ویژگی های فرهنگ

دانلود پایان نامه

1.منسوب به گروه های جسمی و ذهنی نژادها با مربوط به تمییز دادن گروه های نژادی بشری بر اساس رسوم و ویژگی های مشترک
2.ریشه گرفته از علایق نژادی ،زبانی، و فرهنگی یک گروه خاص نظیر سیاهان ، ایرلندی ها،ایتالیایی ها، لهستانی ها و سایر گروه ها
3.ریشه گرفته از یک فرهنگ اولیه بیگانه(احمدی،1384،30_31)
2-3-2-فرهنگ جدید جامعه شناسی تئودورسن
گروهی با سنت فرهنگی مشترک و احساس هویتی که آن را به عنوان یک گروه فرعی از یک جامعه بزرگتر مشخص می کنند. اعضای هر گروه قومی از لحاظ ویژگیهای خاص فرهنگی از سایر اعضای جامعه ی خود متمایز هستند.
2-3-3-دیدگاه کدوری
واژه های قومیت و قومی ظاهرا به منظور اشاره به ویژگی های گروه های ساکن در جوامع یه اصطلاح کثرت گرا یه کار رفته است.گروه هایی که از لحاظ فرهنگ،زبان یا ویژگی های اکثریت یا مسلط در این جوامع متفاوت هستند.(احمدی 1384،34،)
2-3-4-دیدگاه دانشمندان علوم اجتماعی(1970م)
نسل جدیدی از دانشمندان علوم اجتماعی در دهه ی 1970 به جنبه سیاسی مسئله قومیت پرداختند و به ساخت و کاربرد واژه های جدیدی چون«ناسیونالیزم قومی» و سیاست قومی روی آوردند؛ این اصطلاحات توسط دو تن از دانشمندان علوم سیاسی به نام واکر کونور و جوزف روتشیلد مورد استفاده قرار گرفت.
کونور ضمن اشاره به ریشهی یونانی واژه قومیت در تعریف ماکس وبر از این واژه که در هر دو مورد با ملت یکسان است تعریف خود را از ملت به عنوان یک گروه قومی خود آگاه ارائه داد.به نظر کونور ، گروه قومی یک مقوله اساسی بشری است (نه یک گروه فرعی)که از وحدت نژادی و فرهنگی برخوردار است.تنها عاملی که به یک گروه قومی ماهیت ملیت می دهد «خود آگاهی» است. احمدی(1384،37)
نتیجه این بحث این که شاید ما بتوانیم گروههای قومی را به عنوان گروه های کاملا متمایز و مشخص در داخل یک جامعه بزرگتر فرض کنیم . گروه هایی که از لحاظ فرهنگی متمایز بوده و در بسیاری از موارد خود مختار هستند و از نظر سرزمینی از یک محدوده ی جغرافیایی تقریبا مشخص برخوردار بوده اند و تاریخ و جغرافیای قابل تمایز دارند.با توجه به این که در خاور میانه خصوصا و کشورهای آسیایی و آفریقایی عموما اصطلاح قبیله بیشتر از گروه قومی مصداق پیدا می کند قبیله مهمترین زیر مجموعهی قوم است_اما برخ از پژوهشگران خاورمیانه شناس مفاهیم قومیت و اصطلاح وابسته به آن را جهان شمول و مسلم تلقی و آن ها را برای تحلیل پراکندگی های زباتی و مذهبی موجود در منطقه به کار می برند.چنین نگرشی که در واقع میراث سنت رفتارگرایی در علوم اجتماعی مقایسه های فراملی غیر تاریخی است.این نظریه پردازان و پژوهشگران را متقاعد می سازد که در مطالعات خود نیازی به ارائه هیچ گونه تعریف تاریخی از قومیت،گروه قومی،و ناسیونالیزم قومی پیدا نکنند(احمدی، 1384،44)
2-3-5-دیدگاه دو سوسور
زبان به عنوان مهم ترین مشخصه ی اقوام نقش بالقوه و بالفعلی بر عهده دارد، زیرا پیدایش و پویایی زبان ها گویای پیدایش و پویایی اقوام است که به نوبه خود در پایه ی دولت ها قرار گرفته اند. اما تاثیر متقابل زبان ، اقوام و دولت ها تاثیراتی متقابل اند زیرا عمر زبان ها و اقوام که به آن زبان ها سخن می گویند در ابعاد تاریخی بسیار طولانی گسترده است . در حالی که عمر اکثر صورت بندی های دولتی به ندرت به یک قرن می رسد. برای فهم بهتر این بحث به قانون فردیناند دوسوسور در این زمینه اشاره می کنیم. دو سو سور این نکته را می پذیرد که خلق و خوی یک ملت بر زبان آن تاثیر می گذارد و از سوی دیگر زبان است که تا اندازه ی زیادی ملت را می سازد. سپس بر دو نیروی متضاد انگشت می گذارد که آن ها را «نیروی تبادل» و «تعصب محلی» می نامد و آن دو را در نهایت در یک موجودیت گرد می آورد زیرا بر اان است که نیروی خاص گرا در واقع تنها جنبه ای منقی از نیروی وحدت بخش است.
چنانچه این نیروی وحدت بخش به اندازه ی کافی قدرتمند باشد می تواند وحدت را در کل پهنه برقرار سازد؛ در غیر این صورت حرکت در نیمه راه متوقف شده و تنها بخشی از سرزمین را در بر می گیرد. با وجود این حتی همین پهنه ی محدود نیز به نسبت اجزای خود یک کلیت منسجم را تشکیل می دهد . به همین دلیل می توان همه چیز را در نیروی وحدت بخش گرد آوردبدون آن که تعصب محلی را در کار دخالتی داد. زیرا این تعصب در واقع همان نیروی تبادل است که در هر منطقه وجود دارد.
وحدت نژاد به خودی خود تنها عامل ثانوی به حساب می آید که ابتدا برای اشتراک زبانی ضرورت ندارد؛اما نوع دیگری از وحدت نیرو وجود دارد که بی نهایت مهم بوده و تنها عامل اساسی و مرکب از پیوند اجتماعی است.وحدتی که ما آن را «شبه قوم» می نامیم_شبه قوم یا Ethnisme واژه ای است که فردیناند دو سوسور ابداع کرد و منظور از آن گروهی متشکل از مردمانی باریشه های متفاوت نژادی است که به دلیل اشترک در زبان ، دین، باورها یا الزامات دفاعی به یکدیگر پیوند خورده اند. در اینجا منظور ما وحدتی است که بر عوامل متعدد نظیر دین ؛ تمدن، دفاع مشترک، و غیره استوار است، وحدتی که می تواند حتی میان مردمانی از نژادهای گوناگون و خارج از هر گونه پیوند سیاسی به وجود بیاید.بین شبه قوم و زبان رابطه ای دو سویه به وجود می آید.این پیوند اجتماعی در پی آن است که اشتراک در زبان را به وجود بیاوردو درون یک اصطلاح مشترک گروهی از مشخصات را جای دهد. بر عکس اشتراک زبان نیز خود به نوعی سبب وحدت قومی خواهد شد. عموما چنین وحدتی همواره برای توضیح اشتراک زبان کافی است(برتون،1384،89،88)
2-4-فلسفه هویت نژادی و قومیت
آنچه مسلم است نژاد و قومیت و اختلاف نژادی امری مشاهده پذیر، قابل طبقه بندی و با اهمیت است. تفاوت مشاهده پذیر میان افراد برای طبقه بندی و آگاهی یابی است.اما هنوز اینگونه تفاوت های آشکار،امنیت ادعاهای علمی آن را تهدید می کنند زیرا کاربرد جهان شمول آن را به چالش کشیده، نسبیت گرایی را ترویج می کند.سیستم های طبقه بندی مس توانند این تهدید را مهار کنند و با محصور کردن کلیت تفاوت در چهارچوب نوعی رده بندی که بر اساس منطقی یکپارچه ساز ، سازمان داده شده باشد، سدی در برابر نسبیت باوری ایجاد نماید. به این ترتیب استمرار هژمونی گفتمان لیبرال تضمین می شود. اما پسامدرن گرایان ،نژاد را نوعی ساخت بندی افقی ،ناشی از پدیدار نمایی گفتمان های ذات گرا است و از این رو سر انجام هیچ گونه قدرت تبیین کنندگی معنای معرفت شناختی بیشتر از دیدگاه لیبرال ندارد(بالمر و سولوموز،1381،62_66)
بنابر این نژاد از دیدگاه فلسفی حائز اهمیت بوده و ادعای حقیقی است نه یک ادعای استراتژیک زیرا معیارهای تعیین کننده هویت نژادی،نیاکان، تجربه، ادراک خارجی، ادراک درونی ،مشاهده پذیری رمزبندی شده، عادتها، و رویه ها بوده اند، همه ی این ها و دیگر معیارها دلالت بر افراد و گروهها به طرق مختلف به کار می روند که عمدتا معیارهای عملی نخواهند بود و بر اساس فرهنگ، مقتضیات همسایگی و مقتضیات فرهنگی تغییر می کنند.زیرا برخی افراد نیاکان را تعیین کننده همه چیز می دانند ولی برخی دیگر شناسایی ذهنی را عنصری کلیدی به شمار می آورند(بالمر و سولوموز،1381،69)
2-5-نژاد و قوم با تاملی به گذشته و رهیافتهای آن
وجه خاص به انتساب؛ ویژگی های قومی و نژادی و آثار باستانی سبب بروز رهیافتی می شود که هدف آن طراحی نوزبع جغرافیایی و زمانی فرهنگ ها و گروه های قومی متناظر با آن ها می باشد.همچنین یک گمان ساده و ابتدایی این است که گروه های قومی هویت های محدود و هم گنی هستند که به طور عینی بر اساس ویژگی های فرهنگی، زبانی، و گاه زیست شناختی تعریف می شوند.تا اواسط قرن نوزدهم دو سنت اصلی برای شناخت مردمان گذشته مطرح بود این سنت هاد عبارتند از:
2-5-1-سنت قوم شناسی
این سنت با زبان شناختی تاریخی و تطبیقی ارتباط نزدیک داشت و بر تبارشناسی های ملل مدرن در گذشته متمرکز می شد. در این چهار چوب زبان شناسی تاریخی برای باز سازی شناسایی روابط تاریخی میان نژادها به تدریج اولویت می یافت، اما مدت ها قبل از آن نیز آثار باستانی برای شناسایی نژادها و ملل مشخص و روند تاریخی آن ها مورد استفاده قرار می گرفت.
2-5-2-سنت کالبد شکافی تطبیقی و انسان شناسی فیزیکی
بر اساس این رهیافت ویژگی های جسمانی در تعریف نژاد اولویت داشتند. در این سنت یک گرایش قومی وجود داشت که نژاد را شکل ثابت و دایمی تمایز گذاری ابناء بشر می انگاشت و اغلب برای پیوند مستقیم میان ویژگی های نژادی و توانایی هیی ذهنی تاکید می نهاد.کاربرد این رویکرد ها در مورد آفریقا و آمریکای لاتین دوران استعماری ، پایه ای برای یک گفتمان نژادگرا فراهم ساخت که تلاش می کرد فرهنگ های بومی را نردبان تکاملی در مرتبه ی پایین تر قرار دهد و تمدن اروپایی در بالای آن باشد.

مطلب مشابه :  فرایند‌های کاری و رابطه آن با فساد