وزارت امور خارجه

دانلود پایان نامه

همچنین انعکاس این نظام تعلیم و تربیتی را در نامه هایی می توان مشاهده کرد که بعدها صادق هدایت به اعضاء خانواده خود می نویسد. نامه های هدایت به اعتضاد الملک پدر از همه رسمی تر است و بیشتر به گزارشی می ماند که یک سرباز به مافوق خود می دهد و ضمن آن تقاضایش را طرح می کند. این نامه ها با این عنوان آغاز می شوند حضور حضرت مستطاب اجل اکرم افخم عالی آقای اعتضاد الملک (بهارلو، 1382: 75). نامه های مربوط به عیسی نیز از همین ساختار برخوردارند، اما نامه های محمود با ملایمت بیشتری همراهند و در مواردی به شوخی و کنایه نیز کشیده می شوند. چنانچه صادق هدایت در نامه چهاردهم مرداد ماه سال 1306 به شوخی هائی اشاره دارد که محمود “بنا به عادت همیشه” با او می کند (بهارلو، 1382: 133). متن این نامه ها نشان می دهد که منش برادر ارشد بیش از دیگران به منش پدر نزدیک می باشد، حال آنکه منش صادق بیشترین تباین را با منش اشراف مآبانه اعتضاد الملک نشان می دهد، بخصوص اگر نامه های بسیار تندو تیز و استهزاء آمیز هدایت به دوستانش مثل تقی رضوی، مجتبی مینوی، حسن شهید نورایی، عبد الحسین نوشین و انجوی شیرازی نیز یاد آوری گردد (بهارلو، 1382: 161). گویی خانواده بزرگ هدایت به همان انداره ای که درمورد تعلیم اخلاقی برادر ارشد سختگیری کرده، در مورد برادر کوچک به همان اندازه سهل گیری نموده است. فارق از این قضیه که به نوعی در بین غالب خانواده های اشرافی بزرگ وجود دارد، ضعف جسمانی و بیماری های مختلف این فرزند کوچک اسباب سهل گیری بیشتر خانواده نسبت به تربیت سختگیرانه صادق را فراهم آورد. نمونه آنها بیماری چشم دردی بود که هدایت را از ادامه تحصیل در دارالفنون باز داشت و پس از چندین ماه معطلی او را به مدرسه سن لوئی روانه کرد (کتیرایی، 1382: 235). در حقیقت او بر خلاف سنت خانوادگی دارالفنون را ترک گفت و به مدرسه ای رفت که بیش از پیش موجب تمایز منشی هدایت گردید. در مدرسه سن لوئی یک کشیش به نام پدر ریکته تدریس می کرد که “هدایت می گفت که این معلم بود که چشم و گوشش را باز کرد” (فرزانه، 1384: 93). ریکته باب آشنائی هدایت با ادبیات “دیگر” را گشود و او را شیفته کتابخانه ها، نمایشگاهها، موزه ها، سینما ها و تئاتر های پاریس نمود. زبان آموزی شگفت انگیز هدایت نیز عرض این معبر را وسیعتر کرد و او را به جهان خارج متصل نمود، به گونه ای که “باب مکاتبه را با کتابخانه های مهم پاریس باز کرد” (جمشیدی، 1373: 43). نخستین دسته از کتابهائی که توانست از این کتابخانه ها تهیه کند در موضوعاتی نظیر احضار روح، پیشگوئی آینده و جادو بودند که آشکارا توجه هدایت جوان به مسئله مرگ را نشان می دادند. سالها پیش نیز به هنگام تحصیل در مدرسه علمیه، یک روزنامه دیواری بنام ندای اموات بیرون داده بود که نقش عزرائیل را خود بر آن کشیده بود(جمشیدی، 1373: 42). به هر تقدیر جاذبه مرگ برای هدایت شاید عکس العملی بود به دنیا طلبی خانواده ای قدرتمند که با فراموشی مرگ همه چیز را در زندگی خلاصه می کرد، ضمن آنکه مرگ می توانست مرزهای هدایت از دیگران را بیشتر متمایز نماید. جریان تمایزگرائی هدایت بازنمودهای دیگری نیز داشت، از جمله حیوان دوستی و گیاه خواری که بواسطه آنها می توانست سفره خود را برای همیشه از دیگران جدا کند و از مصاحبت با خانواده و خویشانش رهایی یابد (فرزانه، 1383: 325). همه این موارد بتدریج به تولد شخصیتی کم حرف و تودار انجامید (فرزانه، 1384: 89)، شخصیتی که بنظر می رسید از حمایت دیگران گریزان بود وتنهایی را به هر چیز دیگری ترجیح می داد (کامشاد، 1384: 231). اوج این جریان در چگونگی شکل گیری اعتقادات جبرگرایانه در هدایت بازنمود یافت. خانواده هدایت بعنوان یک خانواده اشرافی بزرگ از قدرت معطوف به اراده برخوردار بودند و به هر چیزی که می خواستند، می توانستند به آن دست پیدا کنند. اما صادق هدایت که به راه آنها نمی رفت، جایگاه خود را در میدان قدرت به آرامی از دست می داد، تا آنجا که به مهره ای بی اختیار در دست دیگران تبدیل گردید وآینده برایش بن بست شد (بهارلو، 1382: 213). زیرا آینده برای کسی باز بود که می توانست در آن دخالت کند، حال آنکه هدایت نمی توانست. این قضیه به بر انگیختگی حس بی ارادگی در او کمک کرد، ضمن آنکه هدایت نیز با اعتقاد به سرنوشت گامی دیگر در جهت تمایز از دیگران برمی داشت و هویت بیشتری کسب می کرد. بدین ترتیب مجموعه شرایط خانوادگی هدایت را به سمتی سوق داد که حساب خود را از دیگران جدا کند و در مسیر زندگی به منش متمایزی دست یابد که در میدان قدرت به همان راهی نرود که قبلأ دیگران کوبیده بودند.
ادامه تحصیل در اروپا نیز به تمایز هرچه بیشتر هدایت یاری رساند و آنرا تشدید کرد. یکسال پس از اتمام تحصیلات در دبیرستان سن لوئی تهران، هدایت مشتاقانه در امتحان اعزام دانشجو به اروپا شرکت کرد و در سال 1305 از طرف وزارت فواید عامه به بلژیک فرستاده شد. در آنجا بنا به در خواست این وزارتخانه به تحصیل در رشته راه سازی پرداخت، اما پس از چندی باب بهانه را گشود و در نامه ای به تاریخ 15 شهریور 1305 به اعتضاد الملک نوشت “آب و هوای اینجا خیلی خفه و دلگیر است. بعلاوه اینجا نسبت به فرانسه همه چیز گرانتر است و زندگانی خیلی سخت می باشد. اگر ممکن بود به فرانسه می رفتم از هر حیث برای بنده بهتر بود” (بهارلو، 1382: 78). در واقع هدایت شیفته مراکز فرهنگی جهان بود و شهر کوچک گان نمی توانست روح نا آرام او و نیازهای زیبائی شناختی اش را پاسخ دهد. بنابراین آب و هوا را بهانه کرد و خانواده اش را که همیشه نگرانش بودند، مجاب کرد که به پاریس برود و در رشته ای دیگر تحصیل نماید. اعتضاد الملک نیز پس از رایزنی با پسر ارشدش، عیسی خان، به این جابجایی رضایت داد، بخصوص آنکه از اولین خودکشی نا موفق صادق در رود مارن آگاهی یافت (کتیرایی، 1382: 237). بدین ترتیب پدر و برادران هدایت دست به هر کاری زدند تا او را به ادامه تحصیل وادار نمایند، بلکه این تحصیلات به یک تیتر دانشگاهی ختم گردد. تنها در این صورت بود که آینده این فرزند کوچک مطابق شأن خانواده بزرگ هدایت تضمین می گردید. اما هدایت در پاریس با ولع عجیبی، وقتش را به مشاهده زندگی دنیای متمدن می گذراند و درس خواندن به معنی مکتبی برایش بهانه ای جز اقامت در فرنگستان نبود (فرزانه، 1383: 329). در حقیقت او به همان راهی می رفت که هنرمندان پاریسی رفته بودند. هنرمندانی همچون مانه که با رفتن به کوچه ها و نشستن در کافه ها در واقع زندگی مدرن پاریس را در تابلوهای خود نقاشی می کرد (Clark, 1990) و یا همچون بودلر که نقاش زندگی مدرن را می نوشت تا “در آگاه ساختن زنان و مردان عصر خویش به هویت مدرن شان” بیشترین نقش را داشته باشد (برمن، 1379: 158). بدین ترتیب هدایت در پاریس توانست به شیوه های نوین نوشتن و درک مسائل هنری و ادبی دست یابد به گونه ای که تمام وقت او مصروف نگاه نابی می شد که به آرامی در او شکل می گرفت. از اینرو دیگر وقتی برای تحصیلات آکادمیک اش باقی نمی ماند و با بی میلی تمام آنرا ادامه می داد، تا جایی که سرپرست وقت دانشجویان فرانسه به او نصیحت کرد که هر رشته ای را که مایل است هر چه زودتر شروع کند تا نتیجه ای از آن به دست آورد (بهارلو، 1382: 97). اما هدایت نمی توانست وقت خود را در رشته هایی همچون راه سازی، معماری و دامپزشکی تلف نماید. سرانجام نیز بدون آنکه موفق به اتمام تحصیلات دانشگاهی و دریافت مدرک تحصیلی شود، پس از چهار سال اقامت در اروپا به ایران بازگشت. این چهار سال فرصت مناسبی بود که هدایت تا حد ممکن از دیگران فاصله بگیرد و منش زیبایی شناختی اش در پرتو آموزه های جدید شکل قطعی خود را پیدا کند. بدین ترتیب هدایت بدون هیچ دست آورد دانشگاهی در سال 1309 به تهران برگشت و پس از چندی در دفتر محاسبات بانک ملی به استخدام دولت در آمد. کار تکراری اداری به هیچ وجه با روحیه اش سازگار نبود و در همان سالها بود که به تقی رضوی نوشت: “از همان کاری که بدم می آمد گرفتارش شدم. این عدد هم دست از سر ما برنمی دارد” (بهارلو، 1382: 167). در واقع مسیر زندگی او نشان می داد که هدایت اهل حساب و کتاب نیست و الا همانند سفر فرنگ با یک عنوان دهان پرکن بر می گشت تا آینده شغلی خود را در ایران برای همیشه تضمین کند. اما نویسندگی با حسابگری نمی خواند و عمل در میدان ادبی مستلزم باختن بود، حال آنکه عاملان میدان اقتصاد جز به بردن نمی اندیشند (Bourdieu, 1993:39). کار در بانک آنچنان طاقت فرسا بود که هدایت دیگر نمی توانست آنرا تحمل کند زیرا “تمام سال هر روز توی بانک خراب شده شیره آدم را می کشند، یک زندگی ماشینی کثیف” (بهارلو، 1382: 171). بنا براین بعد از دو سال خدمت در بانک با حقوق ناچیز به امید یافتن کاری در سال 1311 از کارمندی بانک ملی استعفاء کرد و به اداره کل تجارت رفت. اما “پس از چند ماه کار معلوم شد که آن اداره محلی برای پرداخت حقوق بدو منظور نکرده است” (کتیرایی، 1382: 238). به هر ترتیبی که بود هدایت تا حدود یکسال در اداره تجارت دوام آورد و پس از آن بعنوان مترجم به آژانس پارس وابسته به وزارت امور خارجه نقل مکان کرد. کار آژانس بیش از سه ماه به طول نیانجامید و هدایت ناگزیر به استعفایی دیگر شد، تا اینبار در شرکت کل ساختمان بخت خود را آزمایش نماید. اما در همان سال 1315 اداره ساختمان را ترک کرد و سال بعد دوباره به استخدام بانک ملی در آمد. در سال 1317 با کناره گیری از بانک ملی خدمت خود را در اداره کل موسیقی آغاز کرد و تا سال 1320 بعنوان همکار مجله موسیقی در این اداره باقی ماند. از سال 1320 به بعد نیز در دانشکده هنرهای زیبا مشغول بکار شد که این بار تا پایان عمر او ادامه یافت. در این دانشکده هدایت پشت میز کوچکش معمولأ به ترجمه مشغول بود و یا روزنامه می خواند. در قبال این کار نیز حقوق ناچیزی دریافت می کرد که گذران زندگی با آن غیر ممکن می نمود (فرزانه، 1383: 192). این وضعیت به تنزل روز افزون موقعیت هدایت در میدان قدرت باز می گشت. در حالیکه برادرانش توانسته بودند به مقامات عالیه دست پیدا کنند و شوهر خواهرش رئیس الوزرای ایران بود. اما، او هیچگاه حاضر نشد که با آنها از در مصالحه در آید. حتی در بحبوحه ای که دیگر نمی توانست تهران را تحمل کند و به نفس نفس افتاده بود، میهمانی رزم آرا را برهم زد و این را نپذیرفت که برایش “قدر قدرتهای خانواده اظهار تفقد کنند” (فرزانه، 1383: 211) و او را به همراه خسرو هدایت به مأموریت فرنگ اعزام نمایند. بدین ترتیب واضح است که چرا او”با وجود فرصت فراوان، هرگز مقام بالای حکومتی احراز نکرد” (کامشاد، 1384: 205) و درعمر کاری خود بطور متناوب بیکار می شد و زمانی که به کار اشتغال داشت نیز نمی توانست بقول خودش به حقوق پیش خدمتی خود اعتماد کند و با تکیه بر آن زندگی نسبتا مستقلی را تشکیل دهد. بنا براین خانه پدری را هیچگاه نتوانست ترک نماید و به اتاقی کوچک در آن اکتفا کرد. با این وجود “خانواده برایش پناهگاهی محسوب می شد” ( فرزانه، 1383: 390) که دست کم می توانست زیر سقف آن گرسنه نماند. این وضعیت صادق هدایت را،به تعبیر پییر بوردیو، به “خویشاوند فقیر” خانواده ای قدرتمند تبدیل کرد که از اشراف بزرگ قدیمی بحساب می آمدند (پییر بوردیو، 1375: 99 ). با این توضیح که هدایت از این خانواده اشرافی بزرگ تنها نام خود را به ارث برد و از مالشان بی نصیب ماند. اما این نام را نیز مایه افتخار خود نمی دانست، چنانچه در سالهای شهرت جهانگیرش، به هنگامی که مجبور گردید به درخواست خانه فرهنگ شوروی به تاریخ 1324 شرح حال خود را برای ارائه در جشن بیست و پنجمین سال تأسیس دانشگاه تاشکند بفرستد، با بی میلی تمام در چند سطر نوشت:
“شرح حال من هیچ نکته برجسته ای در بر ندارد، نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده ام، بلکه بر عکس همیشه باعدم موفقیت روبرو شده ام. در اداراتی که کارکرده ام همیشه عضو مبهم وگمنامی بوده ام و رؤسایم از من دل خونی داشته اند، بطوریکه هر وقت استعفاء داده ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده است. روی هم رفته موجود وازده بی مصرف قضاوت محیط درباره من می باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد” (بهارلو، 1382: 40).
این شرح حال خود نوشته نویسنده ای است که با انتشار رمان بوف کور در سال 1315 به تالار نویسندگان جهان راه یافت. چنانچه با فاصله کمی از انتشار این رمان به زبان فارسی روژه لسکو آنرا به فرانسه ترجمه کرد و انتشارات ژوزه کورتی ، ناشر آثار برجستگان ادبی جهان، آنرا زیر چاپ برد و بعد از آن هم بوف کور تنها رمان ایرانی بود که ترجمه آن به بیش از بیست زبان در اختیار جهانیان قرار گرفت (محمد علی، 1382: 278). همچنین باید دانست هدایت در حالی از شرح حال نویسی می گریخت که آندره روسو ، منتقد معروف فیگارو ادبی، او را در زمره بلیغ ترین و پر معنی ترین نویسندگان عصر حاضر قرار داده بود (جمشیدی، 1373: 573). به هر روی اگر چه هدایت در مسیر زندگی خود موقعیت خود را در میدان قدرت بتدریج از دست داد، لیکن در میدان تولید ادبی به جایگاهی نایل گردید که آینده میدان را به تنهایی رقم زد. به بیان دیگر و با استفاده از استعاره بوردیو می توان گفت هدایت بازنده ای بود که در نهایت اصل بازی را برد (Bourdieu, 1993:39). سرمنشاء قدرت بی چون و چرای هدایت در میدان تولید ادبی بی تردید در میزان سرمایه های ادبی او قرار داشت، سرمایه هایی که موقعیت ممتازش را در این میدان تعیین کردند. در یک دسته بندی کلی می توان این سرمایه ها را به دو گروه داخلی و خارجی تقسیم نمود.
4-4-2-2-2-1 سرمایه های داخلی
این سرمایه ها مشتمل بر معلومات هدایت در سه زمینه ادبیات پهلوی، ادبیات کلاسیک و ادبیات معاصر می باشد.
ادبیات پهلوی: اندوخته های هدایت در این بخش به اندازه ای عمیق است که همه استادان بنام تاریخ ادبیات ایران دانش بی بدیل او در این زمینه را مثال زدنی می دانستند. چنانچه استاد سعید نفیسی که چندان هم میانه خوشی با هدایت نداشت و از شمار ادبای سبعه بحساب می آمد، در باره زبان دانی و تسلط هدایت به ادبیات پهلوی معتقد بود که وی”در تاریخ و ادبیات پیش از اسلام یکی از آگاه ترین مردم کشور بود… زبان پهلوی را خوب یاد گرفته بود و در فارسی احاطه کامل داشت” (جمشیدی، 1373: 505). ماجرای پهلوی آموزی هدایت در هند نیز زبان زد همگان است. او این زبان را که بقول خودش نه به درد دنیایش می خورد و نه به درد آخرتش، نزد استاد بهرام گور انکلساریا ، پهلوی دان برجسته آن روزگار، همچون یک شاگرد مکتبی آموخت و به همین منظور “در کتابخانه بمبئی هر روز قسمت اعظم اوقات خود را در موزه ها و کتابخانه ها می گذرانید” (آرین پور، 1382:341). با تسلط بر همین زبان بود که بعدها هدایت توانست کارنامه اردشیر بابکان (1318)، گجسته ابالیش (1318)، شهرستان های ایران (1321)، یادگار جاماسب (1322)، گزارش کمان شکن (1322) و زند و هومن یسن (1323) را از پهلوی به فارسی برگرداند و آنها را منتشر کردند. علاوه بر این ترجمه ها می توان به مقاله بلند بالای خط پهلوی و الفبای صوتی (1324) اشاره کرد که میزان تسلط وی را برزبان پهلوی نشان می دهد.
ادبیات کلاسیک: در زمینه ادبیات کلاسیک سرمایه های هدایت به اندازه ای وسیع بود که استاد پرویز ناتل خانلری در خطابه خود بعد از مرگ هدایت با جرأت تمام در باره دانش بی نظیر ادبی وی بیان داشت که “از ادبیات قدیم کمتر کتابی بود که نسخه آن بدست آمدنی باشد و او نخوانده باشد”(آرین پور، 1382: 471). آثار هدایت و بخصوص نقدهای عالمانه اش بر آثار ادبی قدیم گواه این مدعا است. چنانچه مقدمه های هدایت بر رباعیات خیام (1303) و ترانه های خیام (1313) عمق آگاهی او را از شاعر مورد علاقه اش – بعنوان پیشگام خیام شناسی در ایران – نشان می داد ، ضمن آنکه دلالت بر روحیه علمی هدایت در باز شناسی دائمی واقعیات ادبی داشت. در واقع مقدمه های هدایت بر این دو مجموعه، با استناد بر قدیمی ترین متون تاریخی فارسی و عربی هم عصر شاعر و با استفاده از آثار شرق شناسان مختلف به رباعیاتی می انجامد که نویسنده با مداقه در معنی آنها سعی کرده است چهره “واقعی” خیام را ترسیم کند. با این رویکرد می توان ادعا نمود که مقدمه های هدایت بر خیام”از نخستین نمونه های نقد ادبی، در مفهوم جهانی امروزی، در زبان فارسی است” (پارسی نژاد، 1380: 286). اثر دیگری که از آن بعنوان نشانه های تسلط هدایت بر ادبیات کلاسیک ایران می توان یاد نمود مقاله شیوه نوین در تحقیق ادبی (1319) نام برد. هدایت این مقاله را در نقد تصحیح وحید دستگردی از خمسه نظامی گنجوی نوشت و در آن به شیوه غیر علمی مصحح در تشخیص اشعار نظامی انتقاد کرد. این مقاله آشکارا ضعف ادیبان سنت پرست را در تفسیر متون کلاسیک نشان داد. مقاله دیگری که توجه هدایت را به ادبیات کلاسیک نمایان می سازد، در باره منظومه عاشقانه ویس و رامین است که مجتبی مینوی آنرا تصحیح کرده بود. این مقاله که چند نکته درباره ویس و رامین ( 1324) نام داشت حاصل کنکاش عالمانه هدایت در متن ویس و رامین بود و نشان می داد که نویسنده هیچگونه عنادی با تحقیقات روشمند و تصحیحات اصولی ندارد بلکه همه مخالفت او با شیوه های غیر علمی دغلکاران بازار ادبی است. درهرحال “مقاله هدایت در باره ویس و رامین نمونه خوبی از یک تحقیق ادبی – انتقادی اصیل و با ارزش است” (پارسی نژاد، 1380:307). علاوه بر این مقالات هدایت مقاله دیگری با عنوان در پیرامون لغت فرس اسدی ( 1319) را نگارش نمود که تیزبینی موشکافانه او را در فهم معانی واژگان قدیمی فارسی نشان می داد (پارسی نژاد، 1380: 308). لغت فرس یا فرهنگ اسدی را شاعر حماسه سرای پیرو فردوسی، اسدی طوسی فراهم آورده بود و عباس اقبال آشتیانی آنرا تصحیح و منتشر کرد. در این مقاله هدایت با تکیه بر دانش زبان شناختی خود تحریفات لغوی فرهنگ اسدی طوسی را نمایان ساخت. در این بخش همچنین می توان از مقالات فرهنگ فرهنگستان ( ؟ ) و در باره ایران و زبان فارسی (1347) شاهد مثال آورد که به نوعی وسعت دایره اطلاعات هدایت درباره زبان فارسی و ادبیات کلاسیک را نشان می دهد.
ادبیات معاصر: سرمایه های ادبی هدایت در زمینه ادبیات معاصر ریشه در آشنائی عمیق او با فرهنگ عامه داشت، با این توضیح که فضل تقدم او در تحقیقات فولکلوریک براستی با تقدم فضل او در این رشته همراه بود. مجموعه اوسانه (1310) نخستین کوشش هدایت در زمینه جمع آوری ترانه های کودکان، لالایی مادران و بازیهائی بود که در بین مردم رواج داشت. هدایت نام این مجموعه را از تلفظ محلی افسانه برگرفت. بعد از این رساله مجموعه دیگری با عنوان نیرنگستان (1312) انتشار یافت که بسیار جامعتر از مجموعه نخست بود و اعتقادادت عامه مردم را در آداب و رسوم مختلف نشان می داد. این کتاب پس از انتشار توقیف گردید (آرین پور، 1382: 365). بعد ازنیرنگستان، هدایت بطور جدی تر دنباله کار را در مجله موسیقی گرفت و ضمن سفر به شهرستان های مختلف و مشاهده آداب و رسوم مردم، همچنین بوسیله رادیو از آنها در خواست کرد که دانسته های خود را درباره شیوه زندگی شان برای استفاده در رادیو بفرستند. بر پایه این اطلاعات هدایت مقالاتی را تنظیم نمود که سپس در مجله موسیقی به چاپ رسید. مقالات ترانه های عامیانه (1318)، آقا موشه (1318)، شنگول و منگول (1318)، سنگ صبور (1318)، لچک کوچولوی قرمز (1319) و چندین نوشته دیگر حاصل این دوره از حیات فکری هدایت است. پس از این مقالات هدایت که امید داشت بررسی فرهنگ عامه در ایران جنبه علمی بخود بگیرد اقدام به نوشتن مقاله فولکلور یا فرهنگ توده (1323) کرد که در آن به اهمیت فولکلور و چگونگی مطالعه آن پرداخت. در نتیجه این قبیل مطالعات بود که تحقیقات فولکلوریک در ایران بنیاد گرفت، ضمن آنکه فرهنگ عامه برای هدایت همچون منبعی عظیم عمل می کرد که با توسل به آن توانست زبان ادبی را دمکراتیک نماید، چنانچه آثار این سرمایه زبانی را در داستانهای مختلف هدایت می توان مشاهده نمود. فارغ از فرهنگ عامه، هدایت جریانات ادبی معاصر را نیز زیر نظر داشت. یکی از این جریانات رشد فزاینده ادبیات عامه پسندی بود که بخصوص در قالب رمانهای تاریخی از یکسو و رمانهای اجتماعی از سوی دیگر نمود می یافت. هدایت که با این نوع ادبیات بازاری سازگاری نداشت، در موارد مختلف آنها را به باد انتقاد می گرفت. کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب (1313) با امضای یأجوج و مأجوج در حقیقت حاصل همکاری او با مسعود فرزاد بود که موضوعات گوناگونی را در قالب نقیصه به نقد می کشید. پیش از این نقیصه نویسی در ایران سابقه نداشت و “قضیه در ادبیات فارسی یک گونه یا ژانر از ادبیات است که شخص هدایت را باید مبتکر آن دانست” (پارسی نژاد، 1380:286). هدایت در این قالب نوظهور توانست با استفاده از زبان طنز به استهزاء ادبیات بی مایه عصر خود بپردازد و سنت پرستی مقلدان را در ارکان اربعه یعنی “تحقیق، تاریخ، اخلاق، ترجمه” بدون هیچگونه ملاحظه ای در هم بکوبد (هدایت، 1384: 120). این سنت شکنی مسبوق به آگاهی هدایت از قواعد ادبی گذشتگان بود که وی با عدول از آنها قصد داشت ژانر ادبی جدیدی را پدید آورد. نشانگان این عدول نیز از همان صفحه نخست پیدا بود آنجا که “غزیه” را بجای “قضیه” و “سفهه” را بجای “صفحه” نوشت تا نشان دهد که می خواهد قواعد معمول ادبی را در هم بشکند. به هر تقدیر یکی از قضایای این کتاب با عنوان غزیه داسطان باسطانی یا رومانی طاریخی موج رمان تاریخی نویسی اختصاص داشت. همچنین قضیه دیگری با عنوان غزیه ئشخ پاک سویه مکمل این نوع ادبیات بازاری را مد نظر داشت. هدایت در این قضیه به رمانهای اجتماعی عامه پسندی اشاره داشت که با پردازش سخیف ماجراهای عشقی، احساسات مردم را تحریک می کردند. کتاب وغ وغ ساهاب علاوه بر این قضایا، در بر دارنده قضایایی دیگر بود که عمدتأ به موضوعاتی همچون رمان علمی، سینمای تجاری، شعر سنتی و تئاتر جنجالی می پرداخت. با این احتساب وغ وغ ساهاب بیانیه ضد توده ای هدایت در باره هنر و ادبیات بود که در آن به جوانب مختلف هنر و ادبیات عامه پسند حمله می کرد. در این بخش همچنین باید به مقالات دیگری اشاره نمود که هدایت در آنها به رمانهای عامه پسندی چون داستان ناز اثر حسینعلی مستعان، ویکتورهوگوی وطنی را نقد می کرد. هدایت در مقاله درباره داستان ناز (1320) با استفاده از یادداشتهای پرویز خانلری به مضمون و درون مایه ابلهانه این داستان و ساختمان سست آن اشاره داشت و روی هم رفته این نوع “ادبیات حسینقلی خانی” را به مضحکه گرفت (پارسی نژاد، 1380: 301). مقاله دیگر او با عنوان شیوه های نوین در شعر فارسی (1320)، نه درباره ادبیات عامه پسند بلکه قطب مقابل آن یعنی شعر ناب بود. این مقاله نشان می داد که هدایت از جریانات ادبی قطب مستقل نیز آگاهی دارد و تحولات آنرا بدقت بررسی می کند. چنانچه مقاله کوتاه درباره شعر نو ( 1332) که پس از مرگ هدایت انتشار یافت نیز این موضوع را تائید می کند.
4-4-2-2-2-2 سرمایه های خارجی
یکی از مهمترین عوامل تأثیرگذار در موقعیت قدرتمند هدایت در میدان تولید ادبی اندوخته های گران سنگ او از ادبیات خارجی بود. بی گمان این اندوخته ها به تکوین نگاه ناب هدایت به ادبیات کمک کردند. آغاز این نگاه ناب به تعلیمات او نزد کشیش ریکته در مدرسه سن لوئی باز می گردد، در آنجا بود که هدایت با “ادبیاتی دیگر” آشنا گردید (فرزانه، 1383:328). در این مدرسه زبان فرانسه را بسرعت فرا گرفت و به دنیای ادبیات نوین جهانی پا گذارد. سفر به فرانسه نیز تسلط هدایت بر زبان فرانسوی را کامل کرد تا آنجا که دیگر این زبان را بسیار خوب می دانست و با آن می توانست درست و روان بنویسد(جمشیدی، 1376: 470). بواسطه این تسلط بود که مقاله جادوگری در ایران (1305) و داستانهای سامپینگه (1315)، هوس باز (1315) را به زبان فرانسه نوشت. در این مدت علاوه بر فرانسه زبان انگلیسی را نیز تقویت کرد تا حدی که قادر بود کتابهای ادبی را بخوبی بخواند و از آنها بهره ببرد. بدین ترتیب زبان روزنه ای شد که هدایت توانست از طریق آن با ادبیات نوین رابطه ای قدرتمند برقرار کند، چنانچه بنا بر نقل پرویز ناتل خانلری “کمتر نویسنده بزرگ و نامداری از قدیم و جدید و معاصر بود که هدایت او را نشناسد و آثارش را با هر زحمتی بود به دست نیاورده و نخوانده باشد” (جمشیدی، 1376، صفحه 471). در پرتو این مطالعات هدایت سرمایه ای شگفت از ادبیات جهانی کسب نمود که نظیرش نزد هیچکدام از نویسندگان دیگر یافت نمی شد. فارغ از کمیت بهت انگیز این مطالعات، جنبه کیفی آنها از اهمیت خاصی برخوردار بود، زیرا مطالعات ادبی هدایت معطوف به آثاری بود که در قطب محدود تولید می شد وادبیات ناب بحساب می آمد. در حقیقت نگاه هدایت به ادبیات در سایه تعلیمات نویسندگان و شاعران طراز اولی چون داستایووسکی، چخوف، گوگول، شنیتسلر، نروال، بودلر، موپاسان، فالکنر، جویس، ادگار آلن پو، وولف، ریلکه، کافکا، مالرو و سارتر پرورش یافت و ناب گردید. در میان این نویسندگان نیز هدایت علاقه غریبی به جیمزجویس داشت و همیشه می گفت “ادبیات دو دوره دارد، پیش از جیمز جویس و بعد از جیمز جویس” (فرزانه، 1383: 441). آثار این نویسنده از جمله اولیس، دوبلینی ها و فینگان را خوانده بود و به آنها عشق می ورزید. همچنین شیوه زندگی ویرجینیا وولف و بخصوص خود کشی اش را بسیار می پسندید. رمانتیسم سیاه ادگار آلن پو و مدرنیسم بودلر هم تأثیرات زیادی بر هدایت گذاردند (اسحاق پور، 1380: 30). در باره راینر ماریا ریکله و آندره مالرو نیز باید به قطعاتی مراجعه کرد که هدایت مستقیمأ از دفترهای مالده لائوریس بریگله (ریکله، 1379) و سرنوشت بشر (مالرو، 1370) اقتباس کرد. در این میان ترجمه های هدایت از اهمیت بخصوصی برخوردارند. زیرا او نویسنده ای نبود که بنا به تقاضای بازار ترجمه کند، بلکه اهمیت زیبائی شناختی اثر را همیشه درنظر می گرفت. با این اوصاف ترجمه های هدایت از کلاغ پیر (لانژکیلاند، 1310)، تمشک تیغ دار ( چخوف، 1310)، مرداب حبشه ( گ. شرو، 1310)، کور و برادرش ( شنیتسلر، 1310)، مسخ ( کافکا، 1322 )، -جلو قانون (کافکا، 1323)، شغال و عرب ( کافکا، 1324)، دیوار ( سارتر، 1324) و گراکوس شکارچی ( کافکا، 1325)، معنی دیگری می گیرند و به نوعی سلیقه زیبائی شناختی مترجم را منعکس می سازند. با وجود این، آثار کافکا در بین ترجمه های هدایت جایگاه ویژه ای دارند که بنظر می رسد این قضیه به قرابت نگرش زیبائی شناختی او با کافکا باز می گردد. مطلبی که این قضیه را تائید می کند مقدمه بلند بالایی است با عنوان پیام کافکا (1327) که هدایت آنرا در سالهای آخر زندگی خود نگاشت. در این مقاله “دو شخصیت چنان در هم رفته اند که به آسانی می توان همه جا اسم کافکا را بر گرفت و به جای آن نام هدایت را نوشت” (آرین پور، 1382: 404). به دلیل همین قرابت بود که عده ای این نوشته را وصیت نامه هدایت قلمداد کردند. هرچند چنین اظهار نظرهایی، تا اندازه زیاد، افراطی می نماید، لیکن فهم هدایت از کافکا و روایت او از زندگی این نویسنده آن چنان درونی بود که نا خواسته این شبهه را بوجود می آورد. بر حسب قرائت هدایت سه عامل مهم در سرنوشت کافکا دخالت داشتند: اختلاف با خانواده، تجرد و بیماری مزمن سل که در نهایت او را از پای در آورد (پارسی نژاد، 1380: 324). این سه عامل به نوعی در زندگی هدایت نیز دیده می شوند، چنانچه هدایت با خانواده خود میانه خوبی نداشت و به راهی نرفته بود که آنها می خواستند، تجرد اختیار کرده بود و سر انجام اینکه سابقه یکبار خود کشی نافرجام – به معنی گریز از مرگ طبیعی – را در کارنامه خود داشت. آینده نیز خطوط این شباهت را پر رنگ تر کرد، آنجا که هدایت آخرین نوشته های خود را پاره پاره می کرد و نابود می ساخت، یادآور وصیت نامه کافکا به دوستش ماکس برود بود که از او خواست “همه آثار و نوشته هایش را بدون استثناء و بی آنکه بخوانند بسوزانند” (هدایت، 1342:60). ساده ترین فرضیه در مورد این شباهت ها این است که آنها را به تأثیرپذیری از کافکا تقلیل داد، حال آنکه هدایت همانند کافکا مبدع بود و برای نخستین بار معنی جدیدی از زندگی را بیان می کرد(هدایت، 1342:11). به بیان دیگر از آنجا که نوآوری به هیچ وجه با تقلید سازگاری ندارد، بنابراین باید منشاء شباهت را در جای دیگری جستجو نمود. صورتبندی میدان تولید ادبی تا حدود زیادی می تواند منشاء این شباهت را نشان دهد، زیرا هدایت نیز همانند کافکا به قطب تولید محدود تعلق خاطر داشت و فعالیت در این قطب مستلزم نگاهی بود که ذیل تعلیمات زیبا شناختی مدرنیته ناب گردیده بود (بوردیو، 1379: 150). ضمن آنکه هنرمندان و نویسندگان آونگارد اصولا به شیوه ای زندگی می کردند که مؤلفه های یکسانی چون تجرد آنرا مشابه می کرد (Wilson, 2003:24) . بدین ترتیب شباهت هدایت به کافکا بیش از هر چیز نشانه تکوین میدان تولید ادبی ایران و موقعیت مرکزی هدایت در این میدان بود. با این احتساب شبهه تأثیرپذیری صرف نمی تواند صادق باشد، چنانجه ترجمه های هدایت از کافکا نیز سالها پس از انتشار مهمترین آثار او صورت گرفته اند.
مجموعه سرمایه های ادبی هدایت به اندازه ای زیاد بود که او را به بزگترین سرمایه گذار در میدان تولید ادبی تبدیل کرد، به گونه ای که نبض این میدان در دستان او می تپید. احراز این موقعیت قدرتمند به تسلط کاملش بر زبان فارسی باز می گشت و با تسلط اش بر زبان پهلوی از یکسوی و زبان روزمره از سوی دیگر پشتیبانی می شد. زبان پهلوی زبانی بود که بنیانهای زبان فارسی در آن قرار داشت. زبان روزمره نیز تحقق زبان فارسی در واقعیت زندگی مردم بود و تجلی آن در فرهنگ عامه نمود می یافت. در این رهگذر تسلط هدایت به زبان فرانسه تجربه ای دیگر بود که او را با دنیای مدرن پیوند می زد. هدایت با تغذیه از این منابع بی انتها توانست قواعد حاکم بر زبان فارسی را نقض نماید و به ساخت و سازهای ادبی بی بدیل روی آورد. بی تردید کمیت و کیفیت سرمایه های ادبی هدایت قابل قیاس با سرمایه های ادبی نویسندگان ادبیات عامه پسند نبود و از این حیث نمی توانست با آنها در یک قطب قرار بگیرد. از اینرو تا حد ممکن آنها را از خود راند و در قطب مقابل به تولید ادبیات ناب دل سپرد. بدین ترتیب قطب مستقل میدان تولید ادبی از قطب وابسته تمایز یافت و با این رویداد صورتبندی میدان تولید ادبی ایران تکمیل گردید. اینک این میدان به منزله قلمرویی مستقل قلمداد می شد که با قانون اساسی خود از میدان های دیگر متمایز بود. یکی از این نشانه های تمایز در موقعیت متفاوت هدایت در این میدان در مقایسه با میدان های دیگر از جمله میدان قدرت قرار داشت. به بیان بهتر هدایت در حالی از موقعیت مسلط در میدان ادبی برخوردار بود که در میدان قدرت موقعیت تحت سلطه را اشغال می کرد. این موقعیت های متباین بیانگر مالکیت قواعد رتبه بندی متفاوت – و البته متعارض – در میدان های ادبی و قدرت بود، به گونه ای که نویسنده ای چون هدایت به لحاظ برخورداری از بیشترین سرمایه های تعریف شده در میدان ادبی قلب این میدان را اختیار می کند، حال آنکه به لحاظ فقدان سرمایه های مورد نیاز میدان قدرت تا حاشیه های این میدان عقب رانده می شود. اما از یک نکته نباید غفلت کرد، اینکه موقعیت هدایت در میدان ادبی با موقعیت او در میدان قدرت هومولوژی داشت، زیرا ساختار دو قطبی میدان ادبی در حقیقت باز تولید ساختار منازعه در میدان قدرت بود. به بیان دیگر منازعه ادبیات ناب و ادبیات بازاری در میدان ادبی ترجمان منازعه فرادستان و فرودستان در میدان قدرت بود. به هر روی صورتبندی ساختار دو قطبی میدان تولید ادبی در قالب منازعه بین اصحاب سبعه و یاران ربعه تجلی می یابد که پرونده آنرا در بایگانی این میدان می توان جستجو کرد. مطلب از این قرار بود که تا سالهای 1310 ادبیان اسم و رسم دار روزگار در عرصه ادبیات حکومت می کردند، چنانچه همه مطبوعات مهم در اختیار آنها بود و ناشران با اشتیاق فراوان به بزرگان خدمت می رساندند، چرا که در حقیقت بقای آنها در نوشته های مشتری پسند ایشان نهفته بود. نمونه بارز این ناشران شخصی بود بنام محمد رمضانی که مدیریت انتشارات خاور را بر عهده داشت. رمضانی واضع اصطلاح ادبای سبعه بود ، یعنی گروه هفت نفری از ادبای بزرگی که اغلب مقالات ادبی در مطبوعات آن زمان را امضاء می کردند. اگر چه اجماع کاملی درباره اعضاء این گروه وجود نداشت، اما بیشترین وفاق با بهار، یاسمی، اقبال، نفیسی، فروزانفر، همائی و فلسفی بعنوان ادبای سبعه بود. این ادبا از موقعیت مناسبی در میدان قدرت برخوردار بودند و در عالم ادبیات نیز جانب بزرگان ادبی را همیشه حفظ می کردند و به آنها احترام می گذاردند. در مقابل ایشان گروه دیگری در همان سالهای 1309 تا 1310 بوجود آمد که نوعی دهن کجی به آنها بود. این گروه از صادق هدایت، مجتبی مینوی، مسعود فرزاد و بزرگ علوی تشکیل می شد و به لحاظ اینکه چهار نفر بودند اسم خود را ربعه بر وزن سبعه گذاشتند. هیچکدام از اعضای گروه ربعه، بر خلاف گروه رقیب از ادبای ریش و سبیل دار عصر نبودند بلکه همگی آنها جوانانی بحساب می آمدند که سنت شکنی پیشه آنها بود. روایت دکتر خانلری از حلقه های بعدی یاران ربعه، در این باره بسیار گویا است:
“افراد این گروه که در آن روزگار یک گروه ادبی انقلابی و تندرو شناخته شده بود، در سنت های زمانه بدعت های جالبی گذاشته بودند، اولین بدعت آنها این بود که بر خلاف سنت ادبای آن زمانی، که معمولأ بعد از ظهرها و اوایل شب در منازل یکدیگر جمع می شدند و بساط دود و دم و صراحی و ساغر راه می انداختند و نقل و گز و باقلوا می خوردند و گل می گفتند و گل می شنیدند و قصیده می خواندند و غزل تحویل هم می دادند اینان در کافه جمع می شدند. نه گمان برید که جمع شدن در کافه علت مخصوصی داشت بلکه به طوری که بارها هر یک از آنان گفتند علت این بود که هیچکدام از این حضرات، پول دایر کردن چنان بساطی را در خانه نداشتند و ترجیح می دادند که مشترکأ در یک قهوه خانه یا کافه بنشینند و چایی یا غذایی بخورند و هر کس مهمان جیب خودش بود” (جمشیدی، 1376:77).
بنابر روایت خانلری گروه ربعه توانائی برگذار کردن جلساتی همچون جلسات گروه سبعه را نداشتند، زیرا اعضاء این گروه یا همچون مینوی بی خانمان بودند تا آنجا که در کافه کتاب می نوشتند و یا همچون هدایت در خانه پدری خود زندگی می کردند که طبیعتأ اختیارش با آنها نبود. بنابراین کافه مکانی بود که ربعه ، می توانست تشکیل شود. مرکز ثقل گروه هدایت بود و بقول مینوی حول وجود او آن دایره بوجود آمد. ترکیب اعضاء نیز جالب بود. هدایت فرانسه می دانست، فرزاد انگلیسی، علوی آلمانی و مینوی عربی. بدین ترتیب از چهارگوشه جهان بقول فرزاد با خبر می شدند. صاحبان کافه رزنوار، یعنی آن زن و شوهری یونانی هم مقدم این جمع را گرامی می داشتند زیرا رونق کافه شان از وجود این گروه مایه می گرفت. به هر حال کافه رزنوار یاد آور کافه های پاریس بود که نقاشان و نویسندگان و شاعران مدرنیستی چون ورلن، رمبو و بودلر در آنجا جمع می شدند و اشعار خود را می خواندند. در کافه رزنوار نیز یاران ربعه آخرین آثارشان را برای یکدیگر می خواندند و از نظرات جمع استفاده می کردند و در صورت لزوم نوشته هایشان را اصلاح می نمودند. حیات گروه نوگرای ربعه ادامه داشت و با حلقه های دیگر در حال توسعه بود که سالهای 1315و 1316 فرا رسید. هدایت به هند رفت و بوف کور را تنسیخ می کرد. مینوی کتابهایش را فروخت و به لندن می رفت. علوی به زندان افتاد و پنجاه و سه نفر را می نوشت. فرزاد نیز تنها ماند و به یاران رفته می اندیشید. زن و شوهر یونانی هم که صندلی های کافه را خالی دیدند، کرکره کافه رزنوار را برای همیشه پائین کشیدند.
فروپاشی ربعه به گونه مستقیم و غیر مستقیم نتیجه تشدید استبداد رضا شاهی بود. دستگیری علوی نمونه مستقیم و فرار مینوی نمونه غیر مستقیم این استبداد و فشارهایش بر محافل روشنفکری بود. در مورد هدایت نیز کار به جایی رسید که علی اصغر حکمت، وزیر معارف وقت، پرونده ای برای او ساخت و هدایت را حداقل تا پنج سال ممنوع القلم کرد (بهارلو، 1382: 24). بعد از آن بود که هدایت کتابهایش را فروخت و کوله بارش را برداشت تا بوف کور را به ساحل امن هندوستان برساند. در همین سالها بود که نیما هم پس از سرودن ققنوس در سال 1316 دامن شعر را برچید و تا سال 1320 دفتر خالی خود را ورق زد. بدین ترتیب آخرین شعاعهای دوران شکوفائی میدان ادبی در آسمان استبداد نا پدید گردید.
اما عصر طلائی میدان تولید ادبی درست در میانه سلطنت بیست ساله رضا شاه قرار داشت. اگرچه می توان کل این دوران را به لحاظ اقدامات مدرنیستی دولت در تأسیس نهادهای مدرن زمینه ساز صورتبندی میدان تولید ادبی و تمایز آن از میدان های دیگر دانست، لیکن شواهد ادبی دست کم در مورد هدایت بعنوان نامدارترین نویسنده قطب مستقل نشان میدهد که پربارترین دوره زندگی او همانا در حد فاصل بین سالهای 1305 تا 1315بوده است، دورانی که مهمترین آثار این نویسنده انتشار می یابد. بدین ترتیب شکوفایی میدان تولید ادبی یا دستیابی آن به استقلال نسبی از میدان قدرت هنگامی تحقق یافت که رضا شاه هنوز خواهان همراهی احزاب و گروهای اجتماعی مختلف در جهت پیشبرد اهداف خود بود، لیکن با تثبیت پایه های حکومتش از حمایت آنها بی نیاز شد و بر طبل استبداد کوبید. در این رهگذر قطب مستقل میدان تولید ادبی فشارها را حدالامکان تحمل کرد، تا جائیکه در مقابل آخرین ضربه دیگر نتوانست تاب بیاورد و یکباره فرو پاشید. ضربه آخر هم با دست گیری تاریخی پنجاه و سه نفر از اعضاء و وابستگان حزب توده در سال 1316 به بهانه فعالیتهای براندازانه فرود آمد. با این رویداد میدان تولید ادبی استقلال خود را از دست داد و به قیمومیت میدان قدرت در آمد. برکناری رضا شاه از قدرت در شهریور 1320 نیز بجای اینکه استقلال میدان را در نبود دیکتاتور به آن باز گرداند، به آشفته بازاری ختم شد که کشمکش احزاب کوچک و بزرگ صحنه منازعات قومی را تداعی می کردند. در این گیرودار میدان تولید ادبی به نفع حزب توده مصادره گردید و زیر نفوذ مستقیم میدان قدرت به استقلال از دست رفته بار دیگر دست نیافت. بدین ترتیب بررسی سیر تاریخی آثار صادق هدایت، مهمترین نویسنده این دوران، نشان می دهد که حیات ادبی این نویسنده بشدت متأثر از وضعیت تاریخی میدان تولید ادبی است، به گونه ای که می توان آنرا به دو دوره متفاوت تقسیم نمود:
4-4-2-2-2-3 دوره تألیف (1315-1300)
این دوره با چاپ نخستین آثار هدایت یعنی رباعیات خیام در سال 1302 آغاز می شود و تا سال 1315 یعنی سال انتشار بوف کور در بمبئی ادامه می یابد. در این دوره که به لحاظ تاریخی مصادف است با دوران شکوفائی میدان تولید ادبی و بیشترین استقلال آن از میدان قدرت، هدایت عمدتأ بعنوان یک نویسنده مطرح می باشد، چنانچه مهمترین آثار ادبی خود را در همین دوره می نویسد. البته در کنار نویسندگی نیز به ترجمه آثاری چند از نویسندگان مورد علاقه اش دست می زند. هدایت در این دوره، بجز آن دو اثر ابتدائی خود، آثاری می آفریند که اکثرشان از بهترین داستانهای او هستند. این آثار عبارتند از: زبان حال یک الاغ به وقت مرگ ( 1303)، انسان و حیوان (1303 )، قطعه مرگ (1305)، فواید گیاهخواری ( 1306)، زنده بگور ( 1309)، پروین دختر ساسان ( 1309)، افسانه آفرینش (1309)، البعثه الاسلامیه فی بلاد الا فرنجیه (1309)، اصفهان نصف جهان (1311)، سه قطره خون (1311)، سایه روشن (1312)، علویه خانم (1312)، مازیار (1312)، وغ وغ ساهاب (1313)، ترانه های خیام (1313)، این دوره همچنان که بیان گردید با انتشار بوف کور (1315)، مهمترین اثر هدایت، پایان می یابد. همچنین در کنار این آثار، آثار دیگری در این دوره در کارنامه هدایت یافت می شوند که بیشتر در زمینه تحقیق و ترجمه می باشند. این آثار عبارتند از: اوسانه (1310)، سایه مغول (1310)، کلاغ پیر ( ترجمه، 1310)، تمشک تیغ دار ( ترجمه، 1310)، مرداب حبشه (ترجمه، 1310)، کور و برادرش ( ترجمه، 1310)، نیرنگستان (ترجمه، 1312). علاوه براینها سه اثر دیگر به زبان فرانسه حاصل فعالیت ادبی هدایت در این دوره می باشد که نخستین شان یک مقاله است با عنوان جادوگری در ایران (1305) و دو تای دیگری داستانهایی هستند با نام های سامپینگه ( 1315)و هوس باز (1315). چنانکه مشاهده می شود، دوره نخست فعالیت ادبی هدایت دوره بسیار درخشانی است. هدایت در این دوره 16 اثر داستانی، 7 اثر تحقیقی و 4 اثر ترجمه ای دارد. فارغ از کمیت چشمگیر مجموعه آثار هدایت در حد فاصل بین سالهای 1303 تا 1315، نکته مهم این است که غالب این آثار را داستانهای او تشکیل می دهند، که در بین شان روان داستان های هدایت از جلوه خاصی برخوردارند (کاتوزیان، 1374: 78). سر انجام اینکه بوف کور ، تلألؤ هدایت بعنوان یک نویسنده بزرگ، سر آمد آثار این دوران است.
4-4-2-2-2-4 دوره ترجمه ( 1315-1330)
پس از انتشار بوف کور ، در سال 1315 دوره دوم حیات ادبی هدایت فرا می رسد، دوره ای که با تشدید استبداد رضا شاهی استقلال ادبی از بین می رود و جمع یاران ربعه – به منزله قطب مستقل آن – متفرق می گردند. کارنامه ادبی هدایت در این دوره که از سال 1315 آغاز می شود و تا پایان عمر او یعنی سال 1330 ادامه می یابد قابل مقایسه با دوره نخست نیست، به گونه ای که غلبه کمی آثار تألیفی جای خود را به آثار ترجمه ای و یا تحقیقی می دهند. مهمترین اتفاق این دوره انتشار مجموعه داستان سگ ولگرد در سال 1321 می باشد که در مورد آن هم حرف و حدیث بسیاری وجود دارد، زیرا اکثر داستانهای این مجموعه، به لحاظ سبک و سیاق با آثار دوره قبل مشابه می باشند. از اینرو به نظر می رسد که بیشتر داستانهای سگ ولگرد در سالهای قبل نوشته شده و فقط بخاطر ممنوعیت چاپ انتشار آنها تا سال 1321 به تعویق افتاده است (کامشاد، 1384: 267). بدین ترتیب آثار هدایت در این دوره در دو دسته کلی ترجمه و تحقیق قرار می گیرند. در زمینه ترجمه هدایت آثاری مانند گجسته ابالیش (1318)، کارنامه اردشیر بابکان (1318)، شهرستانهای ایران (1321)، یادگار جاماسب (1322) و گزارش کمان شکن (1322) را از پهلوی به فارسی بر می گرداند، و یا به ترجمه آثاری همچون مسخ (1322) ، جلو قانون (1323) ، اوراشیما (1323)، دیوار (1323) ، شغال و عرب (1324) ، گراگوس شکارچی (1324) ، قصه کدو (1324) و هنر ساسانی در غرفه مدال ها (1325) از زبان فرانسه می پردازد. در زمینه تحقیق نیز به کنکاش خود در فرهنگ عامه ادامه می دهد و خود را با آثاری مانند متل های فارسی (1318) ، ترانه های عامیانه (1318)، لچک کوچولوی قرمزی (1319) ، سنگ صبور(1320) مشغول می سازد. ضمن آنکه مقاله تحقیقی پیام کافکا (1327) را نیز بعدها می نگارد. بدین ترتیب هدایت نویسنده در این سالها جای خودرا به هدایت مترجم و محقق می دهد، چنانچه انتشار آب زندگی (1322)، ولنگاری( 1323)، حاجی آقا (1324) ، فردا (1325) و توپ مرواری (1326) هم نمی تواند او را به جایگاه برترش بعنوان یک نویسنده آوانگارد در دوره نخست باز گرداند. زیرا این آثار بیشتر به آثاری شباهت دارند که به مقتضای روزگار نگارش یافته اند و در لابلای شان وابستگی میدان تولید ادبی به میدان قدرت را می شد خواند. بعنوان نمونه افسانه آب زندگی با الهام از مبارزه طبقاتی قصه رهایی انسان را به تصویر می کشد و یا داستان کوتاه فردا کیفتی یکسره پرولتاریایی دارد (کامشاد، 1384: 285). حتی رمان حاجی آقا بیشتر یک بیانیه سیاسی است که تحت القائات حزب توده نوشته شده است. هدایت این رمان را بعد از برگذاری اولین کنگره نویسندگان ایران در سال 1325 می نویسد، کنگره ای که به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی تشکیل شد و آشکارا نتیجه نفوذ سیاست بر ادبیات بود (عابدینی، 1369: 123). درواقع حزب توده با دخالت در دولت قوام السلطنه، نخست وزیر و جمعی از وزیران را نسبت به برگذاری این کنگره جلب کرد، تا حدی که ملک اشعراء بهار، وزیر فرهنگ وقت، نیز در نطق افتتاحیه خود از دولت خواست که به ادبیات التفات بیشتری نماید. همه این موارد دلالت بر وابستگی روز افزون میدان ادبی به میدان قدرت داشتند. پس از آن است که بنا بر رهنمودهای احسان طبری، نظریه پرداز ادبی حزب توده، نویسندگان می بایست مضامین خود را از زندگی واقعی مردم اختیار می کردند. هدایت هم با همه توانائی هایش مغلوب این جریان گردید و رمان رئالیستی حاجی آقا را در عرض دو هفته نوشت و آنرا با نام مستعار هادی صداقت امضاء کرد (فرزانه، 1383 :350). گویی می دانست این رمان در خور نام نویسنده سوررئالیست دوره نخست نیست. رمان حاجی آقا اگرچه به مذاق منتقدین حزبی خوش آمد و “پرخواننده ترین کار هدایت بویژه در میان توده مردم بود” (کامشاد، 1384: 283)، لیکن در جهان ادبیات هیچگاه به جایگاه درخور توجهی دست نیافت. درباره توپ مرواری هم چندان نمی توان قضاوت نمود، زیرا نسخه کامل آن در دسترس نیست، لیکن شواهد موجود نشان می دهد که این کتاب بیشتر یک فحشنامه است تا یک اثر ادبی (بهارلو، 1382: 54). انگار سرخوردگی های مختلف نویسنده را وا می دارد که همه را به باد ناسزا و فحش بگیرد. بدین ترتیب زندگی ادبی هدایت آینه تما نمای شرایط تاریخی میدان تولید ادبی است. چنانچه شرایط استقلال اولیه هدایت را به سوی اثار ادبی ناب سوق می دهد و شرایط وابستگی ثانویه او را به ادبیات متعهد متمایل می سازد. یکی از مهمترین تفاوت های آثار ادبی هدایت در این دوره این است که آثار ادبی دوره نخست ملهم از نوعی جبرگرایی هستند حال آنکه آثار ادبی دوره دوم بر اختیارگرایی استوار می باشند (کامشاد، 1384: 284). بعنوان مثال زیر بنای فلسفی بوف کور، مهمترین اثر دوره اول، جبرگرائی است چنانچه راوی داستان هیچ اختیاری در اعمال خود ندارد، حتی حرکات دست و پایش به اراده او نیستند. او هیچ چیز را نمی داند: “نمی دانم چه قدر وقت گذشت، وقتی که از سر جای خودم بلند شدم، بی اراده به راه افتادم” (هدایت، 1383: 75). بوف کور سر شار از افعالی است که قهرمان رمان نسبت به آنها آگاهی ندارد و ناخواسته انجامشان می دهد. در حالیکه در مورد رمان حاجی آقا، مهمترین رمان اثر دوره دوم، وضع فرق می کند. حاجی احساس می کند که همه چیز به اختیار او بستگی دارد و با حساب و کتاب دست به عمل می زند، چنانچه معتقد است ثروت یعنی اراده معطوف به قدرت. با این فلسفه “عملآ کاری انجام نمی داد مگر اینکه سودی در آن داشته باشد” (هدایت، 1356 : 46). بنابراین حاجی آقا، نمونه انسانهائی است که با حسابگری تمام دست به عمل می زنند و بر اعمال و اغراض خود آگاهی کامل دارند. این دو نوع طرز تلقی از عمل، یعنی جبرگرائی راوی بوف کور و اختیارگرائی حاجی آقا به نظر می رسد با موقعیت هدایت در میدان تولید ادبی دوره اول و دوم هومولوژی داشته باشد. به بیان دیگر موقعیت قهرمان در رمان بوف کور بازتاب موقعیت هدایت در میدان تولید ادبی و به تبع میدان قدرت می باشد. با این توضیح که هدایت در دوره نخست نویسندگی خود بعنوان یک آوانگارد در حال باختن است، چنانچه کتابهایش را با هزینه شخصی خود چاپ می کند و یا دوستانش برای چاپ آنها به کمک او می آیند. به تعبیر چوبک “هدایت در چاپ و انتشار کتابهایش بدبخت بود و با جان کندن مثلأ سه قطره خون را در سیصد نسخه به خرج خودش چاپ کرده بود و بعدها بوف کور را خودش روی کاغذ اوزالیت نوشت و در نسخ معدودی به چاپ رساند” (چوبک، 1382: 151). بدین ترتیب در میدان تولید ادبی متحمل فشارهای فراوانی می شود زیرا می خواهد حق انحصاری تعریف ادبیات را از چنگ قطب تولید گسترده خارج کند و آنرا در انحصار خود درآورد. این موقعیت در میدان تولید ادبی با موقعیت هدایت در میدان قدرت هومولوژی دارد، زیرا هدایت دست کم به لحاظ مدارک تحصیلی به راهی نمی رود که موقعیت خانواده را در میدان قدرت استمرار بخشد بلکه بعنوان یک کارمند جزء همیشه خویشاوند فقیر این خانواده باقی می ماند. بنابراین در میدان قدرت از فرودستانی به حساب می آمد که سرنوشتشان در دست دیگران است. بازتاب این موقعیت ها در موقعیت قهرمان بوف کور در میدان رمان مشاهده می شود، به گونه ای که راوی خود را مقهور شرایط می داند و اراده ای در اعمال خود احساس نمی کند. اما بر خلاف این رمان، قهرمان رمان حاجی آقا سرشار از اراده است. حاجی تصور می کند که می تواند به هر چیزی که بخواهد دست پیدا کند. با این اوصاف موقعیت حاجی در میدان رمان برگردان موقعیت جدید هدایت در میدان ادبی است، زیرا پس از انتشار رمان بوف کور هدایت دیگر بعنوان یک نویسنده سرشناس معروف می باشد. در این وضعیت جدید هدایت یک نویسنده آوانگارد تازه کار نیست که بخواهد به حق تعریف ادبیات نائل گردد، بلکه نویسنده آوانگارد کهنه کاری بحساب می آید که کتابهایش مخاطبان بسیاری دارد و از قدرت زیادی در میدان ادبی برخوردار می باشد. در این شرایط هدایت در حال بردن بازی ای است که در مرحله قبل پیوسته در آن می باخت. این وضعیت هنگامی بیشتر جلوه می کند که موقعیت هدایت در میدان قدرت نیز درنظر گرفته شود. با قدرت گرفتن حزب توده پس از شهریور 1320 و نزدیک شدن هدایت به این حزب، موقعیت او در میدان قدرت ارتقاء می یابد. حزب حمایت خود را از هدایت اعلام می دارد و هدایت هم در راستای رئالیسم تبلیغی از رمان نویسی سوررئالیستی روی برمی گرداند. انعکاس این تغییر وضعیت به گونه ای واضح در جهان نگری حاجی آقا به زندگی و اراده معطوف به عمل او دیده می شود.
بدین ترتیب هدایت در مرحله دوم نویسندگی خود هم در میدان قدرت تغییر منزلت می دهد و هم در میدان ادبی موقعیت آوانگارد کلاسیک را بجای آوانگارد آماتور کسب می کند. بازتاب این تغییر وضعیت در مسیر زندگی هدایت را می توان در موضع گیری های او بخصوص در مقابل نویسندگان آوانگارد جدید ملاحظه نمود. بی اعتنائی های هدایت به نویسندگانی چون صادق چوبک و بخصوص جلال آل احمد در حقیقت حکایت جانشینی نسل دوم نویسندگان آوانگارد بجای نسل اول می باشد. این جانشینی بیش از همه برای نویسندگان نسل قدیم ناخوشایند است زیرا که مایل نیستند قدرت را از دست بدهند و شاهد تعریف دیگرگونه ای از ادبیات باشند. بنابراین گلایه های هدایت هنگامی که می گفت “آنها لوله هنگشان آنقدرآب برداشته که خدا را بنده نیستند” (فرزانه، 1383: 97)، قابل درک است، زیرا نمی توانست بپذیرد نسل جدیدی از نویسندگان آوانگارد فرا رسیده اند که او را پشت سر گذاشته و حاضر نیستند که نوشته هایشان را پیش از چاپ به استاد پیشکسوت نشان دهند. براستی هم چنین بود، چرا که آل احمد در مقاله خود، با عنوان هدایت بوف کور به مناسبت خودکشی هدایت در همان سال 1330 با تندی تمام نوشت هدایت “از وقتی که بوف کور را تمام کرد، تمام شده بود”(جمشیدی، 1376، صفحه 375). این قبیل مکالمات طعن آمیز بیش از هر چیز منازعه آوانگاردهای قدیم و جدید در قطب مستقل میدان تولید ادبی را تداعی می کند، منازعه ای که بنا بر شرایط تاریخی حاکم معنی می یابد (Fowler, 1998:78). با این اوصاف اگر هدایت در مرحله نخست نویسندگی خود موفق گردید تعریفی سوررئالیستی از ادبیات را موافق با منش خود در میدان تولید ادبی مطرح نماید، در مرحله دوم دیگر نتوانست پیشگامی خود را حفظ کند، زیرا نویسندگان جوانتری آمده بودند که با تمام توان می خواستند راه خود را در سبک جدید رئالیسم باز کنند. در این شرایط هدایت به ناگزیرعقب می ماند تا جایی که حد اکثر توانست آثاری درجه دوم در سبک جدید تولید نماید. باری، مسیر زندگی هدایت نمونه بی کم و کاست نویسنده آوانگاردی است که علی رغم برخورداری از موقعیت مسلط در میدان تولید ادبی، در موقعیت تحت تسلط میدان قدرت قرار دارد. این موقعیت، به تعبیر بوردیو، جایگاه طبقاتی متناقض هنرمندی است که در عین حال هم مسلط و هم تحت سلطه است (Fowler, 1998:54). بازتاب این وضعیت در موضع گیری های هدایت نمود می یابد، به گونه ای که نه با اشراف معنوی نشست و برخاست می کند و نه عامه مردم را به خود راه می دهد. به بیان دیگر “رابطه هدایت با مردم به همان اندازه متناقض و پیچیده است که رابطه اش با اشراف” (عابدینی، 1369: 60). این پارادوکس پیامد وضعیتی است که هدایت در آن، نه می تواند بطور کامل از اشرافیت قطع رابطه کند، چنانچه خویشاوند فقیر خانواده اشرافی خود باقی می ماند، و نه می تواند بطور کامل با عامه مردم پیوند برقرار نماید، چنانچه گهگاه ارزش های اصیل اشرافی را با حسرت یاد می کند. بدین ترتیب منشاء موضع گیری های متناقض هدایت تا حدودی روشن می شود. بعنوان نمونه می توان به موضع گیری ضد و نقیض او درباره مردم اشاره کرد. یکروز چنان به مردم عشق می ورزد که با شور تمام به محمد پروین گنابادی می گوید : “نویسنده ای که مردم سرزمین خویش را دوست نداشته باشد، دکان دار است، نه نویسنده” (دست غیب، 1382: 169) ، و در روز دیگر چنان از مردم نفرت پیدا می کند که آنها را در توپ مرواری به باد ناسزا می گیرد و در توجیه زبان شناختی اش به مصطفی فرزانه می گوید مردم غیر این زبان را نمی فهمند و “این ملت لیاقت شنیدنش را دارند” (فرزانه، 1383: 204). سرگردانی هدایت بین این دو قطب ادامه پیدا می کند و در عرصه ادبی به تولید نوعی از ادبیات منجر می گردد که نه مقبول طبع اشراف می افتد و نه مورد پسند عامه مردم قرار می گیرد. بعبارت بهتر ادبیات نابی که مخاطب بیرونی ندارد، بلکه میدان تولید ادبی هدف نهائی آن است. مصائب هدایت در چاپ کتابهایش به این نکته باز می گردد، زیرا هیچ ناشری مایل نبود در نشر کتابی سرمایه گذاری کند که با فروش نسخ معدودی از آن بازگشت اصل و فرع سرمایه اش تضمین نگردد. بنابراین “هدایت شخصأ و بدون آنکه نظر انتفاعی داشته باشد، کتابهایش را در 200 تا 300 نسخه چاپ می کرد و بین دوستانش پخش می کرد” (بهارلو، 1382: 315). این واقعیت دقیقأ همان چیزی است که در میدان تولید ادبی روی می دهد. منطق عمل در این میدان حکم می کند که عاملان – وارونه میدان اقتصادی – نظر انتفاعی درباره اعمال خود نداشته باشند. بنابراین نقطه پایانی فرایند تولید نه در مصرف بلکه در تولید قرار دارد. به بیان دیگر تولید کنندگان میدان ادبی مورد خطاب نویسندگان می باشند. حالت آرمانی این وضعیت هنگامی است که نویسنده تنها خواننده خود باشد. شاهد مثال نویسندگانی هستند که آثار خود را پس از نوشتن نابود کرده اند. کافکا در تاریخ ادبیات جهان از جمله چنین نویسندگانی بود. در ایران نیز هدایت نمونه عالی نویسنده ای است که آخرین آثارش را هیچ کس نخوانده است. زیرا خودش آنها را قتل عام کرد (فرزانه، 1383: 282). این وضعیت نشانگر بیشترین تعلق خاطر یک نویسنده به قطب تولید محدود ادبی است. در این حالت نویسنده به نفس نوشتن عشق می ورزد و دیوانه نوشتن است. به بیان دیگر جنون نوشتن عمل نویسندگی را به لحاظ ماهوی از عمل اقتصادی متمایز می سازد، چرا که نویسنده، برخلاف کارگذار اقتصادی، نمی تواند جانب سود و زیان را نگاه دارد. از اینروست که می بازد، و تا نبازد البته نخواهد برد. این قاعده میدان تولید ادبی است (Bourdieu, 1993:39). مسیر زندگی هدایت نشان می دهد که او بعنوان یک نویسنده آوانگارد باختن را تا سر حدات بردن ادامه داد. هدایت همه چیز خود را در پای نویسندگی قربانی کرد. هیچوقت به کار دیگری جز نویسندگی دل نبست، بخاطر همین حداکثر کارمند فصلی بانک ملی گردید با حقوق ناچیزی که به اواسط ماه نرسیده تمام می شد و بقیه آنرا یا باید قرض می گرفت و یا معلوماتش را حراج می کرد. گهگاه نیز دوستان به دادش می رسیدند. این ها همه فرع کمک های خانواده بود که هرگز نتوانست از آن بی نیاز شود (مدرسی، 1382: 274). تحمل این وضعیت آسان نبود و به رنج هایی می مانست که بقول بوردیو پیامبران تحمل می کردند تا رسالت خود را جهانی نمایند. هدایت نیز به بدعت خود در عالم نویسندگی اذعان داشت که توانست رنج جاودانه شدن را تاب آورد رنج هائی که در این اواخر تاریخ را از یادش بردند: “خواستم تاریخ بگذارم، دیدم تاریخ نمی دانم. نه تاریخ میهنی و نه خاج پرستی. معروف است که آدم خوشبخت ساعت را نمی داند، تاریخ ندارد، از این قرار ما از خوشبخت هم خوشبخت تر تر تر شده ایم. همه چیز خراب اندر خراب است …. زندگی، هوا، کشتن وقت، همه چیز” (بهارلو، 1382: 212). این رنج ها او را از دیگران بیگانه می کند به گونه ای که دیگر در زمان آنها نمی گنجد و تنها می ماند. منشاء این تنهائی نیز در موقعیت متناقض هدایت قرار داشت، به گونه ای که نه با خواص و نه با عوام احساس نزدیکی می کرد. بازتاب سیاسی این قضیه در بی طرفی هدایت نمود می یابد، تا آنجا که در دوره دوم نویسندگی خود هیچگاه عضویت حزب توده را علی رغم تجلیل های فراوان این حزب از وی، نپذیرفت و حتی با انتقاد از غائله پیشه وری خشم آنها را نسبت به خود برانگیخت، تا حدی که احسان طبری مقاله ای با عنوان روشنفکر مأیوس نوشت که مملو از گوشه کنایه به هدایت بود (فرزانه، 1383: 45). هدایت هم برای همیشه از این حزب قطع امید کرد و به سیاست بی طرفی خود در مقابل احزاب چپ و راست ادامه داد. همه این موارد دلالت بر تنهائی هدایت دارند. این تمایز به اندازه ای غریب بود که مسیو هدایتعلی خان بوف کور را جمال زاده در جمع دیوانگان زنجیری دارالمجانین قرار داد. به راستی او تنها بود و شیوه زندگی اش با شیوه زندگی متعارف تمایز داشت. بی خانمان بود و تمام زندگی اش کتابهایش بودند که چندین بار آنها را نیز به حراج گذاشت تا بتواند از وضعیت کثیف زندگی خود به گوشه ای دیگر از جهان – بار اول به بمبئی و بار آخر به پاریس – فرار کند، اگر چه “همه چیز بن بست است و راه گریزی نیست” (بهارلو، 1382: 241). بی خانمانی او با بیکاریش رابطه داشت چرا که هرگز نتوانست شغل ثابتی اختیار کند و هر از گاهی کارش را از دست می داد و تا فصل بعد بیکار می شد. این وضعیت اجازه نمی داد که ازدواج کند هرچند عاشق پیشه و بر سر یک عشق حتی تا مرز خودکشی پیش رفت (فرزانه، 1383: 255). بر اثر این شرائط به خفقان افتاد تا حدی که به افیون پناه برد و با رفقای خود کافه نشین شد (فرزانه، 1383: 168). همه این وارد حکایت زندگی نویسنده ای است که شیوه زندگی نویسندگان آوانگارد و هنر مندان بوهمی را تداعی می کند. این هنرمندان سنت شکن بودند، و دگر اندیشی، دودلی، بی قیدی، رفیق بازی، عاشق پیشگی، می خوارگی، ناکامی، تجرد گرائی و در نهایت خود کشی از مؤلفه های مهم شیوه زندگی آنها به شمار می آمد(Wilson, 2003: 24). زندگی صادق هدایت نیز این مؤلفه ها را به گونه ای بازنمایی می کند که گوئی او با روایت هر مؤلفه در واقع بند بند زندگی خود را می گشاید تا سبکبار تر گردد و در نهایت بتواند آخرین گره آنرا با گشودن شیر گاز هتل آپارتمان شماره 37 خیابان شامپی یونه پاریس پاره کند.
اگر چه حالیا دیریست کآن بی کاروان کولی
از این دشت غبار آلود کوچیده است،

مطلب مشابه :  اعتماد ، نظریه سه وجهی پیترسون و رالینز، نظریه فرآیند تخریبی خانواده