مشروع بودن

دانلود پایان نامه

– بخارى در صحیح خود(کتاب العتق) به سند خود از شخصى به نام ((عروه)) نقل کرده که عروه گفت: (( مروان و مسور بن مخرمه به من خبر دادند: هنگامى که در غزوه ی هوازن مسلمانان غنائم و اسیرانى از هوازنى ها را بدست آوردند، هیئتى به نمایندگى قبیله هوازن نزد آن حضرت آمده، و درخواست نمودند که اسیران آنان را آزاد نمایند و اموال به غنیمت گرفته شده را پس بدهند. رسول خدا(ص) جواب داد: ((من خودم تنها نیستم، این جمعیّتى که همراه من هستند و شما آنها را مى- بینید نیز حقّ دارند.)) و… سپس پیامبر(ص) در میان مردم ایستاده و خدا را حمد و ثنا گفت، و سپس فرمود: (( … درخواست هوازنى ها این است که اسرا و اموالشان مسترد شود، بنابراین هرکس از شما دوست دارد که این کار را با طیب نفس انجام دهد، مجاز مى باشد که انجام بدهد.)) مردم بطور دسته جمعى پاسخ دادند: این کار را با طیب نفس پذیرفتیم. پیامبر (ص) فرمود: ((براى من معلوم نکردید که کدام یک از شماها به این کار اذن داد و کدام اذن نداد، پخش شوید و عریف هاى خودتان را پیش من بفرستید تا با آنان در این باره حرف بزنم.)) مردم پخش شدند و عریف هاى آنان نزد رسول خدا(ص) آمدند و گفتند که همه با طیب نفس به این کار اذن داده اند.)) (بخاری، بی تا، ج2، ص82).
– در کتاب تراتیب الاداریه نقل چنین شده است: زمانى که سعد بن زراره از دنیا رفت، بنى نجّار، نزد رسول خدا(ص) آمده و گفتند: یا رسول اللّه، نقیب ما مرده است، نقیبى براى ما تعیین بفرما. پیامبر(ص) به آنان فرمود: من نقیب شما هستم (کتانی، بی تا، ج1، ص236).
– شیخ کلینى ((ره)) به سند خود از ((حبیب بن ابى ثابت)) روایت کرده که او گفت: (( از مناطق همدان و حلوان، عسل و انجیر براى امیر المؤمنین على(ع) رسید. آن حضرت عریف ها را دستور داد که یتیمان را جمع کرده و به نزد آن بزرگوار بیاورند. آن حضرت از آن عسل و انجیرها به آن بچه های یتیم مى خورانید، و نیز با قدحى آن را میان همه آنان تقسیم فرمود. به آن حضرت گفته شد: یا امیر المؤمنین چه کار دارى مى کنى با اینها؟ امیر المؤمنین جواب داد: ((امام پدر یتیمان بشمار مى آید، و من این کار را به حساب پدرى و از جانب پدرانشان انجام مى دهم.)) (کلینی، بی تا، ج1، ص406).
– در وسائل الشیعه شیخ صدوق ((ره)) از امام صادق (ع) روایت کرده است که در ضمن ((حدیث مناهى)) فرمود: … قال رسول اللّه (ص): ((من تولّى عرافۀ قوم أتى به یوم القیامۀ و یداه مغلولتان إلى عنقه، فأن قام فیهم بامر اللّه عز و جل أطلقه اللّه، و إن کان ظالما هوى به فى نار جهنم، و بئس المصیر)) پیامبر اسلام فرموده است: ((هر کسى عریف قومى بشود او را در قیامت مى آورند درحالى که دو دست او به گردنش بسته شده است.(و بدین گونه شروع به حساب دادن درباره شغل خود به خداوند کند) پس اگر در آن شغل طبق اوامر خدا و دستورات دین عمل کرده باشد، آزاد مى گردد، اما اگر در شغل عرافت خود ستم روا داشته باشد، به آتش در افکنده مى شود و چه بد فرجامى است.)) (حرّ عاملی، بی تا، ج12، ص136).
– باز صاحب وسائل الشیعه از شیخ صدوق در کتاب عقاب الأعمال، با سند ویژه ی خود از پیامبر(ص) نقل کرده است: ((عن النبى (ص) فى حدیث، قال من تولّى عرافۀ قوم (و لم یحسن فیهم خ)، حبس على شفیر جهنّم بکلّ یوم ألف سنۀ، و حشر و یده مغلولۀ إلى عنقه، فان کان قام فیهم.)) پیامبر(ص) ضمن حدیثى فرموده است: ((هر کس عرافت قومى را بپذیرد و در آن منصب به خوبى انجام وظیفه نکند، در برابر هر روز آن به مدّت هزار سال در جهنم محبوس مى شود و نیز آنان به صحراى محشر آورده مى شوند درحالى که دستهایشان به گردنشان بسته شده است. اگر در سمت عریفى طبق دستورات خداوند عمل کرده باشند، خداوند آنان را آزاد مى سازد، اما اگر ستم روا داشته باشند، به مدّت هفتاد پائیز (یعنى هفتاد سال) در جهنم مى مانند.)) (حرّ عاملی، بی تا، ج12، ص137).
– باز حرّ عاملی در وسائل الشیعه آورده است: ((حضرت ابو جعفر(ع) ضمن حدیثى (در پاسخ سؤالى) فرمود: ((… و اما قولک ان قومى کان لهم عریف فهلک فارادوا أن یعرفونى علیهم، فأن کنت تکره الجنّۀ و تبغضها فتعرف علیهم، یأخذ سلطان جائر بامرئ مسلم فیفسک دمه فتشرک فى دمه، و لعلک لا تنال من دنیاهم شیئا.)) ((… امّا سخن تو مبنى بر اینکه عریف قبیله ات مرده، و مى خواهند تو را به عنوان عریف قبیله برگزینند؛ (در این باره باید بدانى) اگر از بهشت بدت مى آید و آن را دشمن مى دارى، در این صورت عرافت آنان را بپذیر. (چون ماهیّت شغل عرافت جز این نیست) که حاکم و سلطان ظالم و جائرى، مرد مسلمانى را دستگیر کند و خونش را بریزد، و تو نیز به عنوان عریف در خون او شریک باشى، درحالى که شاید ازدنیاى آنان نیز چیزى به تو نرسد.)) (حرّ عاملی، بی تا، ج11، ص280).
– بار دیگر حرّ عاملی در وسائل الشیعه آورده است: على(ع) فرمودند: ((یا نوف، ایاک ان تکون عشّارا او شاعرا او شرطیّاً او عریفاً او صاحب عرطبۀ و هى الطنبور او صاحب کوب وهى الطبل؛ فان نبى اللّه خرج ذات لیلۀ فنظر إلى السماء فقال: أما إنها السّاعۀ التى لا تردّ فیها دعوه الا دعوه عریف او دعوه شاعر او دعوه شرطی او صاحب عرطبۀ او صاحب کوبۀ.))؛ ((اى نوف! برحذر باش از اینکه عشّار (یعنى تحصیلدار مالیات و زکات)، شاعر، مأمور انتظامات (شرطى)، عریف و یا مسئول عرطبه یعنى طنبور و یا مسئول کوبه یعنى طبل و نقّاره، باشى. براى اینکه(من دیدم) که پیامبر(ص) شبى از خانه بیرون آمد و نگاهى به آسمان انداخت، آنگاه فرمود: ((این وقت شب ساعتى است که هیچ دعائى ردّ نمى شود مگر دعاى عریف یا شاعر (مدّاح ظلمه)، عشّار، شرطى و دعاى مسئول طنبور و طبل.)) (حرّعاملی، بی- تا، ج12، ص234).
– در دعائم الاسلام آمده است: عن على(ع) أنه قال: ((لا بد من اماره و رزق للامیر. و لا بد من عرافۀ و رزق للعریف، و لا بد من حاسب و رزق للحاسب، و لا بد من قاض و رزق للقاضى.)) از امیر المؤمنین على(ع) نقل شده است که فرمود: ((هر جامعه اى ناگزیر از داشتن زمامدار، عریف، حسابرس و قاضى است بنابراین، باید حقوق و مقدّرى آنان تعیین شود.)) (ابن حیون، 1389.ق، ج2، ص470).
– در سنن دارمی آمده است که پیامبر فرمود: ((حملۀ القرآن عرفاء اهل الجنّۀ)) ((حمله و حافظین قرآن عریف هاى اهل بهشت خواهند بود.)) (دارمی، 1407.ق، ج2، ص470).
– در روایتی از دارمی با سند خود از ((مقدام بن معد یکرب)) آمده است: أن رسول اللّه(ص) ضرب على منکبه ثم قال له ((أفلحت یا قدیم! إن متّ و لم تکن امیرا و لا کاتبا و لا عریفا.)) پیامبر(ص) دست خود را بر دوش او گذاشته و فرمود: ((ای قدیم! اگر بمیرى در حالى که امیر، کاتب(منشى حکومتى) و عریف نباشى، رستگار شده اى.)) (همان، ص118).
– در مسند احمد بن حنبل آمده است: ابو هریره عن النبى (ص) قال: ((ویل للامراء، ویل للعرفاء، ویل للامناء، لیتمنین اقوام یوم القیامۀ ان ذوائبهم کانت معلّقۀ بالثّریا، یتذبذبون بین السماء و الارض، و لم یکونوا عملوا على شیء)) از ابو هریره نقل شده که پیامبر (ص) فرمود: ((واى بر امرا، واى بر عریف- ها، واى بر امناء (یعنى وکیلها و کفیلها). در روز قیامت دسته اى هستند که آرزو مى کنند اى کاش با موهایشان از میان زمین و آسمان آویزان و معلّق مى شدند، اما چیزى از این قبیل کارها را انجام نمى- دادند.)) (احمد بن حنبل، 1408.ق، ج2، ص352).
– درروایت دیگری در مسندِ احمد بن حنبل آمده است: قال ابو ذر لمن حضره فى الرّبذه حین الموت: ((أنشدکم اللّه أن لا یکفینى رجل منکم کان امیرا او عریفا او بریدا)) جناب ابوذر به کسانى که به هنگام فرارسیدن مرگ او در ((ربذه)) بر بالاى سرش حاضر شده بودند، فرمود: ((شما را به خدا قسم مى دهم، هر کس از شماها که امیر، یا عریف و برید (مأمور امنیّتى در حکومت خلفا) باشد، مرا تکفین نکند.)) (احمد بن حنبل، 1408.ق، ج5، ص166).
البته باید توجّه داشت که این چند حدیث به نامشروع بودن اصل چنین مناصبى دلالت ندارد، بلکه در مقام انتباه هستند که پذیرش چنین مسئولیّتهایى کار هر کسى نیست و بسیار خطیر است، و نیز اغلب کسانى که در چارچوب حکومت هاى جائر متصدى این قبیل مناصب از جمله عرافت مى- گردند، دچار آلودگى و لغزش و انحراف مى شوند. و لکن از مجموع آنها سابقه ی تاریخى شغل و منصب عرافت و رواج آن در میان مسلمین نیز مستفاد مى شود.
– ابن ابى الحدید از نصر بن مزاحم روایت مى کند که: ((على(ع) دستور داد خانه ی شخصى به نام حنظله را (که خیانت کرده و به دربار معاویه ی طاغى در شام پناهنده شده بود) تخریب کنند، بکربن- تمیم و شبث بن ربعى که عریف قبیله ی او بودند، این کار را انجام دادند.)) (ابن ابی الحدید، 1428.ق، ج3، ص77).
انتخاب عریف یا نقیب در سال ششم هجری نیز انجام گرفت، لذا علامه حلّی با استناد به این عمل حضرت میگوید: (( ینبغی للامام أن یتخذ الدیوان‏… و یجعل لکلّ قبیله عریفا، لانّ النبی صلى اللّه علیه و آله عرّف عام خیبر على کلّ عشره عریفا))؛ سزاوار است که امام برای هر قبیله عریفی قرار دهد… (علامه ی حلّی، بی تا، ص323؛ نجفی، بی تا، ص215)
چنانکه ملاحظه فرمودید، ظاهر کلمات اهل لغت این است که عریف و نقیب هر دو داراى یک معنا، و یا اینکه نزدیک به یک معنا هستند. و منظور از نقیب و عریف کسى است که رابط میان قبیله و جماعتى از مردم و حکومت ها و امام مسلمین بوده است و امام و حکام مسلمین از طریق او، چگونگى مشکلات و وضع مردم را مى فهمیده اند. و متعارف بر این بوده که نقیب و عریف از میان اعضاى هر قبیله براى خود آن قبیله برگزیده مى شده است، چون که او نسبت به اوضاع و احوال قبیله و افراد آن آگاه تر از افراد بیگانه و خارج از قبیله بوده است.

مطلب مشابه :  دانشجویان دانشگاه شیراز

3. نقد نظریّه
امّا این نظریّه دارای اشکالاتی است. اشکال اوّل این است که ((نقابت)) مفهوم فقهی- حقوقی خاصّی ندارد. اشکال دوّم این که، سمتِ (( نقیب)) یا (( عریف)) در مواردی انتصابی بوده است. مؤیّد این نظر آن است که هنگامی که اسعد بن زراره درگذشت، قوم بنی نجّار به نزد رسول خدا آمدند و گفتند: (( قد مات نقیبنا فنقب علینا)) و پیامبر(ص) فرمود: (( انا نقیبکم)) (کتانی، بی تا، جلد1، ص236). حتّی در عقبه ی اوّل نیز پیامبر اسلام از قبیله های اوس و خزرج افرادی را انتخاب نمود و لذا عبارت در مورد این واقعه این است که (( واختار(ص) منهم اثنی عشر نقیباً)) (مجلسی، 1404.ق، ص272). اشکال دیگری نیز که در این نظریّه وجود دارد آن است که ، نمایندگیِ با عنوان ((نقابت)) و ((عرافت)) ، فاقد بعضی از معیارها و ویژگیهایی است که برای نمایندگی در حقوق عمومی ارائه می شود. مانند برقراری انتخابات آزاد، جایگاه و نقش احزاب و… .