مابعدالطبیعه

دانلود پایان نامه

مسلماً انسان به طریقی انتزاعی می داند که فانی است، و در هر لحظه ای ممکن است بمیرد. در زندگی معمولی تمایل به کمرنگ شدن یا تقلیل یافتن چنین شناختی وجود دارد. بیشترِ مردم با مشغول نگاه داشتن خود به چیزهای دیگر، اکثراً چیزهای نسبتاً پیش پا افتاده، آگاهی از مرگ احتمالیِ خودشان را نادیده می‏گیرند. تنها در شرایط خاصی واقعیتِ مرگِ اجتناب‏پذیر خود و نیستی‏ای که هستیِ شخصی ما را تهدید می کند درخواهیم یافت. اما به‏محض آگاهی نسبت به پایان هستی خود، مثلاً به طریقی که برای ایوان ایلیچ در داستان کلاسیک تولستوی روی می‏دهد (که سرگذشت او به طور خلاصه در فصول پیشین بیان شد)، با زندگی خود به طریقی کاملاً متفاوت روبرو خواهیم شد. آگاهی کامل از مرگ، هستی فرد را به کانونی شفاف می آورد که فارق از زندگیِ رایجی است که صرفِ پرداختن به جزئیات بی اهمیت شده و با پریشان حواسی های سطحی درهم ریخته است. یک «هستی- به سوی- مرگِ» آگاه فرد را به ترک همراهی با جماعت؛ رهایی از فرمان‏های ناشناسی که دیکته می کند «فرد» قرار است که چه کند؛ و دست‏کشیدن از حرکت در زندگی همچون یک خوابگرد دلگرم می کند و فرد فعالانه با تصمیمی هوشیارانه و اراده ای سنجیده کنترل زندگی خود را به دست می‏گیرد. مواجهه با مرگ به‏طور جدی به فرد این امکان را می دهد تا زندگی را به‏واقع مال خود کرده و به این نحو اصیلش کند (Bramann, 2009, p. 4-5.).
این توضیحات تا اندازه‏ای روشن می‏کند که چرا هیدگر معتقد است منطق نمی‏تواند حقیقت وجودمان را آشکار کند. بیانیه‏ی هیدگر مبنی بر آن‏که منطق «هیچ اهمیت عمده ای برای فلسفه ندارد» یعنی منطق صرفاً با «پدیدارهای سطحی از مفهوم سروکار دارد: گزاره‏های نظری» (Polt, p. 126.).
هیدگر مدعی است که «ترس‏آگاهی اصیل در هر زمانی می تواند در دازاین بیدار شود» (M. Heidegger, 1998, p. 93.). پولت مثالی از این پدیدار می‏آورد: «]. . .[ ترس‏آگاهیِ نوجوانی با آن‏که می تواند مبتذل باشد، اما پدیداری واقعی است: افراد بالغِ جوان اغلب بحرانی از بنیادها را تجربه می کنند که در آن تفسیر تثبیت‏شده‏ی بودن-در-جهان متزلزل و نامطلوب می شود. به گفته‏ی هیدگر، این تجربه همیشه برای دازاین ممکن است» (Polt, p. 124.). «ترس‏آگاهی» اصیل «برای برانگیختگی‏اش به رویدادی غیر‏معمول» نیاز ندارد (Heidegger, 1998, p. 93.). هیدگر می‏افزاید: «ژرفای اَمارت ترس‏آگاهی با بی‏مقداری انگیزش‏های ممکن آن تناسب دارد. ترس‏آگاهی پیوسته در آستان خاستن است، هر چند تنها به ندرت خیزیدن می‏گیرد تا ما را معلق وانهد» (هیدگر، 1383b، ص183)، (Heidegger, 1998, p. 93.) و عدم بنیادین وجود ما را آشکار نماید.
پولت مقایسه‏ای را در مورد عدم مطرح می کند «آثار هنری عالی حاصلِ دستِ هنرمندانِ پریشان‏احوال است، و به همین ترتیب از نیستی است که اشراق های (روشنگری‏های) تازه به وجود می آید» (Polt, p. 124.). نیستی در هستی به ایفای نقش می‏پردازد. هستی تنها وقتی می تواند معنا یابد که ما «حدودی را برای معنی و مفهوم آن قرار دهیم، مرزی که در آنجا هستی در شُرف بی مفهومی قرار می گیرد» (.Polt, p. 124-125). بنابراین هیدگر بیان می‏کند:
جستار ما در خصوص نیستی آن است که ما را با خود مابعدالطبیعه رو در رو نماید ]. . .[ مابعدالطبیعه جستاریست فراسو یا ورای موجودات (بما هی موجودات) که هدفش باز یافتن خود آنها و موجودات به عنوان یک کل برای فهم ماست. در پرسش پیرامون نیستی، چنین جستاری در فراسو یا ورای موجودات (بما هی موجودات)، از حیث کلیت آنها، واقع می شود. هم از این جهت، بدیهی است که پرسش در باب عدم، پرسشی «مابعدالطبیعی» است (Heidegger, 1998, p. 93-94.).
پولت اظهار می دارد که «موجودات اکنون (در پرتو آشکاری عدم) می توانند بیش از آن معنی داشته باشند که در نگاه عادی و پیش‏پا‏افتاده و تعابیر پوچ زندگی روزمره معنی داشتند. اکنون، خود هستی در برابر تبدّلی خلاقانه باز است» (Polt, p. 124.).
نتیجه‏گیری
بنابراین هیدگر با طرح تجربه‏ی عدم به‏عنوان نفی کامل کلیت موجودات خواهان استعلا و آزادی دازاین است از طریق رهایی از پریشانی در میان موجوداتی که دازاین را احاطه کرده‏ و مانع آزادی بنیادین او هستند. انسان‏ تنها از طریق درک تجربه‏ی عدم ممتاز می‏گردد و حقیقت خود را به عنوان درایستادگی فراپیش عدم یا قیام ظهوری در نامستوری وجود در‏می‏یابد و در سایه‏ی این درک اصالت می‏یابد.
ترس‏آگاهی، همان‏گونه که ذکر آن گذشت، گفتار را از دازاین می‏رباید و «کلام را در کام میخکوب می‏کند» و او را با عدمی رویارو می‏کند که از هر طرف هجوم می‏آورد و تمامیت موجودات و همراه با آن خود دازاین را در خود فرو می‏برد و تنها چیزی که باقی می‏‏ماند آنجا- بودن محض و حضور وجودی است که هیچ‏گونه تعینی ندارد، یا به بیانی دیگر ناموجود مطلق است. بنابراین می‏توان گفت که حقیقت آن چیزی نیست که گفته می‏شود بلکه آن چیزی است که شنیده نمی‏شود و برای درک آن باید تنها گوش جان بسپاریم به صدای بی‏صدایی که رساتر از هر آوایی است.
2.2.3. انتقاد کارنپ
مفهوم عدم در معنایی که هیدگر به آن می‏پردازد، واکنش‏های گوناگونی برانگیخت. درحالی‏که کلام پروتستانی بحث از این مفهوم را به‏طور خاص در پیوند با مسئله‏ی ترس یا انکار وجود خدا مطرح می‏کند، فلسفه به‏ویژه به بررسی رابطه‏ی عدم با نفی و «ارزشگذاریِ» مفهوم عدم هیدگر می‏پردازد. اما واضح‏ترین نقد نسبت به این مفهوم از سوی فلسفه تحلیلی زبانی صورت می‏گیرد، که در آن صحبت از «انعدام عدم» به‏ مثابه‏ی‏ مثل اعلای سخنِ بی‏معنا مطرح است، و نیز از سوی موضع‏گیری‏های رئالیستی که عنوان طنز‏آمیز «مواجهه با عدم» در چارچوب آن قرار می‏گیرد، همچنین از جانب مارکسیسم. در این قسمت، تنها به انتقاد رودولف کارنپ، فیلسوف آلمانی، بر مبنای مقاله‏ی مشهور وی با عنوان غلبه بر متافیزیک از طریق تحلیل منطقی زبان پرداخته می‏شود.
از دیدگاه کارنپ و سایر پوزیتیویست‏های منطقی سه نوع گزاره وجود دارد: نوع اول گزاره‏های مشاهدتی یا گزاره‏های مربوط به گزاره‏های مشاهدتی که مبتنی بر تجربه و تجربه‏ی حسی‏اند؛ نوع دوم گزاره‏های تحلیلی یا همان‏گویانه که دارای ضرورت یا بداهت منطقی‏اند؛ و در آخر گزاره‏هایی که از نظر کارنپ خللی در ساختار منطقی‏شان هست، در‏حالی‏که ممکن است ساختمان نحوی این گزاره‏ها صحیح باشد. از میان این سه گزاره، دو نوع اول معنی‏دارند و نوع سوم، که کارنپ آن را شبه‏گزاره می‏نامد، مهمل و بی‏معنی است، چراکه نه صادق‏اند و نه کاذب. کارنپ، در مقا‏له‏ی «غلبه بر متافیزیک از طریق تحلیل منطقی زبان»، می‏کوشد با اثبات این مطلب که سراسر متافیزیک از چنین شبه‏گزاره‏هایی تشکیل شده است، که نه مابازاء خارجی دارند و نه ضرورت منطقی، بر متافیزیک چیره شود و بدین‏ترتیب پایان آن را به همگان اعلام کند (خرمشاهی، 1389، ص35).
کارنپ مقاله‏ی خود را با چند نمونه از شبه-گزاره‏های متافیزیک که از فلسفه‏ی هیدگر انتخاب شده است و از نظر او ایراد منطقی در ساختمان نحوی آن‏ها آشکار است، آغاز می‏کند:
آنچه مورد پژوهش است فقط وجود است و دیگر هیچ. صرفاً وجود و سپس هیچ. تنها وجود و ماورای آن هیچ، اما این هیچ چیست؟ آیا هیچ ]= نیستی/ عدم[ صرفاً از آن روی وجود دارد که «نه» یعنی «نفی» وجود دارد؟ آیا ماجرای دیگری در کار است؟ آیا «نفی» و «نه» فقط از آن روی وجود دارد که «هیچ» وجود داشته باشد؟ … ما حکم می‏کنیم: هیچ]= نیستی[ مقدم بر «نه» و «نفی» است… کجا باید سراغ هیچ ]= نیستی[ را گرفت؟ …چگونه هیچ ]= نیستی[ رامی‏یابیم؟… ما هیچ ]= نیستی[ را می‏شناسیم… اضطراب پرده از ]رخسار[ هیچ برمی‏گیرد… آنچه برایش و به علتش مضطرب بودیم «فی‏الواقع» هیچ ]= نیستی[ بوده است. در واقع خود «هیچ» ]= نیستی – [فی‏نفسه- حضور داشت… این نیستی چیست – هیچ می‏هیچد ]= نیستی می‏نیستد/ عدم می‏عدمد[ (به نقل از خرمشاهی، 1389، ص36).
پاراگراف مذکور از سوی کارنپ به اسطوره‏ی بدنامی مهملات متافیزیکی مبدل شد (.Sorensen, 2011, p.18). کارنپ می‏گوید: «امکان پدید آمدن شبه-قضیه‏ها مبتنی بر عیب منطقی زبان است» (به نقل از خرمشاهی، 1389، ص36)، بنابراین از دیدگاه او «عیب زبان در حیثی نهفته است که برخلاف زبان منطقاً صحیح، همان صورت نحوی را برای ترتیب و توالی لفظی ]کلمات[ بامعنی و بی‏معنی، قبول می‏کند» (ص38). وی با نقل اقوالی از مقاله‏ی مابعدالطبیعه چیست؟ هیدگر را به نقض و تخطی از نحو منطقی متهم می‏کند.
به‏طورکلی در تجزیه و تحلیلِ کارنپ با فرض این که “a” هر واژه ای باشد و “”s (a) عبارت باشد از جمله مقدماتی، واژه ها تنها به شرطی می توانند مفهوم داشته باشند که الزامات زیر محقق شده باشند: 1) ضوابط تجربی برای “a” معلوم باشد؛ 2) تصریح شده باشد که از کدام جملات قراردادی،”S(a)” استنتاج کردنی است؛ 3) شرایط صدق برای “S (a)” ثابت باشند؛ و 4) روش اثبات “S (a)” معلوم باشد (qtd.in Estafia, n.d, p.6.)، ((Carnap, 1966, p. 64-65. به تأکید شرایط کارناپ توجه کنید: ضوابط تجربی، استنباط‏پذیری (استنتاج‏پذیری)، شرایط صدق، و اثبات. آیا می توانیم این الزامات را برای پرسش هیدگر در مورد نیستی به‏کار ببریم؟
کارنپ با بررسی شبه‏گزاره‏ها استدلال می کند:
این حقیقت که زبان های طبیعی، تشکیل توالی های بی مفهومِ واژگان را بدون نقض قوانین دستور زبان میسر می سازد، نشان می دهد که نحو دستور زبانی از نقطه نظر منطقی ناقص و ناکافی است. اگر که نحو دستور زبانی دقیقاً با نحو منطقی متناظر باشد، آنگاه شبه‏گزاره‏ها نمی توانند پدیدار شوند. اگر نحو دستور زبانی علاوه‏بر تمایز قائل شدن میان طبقه بندی های واژگانیِ اسم ها، صفت ها، افعال، حروف ربط و غیره، در درون هر یک از این طبقه بندی ها تمایز بیشتری را ایجاد می کرد که منطقاً ضروری هستند، آنگاه هیچ شبه‏گزاره‏ای نمی توانست شکل بگیرد (qtd.in Estafia, n.d, p.6.)، (Carnap, 1966, p. 68.).
چگونه می توان این نقض (نقض نحو منطقی) را در مورد بحث هیدگر پیرامون نیستی به کار برد؟ هیدگر مدعی است چنانچه فرضیه اش صحیح باشد که، «نیستی اصیل تر از ’نفی‘ و سلب است»، آنگاه «امکان نفی به‏عنوان یک عمل عقلی، و به موجب آن خودِ عقل، به‏نوعی به نیستی وابسته‏اند» (Heidegger, 1998, p. 86.) اما این ادعای هیدگر مطابق با این انتقاد خطا است. چنان‏که فیلیپس می گوید:
عبارت هیدگر که می گوید ’اعتبار منطق‘ (. . .) گمراه‏کننده است، چنان‏که گویی قوانین منطق اعتباری بیرونی باشند که فرد بتواند از شرشان خلاص شود. قوانین منطق شبیه به قوانین وضع مالیات نیستند که فرد بتواند سعی کند که از آنها شانه خالی کند. آنها نسبتاً شبیه به قوانین دستور زبان هستند: اگر فرد به آنها وفادار نباشد، آنگاه کار خود را با ایجاد اصواتی بی معنی یا علاماتی پوچ پایان خواهد داد (Philipse, 1998, p. 13.).
کارنپ در طرحی شبه‏گزاره‏ها را در استفاده هیدگر از واژه «نیستی» نشان می دهد. هیدگر در اینجا مرتکب تناقض شده است. کارنپ استدلال می کند واژه «نیستی» که هیدگر آن را یک «نام یا توصیف از موجودیتی» معرفی کرده است پذیرفتنی است، اما «وجود این موجودیت در همان تعریفش نفی شده است» (qtd.in Estafia, n.d, p.7.)، ((Carnap, 1966, p. 71. از این‏رو، تصدیق وجود نیستی یک تناقض و فرضی نامعقول و بی‏معنی است.
در مورد هیدگر باید منصف بود. نیستی که از آن سخن می گوید، در قیاس با درک معمول ما معنی کاملاً متفاوتی دارد. کارنپ این مفهوم متفاوت در بحث هیدگر از ترس‏آگاهی را به‏ عنوان آشکارسازی نیستی ملاحظه می‏کند: «واژه ’نیستی‘ ظاهراً که به سرشت احساسی خاصی– شاید از نوعی مذهبی، یا چیزی که تحت چنین احساساتی قرار دارد– اشاره می‏کند.» اگر این بیان پذیرفته شود، آنگاه هیدگر مرتکب هیچ «خطای منطقی» نشده است. اما کارنپ معتقد است که در استفاده هیدگر از واژه «نیستی» چرخشی در معنی رخ می دهد. او می گوید، «ترکیب ’تنها‘ و ’هیچ چیزِ دیگری‘ بدون شک نشان می دهد که واژه ’نیستی‘ در اینجا معنیِ معمولِ وندی منطقی را دارد که برای صورت‏بندی عبارت اگزیستانسیالیستی منفی عمل می کند.» خود هیدگر تصدیق می کند که «پرسش ها و پاسخ های او با منطق و روش تفکر علمی آشتی ناپذیرند» (qtd.in Estafia, n.d, p.7.)، (Carnap, 1966, p. 71.). این امر به‏روشنی در پرسش های خطابی او به کار رفته است: «خرد چگونه می‏خواهد در باب عدم به قطعیت برسد؟ آیا مهمل نمودنِ ظاهر فریب پرسش و پاسخی که ناظر بر عدم است سرانجام تنها به خودبینی کورکورانه‏ی خردِ هرزه‏درای برنمی‏گردد؟» (هیدگر، 1383b، ص168).

مطلب مشابه :  انتخابات ریاست جمهوری، فقهای شورای نگهبان، هاشمی رفسنجانی