ملک الشعرای بهار

دانلود پایان نامه

محمد مسعود دهاتی (1280- 1326) فارغ التحصیل روزنامه نگاری و سرمقاله نویس معروف دهه سی بود. مسعود پیش از آنکه بعنوان یک روزنامه نگار حرفه ای شناخته شود اقدام به انتشار رمان اجتماعی تفریحات شب در سال 1313نمود. تفریحات شب به شرح ولگردی ها و شب نشینی های جوانانی اختصاص داشت که به دنبال معاش بودند. دو رمان بعدی وی در تلاش معاش (1312) و اشرف مخلوقات (1313) در واقع دنباله همین رمان بحساب می آیند و به مصائب اجتماعی مختلف از جمله بیکاری، فقر، فحشاء و آموزش می پردازند. مسعود در سالهای بعد به انتشار دو اثر دیگر با عناوین گلهایی که در جهنم می رویند (1321) و بهار عمر (1324) دست زد که هرگز به موفقیت رمان های اولیه او نرسید ند ( آرین پور، 1372: 302).
جهانگیر جلیلی (1288- 1318) از فارغ التحصیلانی بود که با مدرک لیسانس در وزارت دارائی مشغول به کار بود. به سبک و سیاق مسعود می نوشت، چنانکه در من هم گریه کرده ام به شرح دهشتناک وضعیت دختری متمول می پردازد که به فحشاء افتاده است. او این رمان را در سال 1313 شمسی به چاپ رسانید و پس از آن کاروان عشق را در شهریور ماه 1317 منتشر کرد که به ماجراهای عشقی اختصاص داشت ( همان:313).
علی دشتی (1277- ؟) از خانواده روحانی برخاست و بعدها به پیر مطبوعات ایران شهرت پیدا کرد. آغاز کار دشتی با مقالات انتقادی نسبت به سردار سپه همراه بود لیکن پس از چندی از در مصالحت با رضا شاه در آمد و قلم خود را در خدمت به مقاصد میهن پرستانه حضرت اشرف قرار داد. بدین ترتیب دشتی از مقربین درگاه و ملتزمین رکاب رضا شاه گردید و بواسطه این امر در دوره های مختلف بعنوان نماینده مجلس انتخاب شد و حتی به مجلس سنا هم راه یافت و مدتی نیز عهده دار سفارت ایران در مصر گردید. دشتی به ادبیات کلاسیک ایران احترام فراوان می گذاشت و از او چندین جلد کتاب درباره شناخت خیام و خاقانی و مولوی و سعدی و حافظ به جا مانده است. در زمینه ادبیات داستانی نیز به تفنن داستانهائی نوشته که از مهمترین آنها می توان به مجموعه فتنه(1321) اشاره نمود. زنان قهرمانان اصلی این کتاب هستند و در آن به مناسبات عاشقانه آنها با مردان پرداخته شده است (همان: 318).
سعید نفیسی (1274- 1345) فرزند میرزا علی اکبر خان ناظم الاطبا، یکی از نخستین پزشکان فارغ التحصیل اروپا در ایران بود. نفیسی به رسم یک خانواده سرشناس به تحصیلات خود در فرانسه ادامه داد و در بازگشت به حلقه ملک الشعرای بهار در آمد و با عباس اقبال آشتیانی و غلامرضا رشید یاسمی ارکان مجله دانشکده را استوار نمود. در عالم امور اداری هم او درشمار مدیران عالی رتبه وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه وارد گردید، وزارتخانه ای که تیمورتاش وزارت آنرا بر عهده داشت. نفیسی در میان روسای این وزارتخانه از دیگران به تیمورتاش نزدیکتر بود و این نزدیکی به علقه های مشابه آنها و عضویت شان در انجمن ادبی ایران بازمی گشت. بعدها در شمار سخنرانان انجمن پرورش افکار در آمد و جایزه سلطنتی را بخاطر ترجمه رمانی از بالزاک گرفت. از زمان تأسیس دانشگاه تهران به سمت استادی رسید و علاوه بر آن به عضویت شورای فرهنگی سلطنتی و هیئت امنای کتابخانه پهلوی نائل گردید. در عالم شعر به ادبیات کلاسیک عشق می ورزید و بسیاری از دواوین شعرای قدیم را بازنویسی نمود. در عالم نویسندگی نیز علاوه بر نوشتن داستانهای تاریخی به نوشتن رمانهای اجتماعی علاقمند بود که حاصل آن در هیئت سه رمان به چاپ رسید. مهمترین رمان اجتماعی نفیسی با عنوان فرنگیس در سال 1310 انتشار یافت و مشتمل بر نامه های عاشقانه ای بود که در خلال آن عاشق به شرح دردهای خود برای معشوقه می پرداخت. در سالهای بعد نفیسی دو رمان دیگر به نامهای نیمه راه بهشت (1332) وآتشهای نهفته (1339) را انتشار داد ( همان: 258).
محمد حجازی (1280- 1352) فرزند سید نصرالله مستوفی وزیر لشکر بود. به سیاق خانوادگی به فرانسه رفت و در رشته علوم سیاسی و ارتباطات تحصیل نمود. پس از بازگشت به مقامات عالیه از جمله وزارت پست و تلگراف دست یافت. همچنین بطور پیوسته عضو فرهنگستان ادب بود و بخش مطبوعات سازمان پرورش افکار را سرپرستی نمود. حجازی بارها به مجلس سنا راه یافت. رمان نویسی این نویسنده با هما آغاز گردید، که شرح ماجراهای هما و منوچهر بود. این داستان از زمینه اجتماعی نسبتا پر رنگی بهره می برد و نویسنده آنر به سال 1307 به چاپ رساند. یکسال بعد حجازی رمان پریچهر را منتشر کرد. قهرمان این رمان زنی بود به نام پریچهر که در عشوه گری و فتنه انگیزی شهرت داشت. داستان به شرح ماجراهای پریچهر و عاشق دلسوخته اش می پردازد. پس از این دو رمان مهمترین رمان اجتماعی نویسنده با عنوان زیبا در سال 1309برای نخستین بار انتشار یافت و پس از آن این رمان سه جلدی بارها و بارها تجدید چاپ شد. زیبا بعنوان یک رمان اجتماعی خواهان نشان دادن چهره جامعه ای فاسد بود که در آن زنی به نام زیبا دست مایه فرصت طلبی های شوهرش در یک نظام بورکراتیک می گردد. حسین از رهگذر این معاملات به عالی ترین مقامات مملکتی دست یافت لیکن سرنوشت عشق او جز تباهی نمی توانست باشد زیرا زیبا فاحشه ای بیش نبود ( ایرانیان، 1358: 89). بنابراین رمان زیبا بیانگر جامعه ای شی ء واره ای گردید که در آن ارزش های کیفی جای خود را به ارزش های کمی داده و پول معیار همه چیز شده بود. سال ها بعد محمد حجازی ملقب به مطیع الدوله رمانهای دیگری با عناوین پروانه (1330) و سرشک (1332) را روانه بازار کرد که مقبول طبع شاه افتاد و مبلغ آنرا نقدأ به نویسنده اهدا نمود ( آرین پور، 1382:253).
بدین ترتیب رمان اجتماعی ایران با اندکی تأخیر نسبت به رمان تاریخی متولد شد و با چنان شتابی بازار را از انحصار رقیب متقدم خود خارج کرد که در طول تاریخ بیست ساله بی نظیر بود. منشاء این تقدم و تأخر به پیشرفت فرایند مدرنیته در ایران باز می گشت. در واقع رمان تاریخی به مرحله تأسیس نهادهای مدرن متعلق بود، حال آنکه رمان اجتماعی مرحله استقرار این نهادها را منعکس می کرد. به بیان دیگر رمان تاریخی روایتگر فرایند نوسازی در ایران بود، در حالیکه رمان اجتماعی بیشتر به نتایج این فرایند می پرداخت. در حقیقت فرایند نوسازی ساختار سنتی جامعه را در هم ریخته بود، بدون آنکه نظم اجتماعی جدیدی در سایه نهادهای مدرن بطور کامل استقرار یافته باشد. این وضعیت منجر به بروز نوعی از مسائل اجتماعی گردید که به جوامع در حال توسعه اختصاص داشت. مسائلی از قبیل فقر، فساد، اعتیاد، فحشاء، ارتشاء و فساد اداری که درشمار آسیب شناسی توسعه قرار می گیرند. باز نمود این مسائل بود که در رمان اجتماعی نمایانگر شد. البته این قضیه فرع آن است که فرایند فرد گرائی به تکوین تجربه های خصوصی یاری رسانیده بود، تجربه هایی که رمان، بقول یان وات، بهترین تجلیگاه آنها بحساب می آمد(Watt, 1976: 105) .از این روست که رمان اجتماعی ایران نیزتجربیات اشخاص متمایز دوران خود را روایت می کند. باز نمود این تمایز در پدیده عشق مشاهده می شود، عشقی که برخلاف عشق مفهومی قدیم، تعین داشته و بر تجربه مشخص افراد متفاوت استوار می باشد (مختاری، 1371: 31). این نوع عشق در رمان های اجتماعی دوره بیست ساله بخوبی بازتاب داشته است، چنانچه رمان های کو عشق من و کاروان عشق از نمونه های اولیه این جریان بحساب می آیند. صدای دیگری که درکنار این صدا از اولین گروه رمان های اجتماعی شنیده می شود، صدای زنان است. این صدا انعکاس وضعیت وجود شناختی آنها در جامعه ای است که می خواهد سنت های قبیله ای را به نفع فردیت پشت سر بگذارد. بنابراین شگفت آور نیست که موضوع غالب رمانهای این دوره زنان بوده باشند. این قضیه بیانگر فریاد تمایز طلبی نیمی از جامعه است که یکباره طنین خود را در گلوی شهرناز، ویدا، فرنگیس، هما، پریچهر و زیبا به صدا در می آورند. تجربه دیگری که با مدرنیته پیوند دارد تجربه کارمندی است. کار اداری و کارمندی اصولأ یک تجربه کاملأ جدید بود که در خدمت یک سیستم غیر شخصی قرار داشت. در این نظام دیگر خبری از روابط سنتی ارباب رعیتی دیده نمی شد، بلکه کارمند به استخدام دستگاه نا آشنائی در آمده بود که مطابق مقررات به او حق الزحمه ماهیانه پرداخت می کرد. این بوروکراسی ایجاب می نمود که کارمند همیشه به ارتقاء بیندیشد، ارتقاء در سلسله مراتب اداری که باز نمود ذات ترقی خواه مدرنیته بود، اما بازنشستگی تجربه مهم دیگری بود که به تبع کارمندی دست می داد. پیش از این اشتغال پایانی نداشت و کشاورزان سخت کوش هیچ نوع ایده ای برای بازنشستگی نداشتند. کارمندی برای نخستین بار مفهوم بازنشستگی را به همراه خود آورد. مطابق این مفهوم آینده کاری کارمند به نقطه بیکاری ختم می شد، نقطه ای که کارمند علی رغم دریافت حق الزحمه کار نمی کرد و مطابق مقررات می بایست دست از کار می کشید و باز نشسته می شد این پدیده نوظهور به احساس بی حاصلی و مواجهه جدیدی با واقعیت مرگ انجامید. به هر روی تجربه کارمندی از مهمترین تجربیاتی بود که فرایند مدرنیته زمینه آنرا برای قشر وسیعی از جامعه ایرانی در سالهای سلطنت پهلوی پدر فراهم آورده بود. بازتاب این تجربه نیز در رمانهای اجتماعی ظاهر گردید، به گونه ای که رمان زیبا یکی از بهترین رمانهایی بود که این واقعیت را منعکس می کرد.
اما، رمان های اجتماعی دوره بیست ساله همچنین تجلیگاه آسیب های اجتماعی ناشی از تأسیس و استقرار نهادهای مدرن در یک جامعه سنتگرا بودند. این آسیب ها از تهران یک چهره مخوف ساخته بودند که فقر، فساد، اعتیاد، فحشاء، ارتشاء آنرا سوراخ سوراخ کرده بودند. رمان تهران مخوف آینه گردان آن روزگاران است. علاوه بر این رمان، رمانهای دیگری همچون روزگار سیاه، انتقام، اسرار شب، مجمع دیوانگان، در گرو پول، جنایات بشر یا آدم فروشان قرن بیستم، تفریحات شب، در تلاش معاش، من هم گریه کرده ام و فتنه پرده از فساد دامن گستر اعتیاد خانمان سوز و فحشاء ناگزیری بر می گیرند که در واقع چیزی جز آسیب های اجتماعی نوسازی نمی باشند. این واقعیات مبین این قضیه هستند که رمان های اجتماعی دوره بیست ساله زبان گویای قشری از جامه گردیدند که بیش از سایر اقشار اجتماعی در معرض آسیب های نوسازی قرار گرفته بودند. بیان این آسیب ها در قالب رمان دست کم دردهای این بخش از جامعه را تسکین می داد، زیرا برای نخستین بار بود که زنان و جوانان طبقات پائین صدای خودشان را می شنیدند. البته اغواگری این صدا تا حدی بود که آنها با داستان خود بخواب رفتند. به هر روی این قشر وسیع به درجه ای از اهمیت رسیده بودند که رمان اجتماعی بازار تولیدات انبوه خود را در بین آنها جستجو نمود.

مطلب مشابه :  پایان نامه رشته حقوق : بورس اوراق بهادار

4-4-2-2 قطب تولید محدود
با پیشرفت فرایند مدرنیته و شکل گیری نهادهای مدرن در دوران بیست ساله، میدان تولید ادبی نیز تمایز بیشتری یافت. چنانچه یکی از مهمترین نشانه های صورتبندی این میدان در هیئت جایگزینی اصل رتبه بندی مستقل بجای اصل رتبه بندی وابسته به منصه ظهور رسید. البته این جایگزینی به معنی حذف شدن اصل رتبه بندی وابسته از میدان ادبی نبود، بلکه بیشتر عقب نشینی این اصل را تا سر حدات آن نشان می داد. در واقع سلسه مراتب میدان تولید ادبی دیگر متأثر از میدانهای همجوار، بخصوص میدان قدرت، تعیین نمی گردید، بلکه اصول خود بنیاد این میدان به آن نظم می دادند. بدین ترتیب مرزهای میدان تولید ادبی روئیت پذیر گردیدند و قلمرو عاملان این میدان را از میدانهای دیگر مجزا نمودند. با این اعتبار همه کسانی که در ذیل این میدان زندگی می کردند و تابعیت آنرا پذیرفته بودند به ناگزیر قانون اساسی آنرا گردن می گذارند. آشکار بود که خواست نزدیکی به مرکز تنها در سایه وفاداری هر چه بیشتر به این قانون اساسی میسر می گشت. پیامد احراز موقعیت مرکزی و مرکز نشینی نیز تعیین سرنوشت آینده میدان بود. به بیان دیگر آینده میدان ادبی به نویسندگانی تعلق داشت که بنابر قانون اساسی آن همه چیز خود را در پای عمل به این قانون باخته بودند. تنها این نویسندگان بودند که به تولید ادبیات، حداکثر برای تولیدکنندگان دیگر اشتغال داشتند. ادبیات نابی که به مذاق توده خوش نمی آمد و با مصرف انبوه همراه نبود. بدین ترتیب قطب تولید محدود در مقابل قطب تولید گسترده شکل گرفت.
4-4-2-2-1 محمد علی جمال زاده
محمد علی جمال زاده (1368- 1270) فرزند خطیب شهید انقلاب مشروطه بود. سید جمال الدین واعظ پسرش را برای تحصیل به بیروت فرستاد و در آنجا بود که نخستین جوانه های نویسندگی این نویسنده پیشرو رستن گرفت. محمد علی جمال زاده بعد از بیروت راهی اروپا شد و تا پایان عمر در سوئیس باقی ماند. اقامت در اروپا او را با دیدگاههای نوین در ادبیات جهان آشنا کرد و در نهایت بر سرمایه های ادبی او افزود، چنانچه ترجمه آثاری از ویلهلم تل، شیلر، مولیر، وان لوک و هنریک ایبسن نشانگر کیفیت این آشنائی و تفاوت بنیادی آن با متقدمین دیگر بود. زیرا این متقدمین حداکثر مایل به ترجمه آثاری از الکساندر دوما و ژول ورن بودند، حال آنکه جمال زاده به ترجمه آثارادبی ناب همت گمارده بود. به هر روی حیات ادبی جمالزاده با تکیه برمیراث ادبی و آموخته های او به دو دوره متفاوت تقسیم می گردد. دوره اول با انتشار یکی بود یکی نبود در سال 1300 آغاز گردید و تقریبأ با آن هم در یک دوره بیست ساله پایان پذیرفت. این دوره مسبوق به سابقه قدرتمند جمال زاده در ادبیات فارسی و آشنائی مشتاقانه با ادبیات جدید اروپا بود. ترکیب مناسب سرمایه های داخلی و خارجی به جمال زاده اجازه داد که مهمترین مانیفست ادبی ایران را با نوشتن یکی بود یکی نبود صادر نماید و ماده ادبیات را از لوث وجود جوهر استبداد ادبی نجات بخشد. همچنین با این پشتوانه بود که نویسنده در مقدمه این بیانیه دمکراسی ادبی را به منزله بدیلی برای استبداد ادبی طرح کرد. از آن پس نقشه ادبیات جدید ایران دگرگون گردید و بیرق قطب مستقل در مقابل قطب وابسته برافراشته شد. در حقیقت قضیه از این قرار بود که جمال زاده مستقل، بر خلاف رقبای خود در قطب وابسته، به طبقه اشراف وفادار نماند و بازار تنگ اشرافیت را به نفع همه مردم درنوردید. در نتیجه، وسعت مخاطبان او دیگر هیچ کس را دربر نمی گرفت. بدین ترتیب جمال زاده موفق به نوشتن کتابی برای همه کس و هیچ کس گردید که بی اختیار یادآور عنوان فرعی چنین گفت زرتشت نیچه است، کتابی که بر تارک ادبیات ناب جهان به نشانه استقلال قطب تولید محدود ادبی، همچون ستاره ای تابناک، تا ابد می درخشد (نیچه، 1375). با این اوصاف بیراهه نبود که جمال زاده در دیباچه یکی بود یکی نبود امید می برد که این کتاب مقبول طبع ارباب ذوق افتاده و راه نویی در جلوی جولان قلم نویسندگان حقیقی بگذارد (جمال زاده، 1373: 276). در واقع این اربابان ذوق و نویسندگان حقیقی بودند که گستره مخاطبان جمال زاده را در قطب تولید محدود ادبی تعیین می کردند، یعنی همان تولید کننند گان دیگری که بوردیو از آنها به نشانه شکل گیری ادبیات ناب یاد می کرد(Bourdieu, 1993: 39). با این حساب جمال زاده یکی بود یکی نبود را نه برای مصرف کنندگان بلکه برای تولید کننند گان آفریده بود و شدت نو آوریش به اندازه ای می رسید که در پایتخت همهمه ای به پا کند و فریاد اعتراض مخالفان را در آسمان شهر بپراکند. خلاصه کلام آنکه “این کتاب پس از انتشار و توزیع در معبر عام سوزانده می شود و کتابخانه ای که فروشنده یکی بود یکی نبود است غارت می شود” (بهارلو، 1373:61). گویی این سرنوشت همه بدعت گذاران است که بدعت آنها کفر قلمداد گردد و با انکار همگان مواجه شوند، لیکن چه باک که آینده میدان به آنها تعلق خواهد داشت. چنانچه یکی بود یکی نبود سر فصل دیگری در ادبیات ایران گشود و آنرا به سمتی روانه کرد که در مخیله مخالفان نیز نمی گنجید.
بعد از یکی بود یکی نبود حیات ادبی جمال زاده با فترت مواجه گردید، به گونه ای که بخش دوم نویسندگی پیر ادبیات ایران چندان درخور توجه نیست. این بخش با چاپ رمان دارالمجانین در سال 1320 آغاز شد و در ادامه با انتشار رمان های صحرای محشر(1323)، قلتشن دیوان(1325)، راه آب نامه (1326)ومعصومه شیرازی (1333) همراه گردید. به لحاظ آماری تفوق کمی دوره دوم نسبت به دوره اول کاملأ مشهود است، اما کیفیت آثار تولید شده در این دوره به هیچ وجه با تنها اثر دوره نخست مقایسه پذیر نیست. نکته جالب توجه این است که دور شدن هر چه بیشتر از یکی بود یکی نبود به نزول هر چه بیشتر کیفیت آثار تولیدی می انجامد، گوئی سرمایه های ادبی نویسنده در حال تمام شدن می باشد. به بیان دیگر مجموعه سرمایه های ادبی جمال زاده نه تنها افزایش نیافته، بلکه با نقصان نیز روبرو بوده است. این قضیه اگر در مورد سرمایه های خارجی نویسنده چندان اثبات پذیر نباشد، لیکن در مورد سرمایه های داخلی انکار ناپذیر است. چنانچه منتقدین بسیاری به این مسئله اشاره کرده و در پاره ای از موارد دوری از وطن را ریشه آن دانسته اند (آرین پور، 1382: 286). به هر روی ضعف جمال زاده در انباشت سرمایه های ادبی به جائی رسید که این نویسنده آوانگارد دیگر توان درهم شکستن قواعد سنتی را از دست داد، زیرا شکستن این قواعد نیازمند اشراف بر آنها بود که تنها در سایه در اختیار داشتن سرمایه های ادبی لازم حاصل می آمد. حال آنکه با گذشت زمان کفه سرمایه های تفکیکی جمال زاده از سرمایه فرهنگی به سرمایه اقتصادی چرخیده بود و این وضعیت با شیوه زندگی هنرمندان بومی انطباق نداشت. در واقع جمال زاده، بقول محمود عنایت، هرگز همانند نیما و هدایت گوشه عزلت نگزید و یکسره به هر چه هست چهار تکبیر نگفت (همان: 284). بلکه از گرداب های تاریک پیشتازی در میدان ادبی به ساحل امن دریاچه لمان پناه برد. بنابراین جمال زاده دوره دوم تا حد ممکن نسبت به جمال زاده دوره اول عقب افتاد، اگرچه موقعیت اش در میدان قدرت روز به روز تثبیت یافته تر شد. با این اعتبار مسیر پر پیچ و خم ادبیات از بدایت وابستگی تا نهایت استقلال تنها از یک ایستگاه بین راه بنام جمال زاده می گذرد.
4-4-2-2-2 صادق هدایت
شب چهاردهم تکوین میدان تولید ادبی ایران با طلوع تابناک صادق هدایت در آسمان آن همراه بود. شبی که ادبیات ناب به بدر تمام رسید و مرزهای تمایز میدان ادبی به روشنی آشکار گردیدند. صادق هدایت، کوچکترین فرزند هدایت قلی خان اعتضاد الملک و زیورالملوک، در تاریخ 1281 چشم به جهان هستی گشود. او خانواده ای اشرافی و بزرگ داشت که از ناحیه پدری به رضا قلی خان هدایت می رسید. رضا قلی خان از شاعران دربار ناصری بود و تخلص هدایت را نیز خود او برگزید. از رضا قلی خان علاوه بر دیوان غزلیات، آثار دیگری بر جای مانده است که از مهمترین شان می توان به مجمع الفضحا، تذکره ریاض العارفین، فرهنگ انجمن آرای ناصری، اجمل التواریخ، سفرنامه خوارزم اشاره کرد. رضا قلی خان هدایت از رؤسای تاریخ دارالفنون و معاونین وزارت علوم بود و مدتها نیز وظیفه تعلیم و تربیت عباس میرزا ولیعهد را بر عهده داشت. با مرگ رضا قلی خان در سال 1248 پسرش به نام جعفر قلی خان نیرالملک، به مدت سی سال در دوران سلطنت ناصر الدین شاه و مظفرالدین شاه، به ریاست دارالفنون و سپس وزارت علوم رسید. نیرالملک با صنعت عکاسی آشنائی کامل داشت و این صنعت را در ایران پایه گذاری کرد. نیرالملک در سال 1293 دارفانی را وداع گفت و جای خود را در میدان قدرت به پدر صادق هدایت، یعنی هدایت قلی خان اعتضاد الملک واگذار نمود. اعتضاد الملک تحصیلات متوسطه و عالی را در دارالفنون به پایان رساند و پس از آن به وزارت خارجه رفت و چندی بعد به ریاست اداره جات مختلف دولتی دست یافت تا آنکه سر انجام در کابینه وثوق الدوله ریاست دفتر نخست وزیری را بر عهده گرفت. اعتضاد الملک دو پسر دیگر بجز صادق، به نامهای عیسی و محمود داشت که اولی فرمانده دانشگاه جنگ بود و دومی به معاونت نخست وزیری رسید (کتیرائی، 1382: 235). بدین ترتیب شجره نامه خانواده بزرگ هدایت آشکارا جایگاه ممتاز این خانواده اشرافی را در میدان قدرت نشان می دهد.

مطلب مشابه :  تهدید علیه بهداشت عمومی

شجره نامه خانواده هدایت
فارغ از نسب نامه پدری، صادق هدایت از جانب مادر نیز با شبکه قدرتمند دیگری پیوند می یافت، زیرا زیورالملوک دختر مخبرالدوله بزرگ بود. علاوه بر این خواهران هدایت یعنی اشرف الملوک، اختر الملوک و انور الملوک با خانواده هایی وصلت کردند که این شبکه را تقویت می کرد وآنرا توسعه می بخشید، چنانچه بعنوان مثال می توان از انور الملوک یاد کرد که همسر تیمسار رزم آرا، نخست وزیر مقتول محمد رضا پهلوی، بود. محمود هدایت معاونت همین نخست وزیر را برعهده داشت. این پس زمینه خانوادگی بیش از پیش ریشه های اشرافی خانواده هدایت و موقعیت مسلط آنرا در میدان قدرت نشان می دهد.
تولد هدایت در چنین خانوداه ای بالقوه در بردارنده امکانات فراوانی بود که وی می توانست از آنها استفاده کند. همچنین در این خانواده، همانند همه خانواده های بزرگ دیگر، نوعی انضباط سخت و تعلیم و تربیت خشک حاکم بود که فرزندان را برای آینده خانواده آماده می کرد. از اینرو در سایه این نوع تعلیم و تربیت، فرزندان منش اشرافی را به ارث می برند. اما نکته اینجاست که فرزند کوچک این خانواده بزرگ بودن تا حدودی به آزادی صادق هدایت از نظام تربیتی اشراف مآبانه انجامید و مانع آن شد که او به منشی همانند منش برادران بزرگتر خود دست پیدا کند. زیرا از آنجا که تمام تلاش خانواده مصروف تعلیم و تربیت عیسی بعنوان فرزند ارشد گردید، حتی محمود نیز تا حدودی از تعلیمات خشک اشرافی دور ماند، چه برسد به صادق که به اندازه ای کوچک بود که اصلأ دیده نمی شد و به لحاظ خانواده نمی رسید. جمع خانواده نیز بیشتر مایه های سرخوشی خود را در این کودک جستجو می کردند تا اینکه او را جدی بگیرند. بقول محمود هدایت، “صادق در تمام دوره طفولیت مایه سرگرمی بزرگ و کوچک اهل خانه بود” (جمشیدی، 1373: 40). این وضعیت به هدایت کمک کرد تا منشی متفاوت از پدر و حتی برادران خود کسب کند. عکسهای خانوادگی هدایت گویای این حکایت هستند. چنانچه در بین آنها عکسی وجود دارد که مطابق رسم خانواده های اشرافی، اعتضاد الملک پدر را در حالتی نشسته بر یک صندلی دسته دار نشان می دهد که فرزندانش در پشت سر او ایستاده اند. این عکس بخوبی نشان می دهد که عیسی تا چه حد به پدر خود احترام می گذارد و به او شبیه شده است. محمود نیز با حالتی آراسته دست راست پدر است. اما صادق با لاقیدی خاصی ایستاده که آشکارا نشان می دهد که تا حد ممکن از دیگران فاصله گرفته و به خودش شبیه شده است (عکس شماره 1). عکسهای دیگرسه برادرنیز این برداشت را تائید می کنند، چنانچه در یکی از آنها پسر ارشد به سبک و سیاق اعتضاد الملک بر صندلی پدر تکیه زده و برادرانش در پشت سر او ایستاده اند(عکس شماره 2).

عکس شماره 1: نشسته اعتضادالملک، ایستاده از راست صادق،عیسی و محمود هدایت
عکس شماره 2: نشسته عیسی،ایستاده از راست صادق و محمود هدایت