15 درصد نمونه ها). این افراد نسبت به انگیزه های جدید واکنش منفی نشان می دهند، ولی در تماس مداوم با آن ها به آهستگی سازگار می شوند، عمدتاً واکنش های کندی دارند و در مقایسه با کودکان دشوار عملکرد زیستی منظم تری دارند. 35 درصد دیگر کودکان در هیچ یک از طبقات فوق جای نمی گیرند و ترکیبات متنوعی از تأثیرات سرشتی را دارا هستند (یوسفی 1386،65).

عوامل روانی، اجتماعی و فرهنگی

آدمی به همان میزان که تحت تأثیر عوامل ژنتیکی است که  در طی میلیون ها سال تحول یافته است، به همان نسبت نیز محصول میراثی اجتماعی و فرهنگی است که معلول هزاران سال تحول اجتماعی است. در این بستر هر گروه،  طرح  فرهنگی خود  را به صورت  نظامداری به  کودکان خود می آموزد و کودکان به مدد یادگیری، رفتارهای مخصوصی را کسب می کنند تا انتظارات خاصی را برآورده سازند. اینکه هر فردی در معرض عکس العمل های گوناگون دیگران است که بر رفتار و شخصیت او تأثیر می گذارند، در حیطه عوامل روانی، اجتماعی و فرهنگی قرار می گیرد. معمولاً خانواده، همسالان و افراد مرتبط ، آموخته های کودک  و قلمرو  اجتماعی- فرهنگی  که  کودک    در آن بزرگ می شود، در رفتار وی نقش تعیین کننده ای دارند (احمدی  1387،85)

خانواده به عنوان مجموعه ای که قوانین و آداب و رسوم و عملکرد خود را دارد، از اعضایی تشکیل شده است که به گونه ای پویا و مرتبط با یکدیگر وابسته اند و به همین علت نیز رفتارشان به صورت کاملاً مجزا از کل سیستم خانواده قابل بررسی نیست. این سیستم با نیروها و مجموعه گسترده اجتماع ارتباط متقابل دارد. خانواده به شیوه های گوناگون نقش بنیادی خود را در محیط سازی، امکان گذار وابستگی دوران کودکی به استقلال دوران بلوغ و رشد، احساس مسوولیت، اعتماد به نفس، سازگاری و انطباق آنان ایفا می کند. بدیهی است تصویر هرگونه سازگاری، احساس مسوولیت و اعتماد به نفس والدین در فرزند منعکس می شود و در جامعه طی ترکیب با تجربه ها و شکل گیری انتظارهای جدید به کار بسته می شوند. به همین خاطر است که گفته می شود خانواده می تواند به عنوان یک سیستم اجتماعی پیچیده در فرزند «هویت یک بیمار» را پدید آورد. بنابراین چگونگی رفتار والدین با فرزندان در شکل گیری نظام رفتاری آنان نقش مهمی ایفا می کند(ساعتچی 1385،120).

مطلب مشابه :  طرح پنج عاملی شخصیت از طریق آزمون NEO PI-R

خانواده متعادل، تبادل عاطفی و تفاهم مثبت گرایی را بر خانواده حاکم می کند، رفاقت و مشارکت را به وجود می آورد و استدلال منطقی، جایگزین روابط نامناسب می شود. مهم ترین نقش پدر متعادل، ایجاد امنیت برای فرزندان است، مخصوصاً زمانی که کودک در مقابل انبوهی از فشارهای روانی قرار دارد. باید پدر به او احساس کفایت بدهد و فرزندش را بپذیرد. در خانواده های نابسامان، روابط ضعیف اولیه، خشونت والدین، تهدید، سرزنش، تنبیه بدنی، صدور رفتارها و فرامین منفی از طرف پدر، احتمال بروز اختلالات روانی و رفتاری را در کودک بیشتر می کند. اگر میان پدر و فرزند دشمنی آشکار وجود داشته باشد کودک و نوجوان دچار تعارض و کشمکش های روانی می شود که اثرات عمیق و گاه جبران ناپذیری بر شخصیت آن ها می گذارد. پژوهش های زیادی نشان داده اند که محدود سازی، آزادگذاری، دشمنی، طرد و نظم و ترتیبی که بر نشان دادن قدرت متکی است (مانند تنبیه بدنی) و نیز بی ثباتی و همانند این ها را می توان به رفتارهای ضد اجتماعی و نبود رفتارهای جامعه پسند کودک مربوط دانست. برعکس، گرمی، پذیرش، تحریک، پاسخگویی، محدود نکردن و استدلال کلامی در نظم و ترتیب، با امنیت اجتماعی- عاطفی، شایستگی های هوشی و رفتارهای جامعه پسند کودک پیوند دارد. فرزندان در خانواده مسایلی مانند امر و نهی والدین، تقلید و همانند سازی را که مهم ترین

شیوه های انتقال ارزش های هنجارهای اجتماعی و نسبت های اجتماعی است، می آموزند. آنان در خانواده یاد می گیرند که چه چیزی درست و خوب و یا غلط و بد است. ارزش ها و هنجارهای اجتماعی را به فرزندشان می آموزند و او را مطابق با ‌آن هنجارها و ارزش ها تربیت می کنند .در این میان، محبت پدر در تقویت حس اعتماد به نفس و پرورش قوای مثبت و سازنده کودکان و نوجوانان مهم است. با توجه به نقش خانواده و جامعه، چگونگی تجربه فرد از ارزشی که خانواده و جامعه برای او و توانایی ها و ضعف هایش قایل است، مفهوم خود و عزت نفس فرد شکل می گیرد. مفهوم خود مجموعه ای از عقاید فرد درباره خودش است که به صورت توصیفی بیان می شود و عزت نفس، مجموعه قضاوت و ارزیابی هایی است که او درباره خصوصیاتش دارد. از آنجا که احساس هایی مانند بی ارزشی، بیگانگی و عدم پذیرش از سوی دیگران در میان افرادی که نابهنجار شناخته می شوند بسیار رایج است، توجه به پدیدآیی و گسترش عوامل مذکور در آسیب شناسی روانی اهمیت دارد (اتکینسون و اسمیت  2003، 110-2:89)

دسته بندی : داغ ترین ها