نظریه یادگیری اجتماعی

دانلود پایان نامه

دلی، کارول و همکاران (2005) نیز بین پرخاشگری کلامی مادران با مشکلات درون فکنی شده پسران 60-18 ماهه ارتباطی را ذکر کرده اند که نقطه اشتراک همه آن ها تأثیر منفی عواطف منفی و پرخاشگری مادران بر عملکرد فرزندان می باشد.
نکته قابل توجه در ماتریس همبستگی، رابطه قوی مثبت بین تاکتیک های پرخاشگرانه مادر و پدر است (ضرایب بین 77/0=r و 9/0=(r، این میزان همبستگی نشان دهنده تنش بالا در خانواده هایی است که یکی از والدین از این تاکتیک ها استفاده می کند. زندگی در چنین جو خانوادگی، بستری مناسب برای رشد پرخاشگری و کاهش سلامت عمومی و عزت نفس فرزندان فراهم می کند. خانواده نظامی است که اعضای آن با هم کنش متقابل دارند و به رفتار یکدیگر واکنش نشان می دهند. کودکی که از امنیت و سلامت روانی برخوردار باشد کمتر به پرخاشگری مبادرت می ورزد. پرخاشگری در فرزندان می تواند علل مختلف داشته باشد. از جمله عوامل زیستی دخیل در انتقال پرخاشگری بین نسلی بین والدین و فرزندان می توان به عوامل ارثی و ژنتیکی نظیر حساسیت سیستم عصبی اشاره کرد. همان طور که در نظریه زیستی مطرح می شود میزان همگامی ارثی بالاتری در خانواده های افراد خشن دیده می شود.
از سوی دیگر نظریه انگیزشی ناکامی را از علل اساسی پرخاشگری می داند که حالتی از انگیختگی یا سائق را در شخص به وجود می آورد. خشم و پرخاشگری پاسخ نیرومند و ناخوشایندی به تحریک واقعی یا محسوس است. خشم زمانی ایجاد می شود که فرد ناکام جریحه دار یا ترسیده باشد در صورتی که خشم به طور نامناسب ابراز شده یا فروخورده شده باشد می تواند هیجانی را ایجاد کرده که در روابط بین فردی اختلال ایجاد کند. خشونت و پرخاشگری فیزیکی یا لفظی ممکن است ناشی از ناکامی های در دوران زندگی کودک باشد که به دلیل الگوهای پرخاشگرانه به وجود آمده است.
نظریه یادگیری اجتماعی نیز پرخاشگری و خشونت را رفتاری می داند که مثل سایر فعالیت ها اکتساب و حفظ می شود، از نظر این دیدگاه خشونت فردی ریشه در عواملی چون تجربه گذشته فرد پرخاشگر، یادگیری و طیف وسیعی از عوامل مربوط به موقعیت بیرونی او دارد. کودکان پرخاشگر تحت تأثیر فرهنگ، روابط خانوادگی و عوامل شناختی هستند. کودکانی که در خانواده شاهد خشونت والدین هستند استفاده از خشونت را برای رفع اختلاف ها مقبول تلقی می کنند. تجربه رفتارهای متضاد والدین، فقدان کارکرد های مناسب خانواده می تواند در خشونت و پرخاشگری آتی فرزندان در بزرگسالی تأثیر گذار باشد.
با توجه به رابطه های تأیید شده در این فرضیات درسطح ابعاد پرخاشگری نوجوان نشان داده شد که هر چه مادر در خانه برای حل تعارض خود با همسرش از ابزار های پرخاشگری فیزیکی و کلامی استفاده کند این امر باعث می شود که بعد حرکتی پرخاشگری نوجوان را تحت تأثیر قرار داده و نوجوان در ارتباطات خود با دیگران از ابزارهای آسیب رسان استفاده کند (پرخاشگری بدنی بیشتر). همچنین پرخاشگری فیزیکی و کلامی مادر در خانه بر بعد عاطفی و هیجانی پرخاشگری نوجوان تأثیر گذاشته و احساس غرض ورزی، دشمنی و کینه توزی نوجوان را نسبت به دیگران افزایش می دهد ( احساس خشم بیشتر). در نهایت هر چه که مادر برای حل تعارضات خود از پرخاشگری کلامی بیشتری استفاده نماید از لحاظ شناختی افکار پرخاشگرانه نوجوان نسبت به اطرافیان را تشدید می کند.
کودکان پرخاشگر تفاوت های شناختی مشخصی را نسبت به همکلاسی های خود نشان می دهند. برای مثال سطح قضاوت اخلاقی آن ها تمایل به کاهش دارد و کمتر به رفتار هایی که جنبه قضاوت اخلاقی دارند انگیزه پیدا می کنند به علاوه این کودکان همدلی کمتری از خود نشان می دهند. نتایج فرضیه نشانگر آن است که به چه میزان محیط خانه و روابط پدر و مادر با یکدیگر می تواند در سازگاری روانی فرزندان تأثیر گذار باشد که این تأثیرات می تواند تا بزرگسالی و حتی برای همیشه در زندگی و آینده آنها نقش داشته باشد.
فرضیه های فرعی شماره شش وشماره سیزده: بین تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر و عزت نفس نوجوان رابطه وجود دارد.
در بررسی این فرضیات ملاحظه شد که بین تاکتیک های حل تعارض پدر (تاکتیک های پرخاشگری کلامی و فیزیکی) و عزت نفس نوجوان و همچنین بین تاکتیک های حل تعارض مادر (تاکتیک پرخاشگری کلامی) و عزت نفس نوجوان رابطه وجود دارد. تاکتیک های حل تعارض پرخاشگری فیزیکی و کلامی پدر و همچنین تاکتیک حل تعارض پرخاشگری کلامی مادر پیش بینی کننده منفی عزت نفس نوجوان می باشد. بتا حل تعارض پرخاشگری فیزیکی پدر حدود 5/2 برابر بتا حل تعارض پرخاشگری کلامی پدر می باشد. این مطلب بیانگر این است که تأثیر تخریبی پرخاشگری فیزیکی پدر خیلی بیشتر از تأثیر پرخاشگری کلامی پدر بر روی عزت نفس نوجوان می باشد.
نتایج این فرضیات همسو با پژوهش ربکا تکاکا (2009) نشان می دهد کودکانی که مشاجرات و یا جدایی والدین را تجربه کرده اند، عزت نفس کمتری در آینده دارند. اشر (2005)، نیز در پژوهش خود به این نتیجه رسیده است که درگیری بین پدر و مادر به عنوان خطرناک ترین عامل بروز، پرخاشگری و عدم اعتماد به نفس در زندگی کودکان می باشد. همان طور که در فصل 4 نیز اشاره شده است پرخاشگری کلامی مادر (79/0- = Beta) به نسبت پرخاشگری کلامی پدر (22/0- = Beta) تأثیر مخرب بیشتری بر عزت نفس فرزندان می گذارد و دیگر این که پرخاشگری فیزیکی پدر (54/0-= Beta) بر عزت نفس نوجوان تأثیر منفی قوی دارد. در نتیجه از بین تاکتیک های حل تعارض، پرخاشگری فیزیکی پدر و پرخاشگری کلامی مادر بیشترین تأثیر را بر عزت نفس فرزندان می گذارد.
مجموع این یافته ها حاکی از آن است که نوجوانانی که در خانواده آنان گرمی و محبت و استدلال حکمفرما نباشد دارای خودپنداره ضعیفی هستند. هنگامی که نوجوان خود را عضو با ارزشی از خانواده بداند و از محبت و احترام اعضای خانواده برخوردار باشد عزت نفس بالایی را تجربه خواهد کرد. مطابق نظریه اختلال فشار روانی بعد از ضربه، تحت تأثیر ضربه نوع II یعنی مواجهه با تعارض وخشونت جسمی بین والدین حس امنیت و حس توانایی والدین در تأمین زندگی ایمن تهدید و شاید نابود شده و همچنین وضعیت منطقه جنگی خانواده فرد را دچار اختلالاتی چون درماندگی و ترس می کند. از این رو می توان استنباط کرد نوجوانانی که با خشونت و تعارض بین والدین در منزل مواجه می باشند، سطح ارزشیابی آنان که از حس ارزشمندی و محبوب بودن به عنوان عضوی از خانواده برخوردار بودند را پایین می آورد. بر طبق فرضیه ایمنی هیجانی در خانواده هایی که بین والدین تعارض خشونت آمیز وجود دارد پیوند و دلبستگی والد و کودک سست می شود و این وضعیت حس ارزشمندی و محبوب بودن را در فرد کاهش می دهد و به دنبال آن سبب کاهش عزت نفس فرزند می گردد. ارتباط مثبت خانوادگی یکی از عوامل افزایش عزت نفس و اطمینان به خود در نوجوانان می باشد. عزت نفس تحت تأثیر افرادی است که برای فرد مهم هستند و بر این اساس والدین بیشترین تأثیر را بر روی عزت نفس فرزندان خود دارند.
افرادی که دارای عزت نفس پایین هستند معمولا دارای انتقاد پذیری پایین، مضطرب، حساس، بدبین، زود رنج و خجالتی می باشند که این خصوصیات ممکن است در آینده آنها اثرات منفی از جمله از دست دادن کار و موقعیت های شغلی مناسب، از دست دادن روابط اجتماعی با دیگران و به دنبال آن، منزوی شدن را برای این افراد در پی داشته باشد.
فرضیه های فرعی شماره هفت و شماره چهارده: بین تاکتیک های حل تعارض پدر و مادر و سلامت عمومی نوجوان رابطه وجود دارد.
در بررسی این فرضیات پژوهش ملاحظه گردید که رابطه ای بین تاکتیک حل تعارض پدر با سلامت عمومی نوجوان وجود ندارد ولی تاکتیک حل تعارض فیزیکی مادر (43/0- =Beta) بر سلامت عمومی نوجوان تأثیرگذار است یعنی هرچه میزان پرخاشگری فیزیکی مادر افزایش یابد، سلامت عمومی نوجوان کاهش نشان می دهد. تاکتیک حل تعارض پرخاشگری فیزیکی مادر پیش بینی کننده مثبت سلامت عمومی نوجوان می باشد. بتا حل تعارض پرخاشگری فیزیکی مادر 5/1 برابر بتا حل تعارض پرخاشگری کلامی مادر می باشد. این مطلب بیانگر آن است که تأثیر تخریبی پرخاشگری فیزیکی مادر بیشتر از پرخاشگری کلامی مادر بر روی سلامت روان نوجوان اثرگذار است.
نتایج این فرضیه همسو با پژوهش نوروزی (1384) می باشد، نتایج این تحقیق حاکی از تأثیر مثبت سبک های رفتاری خانواده های منسجم و صمیمی و تأثیر منفی سبک رفتاری خانواده های بی تفاوت، مستبد و آشفته بر سلامت روانی دانش آموزان است. همچنین نوری (1386) در پژوهش خود نشان داد که چگونه خانواده های نابسامان می توانند بر سلامت روان، اضطراب، افسردگی، پرخاشگری و… فرزندان تأثیر گذار باشند. جنایی (1380) نیز نشان داده است که رابطه معنا داری بین تعامل خانواده و سلامت روان دانش آموزان وجود دارد. فرد دارای سلامت روان دارای روابط خانوادگی صمیمی و مطلوبی است.
والدینی که کارآیی و عملکرد ناسالم دارند و برای حل تعارض های خود شیوه های خصمانه ای به کار می برند فرزندانی دارند که دارای نشانه های افسردگی، اضطراب و رفتارهای ضد اجتماعی می باشند. بدون شک محیط پر تنش و تعارض و فاقد محبت بر سلامت روان فرزندان و اعضای خانواده تأثیر منفی می گذارد. نوجوانان خانواده های پر تعارض در انجام فعالیت های اجتماعی، عقب ماندگی بیشتری داشته و افرادی عصبی و تند خو، نسبت به امور زندگی بدبین، حساس و تمایل آنان برای انحراف بیشتر از دیگران است.
این یافته ها همسو با تحقیق الیاس و هیو – یی (2009) مؤید آنست که بین عملکرد خانواده و سلامت روانی نوجوانان رابطه وجود دارد در حقیقت الگوی روابطی والدینی، یک عامل بسیار مهم و عمده سلامت روان فرزندان است (ویمپانی، 2010). کودکان و نوجوانانی که در خانه هایی با درگیری های خانوادگی زندگی می کنند، بیشتر مستعد افسردگی و اختلالات خلقی هستند و تمایل به اعمال خصمانه و درگیری با والدین بالاتر است (کامینگز، پلگیرنی، نوتاریوس و کامینگز، 1989). بنابراین می توان ادعا کرد زیاد شدن سطح واکنش پذیری هیجانی منفی موجب مشکلات روانی طولانی مدت خواهد شد (کامینگز و دیویس، 1996).
بر طبق فرضیه ایمنی هیجانی تهدید هماهنگی و ثبات روابط خانواده، احساس ایمنی هیجانی کودک را تضعیف می کند و منجر به مشکلاتی در تنظیم هیجان، بازنمایی های منفی در مورد خانواده و راهکارهای ناسازگار برای مقابله با تعارض بین والدین می گردد. واکنش های شناختی و هیجانی کودک به تعارض می تواند در رشد الگوهای ثابت پاسخ به استرس و شدت بخشیدن به اثر رویدادهای بعدی مؤثر باشد. مواجه کودک با تعارض زناشویی پرخاشگرانه، احساس ایمنی هیجانی کودک را تخریب می کند و نشانه آن واکنش رفتاری به تعارض و بازنمایی های درونی از رابطه بین والدین است (دیویس، هارولد، گوئک موری و کامینگز، 2007). تعارض والدین نقش کلیدی در افزایش نگرانی های کودک در مورد ایمنی در ریز سیستم رابطه زناشویی دارد (دیویس و همکاران، 2007) و واکنش هیجانی منفی کودک، با مشکلات سازگاری رفتاری او در ارتباط می باشد (کامینگز و همکاران، 2003).
کودک در مواجه با تعارض زناشویی برمی انگیزد تا کاری برای حفظ ایمنی هیجانی خود انجام دهد و حفظ ایمنی هیجانی یک نیاز مهم برای کودکان، در رابطه بین والدینی است و فرآیندی است که واسطه اثرات مستقیم تعارض بین والدین بر کودکان می شود. کامینگز و همکاران (2007) نشان داده اند، کودکانی که از لحاظ هیجانی ایمن هستند، بهتر قادر به مقابله عاطفی و رفتاری مؤثر، در طول تعارض می باشند و کودکانی که از لحاظ هیجانی ناایمن هستند، مشکلات رفتاری و عاطفی بیشتری نشان می دهند، بنابراین ایمنی هیجانی در تنظیم واکنش های رفتاری و عاطفی کودکان منعکس می شود.
تاکتیک حل تعارض مادر می تواند شخصیت نوجوان را تحت تأثیر قرار دهد و زمینه و آمادگی او را برای بیماری های روانی و مشکلات رفتاری فراهم کند. مادر که رکن اساسی خانواده است با به وجود آوردن محیطی امن و سالم رشد روانی فرزند خود را امکان پذیر می سازد، بنابراین استفاده تاکتیک حل تعارض و پرخاشگری فیزیکی توسط مادر در محیط خانواده تعادل و امنیت فرزندان را بر هم زده و آثار سویی بر رشد طبیعی، سازگاری و سلامت روانی فرزندان می گذارد. مادر به دلیل این که وقت بیشتری را در خانه و با فرزندان سپری می کند از این جهت تعاملات بیشتری با فرزندان خود دارد در نتیجه این امر باعث تأثیر پذیری بیشتر بر احساس درونی و اطمینان از کارآمدی و خودشکوفایی فرزندان می شود.
فرضیه جانبی شماره پانزده: بین دو گروه دختران و پسران در متغیرهای پژوهش تفاوت وجود دارد.
در بررسی این فرضیه پژوهش ملاحظه شد که بین دو گروه دختران و پسران درمتغیرهای پژوهش فقط در بعد پرخاشگری بدنی تفاوت وجود دارد که این تفاوت به نفع پسران است. این یافته بیانگر آن است که پرخاشگری بدنی دختران در مقایسه با پرخاشگری بدنی پسران کمتر است. نتایج این فرضیه همسو با پژوهش شفیعی و صفاری نیا (1390) می باشد که نشان دادند، هیچ گونه تفاوت جنسیتی در ویژگی های خوشیفتگی، عزت نفس و… در بین نوجوانان وجود ندارد و تفاوت جنسیتی در ابعاد پرخاشگری در نوجوانان فقط در بعد پرخاشگری فیزیکی مشاهده گردیده است. همچنین نتایج این فرضیه ناهمسو با پژوهش فالن و همکاران (1993) می باشد که گزارش کردند جنسیت عاملی تعیین کننده در چگونگی کنار آمدن افراد با منازعات خانواده است. واقعیت این است که بدون توجه به نوع مشکل، عامل جنسیت، در انتخاب نوع خاصی از شیوه مقابله با منازعات نقش عمده ای بازی نمی کند.
همسو با این یافته ها نتایج پژوهش کارد و همکاران نشان می دهد تفاوت جنسیتی در پرخاشگری مستقیم (فیزیکی) وجود دارد اما در پرخاشگری غیر مستقیم تفاوتی بین دو جنس دیده نمی شود (کارد و همکاران، 2008).
5-4- نتیجه گیری نهایی
خانواده به عنوان نخستین محیط اجتماعی که کودک در آن قدم می گذارد، نقش اساسی در پدیدآیی ویژگی های فردی و اجتماعی وی دارد. در بین تمامی نهادها، سازمان ها و مؤسسات اجتماعی، خانواده مهم ترین، ارزشمندترین و اثربخش ترین نقش ها را داراست. خانواده دارای اهمیت تربیتی و اجتماعی است. افراد از سوی خانواده گام به عرصه هستی می نهند و جامعه نیز از تشکل افراد، هستی و قوام می یابد و از آن رو که نهاد خانواده مولد نیروی انسانی و معبر سایر نهادهای اجتماعی است از ارکان عمده و نهادهای اصلی هر جامعه به شمار می رود (نوابی نژاد، 1381).

مطلب مشابه :  آموزش مهارت های اجتماعی