نقش ایمان و عمل صالح در رسیدن به حیات طیبه از منظرامام …

مقالات و پایان نامه های سری سیزدهم

نقش ایمان و عمل صالح در رسیدن به حیات طیبه از منظرامام …

وَ مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَى الْخَیْرَات. آخرین شعبه صبر «ترقب» است. معادل فارسی ترقب، «انتظار کشیدن» است. اما مقصود از ترقب در این‌جا این است که مؤمن باید طوری باشد که همیشه نگاه او به آینده باشد و انتظار واقعیاتی را بکشد که قرار است در آینده اتفاق بیافتد.(قرشی بنایی، ۱۳۷۷: ۱/۴۶۱) آن‌چه برای انسان مهم است و نقطه عطفی در هستی او به شمار می‌رود مرگ است. مرگ است که ورق زندگی را عوض می‌کند و ما را از عالم اختیار و انتخاب به عالمی دیگر می‌برد که دیگر در آن‌جا اختیاری نداریم. در آن‌جا نه می‌توانیم ثوابی کسب کنیم و نه می‌توانیم عقابی را جبران کنیم. البته اگر انسان از قبل خود را آماده کرده باشد و توشه فراهم کرده باشد این سفر این گونه خواهد بود که از جایی تنگ، تاریک، متعفن و کثیف رهایی پیدا می‌کند و به فضایی باز، خرم و شاداب پا می‌گذارد. اما اگر بر عکس این رفتار کرده باشد، نتیجه هم برعکس می‌شود.
ما در وقوع مرگ شک نداریم، اما همیشه خود را به تغافل می‌زنیم یا نمی‌گذاریم فکرمان به آن سمت برود. این تغافل باعث می‌شود که انسان به دنیا دلبستگی پیدا کند و به دنبال شهوات برود. پس مؤمن علاوه بر این‌که نباید دلبستگی به لذت‌های دنیا داشته باشد باید دوراندیش هم باشد و ‌خود را برای ملاقات با مرگ آماده کند. کسی که منتظر مرگ باشد در کارهای خیر شتاب می‌کند تا این سفر برای او مبارک باشد و از سختی‌ها و رنج‌ها نجات پیدا کند.
۳-۱۰-۳٫ یقین، پایه دوم ایمان
وَالْیَقِینُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ وَتَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ وَمَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ وَسُنَّهِ الْأَوَّلِینَ فَمَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَهِ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَهُ وَمَنْ تَبَیَّنَتْ لَهُ الْحِکْمَهُ عَرَفَ الْعِبْرَهَ وَمَنْ عَرَفَ الْعِبْرَهَ فَکَأَنَّمَا کَانَ فِی الْأَوَّلِینَ؛
یقن به معنای ثابت و واضح شدن است: «یقن الامر یقنا: ثبت و وضح» می گویند: «یقن الامر و بالامر» یعنى به آن علم پیدا کرد و محقق دانست «یقین» وصف است به معنى ثابت و واضح، باید گفت: یقین در لغت علم است که نقطه مقابل شک است .یقین علمى است که از استدلال حاصل شود لذا علم خدا را یقین نگویند «یقنه و ایقنه» هر دو به یک معنى هستند. (قرشی بنایی،۱۳۷۷)«من ایقن بالخلف جاد بالعطیّه» (حکمت ،۱۳۸) هر کس به جانشین و پاداش الهى یقین کند اهل جود و بذل بود، در جاى دیگر فرموده: «لا تجعلوا علمکم جهلا و یقینکم شکا اذا علمتم فاعملوا و اذا تیّقنتم فأقدموا» یعنى عالم بى عمل مانند جاهل و یقین کننده بدون اقدام مانند شکاک است. (حکمت ،۲۷۴)
یقین در دین به منزله سرمایه است و ایمان متوقف بر آن می باشد. سایر علوم شاخ و برگ آن است و رستگاری در آخرت بدون یقین حاصل نمی شود. حال اگر گفته شود: معناى یقین چیست؟ می باشد و طبق آنچه از اخبار و روایات استفاده مى‏شود به مرحله عالى ایمان” یقین” گفته مى‏شود.(مکارم شیرازی،۱۳۷۴: ۲۷/۲۸۴)
در روایات مراد از یقین، علمی است که منشأ اثر عملی باشد. ما به بسیاری از امور به صورت کلی علم داریم، اما وقتی به خودمان مراجعه می‌کنیم می‌بینیم که این علوم خیلی منشأ اثر‌ نیستند. اما وقتی همین علوم در واقعیات عینی تجسم پیدا می‌کنند و نمونه جزیی آن‌ها تحقق پیدا می‌کند می‌بینیم که اثر خاصی دارند. پس هر علمى یقین نیست ولى هر یقینى علم است و به علم خدا یقین گفته نمى‏شود؛ زیرا علم خدا از تحقیق و استدلال حاصل نمی شود.
یقین کاربردهای مختلفی دارد. یقین در محاورات عرفی تقریبا مساوی با علم قطعی است، اما در فرهنگ دینی ما جایگاه خاصی دارد و مفهوم بسیار ارزشمندی است. در برخی روایات آمده است که هیچ چیز در عالم کم‌تر از یقین بین مردم تقسیم نشده است.(مجلسی،۱۳۶۳: ۶۷/ ۱۳۶)
اکنون با توجه به این توضیحات، ادامه حکمت سی و یکم نهج‌البلاغه را مرور می‌کنیم. حضرت می‌فرمایند: وَ الْیَقِینُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ؛ دومین ستون ایمان یعنی یقین، چهار شعبه دارد: عَلَى تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ وَ تَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ وَ مَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ وَ سُنَّهِ الْأَوَّلِینَ؛ «فطنه» یعنی تیزهوشی و زیرکی. (قرشی بنایی،۱۳۷۷: ۲/۸۲۲) انسان تیزهوش و زیرک بینش و بصیرت عمیقی نسبت به قضایا پیدا خواهد کرد و به آن‌ها سَرسَری نگاه نمی‌کند. این بینش و بصیرتْ عنصری است که در حصول یقین دخالت دارد، به این معنا که کسانی می‌توانند چنین یقینی پیدا کنند که از چنین هوش و نگاهی برخوردار باشند (تَبْصِرَهِ الْفِطْنَهِ). چنین کسی بعد از این‌که نظر تیزبینانه به حوادث روزگار داشت باید آن حوادث را تفسیر کند. ما در هنگام نقل بسیاری از مطالب می‌گوییم: «فلان چیز را دیدم یا شنیدم». اما در حقیقت ما خودِ این مطلب را ندیده یا نشنیده‌ایم؛ بلکه این تفسیری است که ما از حوادث داریم. پس تفسیر دیدنی‌ها غیر از خود دیدن است. در روان‌شناسی مراحلی را برای حصول چنین تفاسیری ذکر کرده‌اند. پس بعد از دیدن دقیق حادثه‌ها باید بتوان تحلیل درستی از آن ارائه داد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام از این تحلیل به تَأَوُّلِ الْحِکْمَهِ تعبیر می‌فرمایند؛ یعنی تفسیر و تحلیلی که ناشی از حکمت و اصول صحیح عقلایی باشد، نه تفسیری دلخواه. بعد از این باید نقاط قوت و ضعف آن حادثه و جریان را روشن کنیم و از آن پند بگیریم و این آمادگی خاصی را می‌طلبد (مَوْعِظَهِ الْعِبْرَهِ). بعد از پندگرفتن باید از تجارب دیگران هم درست مانند تجارب خودمان استفاده کنیم (وَ سُنَّهِ الْأَوَّلِینَ). ما منبعی بی‌کران از تجارب دیگران در اختیار داریم که می‌توانیم از آن بهره ببریم و آن سرگذشت پشینیان است. این چهار چیز که به هم ضمیمه شوند انسان دارای یقینی می‌شود که در رفتار او اثرگذار است و این رفتار موجب تقویت ایمان او و حفاظت از آن خواهد شد.
۳-۱۰-۴٫ عدل، پایه سوم ایمان
وَ الْعَدْلُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَى غَائِصِ الْفَهْمِ وَ غَوْرِ الْعِلْمِ وَ زُهْرَهِ الْحُکْمِ وَ رَسَاخَهِ الْحِلْمِ. فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ یُفَرِّطْ فِی أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِی النَّاسِ حَمِیداً؛( نهجالبلاغه، حکمت ۳۱)
درباره توجیه ارتباط این مفاهیم با یکدیگرباید عرض کنیم که دو پایه اول یعنی صبر و یقین در رفتار فردی انسان و دو رکن دیگر یعنی عدل وجهاد در رفتار اجتماعی او جاری می‌شوند. صبر و یقین و شعبه‌های آن‌ها را در مطالب گذشته توضیح دادیم. برای تتمیم توجیه مذکور می‌توان گفت: عدل و جهاد از این نظر انتخاب شده‌اند که انسانی که در اجتماع زندگی می‌کند این دو مسأله برای او مطرح است که اولاً خود باید در اجتماع چگونه باشد و ثانیاً نسبت به دیگران چه وظیفه‌ای دارد؟ بر این اساس عنصر سومی که در این‌جا ذکر شده عدل است که موقعیت انسان را در زندگی اجتماعی از این لحاظ روشن می‌کند که نسبت به دیگران چه وظیفه‌ای دارد.
۳-۱۰-۵٫ شاکله نظام عادلانه
عدل: عدل به معنای برابرىاست. و آنچه گفته‏اند از قبیل: مثل، فدیه، ضدّ جور، همه از مصادیق اوّل هستند. عدل مصدر و اسم مصدر هر دو آمده است. ایضا عدل و عدول به معنى میل کردن و انحراف و ظلم نیزآمده است.(قرشی بنایی،۱۳۷۷: ج۲/۷۰۵)
موارد بسیارى از این ماده درنهج البلاغه آمده است، درباره حق تعالى فرموده: «و عدل فى کل ما قضى و علم ما یمضى و ما مضى» در هر چه حکم کرده به عدالت حکم کرده است و مى‏داند آنچه را که مى‏گذرد و آنچه را که گذشته است .( نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۱)
گاه مقصود از عدل و عدالت ورزی آن است که شخص هیچ گونه تفاوتی میان دیگران در نظر نمی گیرد و در روابط خود، به همگان به دید یکسان می نگرد، و از تبعیض می پرهیزد البته مراعات مساوات تنها در صورتی پسندیده است که هیچگونه تفاوتی در شایستگی ها و مساوات نباشد. وگاهی مقصودرعایت حقوق دیگران: عدل در این معنا عبارت است از آن که حقوق همه ی افراد توجه قرار گیرد و ظلم آن است که حقوق دیگران تضییع شود. وگاهی عدل در معنای جامع تری بکار  می رود و آن نهادن هر چیز در جایگاه شایسته خود.(مطهری ،۱۳۹۱: ۵۴ )
سئل علیه السلام: «ایّهما افضل: العدل او الجو فقال علیه السلام العدل یضع الامور مواضعها و الجود یخرجها من جهتها و العدل سائس عام و الجود عارض خاصّ فالعدل اشرفهما و افضلهما». از آن حضرت سئوال شد. عدالت بهتر است یا جود و بخشش فرمود: عدالت هر شى‏ء را در جاى خودش مى‏گذارد ولى جود و بخشش شى‏ء را از جهت خودش خارج مى‏کند، عدالت سیاست و اداره کننده عمومى است ولى بذل پیشامد خصوصى است، پس عدل اشرف و افضل هر دو است. (حکمت، ۴۳۷)
ترسیم عجیبى است ،عدالت گذاشتن هر چیز در محلّ خود است ولى بذل آن است که کسى را بدون آنکه مستحق و در مسیر عدالت باشد بدهى زیرا کارى نکرده است، از آن طرف عدالت جامعه را اداره مى‏کند ولى بذل یک وضع ناگهانى و گاه گاهى است که به کسى چیزى بدهى پس عدل افضل است. جامع ترین معنای عدل عبارتست از نهادن افراد و اشیاء در جایگاه شایسته خود.
برای برقراری نظام عادلانه، در درجه اول باید بدانیم چه نظامی عادلانه‌ای است. لذا نیازمند قوه‌ای هستیم که فهم صحیح و قابل اعتمادی داشته باشد از این رو، امام قدم یا شعبه اول را غَائِصِ الْفَهْمِ یعنی فهم نافذ معرفی می‌کنند. «غائص» از ماده غوص به معنای فرورفتن در آب است.وبعضی گفته اند: غوص فرو رفتن در آب و بیرون آوردن چیزى و آن دو بار در نهج البلاغه آمده است(قرشی بنایی ،۱۳۷۷: ۲/۷۹۴)
در رابطه با معرفت خداوند فرموده: «الذى لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن» خدائیکه همّتهاى عالى کند ذاتش را درک نتواند کرد و اندیشه ژرف و عمیق زیرکان به حقیقت ذاتش نتواند رسید.( نهجالبلاغه، خطبه ۱۱)غوص فرو رفتن و اندیشه کردن است.«غائص الفهم» یعنی فهم و درک عمیق .غواص کسی است که از سطح ظاهر آب می‌گذرد و در درون آب فرو می‌رود. اگر کسی روی آب شنا کند به او غواص نمی‌گویند. چنین کسی شناگر است، اما غواص نیست. انسان فهم خود را به دو صورت می‌تواند به کار برد؛ یکی به صورت ساده و سطحی که تنها سطح را نگاه می‌کند و هر چه درک می‌کند، همان ظاهر امر است و دیگری به صورت نافذ که از سطح عبور می‌کند و به عمق می‌رود. حضرت می‌فرمایند: برای این‌که بتوانیم رفتار خود را براساس عدالت تنظیم کنیم تا ایمان‌مان تقویت شود در درجه اول باید فهمی نافذ داشته باشیم. غَائِصِ الْفَهْمِ، اضافه صفت به موصوف و به معنای فهم نافذ است. این فهم، ابزار است و خودْ محتوایی ندارد.
شعبه دوم غَوْرِ الْعِلْمِ یعنی علم عمیق است که باید با این فهم نافذ استخراج شود. «غور العلم» اضافه صفت به موصوف یا مصدر به مفعول است. غور به معنای فرو رفتن و«غار الماء غورا: دخل فى الارض و سفل فیها» ومغار و مغاره به معنى غار و پناهگاه است که در زمین فرو رفته، واغاره: حمله کردن، شبیخون زدن است.(همان: ۲/۷۹۱)
اگر فهم نافذ داشته باشیم می‌توانیم به علمی عمیق و قابل اعتماد دست یابیم و مطالبی را خواهیم دانست که به‌سادگی نمی‌توان فهمید؛ مطالبی که فهم آن نیازمند دقت، غوص و فرو رفتن در اعماق است.
یعنی وقتی علم پیدا کردیم که رفتار مؤمنانه در اجتماع چیست، باید با استفاده از این علم ببینیم رفتار ما خوب است یا بد. برای این کار به نوعی قضاوت نیازمندیم. قضاوت در واقع تطبیق قواعد کلی بر مورد خاص است. اگر ما قواعد را درست درک کرده باشیم و فهم ما هم نافذ باشد می‌توانیم قضاوتی صحیح داشته باشیم که در تکامل خودمان و جامعه‌ کاربرد داشته باشد. از این رو حضرت سومین شعبه عدل را زُهْرَهِ الْحُکْمِ، معرفی می‌کنند. «زهره» به معنای زیبا و درخشان است. اگر ما از فهم نافذ و علم عمیق بهره‌مند باشیم می‌توانیم قضاوتی زیبا داشته باشیم، قضاوتی که وقتی عاقل آن را می‌بیند لذت می‌برد.
مسأله دیگر این است که بعد از چنین قضاوتی ممکن است عکس‌العمل ما درباره آن احساسی باشد. مثلا بعد از این‌که کسی جنایتی کرد و ما بر اساس حکم عادلانه و قضاوت صحیح فهمیدیم که می‌توانیم او را قصاص کنیم، ممکن است در مقام عمل، احساس بر ما غالب شود و از حد خودمان تجاوز کنیم. مثلا اگر او یک سیلی زده، ما به او دو سیلی بزنیم. ما چنین حقی را نداریم. اگر نخواهیم گناه او را ببخشم و مصلحت در عفو نباشد، قضاوت صحیح، قصاص است. اما وقتی می‌خواهیم قصاص را اِعمال کنیم، باید با خونسردی و بردباری همراه باشد (رَسَاخَهِ الْحِلْمِ). اگر عصبانی و احساساتی شوم خودم هم ظالم و جانی می‌شوم و در این صورت، عدالت رعایت نمی‌شود. فرض ما این است که می‌خواهیم نظامی عادلانه برقرار شود و من وظیفه خودم را در این نظام عادلانه تشخیص دهم.
حلم به کسر اول به معنای بردبارى و ضبط نفس در وقت غضب وقاموس آن را بردبارى و عقل گفته است .ظاهرا حلم از آثار عقل است نه خود عقل. چنانکه راغب گفته است، این ماده بدین معنى ۲۷ بار در نهج البلاغه آمده است.(همان : ۱/۲۹۹)به عنوان مثال حضرت نتیجه حلم راهمت عالی می داند: «الحلم و الاناه توأمان ینتجهما علوّ الهمّه» بردبارى و تأّنى دو همراه هستند، و نتیجه همت عالى مى‏باشند(نهجالبلاغه، حکمت ۴۶۰)
درادامه حضرت رابطه ی این چهارعنصرعدالت رااین گونه تبین می فرمایند:فَمَنْ فَهِمَ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ؛ اگر کسی فهم نافذ داشت دانش ژرفی نسبت به رفتار مؤمنانه‌ پیدا می‌کند که موجب تقویت ایمان می‌شود. وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ. برخی از شارحین در توضیح این عبارت، فهم نافذ را به کار نبرده‌اند و گمان کرده‌اند که شرائع الحکم یعنی احکام شریعت. اما با این برداشت، عبارتِ «صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ» معنای روشنی نمی‌یابد. «صَدَرَ» در مقابل «وَرَدَ» به کار می‌رود. در قدیم برای برداشت از آب نهر، ورودی‌هایی وجود داشت که از آن طریق بر سر آن می‌رفتند و آب بر می‌داشتند. به این ورودی‌ها شریعه می‌گویند. «شرایع» جمع شریعه و به معنای آب‌راه‌ها و آبشخور‌های نهر آب است. اگر کسی بر سر نهر برود می‌گویند: «وَرَدَ الشریعه؛ وارد شریعه شد» و وقتی از آب استفاده کند و بیرون بیاید می‌گویند: «صَدَرَ عَنِ الشریعه؛ از شریعه بیرون آمد». حضرت می‌فرمایند: وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرَائِعِ الْحُکْمِ؛ کسی که علم عمیق پیدا کرد از شریعه‌های حکمْ خارج می‌شود. معلوم می‌شود که چنین شخصی وارد شریعه‌هایی شده تا برای خود و دیگران آب بردارد و حال با دست پر خارج شده است. در این‌جا راه‌های شناخت احکام، قضاوت‌ها، قوانین، حقوق و ضوابط رفتاری در امور اجتماعی به «شرایع» تشبیه شده است.(ن.ک ،مصباح:۱۳۹۰) گویا نظام حقوقی مؤمنانه مثل شطی است که در اطراف آن راه‌هایی برای ورود به آن وجود دارد. کسانی که از راه صحیح وارد شوند می‌توانند از آب آن استفاده کنند، هم خود از آن بنوشند و هم برای دیگران بیاورند. ولی اگر کسی از راه صحیح وارد نشود، یعنی فهم نافذ و دقت کافی نداشته باشد، تشنه برمی‌گردد. اما بعد از تشخیص وظیفه، باید با بردباری و حلم، قضاوت صحیح را به‌درستی اجرا کنیم.وبعددرادامه می فرماید:« وَ مَنْ حَلُمَ لَمْ یُفَرِّطْ فِی أَمْرِهِ وَ عَاشَ فِی النَّاسِ حَمِیداً» و آن که بردبار بود، تقصیر نکرد و میان مردم با نیکنامى زندگى نمود.
نکته ای که دراین بخش حضرت به آن اشاره فرمود پرهیزازافراط است.«فرط» به معنای تقدّم و اسراف و «فروط» به معنای تقدم و جلو افتادن و «افراط»به معنای تجاوز بیشترو« تفریط»به معنای کوتاهى و تقصیر است.(قرشی بنایی،۱۳۷۷: ۲/۸۱۳) و در مواردمتعددی حضرت ازافراط وتفریط مردم رامنع کرده اند، به معاویه مى‏نویسد: «فانک ان فرطّت حتى ینهد الیک عباد الله ارتجت علیک الامور» تو اگر در تسلیم شدن کوتاهى کنى تا بندگان خدا بر جنگ تو قیام کنند، کارها بر تو بسته خواهد شد… (نهجالبلاغه، نامه ۶۵) «لا فرطنّ لهم حوضا…» و در حکمت ۱۸۱ فرموده: «ثمره التفریط الندامه و ثمره الحزم السلامه» ثمره و نتیجه تقصیر پشیمانى و فائده احتیاط سلامتى است.
و نیز فرماید: «و سیهلک فىّ صنفان محبّ مفرط یذهب به الحبّ الى غیر الحقّ و مبغض مفرط یذهب به البغض الى غیر الحق» (نهجالبلاغه، خطبه۱۲۷) و در حکمت ۴۶۹ فرموده: «یهلک فىّ رجلان محبّ مفرط و باهت مفتر» یعنى دو گروه درباره من هلاک خواهد شد و اهل جهنم خواهند بود گروهى که در دوستى من افراط کرده و نسبت خدائى به من داده و گروهى که در عداوت من به انحراف کشانده شوند.ودرباره آدم جاهل فرموده: «لا ترى الجاهل الّا مفرطا او مفرطا» انسان جاهل یاافراط می کندیاتفریط (حکمت، ۷۰)
۳-۱۰-۶٫ جهاد، پایه چهارم ایمان
والجْهِادُ مِنْهَا عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِینَ؛رکن چهارم جهاد است. برای توضیح این رکن ایمان بهتر است که هم مفهوم جهاد را و هم چهار مفهومی را که به عنوان شعبه‌های جهاد ذکر شده بررسی کنیم.
اما کلمه «جهاد» از کلمه «جهد» گرفته شده است. جهد به معنای «تلاش و کوشش کردن» است. اما وقتی ماده‌ای به صیغه مفاعله برده می‌شود یکی از معانی باب مفاعله این است که بین دو نفر رفتاری انجام می‌گیرد و یکی سعی می‌کند بر دیگری غلبه پیدا کند. اگر از همین ماده، تنها عملی شخصی مقصود باشد، واژه جهاد به کار برده نمی‌شود، بلکه در چنین مواردی غالباً از واژه «اجتهاد» استفاده می‌شود. البته همین کلمه اجتهاد هم به مرور زمان در فقه و اصول اصطلاحی خاص شد. ماده جهد وقتی به باب مفاعله می‌رود مصدر آن «مجاهده» و «جهاد» می‌شود و حتما این نکته در آن لحاظ می‌شود که دو نفر رویاروی هم هستند و علیه یکدیگر تلاش می‌کنند یا دست‌کم یکی تلاش می‌کند که بر دیگری غالب شود. در معنای لغوی جهاد و مجاهده، بیش از این لحاظ نشده است. . (قرشی بنایی،۱۳۷۷: ۱/۲۳۶) بنابراین وقتی حضرت می‌فرمایند: رکن چهارم ایمانْ جهاد است، مفروض این است که نوعی دشمن یا هر کسی که رفتار نامناسبی دارد در مقابل انسان قرار گرفته و او باید در برابر او تلاش کند. این معنای لغوی جهاد است که در قرآن هم به همین معنا به کار رفته است. اما به مرور زمان، «جهاد» یک اصطلاح خاص فقهی شده است. لذا در کتاب‌های فقهی معمولا گفته می‌شود جهاد سه قسم است: جهاد ابتدایی با کفار و مشرکین، جهاد دفاعی در مقابل کسانی که به مال، جان و ناموس مردم تجاوز می‌کنند و جهاد با اهل بغی که مبارزه با کسانی است که علیه حکومت حق قیام می‌کنند. پس در این فضا مقصود از جهاد، جهاد نظامی است که در آن سلاح به کار می‌رود. اما معنای لغوی‌‌ آن، که در قرآن و روایات به کار رفته اعم از هر نوع تلاشی است که علیه دشمن انجام می‌گیرد، چه در عرصه اقتصاد و با صرف مال باشد، چه در عرصه فرهنگ و چه در عرصه سیاسی، و چه این تلاش علیه دشمن بیرونی باشد و چه علیه نفس.
با توجه به این نکات، واژه جهاد در این سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام به چه معناست؟ وقتی یک واژه اصطلاحات و کاربردهای متعددی دارد باید به کمک قرائن کلامی یا مقامی، معنای مراد را فهمید. موضوع بحث در سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره ایمان و عوامل تقویت کننده آن است. اما این قرینه به تنهایی روشن نمی‌کند که آیا مراد از جهاد، جهاد نظامی است یا معنایی وسیع‌تر از این اراده شده است. ولی با قرائن و توضیحات بعدی مشخص می‌شود که تنها جهاد نظامی مراد نیست، بلکه معنایی وسیع‌تر از این مراد است. چنین معنای عامی در قرآن و روایت دیگر هم به کار رفته است. مثلا قرآن می‌فرماید: «وَ الَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا. »(عنکبوت، ۶۹) در این‌جا هر نوع مبارزه با دشمن حق، مصداق این آیه شریف است. خود حضرت در ادامه کلام خود می‌فرمایند: و الجهاد منها على اربع شعب: عَلَى الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ وَ شَنَآنِ الْفَاسِقِینَ؛ جهادی که ایمان را حفظ و تقویت می‌کند خود چهار شاخه دارد: شاخه اول و دوم آن، امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر است. مسلما امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر تنها با سلاح نیست، بلکه امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر زبانی هم داریم. پس جهادی که این چهار شاخه را دارد تنها جهاد نظامی نیست و معنای وسیع‌تری دارد و آن عبارت است از مجاهده در مقابل دشمن حق به هر وسیله‌ای که لازم باشد.
سومین شعبه جهاد، صدق در مواطن است (الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ). واژه «مواطن» ظاهرا از قرآن اقتباس شده است که می‌فرماید: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَهٍ؛(توبه، ۲۵)خداوند شما را در موقف‌های زیادی یاری کرد» که منظور از آن، موقف‌های نظامی است. پس الصِّدْقِ فِی الْمَوَاطِنِ، یعنی در موقعیت‌هایی که با خدا پیمان خون بسته‌اید و عهد کرده‌اید که تا پای جان فداکاری کنید بر سر پیمان خود بمانید و در عهد خود صادق باشید. در جلسات قبل، واژه صدق را توضیح دادیم و عرض کردیم که صدق تنها راستی در گفتار نیست و شامل وفای به عهد هم می‌شود. پس مصداق قطعی صدق در مواطن، وفاداری در پیمان جهاد نظامی است.
شعبه چهارم جهاد، دشمنی با فاسقان است (شنآن الفاسقین)؛ نوعی دشمنی که توأم با تندی باشد. واژه «شنآن» در خود قرآن به کار رفته است. قرآن می‌فرماید: وَ لاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ على أَلاَّ تَعْدِلُواْ؛(مائده،۸)وقتی بین اشخاص قضاوت می‌کنید رفتارتان باید عادلانه باشد. مبادا دشمنی‌ شما با کسی موجب انحراف در قضاوت شود.
امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: شعبه چهارم جهاد، دشمنی با کسانی است که بی‌باکانه دستورات الهی را زیر پا می‌گذارند و به ارزش‌های اسلامی بهایی نمی‌دهند. در دل اهل ایمان نسبت به اهل فسق و فجور دشمنی وجود دارد. اگر این دشمنی در دل ما نباشد نه تنها در میدان جهاد، بلکه در انجام سایر وظایفمان هم موفق نخواهیم بود. کسی که در دل، صهیونیست‌های جنایت‌کار را دشمن نمی‌دارد، به خاطر منافع دنیوی چه باکی از خرید کالاهای آن‌ها و تقویت اقتصاد آنان دارد؟! اگر آن دشمنی نباشد نمی‌توان در میدان جهاد اقتصادی به عهد خود وفادار ماند.
فَمَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنِینَ وَمَنْ نَهَى عَنِ الْمُنْکَرِ أَرْغَمَ أُنُوفَ الْکَافِرِینَ وَمَنْ صَدَقَ فِی الْمَوَاطِنِ قَضَى مَا عَلَیْهِ وَمَنْ شَنِئَ الْفَاسِقِینَ وَغَضِبَ لِلَّهِ غَضِبَ اللَّهُ لَهُ وَأَرْضَاهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ؛
امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه به حسب این روایت فرمودند: ایمان چهار ستون نگه‌دارنده دارد: صبر، یقین، عدل و جهاد. در جلسات گذشته توجیهی برای انتخاب این فضایل به عنوان ستون‌های ایمان، از میان سایر فضایل و ارزش‌ها عرض کردیم. خلاصه‌ این توجیه این بود که در هر عمل اختیاری گرچه کاملاً شخصی باشد دو عامل انگیزه و شناخت، نقش اساسی دارند و حضرت عامل انگیزه را در قالب صبر، و عامل شناخت را در قالب یقین ذکر کردند. بعد از این نوبت به رفتارهای اجتماعی انسان می‌رسد که باید نسبت به سایر افراد جامعه داشته باشد. قوام این رفتار به رعایت حقوق یکدیگر است که از آن به عدل تعبیر می‌شود. رکن چهارم درباره رفتاری است که انسان باید نسبت به کسانی داشته باشد که این ارزش‌ها و قوانین را رعایت نمی‌کنند که حضرت عنوان جامع این رفتار را جهاد قرار داده‌اند و در این‌جا معنای وسیعی از جهاد را اراده کرده‌اند و برای آن چهار شعبه ذکر فرموده‌اند: امر‌به‌معروف، نهی‌ازمنکر، استقامت در میدان جنگ، و دشمنی کردن با فاسقین.

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

Back To Top