روانشناسی در مورد : نظریه های دلبستگی

 

 

 

۲-۲-۱۳-۵-۳- نظریه آنافروید[۳]

به نظر آنافروید (۱۹۶۲، ۱۹۶۰، ۱۹۵۸) «اصل لذت[۴]» به عنوان اصلی در نظر گرفته شده که همه فعالیتای ذهنی رو در شخصیت نابالغ و رشد نیافته تحت اثر قرار میده. از اونجا که همه فرایندهای ذهنی کودک با مادرش گره خورده، پس در حضور ایشون می تونه احساس مورد پسند داشته باشه. به نظر اون دلبستگی نوزاد به مادرش به وجود اومده توسط تأثیریه که اعمال مادر و تجربه های درد و لذت روی کودک میذاره، به نظر آنافروید «رابطه اتکایی[۵]» اولیه با مادر مرحله ایه که موجب احساسات مورد پسند در اثر ارضاء نیازای اساسی در کودک می شه، پس مادر واسه نیرو گذاری روانی انتخاب می شه. آنافروید عقیده داره واسه این که کودک درد جدایی رو تحمل کنه، نیرو گذاری کودک بر مادر باید به پایداری وسیله[۶] رسیده باشه و کودک باید اونقدر جداگونه شده باشه که بتونه خودش نیازهایش رو ارضاء کنه. اگه مادر لیبیدوئی قوی داشته باشه جدایی از اون خیلی دردناک میشه و مدت زمان طولانی واسه حل اون می شه. این خشونت منتهی به گوشه گیری از رابطه هیجانی و حتی برگشت به سطح نیازای جسمی قبلی می شه (خوشابی و ابو حمزه، ۱۳۸۶).
نوزاد

۲-۲-۱۳-۵-۴- نظریه اریکسون[۷]

در نظریه اریکسون مرحله اول تغییر روانی – اجتماعی که تقریباً برابر مرحله دهانی در نظریه فرویده، اعتماد در مقابل نبود اعتماد اسمشه که از تولد تا یه سالگی رو پوشش        میده. شباهت، ترتیب و همانندی تجربه به اعتماد منجر می شه و بی عرضگی،  نابرابری یا مراقبت منفی ممکنه نبود اعتماد رو برانگیزد. کودک اعتماد یا نبود اعتماد رو از چگونگی برخورد جهان یا دور و بری ها به خصوص مادر با نیازای خود یادمی گیرد (شعاری نژاد، ۱۳۸۲). در این مرحله کودک نیاز داره که با دیگری رابطه برقرار کنه تا از این راه نیازای خود رو تأمین کنه. کودک معمولاً اولین رابطه رو با مادر برقرار می کنه. اون باید بتونه در کنار مادر احساس ایمنی به دست آورد. یعنی این احساس رو که مادر دائم واسه ارضاء نیازای ایشون درکنار اون می مونه و مراقبتای منظم و محبت آمیز واسه ایجاد احساس اعتماد در کودک لازمه (کرین، ۱۳۸۸). به گفته اریکسون اولین رابطه عاطفی اگه خوب برقرار شه، واسه کودک یه ایمنیه که اعتماد به دنیای خارجی رو جفت و جور میکنه. اعتماد رو معمولاً بازخوردی داخلی می دونن، ولی بایدگفت که اعتماد نشونه یه نوع همسازی اجتماعی هم هست. احساس ایمنی شرط هرنوع پیشرفت بعدیه (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰).

محبت

اریکسون باور داشت که اعمال غذا دهی مادر بر نیرو مندی و ایمنی دلبستگیای کودکش اثر داره. با این وجود اون ادعا کرد که جواب دهی کلی مادر به نیازای کودکش از غذا دهی مهم تره. بر اساس گفته اریکسون مراقبی که بدون تناقص به تموم نیازای کودک جواب می دهد یه حسی از اعتماد نسبت به افراد دیگه در اون پرورش میده. در حالی که مراقب « بی ثبات» و « غیرپاسخگو» بی اعتمادی رو منجر می شه. ایشون در ضمن گفتن که بچهایی که اعتماد به مراقبین رو در طول کودکی کسب نکنن، ممکنه از روابط نزدیک و دوطرفه در سر تا سر زندگی دوری کنن (شافر، ۲۰۰۰).

۲-۲-۱۳-۵-۵- نظریه یادگیری

از دیدگاه یادگیری، چیزی که نیازای بیولوژیکی کودک رو ارضا می کنه، یعنی سائق[۸] رو کم می کنه« تقویت کننده اولین[۹]»نامیده می شه. مثلاً غذا واسه کودک گرسنه تقویت کننده اولین حساب می شه. افراد و اشیائی که هنگام کاهش سائقی هستن از راه تداعی با تقویت کننده اولین « تقویت کننده ثانوی[۱۰]» می شن (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰).

ازدیدگاه یادگیری مراقب از راه تداعی با ارضاء و کاهش گرسنگی که سائق اولیه س ارزش مثبتی پیدا می کنه، مادر در پیوند پیدا کردن با تغذیه که سائق رو کم می کنه ویژگیای تقویت کننده ثانوی به خود میگیره و در نتیجه اصالت ارزش پیدا می کنه. به اعتبار دیگه آخرسر فقطً وجود مادر ارضاء کننده می شه و در کودک احتیاجی اکتسابی جهت تماس با مادر تغییر می یابد که به عنوان دلبستگی مورد اشاره قرار گرفته (گلی نژاد، ۱۳۸۰). باتوجه به نظر فوق مادر به عنوان منبع تأمین غذا و آسایش تقویت کننده ثانویه مهمی حساب می شه. پس کودک نه فقط موقع گرسنگی و درد به دنبال اونه، بلکه در بقیه مواقع هم وابستگی خود رو نسبت به اون نشون میده. نظریه پردازان اجتماعی فرض رو بر این دارن که شدت وابستگی کودک به مادر به اینکه مادر چقدر نیازای کودک رو تأمین کنه بستگی داره. این نکته به اون معناست که وجود مادر چقدر می تونه با لذت یا ناراحتی همراه باشه (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰). البته محققان به این نتیجه رسیدن که تغیراتی که در اعمال مراقبتی عادی صورت میگیره، در پیش بینی دلبستگی نوزاد از توان کمی برخورداره، مثلا در بعضی تحقیقات نشون داده شده که نوزادان به آدمایی مثل پدر و یا بستگان دیگه که در مراقبت روزانه مثل تغذیه، لاستیکی کردن کودک نقش نداشته یا نقش بسیار کمی دارن هم دلبستگی پیدا می کنن. این پژوهشا موجب شدن تا این نظریه که مادر یه تقویت کننده ثانویه س مورد تأمل قرارگیرد (هترینگتون و پارک[۱۱]، ۱۳۷۳؛ به نقل از وفائیان، ۱۳۸۵). پس میشه نتیجه گرفت که    نظریه های یادگیری، دلبستگی رو ذاتی و ذاتی نمی دونن، بلکه فکر می کنند که دلبستگی در نتیجه تعامل ارضاء کننده با افراد مهم محیط کودک اکتسابی می شه (خانجانی، ۱۳۷۹).

۲-۲-۱۳-۵-۶- نظریه کردارشناسی

کردارشناسی نامیه که به بیولوژیستایی که رفتار جونور رو از یه دیدگاه تکاملی مطالعه می کنن میگن. با این تعریف داروین رو میشه اولین کردارشناس دونست. برطبق نظر کردارشناسان هریک ازانواع حیوانات با یه سری از الگوهای عملی ثابت شده[۱۲] به دنیا میان، این الگوها عبارتند از رفتارای تکراری متوالی که درصورت وجود محرک محیطی مناسب که اون رو رها کننده[۱۳] می گن بروز می کنن. بعضی از الگوهای عملی ثابت شده فقط در فاصله وقتی محدود در دوران رشد حیوان، فرصت بروز دارن که به اون دوره حساس یا بحرانی[۱۴] می می گن (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰). لورنز اولین کسی بود که گفت نقش پذیری در بین یه دوره حساس روی میده (خالدیان، ۱۳۸۹). نقش پذیری الگوی عملی اثبات شده که بعد از تولد در اردک، غاز، مرغ و یه سری های دیگه حیوانات دیده می شه. جوجه اردک از تخم درآمده به دنبال هرشیء در حال حرکتی که می بینه راه میفته. لورنز با مشاهده جوجه      اردکای از تخم درآمده به این نتیجه رسید که ارگانیزم واسه نزدیک شدن به دیگری        برنامه ریزی شده. جونور اگر در بین یه زمان خاص و در اول زندگی خود چیزی رو ببینه و اون رو تعقیب کنه، به اون دلبستگی پیدا می کنه. اگه اون فردی رو قبل یا پس از اون دوره حساس ببینه دلبستگی شکل نمی گیره. از نظر اون این عمل باعث پشتیبانی نوزاد          می شه (وفائیان، ۱۳۸۵). نظریه کردارشناسی، دلبستگی رو پیوند عاطفی نوزاد به مراقبت کننده به صورت جواب تکامل پیدا کردی می دونه که به باقی موندن کمک می کنه (برک، ۱۳۸۸).

برنامه ریزی

۲-۲-۱۳-۵-۷- نظریه شناختی

طبق نظریه شناختی، تشکیل دلبستگی تا حدود زیادی به سطح شناختی کودکان وابسته. قبل از ایجاد دلبستگی، کودک باید بتونه افراد آشنا رو از غیر آشنا یا ناشناس جدا می سازه. اون در عین حال باید به تشکیل معنی پایداری وسیله دست یافته باشه، چون که در واقع مبنای رابطه با شخص که هر زمان از دیده مخفی شه وجود نداشته باشه سخته. پس شاید تصادفی نباشه که دلبستگیا اولین بار در سن ۹-۷ ماهگی ظاهر می شن. دقیقاً وقتی که کودکان شروع به نشون دادن دلایل رو پایداری شیءمی کنن (بایوکام[۱۵]، ۲۰۰۲).

باری لستر[۱۶] و همکارانش  (۱۹۷۴) این فرضیه رو با گرفتن آزمون پایداری وسیله از کودکان ۹ ماهه آزمون کردن. اونا به این نتیجه رسیدن که ۹ ماه هایی که نمره پایداری وسیله بالایی گرفتن از (زیر مرحله ۴ یا بالا تر) تنها وقتی که از مادرانشون جدا شدن اعتراض کردن در حالی که ۹ ماه هایی که نمرات پایینی گرفتن (در زیر مرحله ۳ یا پایین تر) از هر « اعتراض جدایی» دلایل کمی نشون دادن. بنا براین انگار تنها کودکان ۹ ماهه از دید شناختی در سطح بالا، یه دلبستگی  اولیه (به مادرانشون) شکل دادن که این نشون دهنده اینه که زمان این     مرحله مهم عاطفی تا اندازه ای به سطح پایداری وسیله کودک بستگی داره ( به نقل از شافر، ۲۰۰۰).

۲-۲-۱۳-۵-۸- نظریه آدلر

آدلر(۱۹۶۵) میگه که این تنها کودک نیس که نیازمند مادره، بلکه مادر هم احتیاج مبرم به کودک داره. در اون حالا که مادر به ظهور اولین نیازای عاطفی کودک- طیفی که بعدا به احساس اتحاد و تعاون می رسه- جواب میده، خود هم بسیار زود، با بیان محبت دوطرفه روبه رو می شه، در نتیجه رضایت خاطری جفت و جور می شه که خوشبختی مادرانه، پیوسته از اون در تزایده. به بیان بهتر مادر باید در برداشته های عاطفی کودک، به عنوان پشتوانه امنیت خاطر و جلب اعتماد اون قرار گیرد. اهمیت رابطه اولیه با مادر در نظریه آدلر به حدیه که
میگه: « ما به ظن قوی باید شکر گزار ایجاد حس رابطه با مادر باشیم که سهم بزرگی از احساس اتحاد آدمی رو می سازه و بدین وسیله پایه اساسی فرهنگ رو بنیان می نهد» و یا   میشه به این نکته در روانشناسی فردی اشاره کرد که مادر در برابر کودک وظیفه ای دو طرفه داره: اول با بیان محبت به کودک، باید توجه و تمایل احساس نزدیکی رو در اون رشد دهد و بعد مادر باید عامل انتقال این احساس به دیگر اعضای خونواده شه (هافمن[۱۷]، ۱۹۹۴؛ به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹).

روانشناسی

در دیدگاه آدلر معنی علاقه اجتماعی از مفاهیم کلیدیه که به طور ضمنی نشون دهنده وجود پدیده دلبستگی داره. آدلر، علاقه اجتماعی رو شاخص سلامت روان می دونه. آدلر نقل      می کنه که اگه به احساس تعلق ما آدما بی توجهی شه، دچار اضطراب می شیم و فقط در صورت اتحاد با دیگرونه که می تونیم در برابر مشکلات جسورانه عمل کنیم. اون به اهمیت وجود رابطه با بقیه در سه سطح به عنوان سه تکلیف یاد می کنه دوستی، صمیمیت و مشارکت (کوری[۱۸]، ۱۳۸۵).

۲-۲-۱۳-۵-۹- نظریه اشپیتز

اشپیتز (۱۹۶۰) به فکر بود که نوزادان بعد از تولد از نظر روان شناختی در حالتی به سر می برند که خود رو جدا از محیط نمی دونن. در واقع محیط رو جزئی از بدن خود میدونن و در این زمان «پستون» مادر رو به عنوان یه تیکه از خودشون دریافت می کنن. هم اینکه وابستگی وسیله رو اینطور توصیف کرد که نوزاد به شخصی که به اون غذا میده، حمایتش می کنه و از اون مراقبت می کنه دلبسته می شه. دلبستگی کودک به مادرش به وجود اومده توسط ساختار ثبات روانی وسیله لیبیدوئی اونه که تا ۸ ماهگی زمان میبره. بعد از ۸ ماهگی نوزاد، مادر رو واسه ارضاء لیبیدوئی خود بهتر می دونه. اشپیتز اثر جدایی دراز مدت بین مادر و نوزاد و           گرسنگی هیجانی[۱۹] نوزاد در غیاب مادر مراقبت کننده اش رو مورد مطالعه قرار داد (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۳-۵-۱۰- نظریه ماهلر[۲۰]

ماهلر روان دکتر و روان تحلیل گر کودک با بهره گرفتن از روشی دقیق و پیچیده به بررسی تعامل کودک و مادر در سه سال اول زندگی پرداخته . در نظریه ماهلر به روشنی میشه به تأکید اون بر پیوند عاطفی مادر – کودک که از همون اولین ماه های زندگی آشکار هستش و به نقش سرنوشت ساز مادر در تغییر عاطفی کودک فهمید. ماهلر (۱۹۷۷-۱۹۷۹)  در بین سه سال اول زندگی کودک، سه مرحله متوالی رو جدا می کنه : مرحله در خود ماندگی(اوتیسم) بهنجار، مرحله بر اساس همزیستی بهنجار، مرحله جدایی – تفرد که خود به چند بخش در هم تنیده تقسیم شده (دادستان، ۱۳۷۸).

در مرحله در خود ماندگی بهنجار که تقریباٌ چهار هفته زمان میبره نوزاد دارای گرایش ذاتی به عمل وری نباتی و احشاییه.  ایشون نسبت به عامل مادرانه  هشیار نیس و حتی    نمی تونه کوششای خود رو در کاهش تنشا از کوششایی که از طرف مادر به عمل       میان، جدا کنه. مادرگری کم کم انرژی رو از درون به طرف دور و بر آسون کردن می کنه و حساسیت نسبت به محرکای خارجی رو زیاد می کنه. این مرحله با شکسته شدن پوسته در خودماندگی جدا می شه (دادستان، ۱۳۷۸).

مرحله بر اساس همزیستی در ماه دوم زندگی شروع می شه و در حدود ۹ تا ۱۲ ماهگی پایان پیدا میکنه. در این مرحله همه چیز به گونه ایه که انگار کودک و مادر در درون مرزای مشترک، واحد دو تایی توانایی رو تشکیل میدن. در این مجموعه کودک در حالت وابستگی مطلق و مادر در حالت وابستگی نسبی قرار داره. اما براساس تجربه تکرار و تجربه وابسته به ردای حفظی، موضوع جزئی که فقط توانایی ارضاء نیازا رو داشت در حدود شش ماهگی    جنبه ای خاص می یابد (دادستان، ۱۳۷۸).

مرحله جدایی – تفرد از حدود۱۰-۸ ماهگی شروع می شه و تا حدود ۳-۲ سالگی ادامه
پیدا میکنه و پیرو دو خط تحوله. یکی از این خطوط به جدایی  می رسه و تغییر     برتری و جدایی از مادر رو انشان میده و خط دیگه به تفرد می رسه و تغییر کنشای جداگونه مانند درک، حافظه و ظرفیتای شناختی رو نمایان می سازه (دادستان، ۱۳۷۸).

ماهلر شکست کودک رو در گذر از مراحل تغییر بهنجار و یا واپس روی رو به مراحل قبلی که نتیجه نبود برابری رفتارای جسمی و هیجانی مادر  با تغییر کودکه، عامل در خودماندگی و روان گسستگی بر اساس همزیستی می دونه. در نظریه ماهلر، محیطی که مادر معرف اون هستش ضامن مؤفقیت بهنجار این فراینده. اینجور روند تحولی در نظریه دلبستگی هم مشاهده می شه. براساس این نظریه رابطه کودک – مادر در  روند تغییر کودک بر مبنای رشد دلبستگی بهنجار و در آخر رشد سالم کودک می مونه (دادستان، ۱۳۷۸).

[۱]-Harrris

[۲]-Crain

[۳]- Ana Freud

[۴]- pleasure principle

[۵]- anaclitic relation

[۶]- object consistency

[۷] -Ericsson

[۸]- drive

[۹]- primary reinforcement

[۱۰]- secondary reinforcement

 

[۱۱]- Hetrington & Park

۲-fixed action patternes

۳-releaser

[۱۴]- criecal period

[۱۵]-Baucam

[۱۶]- Barry Lester

[۱۷]- Hoffman

[۱۸]-Corey

[۱۹]- emotional starvation

[۲۰]-Mahler

علمی