منابع پایان نامه و مقاله در مورد روان‏شناسی خود

روان‏شناسی خود از دل قسمتی از روان‏تحلیل‏گری که علاقه به جمع‏آوری سخت‏گیرانه اختلال‏‏های شخصیت و دیگر اشکال مقاومت‏‏های درمانی در آسیب‏شناسی روانی بود، بیرون آمد (گلدبرگ، 1980؛ کو‏هات، 1971 به نقل از میلون، لرنر و وینر، 2003).

روان‏شناسی خود نظریه ارتباط شی را با تاکید بر تمثیل‏های ذهنی به مثابه زیر ساخت‏های شخصیت در نظر می‏گیرد. اگرچه، روان‏شناسان خود ادعا می‏کنند که کلید عقاید درون شخصیتی “خود”، شامل خودموضوعی‏ها[1] (که شامل درجات مختلفی از ادغام خود و دیگری هستند و عدم تمایز) و متعلقات‏شان هستند.

2-1-6-تاریخچه مطالعه خود

از دهه 1970 ساختار یکپارچه‏سازی درون روان‏شناسی، جامعه‏شناسی و سایر علوم رفتاری و اجتماعی، “خود” بود که ده‏‏‏ها مقاله، فصل و کتاب را به پدیده‏‏‏‏های مرتبط با خود اختصاص داد. در طول دو هزار سال گذشته، بیشترین مباحثه‏ها در مورد “خود” در مذاهب و متون نظری ظاهر شده است، در واقع محور بحث آنها کمک به مردم برای فرار از بدی‏‏‏‏های خودمحوری–مانند غرور، منیت، خودخواهی و. . . – بوده است. در عصر روشن‏گری، فیلسوفانی چون دکارت[2]، لاک[3]، هیوم[4]، لایبنیتز[5]، برکلی[6] و کانت[7] در مورد مشکلات “خود” صحبت کردند. اما اولین مباحثات دقیق در مورد خود توسط “جیمز[8]“ 1890 انجام شد. او یک فصل از کتاب خود با عنوان “اصول روان‏شناسی[9]“ را به “هشیاری از خود[10]“ اختصاص داد. جیمز نه فقط یک بنیاد قوی مفهومی‏‏ برای مطالعه “خود” گذاشته بلکه بر اهمیت مطالعه خود برای فهمیدن رفتار انسان تاکید کرده است و یک پیشینه قوی برای لحاظ کردن “خود” به عنوان یک موضوع مهم پژوهشی پدید آورده است (میشل[11]، 2002).

جیمز در کتابش از “خود” به عنوان “پیچیده‏ترین پازل[12]“ روان‏شناسی یاد کرده است. در تمام طول قرن گذشته روان‏شناسان در این مورد بحث کرد‏ه‏اند که آیا “خود” به ‏انداز‏ه‏ای که پیچید‏ه‏اش کرد‏ه‏اند پیچیده است یا خیر (پروین[13] و جان[14]، 1999، ترجمه جوادی و کدیور، 1381). در طول قرن بیست، نظریه‏پردازان تاثیرگذاری به اهمیت “خود” برای درک رفتار آدمی‏ ‏و نیز عموم جامعه تاکید کرد‏ه‏اند. “کولی[15]“ (1902) با ارائه مفهوم “خود ‏آیینه‏ای[16]“ در توجه دادن جامعه‏شناسان به مفهوم “خود” و تاثیر آن بر رفتار آدمی‏‏ موثر بود، همچنین فاریس[17] (1937) و بلومر[18] (1937) مطالعه مفهوم “خود” را در جامعه‏شناسی گسترش دادند که منجر به تحولی شد که با عنوان “تعامل‏گرایی سمبلیک[19]“ شناخته می‏‏‏‏شود. کمی‏ ‏بعد، کار بنیادی گوفمن[20] (1959) روی “ابراز خود[21]“ موج دیگری از علاقه به مطالعه “خود” را برانگیخت. آلپورت[22] در سال 1955 در یک مقاله با عنوان “‏آیا نیازی به مفهوم پردازی در مورد خود هست؟” “خود” را به عنوان یک مانع در مسیر فرایند روان‏شناختی مطرح کرد. اسکینر[23] 1990 اعلام کرد که: “در یک تحلیل معنادار از رفتار، جایی برای ذهن و یا خود وجود ندارد. “علی‏رغم تمام این مخالفت‏‏‏های رفتارگرایان با مطالعه روی مفهوم خود و مفاهیم وابسته به آن، نوفرویدی‏‏‏‏ها شروع به ارائه دیدگاه‏‏هایی در مورد “خود” کردند که به طور مشخصی از تصویر فرویدی “من” متفاوت بود و همچنین با مفهوم “خود” در فرایند‏‏‏‏های بین فردی آمیخته بود. به عنوان مثال آدلر، هورنای و سالیوان[24] دیدگاه‏‏هایی را فراهم کردند تا نسبت به آنچه نماد روان‏تحلیل‏گران شده بود برای روان‏شناسان علمی[25] دلپذیرتر باشد (کورزویل[26]، 1989 به نقل از لیری[27] و تانگنی[28]، 2005).

مید[29] در دهه 1950 و گوردون آلپورت در سال 1955‏ این شرایط را بدین شکل توصیف کرد‏ه‏اند: “بسیاری از روان‏شناسان احتمالاً بدون آگاهی از شرایط تاریخی، مبادرت به قبول آن چیزی کردند که دو دهه پیش از آن به عنوان بدعت در نظر گرفته شده بود. آنها دوباره “خود” و “من” را بدون هیچ نگرانی معرفی کردند و به جبران زمان از دست رفته، مفاهیم کمک کنند‏‏‏ه‏ای چون تصور خود[30]، خود شکوفایی[31]، من تاییدی[32]، من پدیداری[33]، خود رقابتی[34] و بسیاری از سایر جزییات را به کار گرفتند” (لیری و تانگنی، 2005).

روان‏شناسی خود اصولاً روی خودشیفتگی متمرکز است آن هم نه به عنوان یک آسیب‏روانی بلکه به عنوان بخشی از رشد و تحول انسان. مجذوب خود شدن (یا خود بزرگ‏منشی) و توجه به والد قدرتمند (خود-موضوعی آرمانی) قبل از 4 سالگی مشاهده می‏‏‏‏شود. بروز‏ اشکال در مراحل رشدی اولیه، روی طرز ارتباط ‏اشخاص با دیگران و نظرشان در مورد خودشان تاثیر می‏‏‏‏گذارد. خود ابتدایی و مقدماتی دوران طفولیت از موضوع[35] که تصویر والد آرمانی است و موضوع[36] یا خود بزرگ‏منش تشکیل می‏‏‏‏شود که بخش “آیا من عجیب نیستم” کودک محسوب می‏‏‏‏شود. خود-موضوعی[37]، شخص نیست (یعنی یک موضوع محبوب کامل نیست) بلکه الگو‏‏ها یا مضامین، تصورات یا بازنمایی‏‏‏های ناهشیار دیگران می‏‏‏‏باشد (شارف[38]، 2000، ترجمه فیروزبخت، 1387).

بسیاری از‏ این کار‏‏‏ها درون روان‏شناسی، تمایلی انسان‏گرایانه دارند. به عنوان نمونه نظریه راجرز[39] 1959 از شخصیت و روان‏درمانی و کار مازلو[40] 1959 روی عملکرد تکاملی افراد (خودشکوفایی). به طور کلی این سیر تلاش‏‏‏‏های نوفرویدی‏‏‏ها، انسان‏گرا‏‏‏ها و عکس‏العمل‏گرا‏‏‏های سمبولیک منجر به پژوهش‏های تجربی منظم بر روی “خود” شد (لیری و تانگنی، 2005).

وقتی کودکان در مرحله‏ای گیر می‏کنند یا خود بزرگ‏منش یا خود-موضوعی آرمانی آنها رشد بهنجاری ندارد، بعداً در زندگی با مشکلاتی مواجه می‏‏‏‏شوند. برای مثال، کودکی که مادر پاسخده (آینه‏ای) ندارد بعداً افسرده می‏‏‏‏شود یا پیوسته دنبال عشق و محبتی می‏‏‏‏گردد که در سنین اولیه خویش از آن محروم بوده است. عد‏‏ه‏ای نیز که با والدین خود (خود-موضوعی آرمانی) رابطه کافی نداشته‏اند دنبال همسر یا دوست‏ آرمانی یا کامل می‏‏‏‏گردند. ولی همیشه شکست می‏‏‏‏خورند چون کسی نمی‏تواند مطابق معیار‏‏های آنها باشد (سنت کلیر، 1986، به نقل از شارف، 2000، ترجمه فیروزبخت، 1387).

2-1-7-مفهوم خود

مفهوم “خود” در طول تاریخ روان‏شناسی سیر متفاوتی را طی کرده است، مدتی در مرکز توجه بود و پس از آن – در اوج اقتدار رفتارگرایی – دچار فراموش شدگی نسبی گردید، اما مجدداً در دهه‏‏‏‏های اخیر در کانون توجه قرار گرفته و امروزه مشکل می‏‏‏‏توان از مفهومی‏‏ با نتایج و کاربرد‏‏هایی گسترده‏تر از مفهوم “خود” یاد کرد و توجه به آن به عنوان یکی از موضوع‏های مهم و اساسی روان‏شناسی همچنان رو به افزایش است. در اهمیت و کاربرد مفهوم “خود” باید گفت مهم‏ترین و رایج‏ترین‏ اشکالات و اختلال‏های رفتاری به “خود” رجوع دارند و متخصصان بالینی، نه فقط روان‏پویان و روان‏تحلیل‏گر‏‏ها، بلکه شناخت‏گرایان و رفتارگرایان نیز چه در زمینه نظری و چه در کاربرد‏‏‏های بالینی و‏ تربیتی به “خود” توجه می‏کنند. روان‏شناسان شخصیت، روان‏شناسان اجتماعی و تحولی بیش از پیش پژوهش‏‏‏‏ها را متوجه و معطوف به “خود” ساخته‏اند و حتی نظریه‏‏‏‏های جدید هوش (استرنبرگ[41]، 1985) رجوعی به “خود” دارند (محسنی، 1375).

2-1-8-تعریف خود

در بسیاری از لحظه‏‏های زندگی این سوال را از خود پرسیده‏ایم: “من که هستم”؟ “دیگران مرا چگونه می‏بینند”؟ “می‏خواهم در زندگی چه کنم”؟ “آیا از آنچه هستم راضیم”؟ و سوال‏هایی از این قبیل. مکاتب متفاوت تعریف‏‏های متفاوتی از خود ارائه می‏‏‏دهند. این خود اغواگر کیست که همه در جستجوی آن هستند؟ آیا گنجی است که در پایان راه کشف خواهد شد؟ یا سرابی بیش نیست؟

به لحاظ لغوی خود این گونه تعریف شده است: شخص. ذات. وجود. نفس. خویش. خویشتن (فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین).

در ادبیات پارسی و در متن‏های نظم و نثر واژه‏های “خود” و “من” به کرات مورد استفاده قرار گرفته است.

از در درآمدی و من از خود بدر شدم

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم (سعدی)

2-1-9-خود از دیدگاه‏های متفاوت

2-1-9-1-ویلیام جیمز (1910-1842)

در روان‏شناسی معاصر، ویلیام جیمز را می‏توان نخستین کسی دانست که در چارچوب روان‏شناسی علمی، اولین نظریه را در مورد “خود” مطرح نمود. جیمز “خود” را به دو جزء یا جنبه کلی و اساسی تقسیم می‏کند: من موضوعی یا “مفعولی” و من عامل یا “فاعلی” (محسنی، 1375).

جیمز میان “خود” شناخته شده، یعنی “من تجربی” و خود شناسنده، یعنی “ایگو” یا من فرق گذاشت. من تجربی در برگیرنده همه آن چیز‏هایی است که فرد می‏تواند از آن خود بداند. من تجربی سه جنبه دارد: جنبه “مادی[43]“ که شامل بدن من، لباس من، خانه من، خانواده من و مایملک من است. جنبه “اجتماعی[44]“ عبارت است از تشخیص و شناسایی دیگران از من و جنبه “روحی[45]“ که شامل حالات هشیاری من، خصلت‏های من، نگرش‏های من و جنبه‏‏های سرشتی من است. به تعداد مردمی که مرا مورد شناسایی قرار می‏دهند، من اجتماعی وجود دارد. در مورد خود در نقش شناسنده – یعنی من – جیمز، لزومی به فرضیه‏سازی این که یک روح یا یک نفس یا یک انسان کوچک درون سر آدمی است، یعنی منی که فکر می‏کند، احساس می‏کند و عمل می‏کند، نیازی ندید. در نظر جیمز، من، هیچ چیزی بیشتر یا کمتر از همان جریان هشیاری نیست. افکار، حاصل تفکر یک من نیست، بلکه همان خود من است (نوردبی و هال، 1974، ترجمه به‏پژوه و دولتی، 1381).

2-1-9-2-ویلیام مک دوگال (1938-1871)

از نظر دوگال (1926) توجه به خود عاطفه‏ای است که این عاطفه به دلیل قدرت و میدان وسیعش مهم‏ترین عاطفه است. عاطفه توجه به خود عبارت است از حس “من” یا “مرا”[47]، یعنی آگاهی فرد از خود، مصداق “مرا”، از طریق تجربه، توسط نظامی وسیع و پیچیده از حالت‏ها و شبکه‏ای از پیوند‏ها با وقایع گذشته متعدد – که کم و بیش در زمان و مکان معینی واقع شده‏اند – در ذهن شخص نمایانده می‏شود (نوردبی و هال، 1974، ترجمه به‏پژوه و دولتی، 1381).

2-1-9-3-کارل گوستاو یونگ[48] (1961-1875)

یونگ شخصیت را مرکب از چندین سیستم یا دستگاه روانی می‏‏‏‌داند که ضمن مستقل بودن، بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. این سیستم‌‏‏ها و زیر شاخه‌‏‏های آنها در نمودار پایین رسم شده است.

نمودار2- 2-ساختار شخصیت از نظر یونگ

من یا خود (در سیستم یا دستگاه روانی): همان شعور آگاه یا ضمیر خودآگاه است که مجموعه‏ای است از احساسات، خاطرات، افکار، و عواطفی که شخص نسبت به آنها آگاهی دارد و برای او معلوم است و باعث پی‏بردن و شناخت او از وحدت و هویت خود می‏‏‏‌شود (کریمی‏، 1388).

خود (صورت‌‏‏های ازلی یا کهن الگو‏ها): یکی از مهم‏ترین صورت‏‏های ازلی در نظریه یونگ خود یا خویشتن[49] است، که معرف کوشش‏‏های فرد برای رسیدن به یکپارچگی و تعادل است. به گفته یونگ، خود، مرکز خودآگاه است نه مرکز شخصیت آدمی‏؛ چرا که خودآگاه همه شخصیت نیست بلکه بخشی از آن را تشکیل می‏دهد. خود در آغاز از انرژی حیاتی کمتری نصیب می‏‏‏‌برد؛ زیرا بخش عمده این انرژی صرف رشد جسمی‏ و بلوغ فرد می‏‏‏‌شود، اما در دوره‏‏های میانسالی که رشد جسمی‏ متوقف شده و دیگر نیاز زیادی به صرف انرژی حیاتی ندارد، این انرژی صرف رشد و کمال یافتن خود می‏‏‏‌شود و در این دوره است که خود به صورت محور شخصیت درآمده و همه سیستم‏‏های دیگر شخصیت به صورت اقماری به گرد آن می‏‏‏‌گردند و خود، آنها را با هم هماهنگ نگاه داشته، شخصیت را به وحدت و تعادل نسبی می‏‏‏‌رساند (کریمی‏، 1388).

خویشتن تلاش فرد را برای وحدت، تمامیت و کامل شدن نشان می‏‏دهد. خویشتن مرکز روان است که تمامی نظام‏های دیگر پیرامون آن در گردش هستند. انسانها با هدف زندگی می‏کنند، لیکن به ندرت به آن نایل می‏‏شوند. پیش از آنکه خویشتن امکان ظهور و بروز پیدا کند، باید اجزای متعدد روان به طور کامل رشد کرده باشد (نوردبی و هال، 1974، ترجمه به‏پژوه و دولتی، 1381).

در نظریه‏ی یونگ، “خود” یکی از انواع الگوهاست که کلی منسجم را بیان می‏کند، که ضمیر هشیار و نیمه هشیار فرد را متحد می‏سازد. بر اساس نظریه‏ی یونگ، “خود” حاصل تفرد است که به عنوان فرآیند یکپارچگی شخصیت فرد تعریف شده است. از نظر یونگ، “خود” توسط دایره‏ای نمایش داده می‏شود. آنچه روان‏شناسی یونگ را از گفته‏های قبلی متمایز می‏کند این انگاره است که دو مرکز تشخیص موجود است. من، مرکز هشیاری فرد است، در صورتی که “خود” مرکز شخصیت کلی شامل هشیار و نیمه هشیار و ناخودآگاه جمعی است. خود، کل و مرکز است. در حالیکه من شامل “خود” است که در دایره‏ای خارج از کل قرار دارد، “خود” می‏تواند به عنوان دایره‏ای بزرگتر پنداشته شود. “خود” علی‏رغم اینکه مرکز روان است مستقل هم می‏باشد، به این معنا که خارج از زمان و مکان بروز می‏کند. هم چنین یونگ “خود” را آرمان خردسالی می‏نامد. “خود” منبع رویاهاست و اغلب به عنوان عامل اقتدار در رویاها پدیدار می‏شود با قدرت درک آینده یا راهنمای فرد در زمان حاضر (کریمی‏، 1388).

2-1-9-4-هری سالیوان (1949-1892)

نظام خود شامل مجموعه‏ای از تدابیر امنیتی یا دفاعی در برابر اضطراب است. این تدابیر امنیتی آن دسته از رفتار‏های خاصی را که با “خود-خوب-من[50]” مطابقت دارد، تصویب می‏کنند و از بروز شکل‏های دیگر رفتار که با “خود-بد-من[51]” مطابقت دارد، پیشگیری می‏کنند. نظام خود اگرچه برای کاهش اضطراب، که هدف مفیدی است، سودمند است ولی در توانایی شخص برای زندگی سازنده با دیگران مداخله می‏کند. سالیوان معتقد بود که نظام خود محصول جنبه‏‏های غیر عاقلانه جامعه است. منظور او این بود که کودک بنا به عللی ناگزیر احساس اضطراب می‏کند، عللی که در یک جامعه معقولتر وجود ندارد. در نتیجه، او مجبور می‏شود شیوه‏‏های غیر طبیعی رفتار را یاد بگیرد. نظام خود خار راه رشد سالم شخصیت است (نوردبی و هال، 1974، ترجمه به‏پژوه و دولتی، 1381).

2-1-9-5-گوردن آلپورت (1967-1897)

آلپورت خصلت ویژه را که خاص اوست در مورد تمام کنش‏هایی که به “خود” نسبت داده ‏اند به کار می‏برد. خصلت ویژه را می‏توان فردیت[52] نیز نامید. خصلت ویژه ذاتی نیست، بلکه در طول زمان تکوین می‏یابد.

آلپورت برای خصلت ویژه و تظاهرات آن در جریان رشد و تکامل فرد هفت جنبه تشخیص داده است. سه جنبه نخست در سه سال اول کودکی ظاهر می‏شود: حس خود جسمانی[53]، حس تداوم خودشناسی[54] و عزت نفس[55] یا غرور[56]. در چهار تا شش سالگی دو جنبه دیگر آشکار می‏شود: گسترش خود[57] و تصور از خود[58]. کودک در شش تا دوازده سالگی، به خودآگاهی می‏رسد، به طوری که می‏تواند با کمک عقل و تفکر مسایل خود را حل و فصل کند. در طی دوره نوجوانی، نیت‏ها، غایت‏ها و هدف‏های دور و دراز پدید می‏آیند. این جنبه‏‏ها “تلاش‏های ویژه[59]“ نامیده می‏شوند (نوردبی و هال، 1974، ترجمه به‏پژوه و دولتی، 1381).

2-1-9-6-کارل راجرز (1987-1902)

خود یک جز از اجزای میدان پدیداری می‏‏باشد که ضمناً از آن میدان جدا شده و عبارت است از مجموع ادراکات و ارزشیابی‏های آگاهانه من (خود)، که ضمناً از عمل متقابل فرد و محیط به وجود می‏‏آید، ارزش‏های دیگران را به درون می‏افکند و این ارزش‏‏ها را به این عنوان که متعلق به او هستند، ادراک می‏‏نماید. دیگر این که ممکن است خود بر اثر رشد و یادگیری، تغییر و تحول حاصل کند (سیاسی، 1371، به نقل از ساعتچی، 1377).

نخستین مفهوم راجرز، مفهوم ارگانیسم (سازواره) است که محل همه تجربه‏‏هاست. مجموع این تجربه‏‏ها میدان پدیداری[60] نامیده می‏شود، که بخشی از آن تمایز می‏یابد تا خود را تشکیل دهد. ارتباط بین سازواره و خود ممکن است از نوع توافق یا عدم توافق باشد. راجرز گرچه، مانند گلدشتاین و مزلو بر این باور است که سازواره تنها یک هدف و مسیر دارد و آن شکوفا ساختن خودشان است، لیکن به دو نیاز توجه مثبت و نیاز به توجه به خود.

بخشی از میدان پدیداری به تدریج تمایز یافته به خود تبدیل می‏گردد. خود، مرکب است از ادراک‏های “من” یا “مرا” و ادراک‏های مربوط به اینکه چگونه این “من” یا “مرا” به دیگران مربوط می‏شود. به این ادراک‏ها، ارزش‏هایی نیز متصل است. برای مثال، خود ممکن است خوب یا بد، خوشحال یا غمگین، کوشا یا تنبل باشد. خود، فرایندی سیال و متغیر است. اگرچه در هر زمان خاص ماهیت مخصوص و معینی دارد. علاوه بر خود، یک “خود آرمانی[61]” وجود دارد که همان خودی است که شخص تمایل دارد چنان باشد (نوردبی و هال، 1974، ترجمه به‏پژوه و دولتی، 1381).

2-1-9-7-هینز کو‏هات (1981-1913)

براساس گفته کو‏هات (1971، 1977، 1984)، خود (که با عنوان یک فرایند یا مجموعه ‏در نظر گرفته می‏‏‏‏شود که تجربه ذهنی را سازماندهی می‏کند) ماهیت اصلی وجود روان‏شناسی خود را تشکیل می‏دهد و شامل حس‏‏ها، احساسات، افکار و نگرش‏‏های فرد نسبت به خودش و دنیای پیرامونش می‏‏‏‏شود. در حالیکه فروید ضمیر فرد را به عنوان قسمتی از وجود افراد در نظر می‏‏‏‏گیرد (تا حدی همانند دیدگاه ویلیام جونز در مورد “من”) اما کو‏هات مفهوم فرد را به عنوان محور اصلی شخصیت (ایگل، 1984) در ارتباط با نظریه جیمز در مورد “من” در نظر می‏‏‏‏گیرد. به عبارت دیگر کو‏هات فرد را به عنوان یک نیروی روان‏شناسی در نظر می‏‏‏‏گرفت که به توصیف پیشرفت شخصیت بالغ و سالم و همچنین شکل‏گیری بیماری‏‏‏های شخصیتی می‏‏‏‏پردازد. کو‏هات (1966 و b1978) به ارائه یک خط پیشبردی سالم عشق و علاقه به خود پرداخت که به سمت ایجاد ساختار منسجم فردی، ایجاد حس هویت، ارزش، معنا و عملکرد اجرایی حرکت می‏کند و به‏ ترویج ایجاد شخصیت واقعی افراد می‏‏‏‏پردازد (بانای[62] و همکاران و 2005).

2-1-9-8-دیوید پ. آزوبل (2008-1918)

به نظر آزوبل ترتیب مراحل رسیدن از خود به شخصیت را می‏‏‏توان در شکل زیر مشاهده کرد. شکل زیر طرح است وی در سال 1952 ارائه نمود (آزوبل، 1952):

(تصور بدنی+تصور دیداری از چگونگی به نظر رسیدن فرد)

+

(تصویر شنیداری از نام یکنفر+حس جنبشی+تنش‏های احشایی+حافظه شخصی+ارزش‏های خود)

=خود

+

(نگرش خود+خود ایده آل+انگیزه خود)

=من

+

(دیگر مهارت‏های درگیر با غیر من+عادت‏ها+خاطرات و دیگر چیزها)

=شخصیت

شکل2- 1-”رشد خود” و شخصیت از دیدگاه آزوبل

2-1-9-9-بوبان چاندرا ماهاپاترا (معاصر)

از دید ماهاپاترا (2005) خود چیزی در درون ما، ملغمه‏ای از دانش، ارزش‏‏ها و نگرش‏ها. ما درک از خودمان را در دوره‏‏های متفاوتی رشد می‏‏‏دهیم. این درک می‏تواند مثبت باشد زمانی که لیاقت و توانایی خود را خوب ارزیابی می‏‏‏کنیم و می‏تواند منفی باشد زمانی که خودمان را دوست نداریم و خود را نالایق می‏‏‏دانیم.

2-1-10-مقایسه زیرساخت‏‏‏های خود به عنوان موضوع و خود به عنوان کارگزار یا عامل

تمایز بین خود به عنوان موضوع و خود به عنوان عامل یا کارگزار در سرتاسر ادبیات روان‏شناسی خود مضمونی پایدار و مستمر است (روبینز[65] و همکاران، 1999، به نقل از کار[66]، 2004، ترجمه پاشاشریفی و نجفی‏زند، 1385).

خود به عنوان موضوع شالوده سازه‏‏هایی از روان‏شناسی اجتماعی، شناختی، رفتاری و روان‏شناسی داستانی مانند خودپنداره، خودانگاره‏ها، خود به عنوان مجموعه مهارت‏‏های آموخته شده، خود به عنوان داستان، خود به عنوان مفهومی ساختار یافته در زبان و خود به عنوان یک پدیده ساختار یافته اجتماعی یا رقم خورده فرهنگی به شمار می‏‏رود. خود با مضمون کارگزار، هسته اصلی نظر‏یه در سنت تحولی است که شالوده زیست‏شناسی خود را به عنوان کارگزار هشیار با توان ادراک کردن، آموختن، ارتباط برقرار کردن و سازگار شدن با محیط نمایان می‏‏سازد. خود با مضمون کارگزار، شالوده برداشت‏‏های روان تحلیلی از خود را تشکیل می‏دهد که برای دستیابی به آرمانهای متعارض مانند خودحفاظتی پرخاشگرانه، خودباروری جنسی و همیاری اجتماعی برانگیخته می‏‏شود. در مقابل، مفهوم خود آرمانی یا خود‏‏های احتمالی به عنوان هدف‏‏هایی که می‏‏توان آنها را دنبال کرد در مفهوم خود به عنوان موضوع به جای کارگزار به شمار می‏‏رود (کار، 2004، ترجمه پاشاشریفی و نجفی‏زند، 1385).

روبینز و همکاران (1999) زیر ساخت‏‏های خود به عنوان موضوع و عامل را به صورت جدولی تشریح کردند (کار، 2004، ترجمه پاشاشریفی و نجفی‏زند، 1385):

جدول2- 1-ساخت های خود به عنوان موضوع و عامل

پایان نامه

خود به عنوان کارگزار یا عامل خود به عنوان موضوع
خودآگاهی ارائه خود
خود به عنوان “من” خود به عنوان “من”
خود به عنوان هشیاری خودپنداره
خود به عنوان مجموعه خودانگاره ‏‏‏‏ها
حالت‏‏های هشیاری خود به عنوان ادراک کننده خود به عنوان موضوع ادراک
خود به عنوان ارگانیسم خود به عنوان مفهوم ساختار یافته
زیست شناختی که با محیط سازگار می‏‏شود اجتماعی در یک اجتماع و فرهنگ
خود به عنوان ارگانیسمی با توان یادگیری خود به عنوان خزانه مهارت‏‏های آموخته شده
خود به عنوان سخن‏گو خود ساختار یافته در زبان
تجربه ذهنی خود داستانی و حافظه خود شرح حالی
خود به عنوان ارگانیسمی که برای نیل به آرمآنهای متعارض برانگیخته می‏‏شود خود آرمانی و خود‏‏های احتمالی به عنوان آرمآنهایی که باید آنها را دنبال کرد
خود تنظیمی باور‏‏های خود ارزیابی
خود به عنوان استفاده کننده از راهبرد‏‏های کنار آمدن و سازوکار‏‏های دفاعی عزت نفس و خودکارآمدی

2-1-11-ارتباط‏های همسو و غیرهمسو مفهوم “خود” با “من”

با بررسی سیر روان‏تحلیل‏گری چنین به نظر می‏‏‏‏رسد که علی‏رغم تفاوت این دو مفهوم، گاهی اوقات یک نوع یگانگی بین دو مفهوم “خود” و “من” پدید آمده است و “روان‏شناسی خود” و “روان‏شناسی من” یک مسیر مطالعاتی و پژوهشی را پیمود‏ه‏اند. آلپورت برای جلوگیری از بروز ابهاماتی که در مورد کاربرد این دو واژه وجود دارد پیشنهاد نموده است که افعالی که در مورد “من” و “خود” بکار گرفته می‏‏‏‏شوند به عنوان کنش‏های اختصاصی شخصیت خوانده شوند. از نظر او‏ این دو واژه باید به صورت صفت برای نشان دادن کنش‏های اختصاصی شخصیت مورد استفاده قرار گیرند (ایرانفر، 1381).

نظر دیگری که در‏ این زمینه وجود دارد نظر‏‏ ‏هارتمن است، او معتقد است “خود” از “من” متمایز بوده و یکی از تظاهرات من محسوب می‏‏‏‏شود (منصور و دادستان، 1376).

اولین دیدگاهی که به طور منظم و مشخص‏ این دو مفهوم را از هم جدا کرده است، دیدگاه یونگ (1921) است. تعریف اولیه یونگ از “خود” از مطالعات تجربی او بر روی ناهشیاری آمده است؛ اما در واقع‏ این مفهوم وامدار فلسفه هندو و مشابه با مفهومی‏ ‏همسان در دیدگاه ویلیام جیمز است. یونگ معتقد است که در نیمه دوم زندگی، من و خود در تقابل با یکدیگر قرار می‏‏‏‏گیرند و یک مفهوم کلی که “من” خطاب می‏‏‏‏شود را پدید می‏‏‏‏آورند، به این مفهوم که یگانگی “من” با “خود” پدید می‏‏‏‏آید (هندرسون[67]، 1975).

[1] selfobjects

[2] Descartes, R.

[3] Locke, J.

[4] Hume, D.

[5] Leibnitz, G.W.

[6] Berkeley, G.

[7] Kant, I.

[8] James, W.

[9] principles of psychology

[10] the counciousness of self

[11] Mitchell, R.W.

[12] most puzzling puzzle

[13] Pervin, L.A.

[14] John, O.B.

[15] Cooly, C.H.

[16] looking-glass-self

[17] Faris, E.

[18] Blumer, H.

[19] symbolic interaction

[20] Goffman, E.

[21] self-presentation

[22] Allport, G.

[23] Skinner, B.F.

[24] Sullivan, H.S.

[25] academic

[26] Kurzweil, R.

[27] Leary, M.R.

[28] Tangney, J.P.

[29] Mid, M.

[30] self-image

[31] self-actualization

[32] self-affirmation

[33] phenomenal ego

[34] ego-striving

[35] object

[36] subject

self object

[38] Sharf, R.S.

[39] Rogers, C.

[40] Maslow, A.

[41] Sternberg, R.J.

[42] the self – as – known: the empirical Me

[43] material

[44] social

[45] spiritual

[46] McDougall, W.

[47] “I” or “me”

[48] Jung, C.G.

[49] selfhood

[50] good – me – self

[51] bad – me – self

[52] selfhood

[53] sense of bodily self

[54] sense of continuing self identity

[55] self esteem

[56] proud

[57] extension of self

[58] self image

[59] appropriate strivings

[60] phenomenal field

[61] ideal self

[62] Banai, E.

[63] Ausubel, D.P.

[64] Mahapatra, B.C.

[65] Robins, R.

[66] Carr, A.

[67] Henderson, J.L.