نظریه بیگانگی نسبت به کار

دانلود پایان نامه

می نویسد که معمولاً افراد از مشاغل پرتحرک بیشتر از کارهای عادی و معمولی لذت می برند و رضای خاطر حاصل می کنند.
مسئولیت عامل دیگر است. منظور از مسئولیت اجازه انجام دادن کار بدون نظارت، مسئول بودن برای تلاشهای خود فرد، مسئول بودن نسبت به کار دیگران و داشتن یک نوع شغل جدید است با مسئولیتهای جدید.
محول کردن مسئولیتهای بیشتر در حدامکان، متناسب با استعداد فرد می تواند به دوام رضایت کمک کند.
آخرین عامل، امکان رشد در حرفه است. هرزبرگ می نویسد که امکان رشد نه تنها شامل این احتمال است که فرد قادر باشد به جلو و بالا در سازمان حرکت کند بلکه موقعیتی که بتواند در مهارتها و حرفه اش پیشرفت کند.
2-5-2- نظریه بیگانگی نسبت به کار مارکس
یکی از تئوریهایی که می تواند در بررسی رضایت شغلی به کار آید نظریه بیگانگی مارکس است:
مارکس طبیعت، هویت و مکتب وجودی انسان را به عنوان موجودی طرح می کند که آگاه و بدون غریزه است و در داخل موقعیتهای عینی زندگی برای رفع نیازهای زندگی عملی و اجتماعی اش فعالیتهای آگاهانه ای دارد که اسم آن را فرایند “کار” می گذارد که آیا کارسالمی است و یا کار از خود بیگانه ای.
کار سالم همانند کار توأم با آگاهی انسان است. در چنین وضعیتی کارگر یاکارمند یا هر کسی که کار می کند، می داند که چه کاری می خواهد انجام دهد، چه چیزی تولید کند، باچه وسیله ای تولید کند وبرای چه تولید کند. علاوه براینها در این گونه از جریان کار، انسان دانش و آگاهی و قدرت و اقتدار دارد. یعنی می تواند برجریان کار نظارت نماید، کنترل کند و احیاناً تغییرش دهد. این چنین کاری از نظر مارکس شکل درست فرایند کار است.
شکل دوم کار که از خود بیگانه است با مفهوم “بی قدرت ” شناسایی می شود. در این نوع کار، کارگر قدرتی در مقابل امر کار ندارد، بدین معنا که نمی داند چرا تولید می کند ؟برای چه تولید می کند؟ چه چیزی تولید می کند (تنهایی، 195:1371).
کار سالمی که مارکس عنوان می کند باتوجه به عصری که او زندگی می کرده است به نظر آرمانی می رسد و خود مارکس اعتقادی به وجود کار سالم، دست کم برای اکثریت جامعه ندارد. چون سرمایه داری در حال رشد است و اکثریت مردم نیروی بازو و تفکر خود را در اختیار سرمایه داران می گذارند. آن چه برای او در واقعیت وجود دارد همان کار از خود بیگانه کننده است و در اندیشه او “ازخود بیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن، انسانها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرتهای بیگانه در برابرشان می ایستند “(کوزر، 84:1372).
از نظر مارکس، از خودبیگانگی دارای چهار بعد اصلی است:
1)- نخست آنکه در جامعه سرمایه داری کارگران از محصول کار خود جدا هستند. …..
2)- دوم آنکه روند تولید شکسته شده و به اجزاء تقسیم می شود ووظایف کاری به صورت امری روزمره، کسل کننده، بی مفهوم، ناقص و بی پادش در می آید، یعنی وظایف به جای آنکه خود هدف باشند وسیله ای برای رسیدن به هدف می شوند.
3)- سوم آنکه باتسلط بازار برروابط اجتماعی، افراد در سطح اجتماع نسبت به هم بیگانه می شوند.
4)- چهارم آنکه افراد بشر از همنوعان خود بیگانه می شوند، زیرا کار به صورت شغلی در می آید که نه خلاق است و نه احتیاج به تفکر دارد.
بدین ترتیب مارکس معتقد است که ماهیت کار در جوامع سرمایه داری به دلیل تجزیه آن به اجزاء تقسیم کار تخصصی و محدود کردن کارگران به جنبه هایی از تولید – که دقیقاً از پیش معین شده اند – بیگانه کننده است (توسلی، 95:1375).
از خود بیگانگی یعنی حالتی که در آن آدمی خود را در کارش شکوفا نمی ساز د بلکه خود را نفی می کند و به جای آنکه احساس خوشبختی کنداحساس بدبختی می کند و توانهای فکری و جسمی خود را آزادنه گسترش نمی دهد بلکه از نظر بدنی تحلیل می رود و به لحاظ فکری سرگردان می شود بدون شک آنچه مارکوزه سرکوب اضافی می نامد عاملی در ایجاد از خود بیگانگی است.
مارکوزه در بخشی که یادآور دست نوشته های پاریس است، و احتمالاً از آن الهام گرفته است،
می نویسد:
حدود و نحوه رضایت اکثریت عظیمی از مردم را کار ایشان معین نمی کند، بلکه کار آنها در خدمت دستگاهی است که کنترلش به دست آنها نیست چونان نیروی مستقل عمل می کند که افراد چنانچه بخواهند زنده بمانند باید تسلیم آن باشند چنان دستگاهی با افزایش تخصص در تقسیم کار، خصلتی بیگانه تر می یابد. فرد برای خود زندگی نمی کند بلکه وظایفی از پیش تعیین شده را انجام می دهد. هنگامی که آنان کار می کنند نیازهای خود را برنمی آورند و استعدادهای خود را شکوفا نمی سازند بلکه در بیگانگی فعالیت می کنند. کار اکنون عمومی شده است و به همین دلیل محدودیتهایی برای “لیبید”ایجاد نموده است. زمان کار که بخش عمده ای از عمر انسان را شامل می شود زمانی درد آلود است زیرا “کاربیگانه شده “یعنی عدم رضایت خاطر و آن نافی “اصل لذت” است (زیتلین،9:1373).
از مطلب فوق چنین برمی آید که استعدادهای افراد در کار شکوفا می شود. فرد در کار سالم به بیگانگی نمی رسد. چنانچه کاربرای فردی که آنرا انجام می دهد “امری خارجی ” تلقی شود، در معنای خاص کلمه، کاری ” از خود بیگانه کننده ” است.
برخی از کارهای از خود بیگانه کننده عبارتند از:
1) کوششهایی که در بررسیها ومشاهدات، سلب کننده شخصیت تشخیص داده شود.
2) کوشهایی که انجام دهنده، در آن شرکت نمی کند.
3) کاری که به فرد اجازه نمی دهد هیچیک از استعداد و ظرفیتهای خود را به منصه ظهور برساند.
4) کاری که فرد علاقه ای ندارد وقت خود را صرف آن کند.

مطلب مشابه :  عملکرد دانش آموزان، جمع آوری اطلاعات، اجتماعی و فرهنگی