همدردی با دیگران

دانلود پایان نامه

دیکارت فیلسوف مشهور عواطف انسان را به شش دسته تقسیم می​کند:
تعجب، عشق، کینه، شوق، شادی و غم تقسیم کرده بود. ولی در تحقیقات روانشناسی معاصر به قدری تعداد عواطف انسانی افزایش یافته است که تقسیم بندی آن ها خالی از اشکال نیست.
2-2-2-3. هوش عاطفی و ریشه های تاریخی آن
تعریف هوش عاطفی نیز مانند هوش شناختی دشوار است. این اصطلاح از زمان انتشار کتاب معروف گلمن(1995) به گونه ای گسترده به صورت بخشی از زبان روزمره درآمد و بحث های زیادی را برانگیخت. گلمن طی مصاحبه ای با جان اینل(1996) هوش عاطفی را چنین توصیف می کند: هوش عاطفی نوع دیگری از هوش است. این هوش مشتمل بر شناخت احساسات خویشتن و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیم های مناسب در زندگی است.
گلمن در جایی دیگر(1998) هوش عاطفی را ظرفیت شناخت احساسات خود و دیگران تعریف می کند. هوش عاطفی کمک می کند تا در خود انگیزش ایجاد کرده و هیجانات خود را کنترل و اداره کرده و روابط خود را با دیگران به نظم و حساب در آوریم.
به نظر بار- آن(1997) هوش عاطفی مجموعه​ای از توانائی ها، مهارت ها و ظرفیت های غیر شناختی است که توان فرد را در مقابله با درخواست و فشارهای بیرونی تحت تأثیر قرار می دهد. با چنین تعریفی، وی هوش عاطفی را عامل و عنصر ضروری برای موفقیت در زندگی فرد معرفی می کند.
به نظر مارتینز هوش عاطفی یک سری از مهارت های غیر شناختی، توانایی ها و ظرفیت هایی است که توانایی فرد را در مقابل مطالبات رفتا رهای بیرونی مقاوم می سازد. به اعتقاد وایزینگر، هوش عاطفی در واقع کاربرد عواطف است(مارتینز،1997).
گلمن(1996) می​گوید هوش عاطفی عبارت است از: ظرفیت یا استعداد فرد برای شناختن احساسات خود و دیگران برانگیختن خود و پیش بردن عواطف خوب و سالم در خود و در روابط با دیگران(گلمن، 1996).
این مفهوم در سال 1990 به وسیله پیتر سالووی و جان مایر برای بیان کیفیت درک احساس افراد، همدردی با دیگران و درک رابطه عواطف افراد با بهبود زندگی مطرح شد(کوپر 1997 ترجمه و تالیف عزیزی، 1377).
بار – آن معتقد است که هوش غیر شناختی، ابعاد شخصی، عاطفی، اجتماعی و حیاتی هوش را که اغلب بیشتر از جنبه های شناختی آن در عملکردهای روزانه مؤثرند، مخاطب قرار می دهد. هوش عاطفی با توانایی درک خود و دیگران(خود شناسی و دیگر شناسی) ارتباط با مردم و سازگاری فرد با محیط پیرامون خویش پیوند دارد(بار –آن 1997).
هوش عاطفی عبارت است از: توانایی نظارت بر احساسات و هیجانات خود و دیگران، توانایی تشخیص و تفکیک احساسات خود و دیگران و استفاده از دانش عاطفی در جهت هدایت تفکر و ارتباطات خود و دیگران(مایروسالووی،1990).
هوش عاطفی طبق نظر مک کاردی(1997) شامل چندین توانائی است :
ـ توانایی پیگیری و با انگیزه بودن.
ـ توانایی کنترل.
ـ توانایی همدلی کردن.
ـ توانایی کنترل هیجانات.
زمانی که پژوهشگران شروع به تحقیق و تفحص در مورد هوش نمودند، آن​ها بر جنبه های شناختی نظیر حافظه و حل مسأله تمرکز کردند. اگرچه قبل از آن متخصصانی بودند که اهمیت جنبه های غیر شناختی را نیز به نوبه خود برای موفقیت مفید دانستند. وکسلر هوش را به عنوان ظرفیت کلی فرد برای عملکرد هدفمندانه، تفکر منطقی و برخورد مؤثر با محیط پیرامون خود تعریف کرده است. در اوایل 1940 وکسلر همراه با عناصر شناختی به بررسی عناصر غیرشناختی هوش نظیر عوامل احساسی– عاطفی، فردی و اجتماعی پرداخت(منصوری، 1380).
وکسلر بر این عقیده بود که توانایی های غیر شناختی برای پیش بینی قابلیت های فرد از نظر موفقیت در زندگی، لازم و ضروری است. او می نویسد: «کوشیده​ام نشان دهم که علاوه بر عوامل هوشی، عوامل غیر هوشی ویژه ای نیز وجود دارد که می تواند رفتار هوشمندانه را مشخص کند. نمی توانیم هوش عمومی را مورد سنجش قرار دهیم مگر این که آزمون ها و معیارهایی نیز برای سنجش عوامل غیر هوشی وجود داشته باشد(وکسلر، 1940).
وکسلر در صدد آن بود که جنبه های غیر شناختی و شناختی هوش عمومی را با هم بسنجد. تلاش او در این زمینه را می توان در استفاده وی از کاربرد خرده آزمون های تنظیم تصاویر و درک و فهم که دو بخش عمده آزمون وی را تشکیل می دهند دریافت. وکسلر تنها محققی نبود که عقیده داشت جنبه های غیر شناختی هوش برای سازگاری و موفقیت مهم وضروری هستند. سراندایک نیز نمونه دیگـری بود که در اواخر دهــه سـی، کتـابی در مورد هـوش اجتـماعی نوشت( نیوسام و کت نو، 2000).
در بحث روانشناسی هوش عاطفی در دهه 1940 مرکز تحقیقات رهبری دانشگاه اوهایو، همفیل پیشنهاد نمود که(ملاحظه/ توجه) مهم ترین جنبه در رهبری مؤثر محسوب می شود. بویژه بر اساس این تحقیق رهبرانی که قادر به بنا نهادن اعتقاد و احترام دو جانبه و سازگاری و گرمی روابط نسبت به اعضای گروه خود باشند، بسیار موفق عمل می​کنند. متأسفانه بیشتر کار این پیشگامان یا فراموش شده ویا نادیده گرفته شده است. تا این که در سال 1983 گاردنر شروع به نوشتن در مورد هوشمندی چندگانه نمود. گاردنر معتقد بود که هوش میان فردی و درون فردی به اندازه نوع هوشی که به وسیله تست های هوش اندازه گیری می شود مهم می باشد(همان منبع، ص 48).
اولین استفاده تحصیلی از هوش عاطفی در سال 1985 توسط یکی از دانشجویان دانشکده علوم انسانی در آمریکا به نام واین پاین(به نقل از مایر و سالووی، 1995) در رساله تحصیلی بکار برده شده است. ولی در سال 1990 مایر و سالووی معنای آن را توسعه دادند. در مقاله ای که این دو محقق در سال 1990 با نام هوش عاطفی چاپ کردند، آنان هوش عاطفی را به عنوان توانایی شناسایی احساسات خود و دیگران، توانایی تمایز آن ها و توان استفاده از این اطلاعات برای هدایت افکار و هیجان خود تعریف کردند. با توجه به مطالعات انجام شده در زمینه هوش عاطفی می توان تا حدودی گفت هوش اجتماعی مطرح شده توسط سرندایک و هوش درون و بین فردی معرفی شده توسط گاردنر همین هوش عاطفی می باشد، چرا که خیلی از محققین معتقدند گاردنر درب را به روی تولد نظریه هوش عاطفی باز کرده است.
جدول2-6. تعاریف هوش عاطفی در مطالعات مختلف(محقق)
نویسنده/ زمان
تعریف هوش عاطفی

مطلب مشابه :  اعتماد ، مشارکت ، انتظارات