خدمت، ،

2- به نظر رادکلیف براون، ساخت در شبکه روابط اجتماعی خلاصه میشود. وی میگوید منظورش از ساخت جامعه، شبکه ارتباطات اجتماعی موجود است که وحدت آنها در شبکه مستمری که پایگاهها و نقشها محور اصلی آن را تشکیل میدهند. خلاصه میشود.
3- ماکس وبر، ساخت اجتماعی را چنین تعریف کرده است:«طرح منطقی روابط انتزاعی که شالوده یک واقعیت را تشکیل میدهد.
4- تحلیل مارکسیستی از شکلبندی اجتماعی که به کنش و واکنش پیچیده اجزای متشکله جامعه علاقمند بود.
5- تحول سیبرنتیک ونظریات ارتباطات نیز از جمله آرایی بودند که در تحول بینش ساختی موثر افتادند»(توسلی، 1369: 127).
«ساختارگرایانی وجود دارند که برآنچه که خود ساختارهای ژرف ذهن میخوانند، تاکید میورزند. به نظر آنها، این ساختارهای ناخودآگاه مردم را به تفکر و عمل وادار میدارند. کار روانشناس معروف، زیگموند فروید را میتوان نمونه اینگونه جهتگیری به شمار آورد. دسته دوم آنهاییاند که بر ساختارهای گستردهتر و نامریی جامعه تاکید میکنند و این ساختارها را تعیینکننده اعمال انسانها و نیز کل جامعه، میانگارند. گهگاه مارکس را از جمله کسانی میدانند که با یک چنین ساختارگرایی عمل کرده است، زیرا بر ساختار اقتصادی نادیده جامعه سرمایهداری تاکید میورزد. گروه دیگری نیز هستد که ساختارها را چونان الگویی در نظر میگیرند که برای جهان اجتماعی میسازند. سرانجام، شماری از ساختارگرایان نیز وجود دارند که به رابطه دیالکتیکی میان افراد و ساختارهای اجتماعی میپردازند. آنها میان ساختارهای ذهن و ساختارهای جامعه پیوندی را میبینند. کلود لوی اشتروس انسانشناس را غالباً وابسته به این دیدگاه میدانند»(ریتزز، 1383: 103).
یان کرایت در کتاب مشهور نظریههای اجتماعی مدرن ساختگرایی را به زبانی شیوا بیان میکند: «این نکته درست ما را به رهیافت عامی رهنمون میشود که برچسب ساختارگرایی خورده است. در این جا میخواهم درباره دو جنبه از این رهیافت بحث میکنم. جنبه اول، که مهمترین جنبه هم هست، ساختارگرایی به منزله نظریهای درباره ساختارهای اجتماعی است که مستقل از معرفت ما، و به تعبیری، کنشهای ما وجود دارد- آن جنبه از زندگی اجتماعی که در هیچ یک از انواع نظریه کنش حضور ندارد. … میخواهم به جنبه دیگر نگاه کنم: ساختارگرایی به مثابه نظریهای درباره معانی کلی. در اینجا، با این مفهوم مواجه میشویم که افکار ما و شیوه فکر کردنمان شالودهای دارد که، در واقع، تعیینکننده هر آن چیزی است که به آن فکر میکنیم. در حالی که این کتاب را مینویسم شاید اینطور به نظرم آید که دارم خلاقانه و آزادانه فکر میکنم؛ هیچ کس نیست که از روی شانهام به من نگاه کند و بگوید چه مطالبی بنویسم. استدلال یک ساختارگرا این خواهد بود که هر چه بنویسم از قبل با همان افکاری که کار را آغاز میکنم تعیین شده است. در حالی که مشکل نظریه کنش آن است که سعی میکند مستقیماً از کنش متقابل به ساختار اجتماعی حرکت کند، مشکل ساختارگرایی آن است که سعی میکند از ساختار اجتماعی مستقیماً به کنش متقابل برسد: در این رهیافت، کنشهای ما را ساختارهای اجتماعی تعیین میکنند، نه این که صرفاً متاثر از ساختارهای اجتماعی و با آن ها متفاوت باشند»(کرایب، 1391: 163).
او در اینباره مثال میزند: «میخواهم از فیلم وسترن به عنوان یک مثال استفاده کنم و نشان دهم که روش ساختارگرایانه چه امکاناتی برای کشف در اختیار ما قرار میدهد. اول آنکه فکر وجود یک ساختار یا منطق شالودهای به ما امکان میدهد که مصالح خود را به شیوهای سازماندهی و طبقهبندی کنیم که در صورت برخورد با همه جنبهها در یک سطح امکانپذیر نبود. اگر میخواستیم با هر حادثه یا شخصیتی به یکسان برخورد کنیم، باید تا حد کور شدن فیلمهای وسترن را تماشا کنیم، بدون آنکه راهی برای طبقهبندی آن ها پیدا کنیم. در یکی از آنها قهرمان عاشق میشود، و در دیگری نمیشود؛ در یکی تبهکاران کشته میشوند، و در دیگری فرار میکنند. به اندازه این فیلمها میتوان برچسبهای مختلف پیدا کرد. البته ساختارگرایی یک روش طبقه بندی کامل و عاری از خطا ارائه نمیدهد، اما روش دیگری همچنین کاری نمیکند: کاری که ساختارگرایی انجام میدهد هدایت ما به هسته مسئله، یا مهمترین و محوریترین جنبههای موضوع مورد مطالعه، در عمق جریانی است که در سطح میگذرد. این واقعیت که ساختارگرایی نه فقط عناصر اساسی، بلکه روابط میان آنها یا، به عبارت دقیقتر، قواعد حاکم بر آنها را نیز طبقهبندی میکند، به معنای آن است که دستگاه فیلم وسترن در مقابل ما گشوده است تا به وارسی آن بپردازیم. ما درک میکنیم که فیلم وسترن چگونه کار میکند. آن چه به خصوص در این جا اهمیت دارد سازماندهی سطح جانشینی در قالب تقابلهایی است که زنجیره همنشینی آنها را به حالت در میآورد، و سعی میکند آنها را حل کند. ساختارگرایی شیوه عملکرد محصولات فرهنگی با نحوه ارتباط آنها با یکدیگر را مورد بررسی قرار می دهد»(کرایب، 1391: 183-182).
درک بینش ساختارگرا پیچیده نیست. اگر به خانه خود نگاه کنیم متوجه اجزایی می شویم که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و این اجزا با در کنار هم قرار گرفتن، کلیتی معنا دار به نام خانه را ساخته اند. ترتیب قرار گرفتن اتاق ها و نحوه چیدمان میز ناهار خوری و مبل و صندلی ها و رنگ پرده ها می تواند در یک خانه صورت های متفاوتی ایجاد کند ولی همواره آن چیزی که ثابت است خود ساخت خانه است که معنا و مفهوم خود را حفظ می کند. اگر به یک وبلاگ نگاه کنید عناصری چون صفحه اصلی، نوشته ه
ا، بخش نظرات و عکس نویسنده را مشاهده می کنید که در کنار هم ساختاری به نام وبلاگ را شکل داده اند این عناصر، در وبلاگ های دیگر ممکن است حذف شوند،زیاد شوند، رنگ دیگری پیدا کنند و چیدمان متفاوتی بگیرند اما باز با همه این پویایی ها، شالوده و اساس ساختاری وبلاگ باقی می ماند. در این صورت بینشی که ما نسبت به خانه خود و یا محیط یک وبلاگ داریم بینشی ساختگراست. می توان در اینجا رویکرد گشتالتی در روان شناسی را یادآور شد که بر آن است که نمی توان یک کل را به اجزایش تقلیل داد و کل زیستی جداگانه از اجزایش دارد و در واقع خواص کل است که رفتار و موقعیت اجزا را شکل می دهد. نکته مهم در این قسمت این است که با اتکا به نظریه ساختارگرایی، به فرضیههای اجبار اجتماعی در خصوص عوامل موثر بر مهریه قابل حدس و بیان است.
2-3-2: نظریه کارکردگرایی
واژه کارکرد از ریشه لاتینی Function به لحاظ لغوی به معنای نقش، عمل، خدمت، شغل بیان شده و در بین جامعهشناسان و متخصصان علم جامعه، به معنی کار، وظیفه و نقش تاکید دارد و در اصطلاح به معنای کارکردی است که هر پدیده در ساختار نظام اجتماعی دارد. یکی از نظریات عمده در علوم اجتماعی است که به ویژه از اواخر دهه ۱۹۳۰ تا اوایل دهه ۱۹۶۰ در علم جامعه‌شناسی سیطرهٔ بلامنازعی داشت. محوری‌ترین مفهوم در نظریهٔ کارکردگرایی واژهٔ کارکرد می‌باشد که در جامعه‌‌شناسی به معنای نتیجه و اثری است که انطباق یا سازگاری یک ساختار معین یا اجزای آن را با شرایط لازم محیط فراهم می‌نماید.
«بنیان کارکردگرایی بر این واقعیت استوار است که کلیه سنن و مناسبات و نهادهای اجتماعی، داوم و بقایشان به کار یا وظیفهای بستگی دارد که در نظام اجتماعی، یعنی کل بر عهده دارند. آنچه مطرح است فایده و سودمندی آنها در کل نظام است، زیرا مبادله را تسهیل می کنند تا کلیه گروههای درگیر از آن بهره جویند، و حتی نهادهای موجود اگر از لحاظ اقتصادی سودمند نباشند از جهات غیر اقتصادی سودمندند یعنی در کل نظام دارای کار و وظیفهاند… در نتیجه برای تببین یک واقعیت اجتماعی کافی نیست که علتهای آن را نشان دهیم، بلکه باید حداقل در بسیاری موارد عملکرد آن را نیز در شبکه نظم اجتماعی آشکار سازیم…. در اینجا، کلمه شبکه نمایانگر وجود اجزایی است که فقط با کل یا نظم اجتماعی می توان آن را توضیح داد، کلی که فقط به سبب کارکرد آن اجزا وجود دارد. از اینجا تا تحلیل فرجامگرای تمام عیار، قدمی بیش فاصله نیست. علت واقعیت اجتماعی نیازهای نظام اجتماعی است که واقعیت در خدمت آن است(توسلی، 1369: 214-212».
«نظم و ثبات از عمدهترین مسائلی است که کارکردگرایان بر آن تاکید میکنند. آنها جامعه را به مثابه سیستمی متشکل از بخشهای متعدد و مختلفی میبیند که با هم در ارتباط و به یکدیگر وابستهاند. به عقیده آنها، این بخشهای متعدد و مختلف چنان به هم نزدیک و در ارتباطاند که نه تنها بر یکدیگر تاثیر میگذارند بلکه تاثیر آنها بر حرکت کل سیستم نیز مشهود است. مفهوم کارکرد یعنی سهمی که هر بخش، برای حرکت کل سیستم، ارائه میدهد و همچنین تاثیری که این بخش بر بخشهای دیگر میگذرد. به عبارت دیگر، کارکرد یعنی اثرات هستی یا عملکرد یک بخش(آداب و رسوم، گرایش، نهاد) بر دیگر بخشهای (اجتماعی، فرهنگی، یا شخصی) سیستم، یا بر کل سیستم. مثلا، کارکرد مراسم پیچیده عید نوروز میتواند، در ارتباط با دیگر سیماها یا بخشهای اجتماعی، مانند خرید نوروزی، خانه تکانی شب عید، جامعهپذیری، تحرک اقتصادی و غیره، تجزیه و تحلیل شود. برخی از جامعهشناسان این مفهوم را به صورت مفهومی کلی به کار میبرند که شامل کارکرد منفی، کارکرد مثبت، کارکرد آشکار و کارکرد پنهان است. برای روشنتر شدن این مفهوم پیچیده، کارکردگرایان اولیه جامعه را با موجودات بیولوژیک مقایسه میکردند: بدن انسان از بخشهای مختلف و متعددی مانند استخوان، غضروف، پیوندهای غضرفی، عضلات، مغز، نخاع، عصب، هورمون، خون، رگ، قلب، طحال، کلیه، ریه و مواد شیمیایی تشکیل شده است که همه آنها در ارتباط با تاثیر متقابل بر روی یکدیگر، باعث میشوند که سیستم بدن انسان در حالت تعادل قرار گیرد و به حرکت خود ادامه دهد. هر یک از این بخشها کارکرد ویژهای برای حفظ تعادل و نگهداری کل سیستم بدن انسان دارد، اما نمیتواند از بخشهای دیگر جدا شود، و به تنهایی و مستقل کار خود را انجام دهد. به عبارت دیگر، ارتباط و تاثیر متقابل این بخشها کارکرد آنها را تعیین و آنها را اثرگذار میکند. مثلاً، باز و بسته شدن پلک چشم را در نظر بگیرید؛ این باز و بسته شدن، جدا از محافظت چشم از ورود اجسام خارجی، کمک میکند تا سطح چشم خشک نشود و بینایی انسان صدمه نبیند. علاوه بر این، برخی از دانشمندان بیولوژیست بر این عقیدهاند که باز و بسته شدن چشم باعث فعال شدن مغز (که کنترل کننده کل سیستم بدن انسان است) میشود. کارکردگرایان، جامعه را نیز مانند بدن انسان تصور میکنند که از بخشهای متعدد و مختلفی تشکیل شده است که با یکدیگر در ارتباطاند و بر روی یکدیگر تاثیر میگذارند. به عقیده آنها، این بخشهای تشکیلدهنده جامعه شامل تکنیکهای تولید غذا، ورزش، دارو، زینت آلات، مراسم تدفین، احترام گذاشتن به یگدیگر، آداب و رسوم مذهبی، قانون، زبان، شیوههای حمل و نقل، ابزار، باورها و غیره میشود. هر یک از این بخشها، مانند بخشهای متعدد و مختلف بدن انسان، برای حفظ و نگهداری سیستم جامعه دارای کارکرد ویژهای است. به عنوان مثال، یکی از کارکردهای نهادی آموزش و پرورش رسمی، انتقال د
انش و مهارت از نسلی به نسل دیگر است. بخشهای دیگر سیستم اجتماعی، مانند مقررات نوشته شده(هنجارها و باورها) درباره مکان و زمان مناسب برای برقراری ارتباط با دیگران، مردم را به صورتی منظم و قابل پیشبینی به یکدیگر متصل میکند. به عبارت دیگر، نبود چنین مقررات نانوشته میتواند باعث بینظمی و جرج و مرج شود»(عضداتلو، 1388: 490).
به طور کلی دیدگاه عمومی کارکردگرایی بر این استوار است که جامعه ما نزدیک ارگان زیستی بزرگ است که اعضا و جوارح مختلف آن هر کدام وظیفه و کار معینی انجام می‌دهد که در رابطه با کار و وظیفهٔ سایر اعضا و اجزا به انجام کل بدن کمک می‌کند و وظایف هر کدام به نوبهٔ خود ضروری و اجتناب ناپذیر است چرا که به کلیت نظام و حفظ آن کمک می‌کند(توسلی، 1369: 214-212).
مهم‌ترین گزارهٔ کارکردگرایی نسبت به ماهیت جامعه، تلاش در جهت حفظ و توجیه نظم در مقابل ایجاد تغییر و دگرگونی در جامعه است. کارکردگرایی مدلی مبتنی بر تمثیل ارگانیسم است. این تمثیل، مستلزم پیشفرض‌های زیر است که بنیان و اساس این نظریه را نسبت به ماهیت جامعه شکل می‌دهند:
الف) تلقی جامعه به مثابه نظام: کارکردگرایی در پی یافتن منطق عمومی در جامعه انسانی است. مطابق این دیدگاه، جامعه به عنوان نظام و یا کل مرکب از اجزاء تلقی می‌شود که در اکثر موارد این گونه نظام‌ها دارای نیاز‌ها و ضرورت‌هایی تلقی می‌شوند که می‌بایست برآورده شوند تا بقا را تضمین نمایند و اجزای تشکیل دهنده آن در این مسیر عمل می‌نمایند.
ب) وابستگی متقابل اجزای نظام: پیوستگی و وابستگی متقابل اجزاء نظام، یکی از فرضیه‌های زمینه‌ای در الگوی کارکردگرایی است. مفهوم پیوستگی به نوعی پیوند مستقیم و محسوس میان اجزا و عناصر مختلف نظام به مثابه یک کل اشاره دارد؛ پیوندی که در محیط‌های بیولوژیک کاملاً آشکار است. مفهوم وابستگی در این گزاره به معنای تابعیت متقابل است؛ یعنی هر جزء به جزء دیگر وابسته است و از تغییر آن تأثیر می‌پذیرد.
ج) رابطهٔ کارکردی میان اجزاء: تمثیل جامعه به ارگانیسم، بیانگر این مطلب است که رابطهٔ عناصر تشکیل دهندهٔ ساختار اجتماعی با همدیگر و با کل جامعه از نوع رابطه کارکردی است که در تحلیل این اجزاء، کارکرد آن‌ها در تأمین نیازهای نظام در کانون توجه قرار می‌گیرد. نتیجه این است که تمام موجودیت یا حرکت اجزاء و کل، منطقی است و به غایتی مشخص می‌رسند.
د) وحدت کارکردی: کارکردگرایی براین باور است که پدیده‌های اجتماعی همه رویه‌ها و باورداشت‌های فرهنگی و اجتماعی الگومند و دارای کارکرد بوده و برای بهترین منظور به وجود آمده‌اند و می‌بایست از طریق کارکرد‌های آن‌ها بررسی شوند. به همین دلیل، کارکردگرایان علت وجود بعضی از الگوهای اجتماعی به ظاهر بی‌کارکرد را از طریق کارکردهای مخفی و پنهان آن‌ها توجیه می‌کنند.
ه‍( عمومیت کارکردی: مطابق این اصل همه صورت‌های فرهنگی و اجتماعی و ساختار‌ها دارای کارکرد مثبت‌اند. از نظر کارکردگرایان پدیده‌های فاقد کارکرد یا کارکرد منفی به مثابه پلیدی‌های اجتماعی وجودشان قابلیت بقاء ندارند؛ زیرا در تأمین نیاز‌ها یا همنوایی با ضرورت‌های نظام موفق نیستد. در نتیجه، تمام پدیده‌های اجتماعی تا زمانی وجود دارند که دارای کارکرد مثبت باشند و در صورت از دست دادن آن از بین می‌روند.
و) ضرورت کارکردی: مطابق این اصل، هر امر اجتماعی دارای کارکرد منحصر به فرد است که هیچ امر غیر هم سنخ نمی‌تواند بدیل آن واقع شود. به دیگر بیان، این گزاره گویای آن است که موجودیت کارکرد‌ها گویای وجود یک غایت و وجود این غایت گویای ضرورت وجود آن کارکرد‌ها و در ‌‌نهایت آن عناصر است(ریتزر،1374 :145-143).
دکتر تقی آزاد ارمکی، در کتاب «نظریههای جامعهشناسی» درباره اهمیت نظریه کارکردگرایی مینویسید: این نظریه، «از چندین جهت دارای اهمیت است:
1- این نظریه اولین تلاش همه جانبه در طراحی چارچوب مفهومی برای تجزیه و تحلیل ساختارها و فرآیند اجتماعی است.
2- شخصیت پارسنز، موجب شد تا بسیاری از دانشجویان به این رشته علاقمند شوند و بحث و بررسیهای جامعهشناسی شکل بگیرد.
3- مرکزیت دادن به مسئله نظم، زمینه فضای بحثانگیز جامعهشناسی دیدگاه نظم و تضاد شد. این نوع ورود به جامعهشناسی باعث ایجاد زمینه شکلگیری دیدگاههای تلفیقی در جامعهشناسی در دهه 1990 و بعد از آن شد(آزاد ارمکی، 1389: 20).