پایان نامه روانشناسی درباره : طرحواره های ناسازگار

دانلود پایان نامه

پیشینهی پژوهش 92
تحقیقات انجام شده در داخل کشور 92
تحقیقات انجام شده در خارج کشور 92
نتیجه گیری 94
فصل سوم: روش اجرای پژوهش
روش پژوهش 96
جامعه آماری 96
حجم نمونه و روش نمونه گیری 96
ابزار تحقیق 96
فرم کوتاه پرسشنامه طرحوارههای ناسازگار اولیهی یانگ 96
پرسشنامه شخصیت خودشیفته 97
روش تجزیه و تحلیل داده ها 98
روش اجرا 98
فصل چهارم: یافته های پژوهش
مقدمه 100
الف- یافته های جمعیت شناختی 100
ب- یافته های توصیفی 102
ج- بخش استنباطی (یافته های مربوط به فرضیه ها) 104

فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری
مقدمه 110
محدودیت ها 115
پیشنهادها 115
منابع
منابع فارسی 117
منابع لاتین 118

فهرست جداول
عنوان صفحه
جدول 2-1 : ملاک های تشخیصی دوره افسردگی اساسی براساس DSM-IV-TR 15
جدول2-2 : اجزا نظریه شناختی در اختلال افسردگی اساسی 21
جدول2-3: تفاوت های بین معنا و مضمون در GAD 42
جدول2-4: ملاکهای تشخیصی GAD 45
جدول2-5 : فراوانی علایم شناختی و رفتاری در بیماران مبتلا به GAD 50
جدول2- 6: ویژگیهای سبک پردازش فراشناختی و عینی در S-REF 62
جدول 2-7 : مقایسه اختلال و سبک شخصیت خودشیفته 71
جدول 2-8: ویژگیهای اختلال شخصیت خودشیفته 72
جدول 2-9: روی آوردهای مختلف به خود شیفته 79
جدول 2-10: تفاوت بین طرح واره های شرطی و غیرشرطی 82
جدول2-11: معرفی طرحواره های چهار ذهنیت کودکانه 90
جدول 2-12: ذهنیت های مقابله ای ناسازگار 91
جدول 2-13: ذهنیت های والد ناکارآمد 91
جدول 4-1 توزیع فراوانی و درصد وضعیت جنسیت در سه گروه مورد مطالعه 100
جدول 4-2 توزیع فراوانی و درصد وضعیت تاهل در سه گروه مورد مطالعه 100
جدول 4-3 توزیع فراوانی و درصد وضعیت تحصیلات در سه گروه مورد مطالعه 101
جدول4-4: میانگین و انحراف استاندارد مولفه های شخصیت خودشیفته در سه گروه 102
جدول4-5: میانگین و انحراف استاندارد مولفه های طرحوارههای ناسازگار اولیه در سه گروه 103
جدول 4-6: نتایج آزمون معناداری تحلیل واریانس چندمتغیری نمرات مولفه های خودشیفته 104
جدول 4-7: نتایج آزمون لوین برای مولفه های شخصیت خودشیفته در سه گروه 105
جدول 4-8: نتایج آزمون معناداری تحلیل واریانس چندمتغیری نمرات مولفه های خودشیفته 106
جدول 4-9: نتایج آزمون معناداری تحلیل واریانس چندمتغیری نمرات مولفه های طرحوارههای ناسازگار اولیه در سه گروه 107
جدول 4-10: نتایج آزمون لوین برای مولفه های طرحوارههای ناسازگار اولیه در سه گروه 108
جدول 4-11: نتایج آزمون معناداری تحلیل واریانس چندمتغیری نمرات مولفه های طرحوارههای ناسازگار اولیه در سه گروه 109
جدول 4-12: مقایسهی طرحوارههای ناسازگار اولیه در سه گروه با بهره گرفتن از آزمون LSD 110

فهرست شکلها
عنوان صفحه
شکل2-1: نظریه طرحواره‌ها از اختلالات هیجانی 26
شکل2-2: حلقه معیوب بر پایه رابطه متقابل بین تفسیرهای منفی از تجارب و خلق افسرده 32
شکل2-3: فعال سازی شیوه فقدان اولیه در افسردگی 36
شکل2-4: پیکربندی قفل درونی افسرده ساز در دیدگاه زیرسیستم های شناختی متعامل……………………… 40
شکل2-5: فرایند بیمناکی اضطراب برانگیز 52
شکل2-6: مدل شکل گیری آسیب پذیری در برابر اضطراب 54
شکل2-7: مدل آسیب پذیری GAD 55
شکل2- 8 : مدل فراشناختی GAD 64
شکل2-9 : شکل بندی مشکل بیمار GAD در قالب مدل فراشناختی 65

مقدمه
اضطراب و افسردگی دو اختلال روانی شایع محسوب می شوند که در قلمرو آسیب شناسی روانی پژوهش های فراوانی را به خود اختصاص داده اند، لیکن هنوز هم عوامل موثر بر بروز و تداوم این اختلالات به خوبی روشن نشده است. مشخص است که افسردگی و اضطراب با هم ارتباط نزدیکی دارند اما علل، پیامدها و عملکردهای متفاوتی می توانند داشته باشند، مثلا اضطراب و افسردگی اثرات متفاوتی بر پردازش اطلاعات دارند(بک، فریمن و دیویس ، 2003).
اختلالات خلقی یکی از شایع ترین اختلالات روانپزشکی است که به صورت خلق پایین در دوره های افسردگی و خلق بالا در دوره های شیدایی نمود پیدا می کند (سادوک و سادوک ، 2003).
اختلالات خلقی به اختلالات افسردگی ، اختلالات دو قطبی و دو اختلال مبتنی بر آسیب شناسی (اختلال خلقی به علت یک حالت طبی عمومی و اختلال خلقی ناشی از مصرف مواد) تقسیم می شود (انجمن روانپزشکی آمریکا، 2000).
دامنه بالینی افسردگی از افسرده خویی تا افسردگی عمده می باشد. شیوع طول عمر اختلال افسردگی اساسی 2/16 درصد و شیوع سالیانه آن 6/6 درصد می باشد. این اختلال در زنان دو برابر مردان می باشد و بیشترین احتمال خطر برای ابتلا به افسردگی بین 40-20 سالگی می باشد (بلازر5، 2000) که با نشانه هایی چون خلق افسرده، از دست دادن علاقه، کاهش قابل ملاحظه وزن ، انرژی و غیره مشخص می شود (سادوک و سادوک، 2003). اختلالات اضطرابی نیز از جمله شایع ترین اختلالات روانپزشکی است. میزان شیوع طول عمر اختلالات اضطرابی 5/30 درصد و شیوع سالیانه آن 7/17 درصد می باشد(سادوک و سادوک، 2003).اختلالات اضطرابی نیز انواع مختلفی دارد که از آن جمله میتوان به اختلال اضطراب فراگیراشاره کرد. این اختلال با اضطراب مداوم و فراگیر مشخص می شود که وابسته به شرایط خاص نیست هرچند به وسیله برخی از شرایط وخیمتر می شود. این اختلال در زنان دو برابر مردان می باشد و شیوع طول عمر این اختلال 5 درصد شیوع سالیانه آن 3 درصد میباشد (تایرر و بالدوین ، 2006). به نظر می رسد پرداختن به عوامل زمینه ساز و مسبب در بروز این دو اختلال شایع می تواند نقش بسزایی در پیشگیری از بروز و بهبود و ارتقائ روش های درمانی داشته باشد. از جمله عوامل تاثیرگذار بر بروز، تشدید و یا عود اختلالات میتوان به شخصیت فرد اشاره داشت که به عنوان الگوی پایدار تجربه درونی تعریف می شود و الگوی رفتاری است که انحراف قابل توجهی از فرهنگ دارد و منجر به ناراحتی و کاهش عملکرد می گردد. اختلالات شخصیت در طول زمان پایدار است و شروع آن مربوط به اوایل بلوغ و نوجوانی است. از جمله این اختلالات می توان به اختلال شخصیت خودشیفته اشاره داشت که الگوی فراگیر بزرگ منشی، نیاز به تحسین و فقدان همدلی است که با نشانه هایی چون اعتقاد به بی همتایی، انتظارات غیرمنطقی از دیگران، خیال پردازی های مربوط به قدرت و غیره مشخص می گردد (انجمن روانپزشکی آمریکا، 2000). همچنین از عوامل اساسی دیگر در ایجاد و حفظ یک اختلال ساختارهای شناختی افراد است. طبق نظر بک باید به طرحواره های ناسازگار اولیه به عنوان پایه ای ترین و اساسی ترین سطوح شناختی توجه نمود (بک و همکاران، 2003). بنا به نظر یانگ آسیب روانی از شکل گیری و ثبات طرحواره های ناسازگارانه اولیه ناشی می شود (استفا و واترز ، 2005).
بنابراین هدف این پژوهش مقایسهی طرحوارههای ناسازگار اولیه و شخصیت خودشیفته در بیماران مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر و افسرده عمده و افراد بهنجار میباشد.
بیان مساله
با توجه به میزان شیوع بالای اختلالات افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر جالب توجه است که اختلال افسردگی اساسی با اختلال اضطراب فراگیر همپوشی بالایی دارد و این موجب افزایش بی اعتمادی در رابطه با یک تشخیص مجزا و جداگانه برای اختلال اضطراب فراگیر می شود (کسلر، نلسون، گوناگل، لیو، شوارت و بلازر ، 1996). برخی از تحقیقات نشان دهنده ی آن است که این دو اختلال از بسیاری از لحاظ مانند عوامل نگهدارنده و ایجادکننده آن یا حداقل از لحاظ ژنتیکی یکسان می باشند و ممکن است دو اختلال جداگانه نباشند (کندلر، نیل، کسلر، هیث و ایرث ، 1992).
از این رو برای تفکیک این دو اختلال لازم است که به بررسی عوامل اساسی در ایجاد و نگهداری آنان پرداخت که از آن جمله می توان به تیپ شخصیتی افراد اشاره کرد.
طبقDSM-IV-TR اختلالات شخصیت به عنوان الگوی پایدار تجربه درونی تعریف می شود و الگوی رفتاری است که انحراف قابل توجهی از فرهنگ دارد و منجر به ناراحتی و کاهش عملکرد می گردد. اختلالات شخصیت در طول زمان پایدار است و شروع آن مربوط به اوایل بلوغ و نوجوانی است. از جمله این اختلالات می توان به اختلال شخصیت خودشیفته اشاره داشت که الگوی فراگیر بزرگ منشی، نیاز به تحسین و فقدان همدلی است که با نشانه هایی چون اعتقاد به بی همتایی، انتظارات غیرمنطقی از دیگران، خیال پردازی های مربوط به قدرت وغیره مشخص می گردد (انجمن روانپزشکی آمریکا، 2000). برخی از پژوهشگران علاقمند به بررسی نقش شخصیت خودشیفته در افسردگی می باشند .
فولفورد و همکاران (2008) به یک همپوشی قابل ملاحظه بین اختلال افسردگی و اختلال شخصیت خودشیفته دست یافتند. رونینگستام (1996) نیز نشان داد که شخصیت خودشیفته به هیچ یک از اختلالات مربوط به محور I به طور سازمان بندی مربوط نیست و فقط بر تظاهرات آنها اثر می گذارد.
از جمله عوامل اساسی دیگر در ایجاد و حفظ یک اختلال ساختارهای شناختی افراد است. طبق نظر بک باید به طرحواره های ناسازگار اولیه به عنوان پایه ای ترین و اساسی ترین سطوح شناختی توجه نمود (بک و همکاران ، 2003). بنا به نظر یانگ، طرحواره ها باورهای عمیق و مستحکم فرد در مورد خود و جهان هستند که حاصل آموزه های نخستین سال های زندگی می باشند. یانگ آن دسته از طرحواره ها را که منجر به شکل گیری مشکلات روان شناختی می گردند طرحواره های ناسازگار اولیه نامید که به الگوی خود تداوم بخشی از خاطرات، هیجانات، شناخت ها، و ادراک اطلاق می شود که رفتار را هدایت می کند (یانگ همکاران، 1993؛ به نقل از ساریو و همکاران ، 2009 ). بنا به نظر یانگ آسیب روانی از شکل گیری و ثبات طرحواره های ناسازگارانه اولیه ناشی می شود (استفا و واترز ، 2005).
برخی از پژوهشگران نقش طرحواره های ناسازگار اولیه را در ابتلا به اختلالات روانی مختلف مثل اختلالات شخصیت، افسردگی، اضطراب و غیره بررسی کرده اند (پلتز و همکاران ، 2002).
با این وجود در مورد نقش شخصیت خودشیفته در ایجاد اختلال افسردگی اساسی و اختلال اضطراب فراگیر تحقیقات بسیار اندکی صورت گرفته است و در باره نقش طرحواره های ناسازگار اولیه در ایجاد این دو اختلال نیز اطلاعات کمی موجود است. از این رو این پژوهش در صدد پاسخگویی به سوال اساسی زیر است:
آیا بین طرحواره های ناسازگار اولیه و شخصیت خودشیفته در افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، افراد مبتلا به اضطراب فراگیر و افراد بهنجار تفاوت وجود دارد؟
اهمیت و ضرورت تحقیق
در طی چند دهه اخیر روان شناسان در مورد آسیب شناسی روانی توجه فزاینده ای به ساختارهای شناختی داشته اند که از آن جمله می توان به طرحواره های ناسازگار اولیه اشاره داشت که از آن باید به عنوان اساسی ترین و پایه ای ترین سطح شناختی یاد کرد (بک و همکاران، 2003). در ایجاد و نگهداری اختلالات گوناگون، طرحواره های ناسازگار مختلفی نقش دارند به طوری که به نظر می رسد طرحواره های نقص و دلبستگی بیشتر با افسردگی مرتبط است و طرحواره های مرتبط با حوزه آسیب پذیری نسبت به صدمه و بیماری بیشتر با اختلالات اضطرابی مرتبط است (احمدیان و همکاران، 1387).
همچنین اختلالات شخصیت یکی از علل ایجاد اختلالات می باشد، به طوری که تمنایی و همکاران (1387) نشان دادند همبودی بین اختلال افسردگی اساسی و عود آن با اختلال شخصیت مرزی و اجتنابی بالا می باشد. با توجه به اینکه اختلال افسردگی اساسی و اختلال اضطراب فراگیر از شایع ترین اختلالات روانپزشکی هستند و همچنین همپوشی بالایی بین این دو اختلال وجود دارد (استین و هیمبرگ ، 2003) ، پژوهش های کمی در ارتباط مقایسه ی طرحواره های ناسازگار اولیه و شخصیت خودشیفته در مورد این بیماران صورت گرفته است، از این رو انجام پژوهش حاضر مهم به نظر می رسد و می تواند موجب تقویت علم آسیب شناسی روانی گردد. همچنین با توجه به اینکه طرحواره های ناسازگار اولیه و الگوی رفتاری خودشیفته نقش مهمی در بروز رفتارها و برقراری روابط اجتماعی دارد، انجام چنین تحقیقی می تواند در مرکز بالینی و درمانی راهگشا و موثر باشد.
فرضیه های پژوهش
الگوی شخصیت خودشیفته در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره های ناسازگار اولیه در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره محرومیت هیجانی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره رهاشدگی/ بی ثباتی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره بی اعتمادی/ بدرفتاری در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره انزوای اجتماعی/ بیگانگی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره نقص/ شرم در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره شکست در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره وابستگی/ بی کفایتی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره آسیب پذیری نسبت به زیان و بیماری در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره خود تحول نیافته/گرفتار2در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره استحقاق/بزرگ منشی 3در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره خویشتن داری/ خود انضباطی ناکافی4 در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره اطاعت5 در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره از از خود گذشتگی6 در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره بازداری هیجانی 7در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
طرحواره معیارهای سختگیرانه/ عیب جویی افراطی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار متفاوت است.
ب- هدف و ضرورت تحقیق
اهداف کلی
مقایسه طرحواره های ناسازگار اولیه در بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه الگوی شخصیت خودشیفته در بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی، اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
اهداف اختصاصی
مقایسه طرحواره محرومیت هیجانی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار
مقایسه طرحواره ناسازگار اولیه رهاشدگی/ بی ثباتی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار
مقایسه طرحواره ناسازگار اولیه بی اعتمادی/ بدرفتاری در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار
مقایسه طرحواره ناسازگار اولیه انزوای اجتماعی/ بیگانگی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار
مقایسه طرحواره ناسازگار اولیه نقص/ شرم در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار
مقایسه طرحواره شکست در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره وابستگی/ بی کفایتی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره آسیب پذیری نسبت به زیان و بیماری در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره خود تحول نیافته/گرفتاردر بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره استحقاق/بزرگ منشی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره خویشتن داری/ خود انضباطی ناکافی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره اطاعت در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره از از خود گذشتگی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر با افراد بهنجار
مقایسه طرحواره بازداری هیجانی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
مقایسه طرحواره معیارهای سختگیرانه/ عیب جویی افراطی در بیماران مبتلا به افسردگی اساسی و اضطراب فراگیر و افراد بهنجار
تعاریف نظری و عملیاتی متغیرها
طرحواره های ناسازگار اولیه: الگوهای پایداری هستند که در طول زمان گسترش می یابند و در عملکرد بهنجار اختلال ایجاد می کنند. با توجه به نظر یانگ هنگامی که نیازهای اساسی برآورده نشوند طرحواره های ناسازگار اولیه رشد خواهند کرد و منجر به شکل گیری آسیب روانی می شوند (یانگ و همکاران، 1993). مقیاس طرحواره های ناسازگار اولیه از نوع فاصله ای می باشد .
منظور از طرحواره های ناسازگار اولیه در این پژوهش میزان نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه طرحواره های یانگ بدست می آورد.
اختلال شخصیت خودشیفته: الگوی فراگیر بزرگ منشی، نیاز به تحسین و فقدان همدلی است که با نشانه هایی چون اعتقاد به بی همتایی، انتظارت غیرمنطقی از دیگران، خیالپردازی های مربوط به قدرت و غیره شخص می شود (انجمن رونپزشکی آمریکا، 2000). مقیاس الگوی شخصیت خودشیفته از نوع فاصله ای میباشد .
منظور از الگوی شخصیتی خودشیفته نمره ای است که فرد در پرسشنامه شخصیت خودشیفته (NI) بدست می آورد.
اختلال اضطراب فراگیر: اضطراب و نگرانی شدید در مورد چندین رویکرد یا فعالیت که در اکثر روزها و به مدت 6 ماه اتفاق می افتد و با نشانه هایی چون تنش عضلانی، تحریک پذیری، بی قراری و غیره همراه است (سادوک و سادوک، 2003).
منظور از اضطراب فراگیر در این پژوهش براساس تشخیص روانپزشکی و براساس ملاکهای تشخیصی DSM-IV-TR می باشد.
اختلال افسردگی اساسی: نشانگانی است که تحت تاثیر خلق افسرده است و براساس بیان لفظی و غیرلفظی عواطف غمگین، اضطراب و یا حالات برانگیختگی نشانه داده می شود (آپلا ، 2006).
منظور از افسردگی اساسی در این پژوهش براساس تشخیص روانپزشکی و براساس ملاکهای تشخیصی DSM-IV-TR می باشد.

مقدمه
در این فصل ابتدا به بررسی اختلال افسردگی و اضطراب فراگیر خواهیم پرداخت. سپس به توصیف متغیرهای وابسته مورد استفاده در این پ‍ژوهش یعنی طرحواره های ناسازگار اولیه و شخصیت خودشیفته میپردازیم.

افسردگی
افرادی که خلق پایین دارند (افسردگی) با کاهش انرژی و علاقه، احساس گناه، اشکال در تمرکز، بیاشتهایی و افکار مرگ و خودکشی مشخص میشوند (سایر علایم و نشانه ها عبارتاند از تغییر در سطح فعالیت، تواناییهای شناختی، تکلم و اعمال نباتی- ایمنی مانند خواب، اشتها، فعالیتهای جنسی و سایر ریتمهای بیولوژیک). این اختلالات معمولاً همیشه منجر به اختلال در عملکرد شغلی، روابط اجتماعی و بین فردی میگردند (سادوک و سادوک، 2003 ترجمه پورافکاری، 1385).

تاریخچه افسردگی
مردم موارد افسردگی را از زمانهای قدیم ثبت کردهاند. توصیفهایی از آنچه امروزه اختلالات خلقی میخوانیم در بسیاری از منابع طبی قدیم وجود دارد. داستان عهد عتیق شاه سائول و داستان خودکشی آژاکس درایلیاد هومر، هر دو یک سندرم افسردگی را توصیف کردهاند. حدود 400 سال قبل از میلاد، بقراط اصطلاح مانی ملانکولی را برای توصیف اختلالات روانی به کار برد. در حدود سال 30 میلادی، سلسوس پزشک رومی در کتابش، ملانکولی را ناشی از صفرای سیاه معرفی نمود (از ریشه یونانی Melan (سیاه) و Chole (صفرا). همچنین آرتیوس پزشک یونانی در ابتدای قرن اول میلادی دریافت که مانی و افسردگی که بعضی اوقات در یک فرد رخ میدهند به نظر می رسد که از یک اختلال واحد ریشه میگیرند. در اوایل قرن نوزدهم فلیپ پینل (1801)، گزارش جالبی از افسردگی به رشته تحریر در آورد که نام امپراطور و پادشاه فرانسه در آن منعکس گردیده بود. همچنین افسردگی از طریق ارائه بعضی از قربانیان مشهورتر به طور آشکار توصیف شده است. آبراهام لینکن در یکی از حمله های عودکننده افسردگی چنین نوشت اگر آنچه من احساس میکنم به طور مساویبین تمام انسانهای دنیا توزیع میشد، هیچ چهره شادی روی زمین وجود نداشت. چرچیل نیز درباره جدالهایش با آنچه وی “سگهای دیوانه افسردگی” نامیده، صحبت کرده است (آزاد، 1384).
اگرچه قرنهاست این اختلالات توسط محققان مختلف، مورد توجه دقیق و امعان نظر واقع شده، ولی هنوز این افراطهای ناتوان کننده خلقی به صورت یک راز باقیمانده است (آزاد، 1384).
اختلال افسردگی اساسی
در دوره افسردگی منحنی خلق نسبت به دوره مانی، به سمت پایین افت میکند. اگر چه در بعضی موارد، یک ضایعه روانشناختی شدید ممکن است فرد را در خلال یک شب، دچار افسردگی سازد ولی ظهور افسردگی شدید همواره تدریجی است و طی دوره چند هفته یا چند ماه به وقوع میپیوندد. دوره حمله افسردگی نوعاً طولانی تر از حمله مانی است و پس از پایان مانی، بتدریج و به آهستگی ظاهر میشود. شخصی که وارد دوره افسردگی میشود مانند حمله مانی احساس میکند که تغییرات عمیقی در اکثر جنبههای عملکردی وی رخ داده است و آن نه فقط در خلق، بلکه درانگیزه، تفکر و کنشهای بدنی و حرکتی وی آشکار است (آزاد، 1384).
ویژگیهای حمله افسردگی اساسی عبارت اند از:
1- خلق افسرده: تقریباً همه افراد افسرده، درجاتی از غمگینی شدید یا ناشادی را که دامنه آن از یک مالیخولیای (اندوهگینی) متوسط تا ناامیدی شدید درنوسان است گزارش کردهاند. این نوع غمزدگی، ممکن است توسط فرد به صورت ناامیدی شدید، تنهایی یا دلگیری ساده توصیف شود. کسانی که افسردگی ملایم یا متوسط دارند ممکن است همواره گریه کنند. ولی افرادی که به افسردگی شدید دچارند، اغلب اظهار میدارند که دوست دارند گریه کنند ولی نمیتوانند. افراد مبتلا به افسردگی عمیق، غالباً اوضاع و احوال خود را برگشتناپذیر پنداشته و معتقدند که نه خود میتوانند کمکی به خویش بنمایند و نه دیگران قادرند کمکی به آنها بکنند. این نوع طرز تفکر، به عنوان سندرم ناامیدی – بی پناهی نام گرفته است (آزاد، 1384).
2- نبود علاقه یا لذت نسبت به فعالیتهای عادی زندگی: مهمترین ویژگی معمولی حمله افسردگی اساسی علاوه بر خلق افسرده، کاهش انگیزه است. وجود یکی از این دو ویژگی یعنی خلق افسرده یا فقدان انگیزه، برای تشخیص افسردگی اساسی لازم است. به نظر میرسد که در شخص افسرده کلیه فعالیتهای که صورت میگیرد از قبیل کار، مواظبت از فرزندان، صحبت کردن با دوستان و تماشای فیلم و غیره بی ارزش بوده و تمایلات جنسی آنان دستخوش کاهش شدید میشود. بیماران مبتلا به افسردگی اساسی ممکن است این تجربه را داشته باشند که دچار فلج شدگی کامل اراده شدهاند و به طور کلی در به حرکت در آوردن اعضای خود برای انجام هر کاری عاجز و ناتوانند (آزاد، 1384).
3- اختلال در اشتها: اکثر افراد افسرده، اشتهای کمی داشته و وزنشان کاهش مییابد. هر چند بعضی از آنان به ویژه کسانی که قبلا رژیم غذایی داشته اند از طریق خوردن زیاد و افزایش وزن خود، واکنش نشان میدهند (آزاد، 1384).
4- آشفتگی خواب: یکی از ویژگیهای مهم افراد افسرده، بیخوابی شدید است. آنها خیلی زود از خواب بیدار شده و قادر به ادامه خواب نیستند. اما ممکن است بعضی از آنان، در آغاز نیز برای خوابیدن دچار اشکال و نارحتی باشند یا آنکه در طول شب، مکرراً از خواب بیدار شوند. در بعضی از موارد ممکن است خواب هم مانند اشتها، افزایش یافته و حالت افرا طی به خود بگیرد به نحوی که شخص بیش از 16- 15 ساعت بخوابد و هنوز احساس کند که خسته است و نیاز به خواب دارد.
5- کندی یا برانگیختگی روانی- حرکتی: معمولاً افسردگی را میتوان سریعاً از طریق رفتارهای حرکتی و بدنی شخص تشخیص داد. در متداولترین الگوی این اختلال که افسردگی کند شده نام گرفته است به نظر میرسد که بیمار بسیار مغلوب خستگی شدید شده و فعالیت ارادی کمی از خود نشان میدهد.
بدن آنها جمع و در هم بر هم شده و حرکات آنان آهسته و کند و در کمترین حد است. صحبتهای آنان آهسته و بیدوام و معمولاپیش از جواب دادن همراه با توقف است. ممکن است در موارد شدید، این حالت به بهت ، گیجی و بیحرفی مبدل شود. در بعضی موارد نیز امکان دارد که نشانه های مرضی به صورتی متفاوت با آنچه ذکر شد، آشکار گردد. این حالت، افسردگی برانگیخته شده نام گرفته و نشانه های آن عبارت است از: بی قراری و فعالیت بی وقفه مانند فشار دادن و مالیدن دستها به یکدیگر، راه رفتن بی هدف، پرتنشی و ناآرامی، نالیدن و گله کردن دائمی.
6- نبود انرژی: معمولاً در افراد افسرده، سطح انرژی به طور برجسته ای کاهش یافته و فرد بدون انجام هیچ کاری همواره احساس خستگی و فرسودگی میکند.
7- احساس گناه: افراد افسرده نه تنها نسبت به زندگی بلکه نسبت به خودشان نیز بی علاقهاند و اغلب کمبودها و نارسائیهای در زمینه هوش، جذابیتهای بدنی، سلامتی و مهارتهای اجتماعی، به خود نسبت میدهند. آنان شکایت بسیار درباره از دست دادن عشق و محبت، اشیاء مادی، پول و حیثیت دارند که ممکن است ناشی از احساس بیکفایتی و ناشایستگی باشد. احساس بیارزشی اغلب با احساس گناه عمیق همراه است. فرد افسرده شکستهای گذشته و حال را بزرگ مینماید و به نظر میرسد که محیط اطراف را برای شاهد ادعای خود مورد بررسی قرار داده و هر گونه نقص و نارسایی را به خود نسبت میدهد.
8- مشکلات تفکر: در افراد افسرده جریانهای ذهنی نیز مانند جریانهای بدنی معمولاً کاهش مییابد و آنها غالباً مشکلاتی در تفکر، تمرکز و یادآوری دارند.
9- افکار بازگشت ناپذیر درباره مرگ و خودکشی: بسیاری از افراد افسرده، افکار عود کننده درباره مرگ و خودکشی دارند. آنان اغلب حالات هیجانی خود را چنین ابراز میدارند که بهتر است بمیرند و بسیاری از آنان، اقدام به خود کشی میکنند.
ویراست چهارم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی نیز ملاک هایی را برای تشخیص اختلال افسردگی مطرح کرده که تقریباً شبیه علایم و نشانه های بالا میباشند و این ملاکها در جدول زیر آمده است:

جدول 2-1 : ملاک های تشخیصی دوره افسردگی اساسی براساس DSM-IV-TR
A: پنج تا یا بیشتر از علایم زیر از یک دوره دو هفتهای وجود داشته و نشان دهنده تغییر در سطح عملکرد قبلی میباشند. حداقل یکی از علایم یا به صورت(1) خلق افسرده و یا (2) از دست دادن علاقه و احساس لذت.
توجه: علایمی که به وضوح نشانی از یک اختلال طبی عمومی هستند یا هذیانها و توهمات ناهماهنگ با خلق را به حساب نیاورید.
1- خلق افسرده اکثر مواقع روز یا با گزارش ذهنی(مثل احساس غمگینی و پوچی) یا مشاهدات دیگران(مثلا غمگین و اشکبار بودن). توجه: درکودکان و نوجوانان ممکن است به صورت خلق تحریک پذیر باشد.
2- کاهش قابل ملاحظه علاقه یا احساس لذت نسبت به تمام یا تقریباً تمام فعالیتها در قسمت عمده روز و تقریباً هر روز (به طوریکه شرح ذهنی بیمار یا مشاهدات دیگران نشان می دهد).
3- کاهش قابل ملاحظه وزن بدن بدون پرهیز یا رژیم غذایی یا افزایش وزن (مثلا بیش از 5 در صد وزن بدن در یک ماه) یا کاهش و یا افزایش اشتها تقریباً هر روز.
توجه: در کودکان عدم بالا رفتن مورد انتظار وزن بدن را در نظر بگیرید.
4- بدخوابی یا بی خوابی تقریباً هر روز.
5- تحریک یا کندی روانی حرکتی تقریباً هر روز، قابل مشاهده برای دیگران (فقط مربوط به احساسهای ذهنی بیقراری یا کندی نمیگردد).
6- خستگی یا فقدان انرژی تقریباً هر روز.
7- احساس بیارزشی یا گناه بیجا (که ممکن است هذیانی باشد) تقریباً هر روز (فقط شامل خود ملامتگری و احساس گناه درمورد بیمار بودن نمیگردد).
8- کاهش توانایی تفکر، تمرکز و بلاتصمیمی تقریباً هر روز (به شرح ذهنی بیمار یا مشاهدات دیگران).
9- افکار تکرارشونده مرگ (نه به صورت ترس از مرگ).
افکار انتحاری تکراری بدون نقشه خاص، یا اقدام به خودکشی یا طرح خاصی برای خودکشی.
B- علایم، شامل ملاکهای یک دوره مخطط نمیگردند.
C- علایم، ناراحتی قابل ملاحظه بالینی یا تخریب در عملکرد اجتماعی، شغلی یا سایر زمینه های مهم به وجود میآورد.
D- علایم ناشی از تاثیر فیزیولوژیک مستقیم یک ماده (داروی نسخه شده یا مورد سوء مصرف) یا یک اختلال طبی عمومی (مثل کمکاری تیروئید) نمیباشد.
E- داغدیدگی توضیح بهتری برای علایم ارائه نمیکند. یعنی پس از فقدان فردی محبوب، علایم پیش از دو ماه دوام مییابد و با تخریب عملکردی بارز، اشتغال ذهنی بیمار گونه یا بی ارزشی، تفکر انتحاری، علایم یسیکوتیک یا کندی روانی حرکتی همراه میشود.
شیوع اختلال افسردگی اساسی
افرادی که دستخوش یک یا چند حمله افسردگی اساسی بدون وجود دوره های مانی میشوند، تحت عنوان افسردگی اساسی نام برده شدهاند. این اختلال عموماً با مسائل عمده بهداشتی همراه است. میزان شیوع این اختلال در ایالت متحده امریکا در حدود 1 تا 2 درصد برای مردان و 3 الی 6/4 درصد برای زنان گزارش شده است (میر و دیگران، 1984؛ به نقل از آزاد، 1384). خطر این اختلال در طول زندگی یعنی درصد کسانی که در بعضی از مراحل زندگی خود افسردگی اساسی را تجربه نمودهاند، درمردان 8-2 درصد و در زنان 26-20 گزارش شده است (بوید و وسیمن ، 1981؛ به نقل آزاد، 1384). در بین کسانی که در بیمارستانهای روانی بستری میشوند بیشترین فراوانی، مربوط به اسکیزوفرنی و پس از آن افسردگی است. اما در مراکز بالینی خارج از بیمارستان، بیماران افسرده بیشترین درصد را شامل میشوند به نحوی که تخیمن زده شده است یک سوم کل بیماران روانی را تشکیل دهند (وودروف و دیگران، 1975؛ به نقل از آزاد، 1384). برآوردهای جدید حاکی از آنست که 16 درصد جمعیت، حداقل یک دوره افسردگی را در نقطهای از زندگی شان تجربه خواهند کرد (کسلر و همکاران، 2003). به علاوه افرادی که یک دوره افسردگی اساسی را تجربه میکنند درخطر بالایی برای دوره های افسردگی بعدی قرار میگیرند و با هر دوره، خطر دورهای بعدی به طور معنیداری افزایش مییاید (مولر و همکاران، 1999).
جنس: مطالعات بین المللی بدون ارتباط با کشور تحت مطالعه، افسردگی یک قطبی را در زنها دو برابر شایعتر از مردان نشان داده است. فرض شده است که علل این تفاوت ممکن است مربوط به تفاوتهای هورمونی، اثرات زایمان و عوامل استرس زای روانی- اجتماعی متفاوت برای زن و مرد و مدلهای رفتاری درماندگی آموخته شده باشد (سادوک و سادک، 2003 ترجمه پورافکاری، 1385).
سن: سن متوسط شروع اختلال افسردگی حدود 40 سالگی است. در تقریباً 50 درصد بیماران، سن شروع بین 50-20 سالگی میباشد. اختلال ممکن است در کودکی یا سالمندی هم شروع شود هر چند ندرتاً چنین است. ولی بعضی از داده های همه گیر شناختی جدیدحاکی از آن است که میزان بروز این اختلال، احتمالاً در افراد زیر 20 سال درحال افزایش است (سادوک و سادوک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).
وضعیت تاهل: افسردگی یک قطبی در افرادی که فاقد رابطه بین فردی نزدیک هستند یا از همسر خود طلاق گرفته و یا جدا شده اند بیشتر دیده میشود.
ملاحظات اجتماعی- فرهنگی: بین طبقه اجتماعی و افسردگی یک قطبی رابطه ای وجود ندارد. فقط اینکه افسردگی در مناطق روستایی بیشتر از مناطق شهری دیده میشود.
سبب شناسی افسردگی
عوامل زیست شناختی
پیش فرض نظریههای زیستشناختی این است که علت افسردگییا در ژنها نهفته است که از طریق توارث از والدین به فرزندان منتقل میشود یا نارسایی عوامل فیزیولوژیائی که ممکن است پایه ارثی یا غیرارثی داشته باشد. یافتههای مربوط به همزادان از 1930 به بعد بیانگر این است که عوامل ارثی موجب بروز نوعی افسردگی میشوند. بسیاری از پژوهشگران، عوامل ارثی همراه با آنچه در زندگی شخصی به وقوع میپیوند، یعنی ترکیب آمادگیهای ارثی و فشارهای روانی- محیطی را علت احتمالی افسردگی و رفتارهای ناشی از آن میدانند.
یک زمینه عمده پژوهش درباره علل زیست شناختی افسردگی به نقش انتقال دهندگان عصبی مربوط است. سالهاست که نظریه کاتکولامین در مورد افسردگی حاکم بوده است (شیلد کراوت ، 1995؛ به نقل از آزاد، 1384). این نظریه بیانگر آن است که افسردگی مربوط است به کمبود کاتکولآمین ها به خصوص نوراپینفرین درمحل گیرنده های مخصوص در مغز. از طرف دیگر این تصور وجود دارد که علت مانی، فزونی نوراپینفرین در مراکز گیرنده عصبی است. نتایج پژوهشها بیانگر آن است که نوراپینفرین بر تغییر خلق و خو، احساسات شادی بخش و احساسات افسردگی موثر است (آزاد، 1384).
برای بسیاری از افراد، پایین بودن میزان دفع اپینفرین، در دورههایی از افسردگی ملاحظه شده است در حالیکه بالا بودن سطوح آن، خصوصیات دوره مانییا هیپومانی را تشکیل میدهد.ارتباط کاتکولامین دیگری به نام دوپامین نیز با افسردگی شناخته شده است. دوپامین با گروه نورونهای مربوط به هماهنگی، تنظیم غذا و مایعات، اثرات هیپوتالاموس بر غده هیپوفیز، ظهورهیجان ارتباط دارد. سایر پژوهشگران نیز افسردگی را به انتقال دهنده عصبی دیگری به نام سروتونین مربوط دانستهاند (آزاد، 1384).
سایر عوامل نورو شیمیایی
هر چند در حال حاضر قرائن قطعی در دست نیست ولی ناقل های عصبی اسید آمینه (بخصوص گاما آمینو بوتیریک اسید ) و پپتیدهای موثر بر اعصاب (بخصوص وازوپرسین و مواد افیونی درونزا ) در فیزیویاتولوژی برخی اختلال های خلقی دخیل دانسته شدهاند. بعضی از پژوهشگران اشاره نمودهاند که سیستمهای پیامبرنده ردیف دوم نظیر آدنیلات سیکلاز ، فسفاتیدیل اینوزیتول یا تنظیم کلسیم نیز ممکن است از نظر عصبی حائز اهمیت باشند. دو اسید آمینه گلوتامیت و گلیسین به نظر میرسد که نوروترانسمیترهای عمده در سلسله اعصاب مرکزی باشند. گلوتامین و گلیسین به مکانهای وابسته به گیرنده ان. متیلدی. اسپارتیت وابستگی پیدا کرده و زیادی آنها میتواند اثرات مهمی روی اعصاب داشته باشد. هیپوکامپ تراکم بالایی از این گیرنده ها را دارد بنابراین احتمال این وجود دارد که گلوتامیت در کنار کورتیزول بالای خون، واسطه اثرات عصبی- شناختی استرس مزمن باشد. تدریجاً شواهدی بدست میآید که داروهای آنتاگونوسیت گیرنده ان. متیلدی. اسپارتیت نیز اثرات ضد افسردگی دارند (سادوک و سادوک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).
کوچک بودن قطعات گیجگاهی، بینظمی محورهای عصبی- غددی در هیپوتالاموس، ترشح بیش از حد کورتیزول، بینظمی محور تیروئید، بینظمی در آزاد شدن هومون رشد، پایین بودن سطح سوماتوستاتین، نابهنجاری درالکتروآنسفالوگرافی، نظم نابهنجار ریتمهای شبانه روزی، فروزش در قطعات گیجگاهی و نابهنجاریهای ایمنی شناختی از عوامل زیست شناختی دیگر دخیل در اختلال افسردگی اساسی میباشند (سادوک و سادوک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).
عوامل روان پویشی
فهم روان پویشی افسردگی که توسط زیگموند فروید آغاز و توسط کارال آبراهام گسترش یافت، دیدگاه کلاسیک افسردگی شناخته میشود. این نظریه چهار نکته کلیدی دارد: (1)- اختلال در روابط مادر– کودک در مرحله دهانی رشد (18- 10 ماه اول زندگی) موجب آسیب پذیری درمقابل افسردگی میگردد. (2)- افسردگی میتواند مربوط به فقدان واقعییا خیالی شیء محبوب باشد. (3)- درون فکنی شیء از دست رفته یک مکانسیم دفاعی درگیر در مقابله با ناراحتی مربوط به فقدان شئ است. (4)- چون شئ از دست رفته ترکیبی از احساس عشق و نفرت در بازمانده ایجاد میکند، احساس خشم ممکن است به درون شخص معطوف گردد (سادوک و سادوک،2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).
ملانی کلاین افسردگی را تظاهر پرخاشگری نسبت به افراد مورد علاقه تعبیر کرد چیزی که عمدتاً برداشت فروید بود. ادوارز بیبرینگ ، افسردگی را تنش ناشی از خود ایگو، تلقی میکرد تا بین ایگو و سوپرایگو. او افسردگی را پدیدهای میدانست که وقتی شخص از تضاد بین آرمانهای بالای خود و واقعیت موقعیت خود آگاه میگردد، ظاهر میشود. ادیت یاکوسون حالت افسردگی را به حالت کودکی درمانده و فاقد نیرو که مقهور پدر و مادر دستور دهنده است، تشبیه کرد. سیلوانو آریتی مشاهده کرد که افراد افسرده زندگی خود را برای فردی دیگر گذراندهاند تا برای خود. او فردی را که بیماران افسرده برای او زیسته اند، دیگری غالب نامید که ممکن است یک اصل، آرمان، موسسه یا یک فرد باشد. وقتی بیمار درمییابد که شخص با آرمان مزبور، هرگز به گونه ای که انتظارات بیمار برآورد شود پاسخ نخواهد داد، افسردگی ظاهر میشود. تصور هینزکاهوت از افسردگی که از نظریه افسردگی خود ریشه گرفته است بر این فرض متکی است که خود در حال رشد، نیازهایی دارد که باید توسط والدین برآورده شده و احساس مثبت احترام به نفس و منسجم بودن به کودک بدهد. این نیازها مشتملند بر تحسین، اعتماد بخشیدن، تصدیق و آرمانیکردن. وقتی دیگران این اعمال را انجام نمیدهند، فقدان شدید احترام به نفس ظاهر شده و به صورت افسردگی خودنمائی میکند (سادوک و سادوک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385). جان بالبی متعقد است که آسیب دیدگی اولیه و جدائی تروماتیک در کودکی زمینه ساز افسردگی است. گفته میشود که فقدانهای بزرگسالی، تجربه فقدان در کودکی را احیا کرده و زمینه دوره های افسردگی را فراهم میکند (سادوک و ساروک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).
عوامل یادگیری
پیش فرض نظریههای یادگیری این است که افسردگی و فقدان تقویت به هم مربوطند. نبود تقویت ممکن است چند علت داشته باشد و پاسخها ممکن است به این علت تضعیف شوند که هیچ تقویتی دریافت نداشته یا حالتی ناخوشایند یا تنبیه کننده به دنبال داشته باشند.
لوین سوهن و همکارانش از پیشوایان تحقیق درزمینه افسردگی از دیدگاه یادگیری هستند. آنها به طور کلی چنین تاکید میکنند که پایین بودن مقدار واکنشهای رفتاری (برون شد رفتار) و احساسات غمگینی یا بدبختی که با افسردگی همراه میشود به کمی تقویت مثبت و یا زیادی تجربه های ناخوشایند مربوط است. این وضع به یکی از چند دلیل مختلف پدید می آید :
1- محیط خود به خود، ممکن است مسئلهای باشد. امکان دارد که در محیط، عوامل تقویت کننده کم یا تنبیه کننده زیاد باشد.
2- شخص ممکن است فاقد مهارتهای اجتماعی برای جذب تقویت مثبت یا برای تطبیق موثر با حوادث تنفر انگیز و ناخوشایند باشد.
3- به دلایلی در افرادی که مستعد افسردگی هستند، موارد تقویت کننده کمتر مثبت و موارد تنبیه کننده، بیشتر منفی به نظرشان میرسد تا افرادی عادی (آزاد، 1384).
نظریههای افسردگی
نظریه شناختی
احتمالاً با نفوذترین نظریههای روانشناختی که امروزه درباره افسردگی وجود دارد، نظرگاه شناختی است. اساس این نظریهها این اندیشه است که یک تجربه معین ممکن است روی دو فرد تاثیر بسیار متفاوتی بگذارد. قسمتی از این تفاوت امکان دارد به دلیل روش متفاوت تفکر درباره آن حادثه و حدود شناخت آنها نسبت به آن باشد. یک شخص که به پیشرفت مورد انتظار خود نائل نمیگردد ممکن است فکر کند که من شخص بیفایدهای هستم، هر کسی مرا ضعیف میپندارد، اگر چنین نبود من برای این شغل انتخاب میشدم. شخصی دیگر در همین وضع، ممکن است فکر کند که آقای الف بدین دلیل برای شغلی که من خواستار آن بودم، انتخاب شد که تجربه بیشتری در مذاکره و گفتگو داشت. واکنشهای فرد اول، پاسخ متعارف کسی است که ممکن است به افسردگی گرفتار شود (آزاد، 1384). ویژگی این نوع تفکر، زیاده روی در تعمیم است و یکی از خصایصی است که آرون بک در تفکر افراد افسرده یافته است. در حالت کلی طبق نظریه شناختی، افسردگی از دگرگونیهای شناختی خاص که در افراد مستعد افسردگی وجود دارد، ناشی میشود. این دگرگونیها که طرحواره افسردگی زا نامیده میشوند، الگوی شناختی هستند که داده های درونی و بیرونی را تحت تاثیر تجارب اولیه زندگی، تغییر یافته درک میکنند. آورن بک، یک سبک شناختی برای افسردگی فرض کرد که مرکب است از 1- نگرش نسبت به خود- برداشت منفی از خود- 2- نگرش نسبت به محیط – تجربه جهان بصورت متخاصم و پرتوقع 3 – نگرش در مورد آینده- انتظار رنج و شکست. و درمان عبارت است ازتعدیل این دگرگونیها. اجزا نظریه شناختی در جدول زیر آمده است (سادوک و سادوک، 2003؛ ترجمه پورافکاری، 1385).
جدول2-2 : اجزا نظریه شناختی در اختلال افسردگی اساسی
جزء تعریف
مثلث شناختی باورها در مورد خود، دنیا و آینده
طرحواره ها شیوه های سازماندهی و تعبیر تجارب
استنباط دلخواه اسثتنتاج خاص بدون قرائن کافی
انتزاع ویژه تمرکز روی جزئی واحد و نادیده گرفتن جنبههای مهمتر تجربه
تعمیم مفرط استنتاج مبتنی بر تجربهای کوتاه و باریک
بزرگ نمائی و کوچک نمائی بیشتر یا کمتر کردن اهمیت رخداهای خاص
شخصی سازی میل به خود ارجاعی بیاساس رخدادهای بیرونی
مطلق نگری، تفکر دو وجهی طبقهبندی تجارب به همه یا هیچ، سیاه و سفید یا خوب و بد
نظریه اصالت وجودی
درحالیکه نقطه تاکید نظریه هایروانپوبشی از دست دادن شیئ مورد علاقه به عنوان علت اصلی افسردگی است. نظریههای اصالت وجودی بر محور از دست دادن عزت نفس دور میزنند. شی از دست رفته میتواند واقعی یا سمبلیک باشد مانند قدرت، مقام اجتماعی یا پول. ولی از دست دادن، فی نفسه نمیتواند به اندازه تغییر حاصل در خود سنجی فرد بر پایه آن مهم باشد. بسیاری از افراد، خودپنداری خود را بر پایه اینکه چه کسی هستند یا چه چیزی دارند بنا میکنند. مثلا من رئیس کارخانه هستم، من همسر بازیگری مشهور هستم، همانند سازیهایی از این قبیل، شخص خارجی و ارزش افراد را در اذهان خود فرد نشان میدهد. نظریههای انسانگرایی بر این فرض معتقدند که افسردگی زمانی ظاهر میشود که اختلاف بین من آرمانی و من واقعی خیلی زیاد باشد به طوریکه برای شخص قابل تحمل نباشد و این اندیشه با شواهد تجربی به دست آمده به وسیله پژوهشگرانی که میزان خود ارزیابی افراد افسرده و غیر افسرده را بررسی کردهاند، مطابقت دارد (آزاد، 1384).

عوامل شخصیتی
هیچ نوع صفت شخصیتی یا نوع شخصیت به عنوان زمینه ساز منحصر به فرد افسردگی شناخته نشده است. تمام انسانها با هر گونه الگوی شخصیتی، تحت شرایط مناسب ممکن است دچار افسردگی گردند. انواع شخصیت وسواسی-جبری، هیستریک، مرزی یا شخصیتهای ضد اجتماعی، پارانوئید و سایر انواع شخصیت که از مکانیسمهای دفاعی فرافکنی و برونیسازی استفاده میکنند ممکن است در معرض خطر بیشتر برای افسردگی باشند.
مدل رفتاری لوینسون در خصوص افسردگی
مدل رفتاری لوینسون از افسردگی بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی بندورا بنا شده است. افسردگی در این دیدگاه به عنوان تعامل «شخص ـ رفتار ـ محیط» نگریسته می‌شود. این بدین‌معناست که احساسها و رفتار افسرده‌ساز با تغییر در محیط تحریک می‌شوند؛ هنگامی که تحریک شوند، رفتارهای افسرده‌ساز بر شرایط محیطی تأثیر منفی می‌گذارند و همین تغییرات، علائم افسرده‌ساز بعدی را بوجود می‌آورد و در نتیجه این چرخه معیوب همچنان ادامه می‌یابد. طبق مدل لوینسون میزان پایین تقویت مثبت وابسته به پاسخ، یا میزان بالای تجربه بیزاری‌آور عامل آشکارساز افسردگی است. بنابراین، وقتی که نتیجه رفتارهای فرد بازده مثبت کم یا میزان زیادی پیامد منفی به همراه داشته باشد، خلق، شناخت و رفتارهای افسرده‌ساز تحریک می‌شوند (ترپ و اولسون ، 1990).
تقویت مثبت اندک، یا میزان زیاد تجارب بیزاری‌آور و ناخوشایند فرد باعث القاء خلق ملال‌انگیز در وی می‌شوند. سه دسته از عوامل منجر به کمبود تقویت مثبت وابسته به پاسخ می‌شوند. این عوامل عبارتند از:
1ـ نقص در خزانه رفتاری شخص یا مهارتها؛ بنابراین مانع به دست آوردن تقویت مثبت می‌شوند.
2- فقدان تقویت‌های موجود در محیط شخص یا تعداد زیادی ازتجارب بیزاری‌آور.
3ـ کاهش توانایی برای لذت‌بردن از تجارب مثبت یا افزایش حساسیت بر تجارب منفی.
با این وجود عاطفه ملال‌انگیز و رفتار افسرده‌ساز می‌تواند پاسخهای همراهی‌کننده را از محیط اجتماعی فرا بخواند، که خود این حالت بر تداوم و تقویت عاطفی ملال‌انگیز و رفتار افسرده تأثیر می‌گذارند.
به طور کلی شواهد تجربی نشان می‌دهد افراد افسرده در مقایسه با افراد غیر افسرده وقایع لذتبخش کمتری را تجربه می‌کنند.
رویکرد درمانی لوینسون یک سیستم زنجیری برای ارزیابی و درمان افسردگی است. در مرحله ارزیابی سه مسئله اصلی مورد توجه قرار می‌گیرد. اول اینکه میزان دسترس‌پذیری به تقویت باید مورد ارزیابی قرار گیرد. بخشی از این دسترس‌پذیری به سطح فعالیت‌ بیمار بستگی دارد زیرا بیمار احتمالاً حیطه فعالیت خود را برای رویارویی با منابع تقویت باید افزایش دهد. دومین مسئله ارزیابی نقص‌های مهارتی است (برای مثال جرأتمندی ، مهارتهای اجتماعی) زیرا بیماری که مهارت‌های اجتماعی کافی دارد نسبت به بیماری که این مهارتها را ندارد، احتمالاً به تقویتهای مثبت بیشتری از محیط دست خواهد یافت، نهایتاً اینکه در این مدل به چگونگی تفسیر فرد از تقویت نیز تأکید شده است زیرا بیماری که بسامد (فراوانی) تقویت‌کننده، را کمتر از حد معمول برآورد کند بطور بالقوه خود را از دستیابی به تقویت‌کننده محروم می‌کند. بنابراین در مدل لوینسون رفتارهای بین فردی و عوامل شناختی نقش مهمی ایفا می‌کنند.
درمان در این مدل براساس یکسری مراحل قابل پیشبینی صورت می‌گیرد:
1ـ تشخیص‌های افتراقی : پی‌بردن به مسئله با بهره گرفتن از ابزارهای خود گزارش و مصاحبه بالینی.
2ـ تحلیل کارکردی (کنشی) از نقش فعالیت: تعیین دقیق تعاملات شخصـ محیط یا وقایع مربوط به افسردگی شخص با بهره گرفتن از برنامه وقایع خوشایند و برنامه وقایع ناخوشایند .
از دیدگاه لوینسون، شناختواره‌ها و احساسات نسبت به تغییرات رفتار حساس می‌باشند و تغییر رفتار بر آنها تأثیر زیادی دارد. در نتیجه یک برنامه رفتاری هدفمند در اوایل درمان و تداوم آن در مسیر درمان از ملزومات اساسی درمان دراین رویکرد محسوب می‌شود.
لوینسون در پژوهشهای اخیر خود بر نقش عوامل شناختی نیز در بروز افسردگی تأکید کرده است (دابسون و جکمان ـ کرام ، 1996).
مدل خویشتن‌داری رم
افسردگی در مدل خویشتن داری رم به عنوان نقص شناختی رفتاری در خویشتن‌داری مفهوم‌سازی می‌شود. این مدل بر پایه دیدگاه های کانفر (1970، به نقل از بروین ، 1988) مطرح شده است.
وی معتقد است وقتی در رفتار افراد گسیختگی بوجود آید یا اینکه در ایجاد کاری که قصد انجامش را داشته‌اند با شکست روبرو شوند، فرایند خود نظم بخش آغاز می‌شود. این فرایند سه مرحله دارد که مراحل اول آن مشاهده خود است. در این مرحله افراد به رفتار خود توجه می‌کنند و سعی بر این دارند که اعمال خود را بازبینی کنند. در مرحله دوم که ارزشیابی خود نامیده می‌شود آنها عملکرد واقعی‌شان را با هدفهای ذهنی یا سطح انتظار مقایسه می‌کنند و تلاشآنها این است که هرگونه اختلاف را از بین ببرند. مرحله نهایی، تقویت خود است. یعنی افراد در عوض دستیابی به اهداف، به خودشان پاداش می‌دهند یا اینکه در عوض نرسیدن به اهداف، خودشان را مورد تنبیه و سرزنش قرار می‌دهند.
رم بر همین اساس معتقد است کنترلی که افراد بر رفتارشان دارند می‌تواند به سه فرایند تقسیم شود:
1ـ بازبینی ـ خود
2ـ ارزشیابی ـ خود
3ـ تقویت ـ خود
نقص در هر یک از این سه فرایند می‌تواند به افسردگی منجر شود.
1ـ بازبینی ـ خود:
الف) افراد افسرده بطور انتخابی به وقایع منفی در محیط بیشتر توجه می‌کنند تا وقایع مثبت.
ب) افراد افسرده بطور انتخابی بر بازده فوری رفتار خود توجه می‌کنند تا بازده و نتایج بلندمدت.
2ـ ارزشیابی ـ خود
الف) افراد افسرده مجموعه معیارهای سخت و لازم‌الاجرایی را برای ارزشیابی رفتارهای خود بر می‌گزینند.
ب) افراد افسرده برای رفتارهایشان از اسنادهای منفی استفاده می کنند. برای مثال آنها بازده مثبت را به عوامل بیرونی و بازده منفی را به عوامل درونی نسبت می‌دهند.
3ـ تقویت ـ خود
الف) در نتیجه دو مرحله قبل، افراد افسرده تقویت مثبت کافی برای خود در نظر نمی‌گیرند و با کمبود تقویت مثبت روبرو می‌شوند.
ب) افراد افسرده برای خودشان خود ـ تنبیهی افراطی در نظر می‌گیرند یعنی اینکه در اثر نرسیدن به معیارهایشان، خود را مورد تنبیه شدید قرار می‌دهند (توادل و اسکات ، 1991).
مدل شناختی ـ بالینی بک
نظریه‌های شناختی درباره اختلال هیجانی مانند نظریه طرحواره بک بر این اصل بنا شده است که اختلال روان‌شناختی به آشفتگی و نقص در تفکر ربط دارد، مخصوصاً اضطراب و افسردگی که با افکار خودآیند منفی و تحریفهایی در ادراک‌ها مشخص می‌شوند. افکار یا تفسیرهای منفی از فعال‌سازی باورهای ذخیره شده در حافظه بلندمدت به وجود می‌آیند. هدف شناخت درمانی اصلاح افکار و باورهای منفی و رفتارهای مرتبط با آنهاست که باعث تداوم آشفتگی روان شناختی هستند. مؤلفه‌های اصلی نظریه طرحواره‌ها در خصوص اختلالات هیجانی را می‌توان در شکل 1 نشان داده شده است.

شکل2-1: نظریه طرحواره‌ها از اختلالات هیجانی (ولز ، 2000)

طبق این رویکرد، اختلال هیجانی به فعال‌سازی طرحواره‌های ناکارآمد ربط دارد. طرحواره‌ها، ساختارهای حافظه محسوب می‌شوند که از دو نوع اطلاعات تشکیل شده‌اند:
الف) باورها
ب) مفروضه‌ها
باورها، سازه‌های مرکزی هستند که ماهیت غیر مشروط دارند (برای مثال «من بی‌ارزشم»، «جهان جایگاه خطرناکی است») و به عنوان حقایقی در مورد خود و جهان پذیرفته می‌شوند. مفروضه‌ها ماهیتی مشروط دارند و نشانگر وابستگی بین وقایع و ارزشیابی خود می‌باشند (برای مثال «اگر من علایم جسمی غیرقابل تبیینی داشته باشم به این معناست که حتماً به یک بیماری خطرناک مبتلا شده‌ام»). این طرحواره‌های ناکارآمد که خاص اختلال هیجانی می‌باشند نسبت به طرحواره‌های افراد عادی سخت‌تر غیرقابل انعطاف‌تر و عینی‌تر هستند. محتوای چنین طرحواره‌هایی خاص یک اختلال است (فرضیه محتوی اختصاصی). طرحواره‌های اضطراب از باور و مفروضه‌هایی در مورد خطر و ناتوانی برای مقابله تشکیل شده‌اند. در افسردگی کانون اصلی طرحواره بر حول مثلث شناختی منفی متمرکز است، به این صورت که تجارب اولیه، پایه‌ها و بنیادهایی برای شکل‌گیری مفاهیم منفی در مورد خود، آینده و جهان بیرونی فراهم کرده است. وقتی که طرحواره‌های ناکارآمد فعال شوند، باعث ایجاد سوگیریهایی در جستجو و تفسیر اطلاعات می‌شوند. این سوگیری‌ها در سطح روبنایی به صورت افکار خودآیند منفی در ساخت هشیاری بروز می‌کنند (ولز، 2000).
نظریه بک در مورد افسردگی چهار مؤلفه دارد که همگی ‌آنها شناختی هستند و به وقایع درونی ربط دارند (فری، 2000). این چهار مؤلفه عبارتند از:
الف) افکار خودآیند
ب) طرحواره‌ها
ج) خطاهای منطقی
د) مثلث شناختی
افکار خودآیند، پدیده‌هایی گذرا محسوب می‌شوند. آنها جمله‌ها یا عبارتی هستند که در ساخت هشیاری به صورت تصویر ذهنی، جمله یا کمله نشان داده می‌شوند. این افکار کوتاه و اختصاصی‌اند، بعد از واقعه سریعاً رخ می‌دهند،ممکن است فقط در یک جمله بروز نکنند بلکه در چند کلمه یا تصویر ذهنی کلیدی تجربه می‌شوند و علاوه بر این از یک تفکر دقیق و منطقی نشأت نمی‌گیرند. این افکار در لحظه وقوع منطقی به نظر می‌رسند و افرادی که مشکلات هیجانی مشابهی دارند اغلب افکار خودآیندشان شبیه به یکدیگر است.
طرحواره‌ها ساختارهای پایداری هستند که در سازمان‌بندی شناختی فرد جای گرفته‌اند و به عنوان گذرگاهی برای خلاصه‌کردن تجارب فرد در جهان استفاده می‌شوند. طرحواره‌ها باعث نظم بخشی به رفتار فرد می‌شوند.
مفهوم طرحواره‌ها، اساس نظریه‌های شناختی درباره آسیب‌شناسی روانی و شناختی درمانی را تشکیل می‌دهند. نایسر (1976) که از جمله روان‌شناسان شناختی است معتقد است که طرحواره‌ اطلاعات را از طریق حواس می‌گیرد و خود این طرحواره به وسیله آن اطلاعات تغییر می‌یابند و اعمال و فعالیتهای جستجوگرانه را جهت می‌بخشند، اطلاعات بیشتری جذب میکنند و متعاقب آن خود‌آنها نیز تغییر می‌کنند (به نقل از هولون و گاربر ، 1982). طرحواره مبنای پردازش اطلاعات بشمار می‌رود و کل اطلاعات وارد شده به سیستم شناختی باید در طرحواره‌ها پردازش شوند (کیسلر ، 1996، وین فری و گلدفرید ، 1986).
امروزه شناخت درمانگران و از جمله بک برای درمان اختلالات شخصیت، درصدد تغییر «طرحواره‌های ناسازگار اولیه» هستند و از این نظر اختلالات شخصیت در قالب طرحواره‌های ناسازگار ضابطه‌بندی می‌شوند (یانگ ، 1999؛ اسپری ، 1999؛ دیویدسون ، 2000).
طرحواره‌ها قوانینی دقیق هستندکه ناظر بر پردازش اطلاعات و رفتار می‌باشند. به لحاظ تاریخی مفهوم طرحواره از نوشته‌های کانت، سرچشمه گرفته است. طرحواره‌ها در حافظه به عنوان تعمیم‌ها یا الگوهای نخستین از تجارب خاص زندگی ذخیره می‌شوند و به عنوان قالبی برای جهت‌دهی، معنابخشی و متمرکزکردن تمام اطلاعات وارده عمل می‌کند.
در حقیقت طرحواره، به فرایندهای شناختی هشیار نظیر توجه، رمزگردانی، به یادسپاریو استنباطجهت می‌دهند (میلون ، 1999).
خطاهای منطقی مؤلفه سوم دیدگاه بک به شمار می‌روند. منظور از خطای منطقی اشتباهاتی هستند که در فرایند استدلال روی می‌دهند (فری، 2001).
فریمن (1983؛ به نقل از شارف ، 2001) هشت خطای منطقی را ذکر کرده است. این خطاهای منطقی عبارتند از: تفکر دو قطبی ، فاجعه‌سازی ، تعمیم بیش از حد ، انتزاع انتخابی ، استنباط دلبخواهی ، بزرگ انگاری یا کوچک نمایی ، برچسب‌کردن.
تفکر دو قطبی: این خطای شناختی با نهایت افراط در نظر گرفته شده و معمولاً شامل تفکر همه یا هیچ است.
فاجعه‌سازی: در این خطای شناختی فرد در واقعه چنان اغراق می‌کند که نتایج و پیامدهای فاجعه‌باری را به آن نسبت می‌دهند.
تعمیم بیش از حد: قانونی است که بر پایه یک واقعه منفی کوچک، فرد تفکر خود را با تعمیم بیش از حد دچار تحریف می‌کند.
انتزاع انتخابی: برخی اوقات افراد یک ایده یا فکر را از یک واقعه به گونه‌ای انتخاب می‌کند که از تفکر منفی آنها حمایت می‌کند.
استنباط دلخواهی: نتیجه‌گیری که با شواهد یا حقایق جور در نمی‌آید یا اینکه با آنها در تضاد است. دو نوع استنباط دلخواهی وجود دارد که عبارتند از ذهن‌خوانی و پیش‌بینی منفی .
بزرگ‌ انگاری یا کوچک شماری: این حالت وقتی رخ می‌دهد که افراد نقایص خود را بزرگ جلوه می‌دهد یا اینکه نکات مثبت را کوچک می‌شمارند و به آنها بهایی نمی‌دهند.
برچسب‌زدن یا برچسب‌ ناروا زدن: دیدگاهی منفی درباره خود که با برچسب‌زدن به خود بر پایه خطاها یا اشتباهات صورت می‌گیرد. در برچسب‌زدن یا برچسب‌ ناروا زدن افراد اغلب احساس نادرستی از خود یا هویت خود به وجود نمی‌آورند.
شخص‌سازی: واقعه‌ای منفی را که به فرد ربط ندارد به خودش ارتباط می‌دهد.
مؤلفه چهارم دیدگاه بک، مثلث شناختی است که به محتوای تفکر ربط دارد. هم افکار خودآیند و هم طرحواره‌ها محتوی دارند و خطاهای منطقی به عنوان سوگیری عمل کرده و باعث افراط هر چه بیشتر افکار خودآیند منفی و طرحواره‌ها می‌شوند (فری، 2000).

به عقیده بک، خلق غمگین و نارسایی‌های انگیزشی و آغازش‌گری در افراد افسرده بر اثر شناخت واره‌های منفی درباره خویشتن، جهان و آینده ایجاد می‌شود. وقتی خلق افسردگی شکل گرفت و انگیزه برای کار و فعالیت کاستی یافت و نومیدی و بدبینی ریشه گستراند، طرحواره شناختی افسردگی استحکام بیشتری پیدا می‌کند و بدین‌ترتیب یک نظام پسخوراند مارپیچی ایجاد می‌شود که بک آن را « مارپیچ نزولی در افسردگی» نام می‌نهد: یعنی بیمار هر قدر منفی‌تر می‌اندیشد، احساس بدتری پیدا می‌کند و هر قدر احساس ناخوشایندتری پیدا می‌کند، منفی‌تر می‌اندیشد (قاسم‌زاده، 1379). مدل کلی افسردگی از دیدگاه بک در شکل 2ـ3 نشان داده شده است.
نظریه شبکه تداعی
در نظریه شناختی بک، شناختواره‌های منفی تعیین‌کننده افسردگی، به گونه‌ای کارکردی (کنش) با طرحواره‌ها یا مفروضه‌های اساسی که در مواجهه با فشارزای متناسب فعال می‌گردند، ارتباط دارند. طرحواره‌ها حول رشد و تکامل در اثر تجارب فرد شکل می‌گیرند و به صورت یک فرایند اساسی در حافظه باقی می‌مانند.
و هرگاه یک رویداد محیطی متناسب و هماهنگ با آنها اتفاق افتاد، فعال شده و تعبیر و تفسیر رویدادها را تحت تاثیر قرار می‌دهند. از سوی دیگر، عده‌ای از نظریه‌پردازان روان‌شناسی بالینی به سوگیریهای حافظه و نقش تسهیل‌گر متغیر خلق و عاطفه توجه کرده‌اند. مفهومی که با عنوان «تسهیل عاطفی» نیز مشهور است. این عده عمدتاً متاثر از نظریه زانیس مبنی بر تقدم عاطفه و خلق در پردازش اطلاعات هستند. باور (1981؛ به نقل از محمود علیلو، 1378) براساس آزمایشهای خود اعلام کرد که حالتهای عاطفی با رویدادهای همزمان خود ارتباط برقرار می‌کنند و فعال‌شدن این حالتهای عاطفی می‌تواند خاطره‌های قبلی را برای هشیاری قابل دسترسی سازند. در تبیین اثرات پردازش خلق و عاطفه، باور (1981) نظریه شبکه تداعی حافظه را مطرح کرده است. باور معتقد است تأثیرات خلق و عاطفه بر فرایندهای شناختی، به ویژه حافظه را می‌توان در چارچوب نظریه جامع شبکه تداعی حافظه دراز مدت منسجم نمود. باور چنین می‌نویسد:
«براساس رویکرد شبکه تداعی هر عاطفه مشخص، گره یا واحد ویژه‌ای را در حافظه دارد که بسیاری از جنبه‌های دیگر عاطفه مزبور را که با آن ربط دارند، جمع‌آوری می‌کند. هر واحد عاطفی نیز با رویدادهای زندگی فرد در لحظه‌ای که آن عاطفه ویژه برانگیخته شده، مربوط است. این گره‌های عاطفی می‌توانند توسط محرکهای زیادی از قبیل تحریکات فیزیولوژیکی یا نمادهای کلامی فعال گردند. موقعی که فعال‌شدن گره‌ها بالاتر از آستانه باشد، واحد عاطفی سایر گره‌های مربوطه را نیز تحریک می‌کند که نتیجه آن تولید الگویی از برانگیختگی خود مختار و رفتار ابزاری است که برای آن عاطفه ویژه طراحی شده است. فعال‌شدن گره عاطفی همچنین موجب فعال‌شدن ساختارهای حافظه‌ای مربوط به‌آن می‌گردند. بنابراین تحریک گره غمگینی، فعال‌شدن عاطفه مزبور را ابقاء خواهد کرد و یادآوری خاطرات بعدی را تحت تأثیر قرار خواهد داد.»
طبق نظر باور (1981) مفاهیم از طریق گره‌های فردی به درجات مختلف با تجارب شخصی ارتباط می‌یابند. فعال‌شدن یک واحد عاطفی تماس مفاهیم مرتبط با خود را فعال خواهد کرد و در این میان ابتدا قوی‌ترین حلقه‌های تداعی فعال خواهند شد. حلقه در نظریه باور، عاملی است که دو مفهوم یا دو تداعی را با هم مرتبط می‌سازد. طبق نظر او، رویدادها از طریق مجموعه‌ای از قضایای توصیفی در حافظه بازیابی می‌شوند. به هنگام فعال‌شدن یک گره عاطفی، تحریک از یک گره به گره‌ای دیگر انتشار می‌یابد و این امر از طریق حلقه‌های تداعی بنی مفاهیم صورت می‌گیرد. در نهایت باور نتیجه می‌گیرد که فعال‌شدن گره عاطفی، افکار، باورداشتها و خاطره‌های موقعیتی مربوط را برای هشیاری قابل دسترسی می‌سازد.
آسنیک و کین (1990) مفروضه‌های اساسی نظریه شبکه تداعی را به این صورت بیان می‌کنند:
1 ـ هیجانها می‌توانند به عنوان واحدها یا گره‌هایی در شبکه معانی نگریسته شوند که با عقاید مربوطه، سیستم‌های فیزیولوژیکی، وقایع و الگوهای ماهیچه‌ای و بیانی پیوند دارند.
2ـ عناصر هیجانی در شبکه معنایی به صورت گزاره‌ها یا بیانیه‌ها ذخیره می‌شوند.
3ـ افکار از طریق فعال‌سازی گره‌ها درون شبکه معنایی بوجود می‌آیند.
4ـ گره‌ها می‌توانند توسط محرکهای درونی یا بیرونی فعال می‌شوند.
5ـ فعال‌سازی از طریق گسترش گره‌ها به شیوه‌های انتخابی در گروه های مربوطه بوجود آمده و تداوم می‌یابد.
6- هشیاری مشتمل بر مجموعه‌ای از گره‌هاست که بالاتر از حد آستانه فعال شده‌اند.
بنیاد نظریه شبکه تداعی بر این اصل بنا شده است که وقتی ما دچار حالت خلقی افسرده در زمان حال می‌شویم احتمال اینکه وقایعی را از گذشته بیاد بیاوریم که با این حالت خلقی در گذشته مرتبط بوده‌اند، بیشتر است. حالت خلق فعلی می‌تواند مفاهیم و سازه‌هایی را که قبلاً برای تفسیر وقایع استفاده می‌شده‌اند را دوباره فعال کند و بیشتر در دسترس قرار دهد و در نتیجه برای تفسیر وقایع فعلی مورد استفاده قرار گیرند. برای مثال در حالت خلقی افسردگی در زمان حال، مفاهیم و سازه‌هایی که قبلاً برای تفسیر وقایع مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند، برای تفسیر وقایع فعلی نیز به کار می‌روند. در نتیجه تجارب فعلی با احتمال بیشتری به شیوه‌ای منفی تفسیر می‌شوند (تیزدل، 1993).
مدل شبکه تداعی که مبتنی بر یافته‌های آزمایشی است نشان می‌دهد که خلق افسرده باعث ایجاد سوگیری‌هایی در پردازش شناختی می‌شوند. بنابراین طبق این دیدگاه، تفکر منفی در افسردگی، نتیجه جورشدن وقایع محیطی که مفروضه‌های ناکارآمد مربوط به آن را در افراد آسیب‌پذیر فعال می‌کند، نیست؛ بلکه ناشی از شدت اثرات عادی خلق بر پردازش اطلاعات است. این دیدگاه نشان می‌دهد که تفکر منفی پیامد خلق افسرده است. بنابراین تبیین این مسئله که تفکر منفی به دنبال بهبود خلق ـ حتی توسط دارو درمانی یا درمانهای روان‌شناختی دیگر به غیر از شناخت درمانی ـ کاهش می‌یابد، با مشکل خاصی روبرو نمی‌شود. با این وجود، نکته مهم در نظریه شبکه تداعی این است که تفکر منفی همانطور که می‌تواند پیامد افسردگی باشد می‌تواند پیشایند افسردگی نیز قرار بگیرد. بین خلق و تفکر منفی روابط متقابل وجود دارد. به هنگام بروز خلق افسرده، احتمالاً به شیوه‌ای منفی فکر می‌کنیم به این دلیل که خلق منفی بر دسترس‌پذیری و فعال‌سازی خاطرات و سازه‌های تفسیری اثر گذاشته است و خود تفکر منفی احتمالاً باعث تداوم افسردگی می‌شود. این حلقه معیوب خود تداوم بخش در شکل 2 نشان داده شده است.

مطلب مشابه :  آزادی

شکل2-2: حلقه معیوب بر پایه رابطه متقابل بین تفسیرهای منفی از تجارب و خلق افسرده (تیزدل، کلارک و آلفورد، 1993، ص 343)
پژوهش در خصوص رابطه بین خلق و حافظه در طی بیست سال گذشته به سرعت گسترش یافته و به یکی از حوزه‌های پژوهش فعال و جذاب تبدیل شده است.
اگرچه تا قبل از 1970 مطالعات اتفاقی در مورد خلق و حافظه صورت می‌گرفت، اما یک حوزه فعال پژوهش به شمار نمی‌رفت. این وضعیت از سال 1975 به سرعت و به دلیل گوناگون تغییر کرد و هم اکنون اهمیت عاطفه در حافظه بوسیله روان‌شناسان شناختی مورد تأکید قرار گرفته است. کاری که قبل از آن، از سوی روان‌شناسان بالینی و روان‌شناسان اجتماعی مورد توجه قرار گرفته بود. در زمینه پژوهش خلق و حافظه چندین پژوهش عمده نظیر حافظه همخوان با خلق و حافظه وابسته به خلق (الیس و موری ،1999) وجود دارد که می‌تواند آنها را در منابع مربوط جستجو کرد.
مدل درماندگی آموخته شده
مدل درماندگی آموخته شده توسط آبرامسون، سلیگمن و تیزدل (1978) بیان گردید. مدل درماندگی آموخته شده یک مدل شناختی است، زیرا علت اصلی افسردگی را انتظار ذکر می‌کند: انتظار فرد در مورد اینکه وقایع بد رخ خواهند داد و او نمی‌تواند از آنها جلوگیری کند.
در مدل درماندگی آموخته شده اعتقاد بر این است که نقص اصلی در انسانها و حیوانهای درمانده این است که بعد از وقایع کنترل‌ناپذیر، انتظارشان از آینده، نامشروط (بی‌ارتباط) بودن بین پاسخ و بازده است. این نظریه بیان می کند سگها، موشها و افرادی که قادر نیستند از وقایع بگریزند بعد از اینکه چنین وقایعی (کنترل‌ناپذیر) رخ دادند حالت منفعلانه به خود می‌گیرند. آنها نمی‌توانند یاد بگیرند که پاسخ آنها ممکن است راه گریزی برایشان فراهم سازد. این انتظار که پاسخ‌های آینده بیهوده و بی‌نتیجه است، باعث دو نقص می‌شود:
الف) از طریق کاهش‌دادن، انگیزش در پاسخدهی به وجود می‌آورد.
ب) متعاقباً باعث ایجاد مشکلاتی می‌شود، به این صورت که بازده مشروط فراتر از پاسخ است (دستیابی به نتیجه فراتر از کار و تلاش می‌باشد).
وقتی که موجودات انسانی مشکلات غیرقابل حل و غیر قابل گریزی را تجربه می‌کند و به این برداشت می‌رسند که پاسخهای آنها تأثیری ندارد یک سؤال مهم از خودشان می‌پرسند: « چه چیزی باعث درماندگی من شد؟»
اسناد علّی که فرد برای چنین وقایعی ارائه می‌دهد نقش تعیین‌کننده‌ای در انتظار شکست برای آینده ایفا می‌کنند. سه بعد در اسناد علّی وجود دارد که در ایجاد درماندگی برای وقایع آینده مهم‌اند:
1ـ درونی ـ بیرونی
2ـ با ثبات ـ بی‌ثبات
3ـ کلی ـ اختصاصی
بین علت، سیر، عوامل زمینه‌ساز و پیشگیری از درماندگی آموخته در آزمایشگاه با اختلال افسردگی اساسی در زندگی واقعی شباهتهایی وجود دارد.
مدل تکرار غیرارادی خود نظم بخش
در طی چند دهه گذشته علاقه به نقش توجه متمرکز بر خود و فرآیند خود نظم‌بخشی در ایجاد رفتار ناکارآمد افزایش یافته است. یکی از این نظریه‌ها که از سوی پیزجنسکی و گرینبرگ و همکاران (1991) ارائه شده است، تحت عنوان مدل تکرار غیرارادی خود نظم‌بخشی مشهور است.
آنها این نظریه را اساس فرآیند توجه به خود برای تببین افسردگی واکنشی مطرح کرده‌اند. نظریه مذکور با ارائه مدل سیبرنتیک خود نظم‌بخشی، چارچوبی مفید برای کشف روابط درونی میان فرآیندهای انگیزشی و شناختی گوناگون دخیل در افسردگی فراهم می‌کند. به طور خلاصه، در مدل تکرار غیرارادی خود نظم‌بخشی چنین فرض شده است که افسردگی بدنبال از دست‌دادن منبع مهم ارزش شخصی و عزت نفس رخ می‌دهد و این زمانی است که فرد در چرخه‌ای خود ـ نظم‌بخش که در آن هیچ پاسخی برای کاستن از اختلاف بین حالت واقعی موجود و حالت مطلوب وجود ندارد، گرفتار می‌شود. در نتیجه فرد گرفتار یک الگوی مداوم توجه متمرکز بر خود می‌شود که باعث افزایش عاطفه منفی، تحقیر نفس، ناکارآمدی و پیامدهای منفی دیگر و نیز یک سبک متمرکز بر فرد افسرده ساز می‌شود (مبینی، 1376).
مدل سبک های پاسخی به افسردگی
پژوهشها نشان می‌دهد افرادی که افسرده می‌شوند شبه صفاتی دارند که ممکن است بر خلق آنها تأثیر بگذارند. اگر چنین حالتی رخ بدهد یعنی صفات شخصیت بر خلق اثر بگذارند، تفاوتهای فردی در صفات شخصیت، باعث بروز افسردگی به شیوه‌های مختلف می‌شود. برای مثال کلاین، وندرلیچو شیا (1977) معتقدند که خصوصیات شخصیتی پایدار نظیر وابستگی و بی‌نقص‌گرایی با کیفیت‌های متفاوت در بیان افسردگی ربط دارند. برخی از افراد ملال‌انگیز به طور منظم به جنبه‌های منفی اطلاعات بیشتر از جنبه‌های مثبت و خنثی توجه می‌کنند، خاطرات منفی بیشتری را به یاد می‌آورند و اطلاعات منفی را بیش از حد پردازش می‌کنند (سیگل و اینگرام، 1977).
پردازش منفی اطلاعات در حد بسیار زیاد را اندیشناکی گویند.
این دیدگاه که صفات شخصیتی خاص باعث ایجاد خلق مخصوصی می‌شوند و خود این خلق بر پردازش اطلاعات تأثیر می‌گذارد، به دیدگاه راستینگ و دهارت (2000) نزدیک است.
نولن ـ هوکسما (1993، 2000؛ نولن ـ هوکسما، پارکر و لارسون ، 1994) براین اساس نظریه سبکهای پاسخی به افسردگی را بیان تفاوتهای فردی در سیر، مدت و رهایی از علائم افسردگی ارائه کرده است. او معتقد است که نوع پاسخ فرد به علائم افسردگی در مدت زمان تجربه آن علائم اثر می‌گذارد.
افرادی که سبک پاسخی آنها اندیشناکی است، بر علائم، علل ممکن و پیامدهای این علائم متمرکز می‌شوند. اندیشناکی یعنی تمرکز مداوم بر علل، معنا و پیامدهای علائم افسردگی. پاسخهای اندیشناکی به افسردگی به عنوان رفتارها و افکاری تعریف می‌شوند که توجه فرد را به سمت علائم افسردگی و پیامدهای منفی آنها متمرکز می‌کند. محتوای شناختواره‌های افراد که سبک پاسخ اندیشناکی دارند گاهی اوقات شبیه به افکار خودآیند منفی است که به وسیله بک وهمکاران شرح داده شده است، اما این سبک پاسخی با افکار خودآیند یکی نیست. سبک پاسخی اندیشناکی مشتمل بر الگوهایی از رفتارها و افکاری است که توجه فرد را به سمت حالت هیجانی او متمرکز می‌کند و او را از هرگونه عملی که باعث برگرداندن توجه از خلق منفی می‌شود، باز می‌دارد.
سبک پاسخی اندیشناکی سبکی ناکارآمد است که باعث تداوم حالت افسردگی می‌شود. از طرفی سبک پاسخی توجه گردانیباعث کاهش علائم افسردگی می‌شود. دویس و نولن ـ هوکسما (2000) در پژوهشی به این نتیجه رسیدند که اندیشناکی یک سبک شناختی انعطاف ‌ناپذیر است.
مدل شناختی جدید بک از افسردگی
نظریه شناختی در مورد افسردگی در طی 30 سال اخیر شاهد تغییراتی بوده است. طبق ضابطه‌بندیها رویکرد شناختی، عاطفه (هیجانی) یک حالت ذهنی است که در نتیجه ارزیابی محرکهای درونی یا بیرونی بوجود می‌آید.
در دیدگاه شناختی، طرحواره‌ها، اجزاء یا بلوک های سازنده برای بازنمایی درونی معنی به شمار می‌روند، پردازش اطلاعات در حالت اولیهدارای ویژگیهای زیر می‌باشد:
1ـ پیچیده‌تر و تلفیقی‌تر است.
2- خودآیند و بی‌تلاشاست و کمتر حالت تحلیلی دارد.
3ـ برانگیخته است یعنی وقتی فعال شد به سیستم پردازش اطلاعات حاکم می‌شود.
4ـ طرحواره مفهومی – شناختی است.
در افسردگی شیوه فقدان اولیه بر پردازش اطلاعات حاکم می‌شود. فعال‌سازی شیوه فقدان اولیه در شکل 3 نشان داده شده است.

شکل2-3: فعال سازی شیوه فقدان اولیه در افسردگی(کلارک، بک و آلفورد، 1999، ص 89)
ممکن است نسبتاً ساده باشد و یک مفهوم ساده را مثل میزبازنمایی کنند یا اینکه ممکن است پیچیده باشند و برای بازنمایی مفاهیم پیچیده‌تر بکار می‌روند. طرحواره‌ها دو ویژگی کلی دارند.
1ـ ساختار طرحواره
2ـ محتوای طرحواره
در دیدگاه شناختی جدید، انواع متفاوتی از طرحواره‌ها مطرح شده است. این طرحواره‌ها با عملکردها یا جنبه‌های متفاوت سیستم زیستی ـ روانی ـ اجتماعی مطابقت دارند.
اولین نوع طرحواره‌ها، طرحواره‌های شناختی ـ مفهومیهستند که برای انتخاب، اندوزش و تفسیر اطلاعات لازم و ضروری هستند. این طرحواره‌ها نقش اصلی را در شناخت درمانی افسردگی و نظریه شناختی بازی می‌کنند.
دومین نوع طرحواره‌ها، طرحواره‌های عاطفی هستند که ادراک حالتهای احساسی و ترکیبات متفاوت آنها را میسر می‌گردانند. طرحواره‌های عاطفی در راهبردهای روانی ـ زیستی که با زنده ماندن ارتباط دارد، نقش عملکردی دارند.
طرحواره‌های فیزیولوژیک سومین نوع از ساختارهای شناختی هستند که عملکرد و فرآیندهای جسمی را بازنمایی می‌کنند. این طرحواره‌ها محرکهای حسی ـ عمقی را که از احشاء و ماهیچه‌های بدن نشأت می‌گیرد، را پردازش می‌کنند. ناکارآمدی چنین طرحواره‌هایی منجر به آسیب روانی واز جمله اختلالات آسیمگی و خود بیمار انگاری می‌شود.
چهارمین نوع طرحواره‌ها، طرحواره رفتاری هستند. این طرحواره‌ها نشان‌دهنده رمزگان ذهنی گرایشی و برنامه‌های آمادگی برای عمل می‌باشند که به کنشهای خودآیند و هماهنگ شده بسیاری از پاسخهای حرکتی که در رفتاری بیانی پیچیده دخالت دارند، اجازه بروز می‌دهند. طرحواره‌های انگیزشی رابطه نزدیکی با حیطه رفتاری دارند. این طرحواره که به سطوح مختلف فعالیت، جهت‌بخشی و پاسخدهی ربط دارند در موجود انسانی وجود دارند.
در دیدگاه شناختی، ساختارهای معنایی فرد ـ ویژه یا طرحواره‌ها با بنیاد ناکارآمدی شناختی در اختلالات هیجانی به شمار می‌روند و این مفهوم، اساس نظریه‌های شناختی در 30 سال اخیر به شمار می‌رود. با این وجود، بک اخیراً مفهوم شیوه (سبک) را برای بازنمایی اطلاعات به کار بدره است.
شیوه نشانگر یک ساختار وسیع‌تر، تلفیقی‌تر و سازمان یافته‌تر در بازنمایی معناست. شیوه شامل مجموعه‌ای اختصاصی از طرحواره‌های شناختی ـ مفهومی، عاطفی، فیزیولوژیکی، رفتاری و انگیزشی است که برای کنارآمدن با خواستها و برنامه‌های موجود در ارگانیزم سازمان‌دهی می‌شوند.
مدل زیر سیستمهای شناختی متعامل
تیزدل (1993؛ به نقل از قاسم‌زاده، 1379) درباره رابطه بین هیجان و شناخت در اختلالات خلقی (افسردگی) نظریه‌ای را مطرح کرده است که به نام نظریه «زیرسیستمهای شناختی متعامل» معروف است.
در این چارچوب برای هر نوع اطلاعات، ذخیره‌های حافظه‌ای جداگانه وجود دارد و جمعاً نه زیرسیستم حافظه وجود دارد. پردازش اطلاعات شامل انتقال اطلاعات بین زیر سیستمها و گشتاربندی آن از یک رمزگان ذهنی به رمزگان ذهنی دیگر است. دراین شیوه، برخورد و رمزگان ذهنی به دو سطح معنا مربوط می‌شوند
1ـ سطح اختصاصی‌تر
2ـ سطح کلی‌تر
در بازنمایی های گزاره‌ای معمولاً معانی در سطح اختصاصی خود پردازش می‌شوند، مانند : «امروز هوا سرد است». معنی دراین سطح نسبتاً ساده دریافت می‌شود. نظریه باور درباره ارتباط خلق و حافظه را می‌توان در این سطح از بازنمایی قرار داد. اما تیزدل از بازنمایی‌های دلالتی‌ ضمنی نیز سخن می‌گوید که نمایانگر سطح کلی‌تر و همگانی‌تر معانی است. انتقال معانی در این سطح دشوار است، چون مستقیماً با زبان ارتباطی انطباق ندارند. به نظر می‌رسد که فقط دراین سطح است که معنی با هیجان ارتباط می‌یابد.
معانی در سطح دلالتی (ضمنی) دارای سه خصوصیت است:
1ـ بازنمایی در این سطح در عالی‌ترین سطح تجربه وانتزاع صورت می‌گیرد.
2ـ سیمایه‌های حسی، آهنگ صدا یا پسخوراندهای درون حسی از بیان چهره و یا برانگیختگی جسمی، به اضافه الگوهای معانی اختصاصی در آن سهم دارند.
3ـ اطلاعات ضمنی بر اثر دخالت مدلهای طرحواره‌های یا مدلهای ذهنی منتقل می‌شوند.
این مدلها نمایانگر روابط متقابل بین ویژگیهای کلی تجربه است. اصولاً اطلاعات و دانسته‌ها در مدلهای طرحواره‌هایی ضمنی (تلویحی) است و نه آشکار (تصریحی) . با شنیدن جمله «علی دستش را برید؛ زهرا دنبال چسب زخم می‌گشت» مدلهای طرحواره‌ای «بریده‌شدن دست علی» و «خون آمدن از آن» که در آن مستقیماً به خون اشاره نشده است، با هم ترکیب می‌شوند. شعر، نمونه عالی تجلی این نوع اطلاعات ضمنی است. وقتی می‌خوانیم: «بر لب جوی بنشین و گذر عمر ببین» آب به خودی خود بر اثر اطلاعات افزونه‌ای در ذهن پیدا می‌شود. بنابراین معانی ضمنی در سطح عالی را معمولاً نمی‌توان بوسیله جمله‌های معمولی بیان کرد، مگر اینکه در قالب شعر، تمثیل، استعاره، ضرب‌المثل، طنز و قصه به آن پرداخت.
معانی سطح ضمنی در قالب مدل های ذهنی بازنمایی می‌شوند که خود این مدل ها یک نقشه درونی از روابط بین جنبه‌های مختلف تجارب برای را فراهم می‌کنند (جانسون ـ لیرد ، 1983؛ به نقل از تیزدل، سگال و ویلیامز ، 1995).
تیزدل (1997) با بهره گرفتن از استعاره «ذهنیت حاکم» که از روبرت اورنستاین به عاریت گرفته است، مؤلفه‌های اصلی مدل خود را چنین توضیح می‌دهد:
1ـ ما یک ذهن نداریم بلکه چند ذهن داریم که هر کدام از آنها ممکن است برای لحظه‌ای فعال شوند. اگر این حالت رخ دهد، ذهنیت حاکم اتفاق افتاده است (یعنی یکی از ذهن‌ها در جایگاه فعال قرار گرفته است).
2ـ عقیده پیمانه‌ای بودن ذهن که امروزه از سوی دانشمندان دانش شناخت پایه تقریباً پذیرفته شده است، اولین‌بار از سوی فودور (1983؛ به نقل از فودور، 2000) ارائه شده است. او معتقد است که بخشی از ذهن به صورت پیمانه است و هر پیمانه ویژگی ها و خصوصیات خاص خود را دارد و دارای آسیب‌شناسی مخصوصی می‌باشد.
3ـ در اختلالات خلقی فرد به یکی از این ذهن‌ها می‌چسبد و تعامل بین شناخت و هیجان نقش اصلی در تداوم چنین ذهن‌هایی باز می‌کند.
4ـ هدف درمانهای شناختی ـ رفتاری کمک به مراجع است تا از ذهنی که به آن چسبیده‌اند، رهایی پیدا کنند. اثرات بلندمدت چنین درمانهایی به این نکته بستگی دارد که به مراجع کمک کند تا در آینده از چسبیدن و گیرافتادن در چنین ذهن‌هایی اجتناب کند.

نظریه زیر سیستمهای متعامل افسردگی را به انتقال در مدل طرحواره‌ای ربط می‌دهد. مدل های طرحواره‌ای ناکارآمد با رابطه بین ارزش شخص با پذیرش از سوی دیگران و موفقیت در کارها مشخص می‌شوند. از این دیدگاه خلق عادی با مدل طرحواره‌ای کارآمد همراه است که در آن ارزش شخص نسبتاً مستقل از دیگران است یا ربطی به دیگران ندارد و ضمناً به موفقیت و شکست در تکالیف نیز مربوط نیست.
در اختلالات خلقی فرد به یکی از این ذهن‌ها می‌چسبد. ذهن‌ها در این دیدگاه به عنوان وقوع اتحاد یا الگوهای ارتباطی از پردازش زیر سیستمها در نظر گرفته می‌شوند.
ذهن‌ افسرده‌ساز دارای ویژگیهای زیر است:
1ـ دو زیر سیستم شناختی معانی را بررسی می‌کنند. معانی سطح بالا از تجارب استخراج می‌شوند. ضمناً هیجان نیز از همین سطح معنا بر می‌خیزد.
2ـ افسردگی حاصل پردازش مدلهای طرحواره‌های افسرده سازست.
3ـ این سیستم‌ها پویا هستند. تداوم افسردگی به پردازش علائم طرحواره‌های افسرده ساز بستگی دارد. اگر این حالت متوقف شود برای مثال از طریق توجه برگردانی، افسردگی از بین می‌رود.
4ـ پیکربندی پردازش برای کاهش افسردگی از طریق کاهش تمایز و اختلاف بین موقعیت فعلی با موقعیت قبلی بکار می‌افتد، اما چنین راهبردهای شناختی برای این هدف ناکارآمدند. این راهبردها نه تنها در رسیدن به هدف مزبور شکست می‌خورند بلکه با ایجاد اختصاصی منفی در بر هم نهاد مدل طرحواره‌های افسرده ساز نقش دارند. سه جنبه از پردازش در چسبیدن به ذهن افسرده‌ساز نقش دارند:
1ـ دایره پسخوراند بین طرحواره‌های افسرده ساز که از معانی اختصاصی بوجود می‌آید (دایره شناختی).
2ـ دایره پسخوراند بین مدل طرحواره‌های افسرده ساز با اثرات بدنی و حسی عمقی (دایره حسی).
3ـ سومین پدیده‌ای که به تداوم افسردگی کمک می‌کند امپراطوری یا استعمارگری شناختی است؛ یعنی گرایش مدل طرحواره‌های افسرده ساز به پردازش اطلاعات با منابع قبلی (تیزدل، 1997).
مباحث گفته شده در مورد ذهن افسرده‌ساز در شکل 2 نشان داده شده است.

شکل2-4: پیکربندی قفل درونی افسرده ساز در دیدگاه زیرسیستم های شناختی متعامل

هسته اصلی نظریه زیرسسیتمهای شناختی متعامل تفاوت و تمایز بین دو نوع شناخت است. در این دیدگاه بین «پردازش سرد» و «پردازش داغ» تفاوت وجود دارد. این تفاوت از سوی نظریه پردازان در قالب کلمات و مفاهیم دیگر نیز مطرح شده است. ویگوتسکی از جمله کسانی است که بین معنا و مضمون تفاوت قایل است. خود ویگوتسکی این تمایز را از پلهان اقتباس نموده است. بنظر وی مضمون کلمه عبارت است از «مجموع رویدادهای روان‌شناختی که به وسیله کلمه در‌آگاهی برانگیخته می‌شوند». مضمون کل پویا، سیال و بغرنجی است که چندین حوزه را در بر می‌گیرد. مرزبندی این حوزه‌ها متغیر است. معنا یکی از حوزه‌های مضمون و باثبات‌ترین و دقیق‌ترین آنهاست و کلمه مضمون خود را از متنی‌ که در آن پدیدار می‌شود، کسب می‌کند. این مضمون در متن‌های مختلف فرق می‌کند، ولی معنی در سراسر این تغییرات ثابت باقی می‌ماند» (ویگوتسکی، 1371، ص 193).
ویگوتسکی همسو با نگرش‌ روان‌شناختی خود، به سطح در پردازش معنی‌شناسی قایل است:
1ـ سطح تعمیمی یا مفهومی که تفکر، تجربه، تحلیل، تعاریف دقیق و فرمول‌بندی علمی را امکان‌پذیر می‌سازد. در این سطح تفکر براساس معنی یعنی نظام پایداری از تعمیم‌ها صورت می‌گیرد و کل تجربه سازمان‌یافته‌اش بازنمایی می‌شود. این همان سطحی است که درک جدا از بافت را عملی می‌سازد.
2ـ سطح مضمونی که سطحی است عاطفی، هیجانی، موقعیتی و شخصی که خارج از بافت و زمینه خود چندان مفهومی ندارد.
اگر معنای مفهومی را انعکاس عینی از نظام روابط و همخوانی‌ها بدانیم که در ذهن بسیاری مشترک است، در واقع مضموم گشتاری است که در معنی صورت می‌گیرد و معنی را تبدیل به یک حالت عاطفی و گرایش می‌کند. در این سطح، پردازش کلمه صرفاً براساس ساختار آن صورت نمی‌گیرد، بلکه فضای ذهنی، نگرشها، پیشداوریها و در کل انگیزه و هدف نیز در آن پردازش اثر می‌گذارند (قاسم‌زاده، 1379).آنچه درباره تفاوت بین معنا و مضمون گفته شد، در جدول 3 نشان داده شده است.

جدول2-3: تفاوت های بین معنا و مضمون (حمیدپور، 1381)
معنی گزاره‌ها (معنی) معنای ضمنی (مضمون)
پردازش شناختی
شناخت سرد
باور عقلانی
تغییر مرتبه اول
ارزیابی مبتنی بر شناخت
پیرامونی
منطقی
نیمکره چپ
تصریحی
آشکار
ارجاعی
تعمیم یافته پردازش عاطفی
شناخت داغ
باور هیجانی
تغییر مرتبه دوم
ارزیابی مبتنی بر عاطفه
مرکزی
تجربی
نیمکره راست
تلویحی
ضمنی
هیجانی
اختصاصی

تیزدل (1993) با انتقاد به نظریه شبکه تداعی باور، معتقد است که این نظریه نمی‌تواند بین «پردازش سرد» و «پردازش داغ»تمایز قایل شود. تیزدل، آنی‌لیود و هاتون ( 1998)، شپارد و تیزدل (1996)، معتقدند که اثر خلق بر تفکر تنها در سطح خاصی از بازنمایی شناختی، مطابق با مفاهیم و سازه‌ها و مجموعه‌ای از مفاهیم رمزگردانی شده و در قالب گزاره‌هایی در حافظه رخدادی اتفاق می‌افتد. از این دیدگاه تفکر منفی یا افسرده‌ساز وابسته به خلق نتیجه حالت افسردگی فعلی است که تمام مفاهیم و سازه‌های منفی مربوط به وقایع قبلی را که با خلق افسرده همخوان هستند دوباره فعال کرده است.
براساس نظریه شبکه تداعی افراد افسرده و یا کسانی که حالت خلق غمگینی به آنها القاء شده باشد باید سازه‌ها و مفاهیم منفی بیشتری را یادآوری کنند. اما گاهی اوقات یادآوری این افراد ناهمخوان با خلق است یعنی با القاء خلق افسرده یا کسانی که دچار افسردگی شده‌اند، مفاهیم و سازه‌های مثبتی یادآوری می‌کنند. تیزدل و همکاران (1995) معتقدند که این یادآوری ناهمخوان با خلق در افراد افسرده نتیجه جابجایی در مدلهای طرحواره‌های ذهنی است تا دستیابی به سازه‌ها و مفاهیمی که در نظریه شبکه تداعی مطرح شده است.
تیزدل (1999) همسو با مطرح‌شدن مباحث فراشناختی در زمینه اختلالات هیجانی، دیدگاه خود را به فراشناخت ربط می‌دهد. شپارد و تیزدل (2000) تفکر ناکارآمد در اختلال افسردگی اساسی را نوعی نقص در بازبینی فراشناختی می‌دانند و به همین جهت تیزدل (1999) بین دانش فراشناختی و بینش فراشناختی تمایز قائل شده است. در دانش فراشناختی فرد می‌داند که افکارش لزوماً صحیح نیستند اما در بینش فراشناختی فرد افکار را به عنوان وقایعی در حوزه هشیاری تجربه می‌کند تا اینکه آنها را بازنمایی مستقیم واقعیت بداند. در همین راستا برای جلوگیری از عود و بازگشت افسردگی و دستیابی افراد افسرده به بینش فراشناختی تیزدل شناخت درمانی مبتنی بر هوشیاری فراگیر را به بیماران افسرده آموزش می‌دهد.
تیزدل (1999) این بحث را به تحلیل‌های راکمن (1980؛ به نقل از تیزدل، 1999) ربط می‌دهد و معتقد است که در افسردگی نیز همانند اختلالات اضطرابی برای درمان اثربخش باید پردازش هیجانی صورت گیرد. پژوهش‌ هانت (1998) نیز نشان می‌دهد که پردازش هیجانی شیوه‌ای موفق برای بهبودی اثر وقایع افسرده‌ساز محسوب می‌‌شود.
اختلال اضطراب فراگیر
سیر اختلال اضطراب فراگیر در DSM
اصطلاح GAD در DSM-III مطرح شد. طبق ملاک های تشخیصی GAD,DSM-III طیف تشخیصی باقیمانده محسوب می شود . این ملاک ها را (به نقل از براون و اولیری و بارلو ،2001) برای تشخیص GAD در نظر گرفته بودند:
اضطراب مداوم در یک دوره حداقل یک ماهه ،
وجود سه یا چهار دست از علایم (تنش حرکتی (مثل گرفتگی عضلانی ، بی قراری)، بیش فعالیتی اتونومیک (مثل سرگیجه ، افزایش ضربان قلب ، عرق) ، انتظار بیمناکی(مثل اضطراب ، نگرانی و ترس)، گوش به زنگی (مثل مشکل در تمرکز))
با این وجود ، شواهد بعدی (بارلو و نیناردو ، 1991 ؛ به نقل از براون و همکاران ،2001) نشان داد تنش و اضطرابی که از نگرانی ناشی می شوند به سایر اختلالات هیجانی ربطی ندارند.
به همین دلیل در DSM-III-R ، تغییر های مهمی در ملاک های تشخیصی به وجود آمد.
در DSM-III-R ، این ملاک ها برای تشخیص GAD لحاظ گردید.
نگرانی افراطی و غیر واقع بینانه درباره یک یا دو مسئله ( این نگرانی ربطی به سایر اختلالات محور I ندارد).
حداقل 6 علامت از 18 علامت ( این علائم در 3 مقوله تنش حرکتی ، بیش فعالیت اتونومیک و گوش به زنگی تقسسیم بندی می شوند.)
مدت زمان 1 تا 6 ماه .
در DSM-IV و DSM-IV-TR ملاک های خاصی برای تشخیص GAD در نظر گرفته اند .
A اضطراب و نگرانی افراطی (انتظار بیمناکی) که در طی مدت 6 ماه در اکثر روزها رخ میدهد و این نگرانی درباره برخی از وقایع یا فعالیتها (مثل عملکرد شغلی یا تحصیلی) است.
B کنترل نگرانی خود با مشکل دست به گریبان است.
C اضطراب و نگرانی با سه مورد (یا بیشتر) از علایم زیرهمراه است (حداقل برخی از این علایم در طی 6 ماه گذاشته در اکثر روزها وجود داشته اند). توجه: در کودکان وجود تنها یک علامت کافی است.
بی قراری یا احساس برانگیختگی یا بی صبری
به سادگی خسته شدن
مشکل در تمرکز یا خالی شدن ذهن
تحریک پذیری
تنش عضلانی
آشفتگی در خواب (اشکال در خواب رفتن یا در خواب ماندن، بیقراری حاکی از خواب نارضایت بخش)
D کانون نگرانی و اضطراب به ویژگیهای اختلال محور I محدود نمیشود.
E اضطراب، نگرانی یا علایم جسمی باعث ناراحتی آشکار یا تخریب عملکردهای اجتماعی شغل و سایر زمینه-های عملکردی میشوند.
F این اختلال نتیجه مستقیم اثرات فیزیولوژیک یک ماده (مثل سوء مصرف مواد) یا یک بیماری طبی عمومی (مثل پرکاری تیروئید) نیست و منحصرا در طی یک اختلال روانپریشی یا اختلال نافذ رشد رخ نمیدهد.
جدول2-4: ملاکهای تشخیصی GAD (آمریکا، 2000. ص 570)

سیر و پیش آگهی
به نظر می رسد در دو مرحله زندگی ، افراد به GAD مبتلا می شوند. تقریبا دو سوم افراد مبتلا به GAD اولین بار در سنین 12 تا 20 سالگی به این مشکل دچار شده اند . با این حال گروه اندکی از افراد مبتلا به GAD نیز در اواسط بزرگسالی ، این مشکل گریبان آن ها را می گیرد ( مثل بورک ، هوگز، جورج ، 1987؛ براون، بارلو و لبوتیز ، 1994) مطالعات همه گیرشناسی(مثل بورک،بورک،رائی و ریگر ،1991 ؛کندلر،نیل،کسلر،هلت و ایوز ،1994) و مطالعات انجام شده ر روی جمعیت مرضی ( مثل بارلو ، بلانچارد، ورمیلا، و نیناردو ، 1986) نشان می دهد که GAD معمولا بین اواخر نوجوانی تا اواخر 20 سالگی رخ می دهد.
ابتلای زود رس افراد به این اختلال ، سیر مزمن و مقاومت آن در برابر تغییر ، پژوهشگران را بران داشته است که GAD را شکل اساسی و بنیادی سایر اختلالات اضطلری تلقی کنند (براون ، بارلوو لبووتیز، 1994) و به همین دلیل روئمر ، اوسیلو و بارلو (2002) GAD را یک اختلال اضطراب بنیادین مفهوم سازی می کنند . بدون مداخله جدی و فعالانه ، پیش آگهی GAD چندان مطلوب نیست . نتایج مطالعه طولی که یانکز ، وارشاو ، ماسیون وکلر (1996) انجام داند نشان داد که احتمال بهبودی بدون مداخله بعد از یک سال ، تنها پانزده صدم درصد ، در دو سال بیست و پنج صدم درصد بوده است . حتی درمان های دارویی برای اختلال آسیگی وGAD نتایج متفاوتی در بر دارد . پیگیری پنج ساله نشان داد که تنها 18 درصد افراد مبتلابه اختلال آسیمگی ، 45 درصد بود . (وردمن ، نویز، بلاک ، اسکلوسرو یاگلار ، 1999).
GAD معمولا اختلال مزمن و بدون بهبودی خود به خودی در نظر گرفته می شود . علاوه بر این ، در سیر زمان ، تغییرات زیادی در شدت این اختلال بوجود می آید و همراه با استرس های زندگی ، شدت این اختلال افزایش می یابد . طبق برخی از گزارش ها (کسلر ، کلر و ویتچن، 2001؛ استین ، 2004) دوره های این اختلال معمولا 10 سال طول میکشد. رپی (1991) اعتقاد دارد بسیاری از افراد مبتلا به GAD قبل از مراجعه به درمان ، بیش از 25 سال به این اختلال مبتلا بوده اند.
علائم GAD به ندرت خود به خود بهبود پیدا می کنند . مطالعه بزرگی که توسط مرکز پژوهش های اضطراری هاروارد – براون (یانکز ، وارشاور و کلر ، 1996) انجام شد حاکی از این بود که 15 درصد از افراد بعد از یکسال، 25 درصد بعد از دو سال و 38 درصد بعد از 5 سال به بهبوی کامل دست می یابند . اگر ملاک بهبودی را نداشتن علائم در طی هشت هفته متوالی در نظر بگیریم به این نتیجه می رسیم که علائم GAD افت و خیز زیادی دارند. بنابرین این درصدها تخمین واقعی میزان بهبودی به شمار نمی روند . میزان عود و بازگشت GAD بسیار بالاست و در صورتی که افراد مبتلا به GAD درمان مناسب دریافت نکنند ، در اکثر مواقع زندگی خود دست به گریبان این مشکل هستند (داگاس و چاود ،2007).
نکته دیگری که باید در بحث سیر و پیش آگهی GAD مد نظر قرار گیرد ، نسبت جنسیتی میزان ابتلا به GAD است . اغلب پژوهشها (لوینسون و همکاران ، 1998 ؛ استاوسکی و بورکروک ، 1998 ؛ رابی چاود، داگاس، کانوی ،2003) نشان داده اند که GAD در زنان شیوع بیشتری دارد.
همبودی GAD باسایر اختلالات روانی
GAD اغلب به عنوان اختلالی می شناسند که به همبودی زیادی با سایر مشکلات روانشناختی دارد (منین، هیمبرگ و تورک ، 2004) برخی بر این باورند که 60 تا 90 درصد از افراد مبتلا به GAD همزمان ملاک های تشخیصی دیگری را نیز دارا هستند (براون، بارلو و لبوویتز، 1994)
شایع ترین اختلال همراه با GAD ، هراس اجتماعی است (ساندرسون، نیناردو ، رپی و بارلو، 1990 ؛ ترنر ، بیدل ، بوردن ، استانلی و ژاکوب ،1991) . برخی پژوهش های اولیه به این نتیجه رسیده اند که اختلال آسیمگی (11 تا 27 درصد) ، اختلال وسواسی – اجباری (1 تا 11 درصد) ، دوره های افسردگی اساسی (42 درصد) ، افسرده خوبی(65 درصد) در GAD به عنوان اختلال های همراه مطرح می شوند ( به نقل از منین ، هیمبرگ و تورک ،2004)، داگاس و رابی چاود ،(2007) به ارزیابی دو پژوهش بسیار وسیع پرداختند که به ارزیابی میزان همبودی یک ماهه و سک ساله اختلالات رووانی با GAD اختصاص داشت. شیوع اختلالات همبودی با GAD اختصاص داشت .
نظریههای شناختی GAD
از آنجا که مدل شناختی ، چهار چوب نظری این پژوهش است ، بنابرین در این قسمت به ذکر نظریه های شناختی درباره مفهوم سازی GAD می پردازیم.
نظریه بک
بک از اواخر دهه 70 میلادی به جنبه های شناختی اختلالات توجه کرد و تمام هم و غم خود را صرف مدل سازی شناختی اختلالات روانی نمود . او ابتدا در سال 1967 با نوشتن کتاب «افسردگی ، جنبه های بالینی، تجربی و نظری» در این راه گام نهاد . اگرچه در آن زمان ، روان درمانی زیر سیطره رفتار درمانی و روان کاری قرار داشت . اما با تلاش و کوشش مثال زدنی بک ، به تدریج شناخت درمانی نیز پای خود رابه عرصه درمان های روانشناختی باز کرد . مقاله تاثیر گذار بک در مجله آرشیو روان پزشکی عمومی با نام « شناخت، عاطفه و آسیب شناسی روانی » در سال 1971 ، گامی جدی در رسیدن به مفهوم سازی شناختی اختلالات هیجانی محسوب شد . بک در سال 1979 با کمک راش ، ششاو و امری کتاب «شناخت درمانی افسردگی» را به رشته تحریر در آورد . با چاپ و انتشار این کتاب ، شناخت درمانی عملا وارد عرصه روان درمانی شد ، زیرا این دستورالعمل باعث گردید پژوهش های زیادی برای بررسی کارآیی شناخت درمانی برای افسردگی انجام شود چند سال بعد – در سال 1985 – بک با کمک امری و گرین برگ به مفهوم سازی اختلالات اضطرابی از دیدگاه شناخت درمانی پرداختند.
بک و همکارانش ( 1985) با اقتباض از مدل ارزیابی لازاروس سعی کردند واکنش های اضطرابی را درک کنند لازاروز و فولک من (1984 ، به نقل از کلانک ؛ 1999) معتقدند که افراد در مواجه شدن با مشکل دست به دو نوع ارزیابی می زنند : ارزیابی اولیه و ارزیابی ثانویه. در فرایند ارزیابی اولیه ، فرد تهدید آمیز بودن موقعیت را براورد می کند . در ارزیابی ثانویه نیز به سنجش توانمندیهای خود برای مقابله و کنار آمدن با موقعیت می پردازد . ممکن است در هرکدام از این فرایند ها مشکلاتی پدید بیاید . خطاهای شناختی ممکن است آتش بیارمعرکه شوند و فرآیند ارزیابی اولیه و ثانویه را با مشکل روبه رو سازند.
به دلیل تجارب دوران کودکی به تدریج در ذهن افراد، ساختارهایی شناختی ( طرح واره ها) شکل می گیرد این طرح واره ها در زندگی بعدی به عنوان راهنمای پردازش اطلاعات و رفتار عمل میکنند.طبق فرضیه محتوای اختصاصی، طرح واره های اضطراب برانگیز حول مسائلی نظیر تهدید،خطر، ناتوانی برای مقابله دور می زنند (بک و همکاران 1985).
شواهد پ‍‍ژوهش گسترده ای از فرضیه محتوای اختصاصی ، محتوای اختصاصی در شناخت درمانی حمایت کرده اند ( برای کسب اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به کلارک ، بک ، اولورد ، 1999؛ ص 127تا140)
به دلیل این موضوع پژوهش حاضر GAD است در این قسمت به ارائه مدل شناختی بک ، درباره این اختلال می پردازیم.
بک و همکارانش (1985) معتقدند که بحث درباره علت شناختی GAD و به طور کلی هر اختلال گمراه کننده است . آنها بر این باورند که می توان علت شناسی را در سه مجموعه “علت” ، بهتر درک کرد :
عوامل زمینه ساز (عواملی که باعث آسیب پذیری افراد در برابر حوادث می شوند.)
عوامل آشکار ساز ( عواملی است که باعث می شوند آسیب پذیری افراد فعال شود.)
عوامل تداوم بخش ( عواملی است که باعث نگهداری آسیب پذیری می شوند.)
بک و همکاران (1985) در بحث از عوامل زمینه ساز GAD به مواردی نظیر محیط زندگی تهدید آمیز، وقایع استرس زا ، انتظارات غیر منطقی از خود و دیگران ، شکل گیری طرح وارهای خطر و تهدید ، ناتوانی در مقابله با مشکلات اشاره می کند. آنها مسائل شناختی را علت اختلال فرض نمی کنند و بر این عقیده اند که گفتن این که شناخت باعث اضطراب می شود مثل این است که بگوییم توهم علت اسکیزوفرنی است .(ص85) بنابرین آنها معتقدند که در سیستم های تعاملی بین شناخت ، رفتار و هیجان ، شناخت به دلیل قابلیت دسترس و میزان تغییر پذیری آن ، آماج شناخت درمانی قرار می گیرد.
بک و همکاران (1985) به بررسی علائم جسمی ، عاطفی ، رفتاری و شناختی در بیماران مبتلا به GAD پرداختند . تعامل این علائم یکی از مهمترین دلایل تداوم GAD محسوب می شود . با نگاهی دقیق به این علائم متوجه می شویم که برخی از آنها به عنوان ملاک های تشخیصی GAD از سوی انجمن روانپزشکی آمریکا DSM-IV-TR پذیرفته شده اند.
شایعترین علامت شناختی افراد مبتلا به GAD ناتوانی در تمرکز است. در جدول 5 به علایم شایع شناختی و رفتاری افراد مبتلا به GAD اشاره شده است.
جدول2-5 : فراوانی علایم شناختی و رفتاری در بیماران مبتلا به GAD (بک وهمکاران، 1985, ص 88)
علایم فراوانی به درصد
مشکل در تمرکز 2/86
ترس از دست دادن کنترل 9/75
ترس از طردشدن 4/72
ناتوانی در کنترل افکار 69
گیجی و سردرگمی 5/65
آشفتگی ذهن 2/55
ناتوانی در یادآوری 8/44
حرف زدن منقطع 8/44
قطع فرآیند گفتار 5/34
ترس از مورد حمله قرار گرفتن 5/34
ترس از مردن 31
لرزش دستها 31
تکان خوردن بدن 27
لرزش بدن 1/24
لکنت زبان 24

موضوع دیگری که بک و همکاران ( 1985) درباره مفهوم سازی شناختی GAD مطرح می کنند ، بحث خود پنداره این افراد است. بیماران مضطرب به دلیل زندگی در شرای تهدید زا ، نتوانسته اند به خوبی با مشکلات دست و پنجه نرم کنند . بنابرین تکرار چنین تتجارب ناموفقی باعث می شود خودشان را افرادی بی کفایت و نالایق تصور کنند. افراد مبتلا به GAD مخصوصا در تعامل های اجتماعی دچار مشکل می شوند . آنها مخصوصا در این زمینه ها دچار مشکل می شوند :(اول) بیمار قدرت (ب) همسالان (ج) موقعیت های حاکی از ارزیابی توانمندی (د) رویارویی با غریبه ها
نظریه بارلو
بارلو (1988) معتقد است که می توان اضطراب را به عنوان ساختار منسجم و یگانه شناختی – عاطفی تصور کرد که در قالب سیستم دفاعی انگیزشی عمل می کند . هسته اصلی این ساختار را کنترل ناپذیری وقایع ناگوار آینده را تشکیل می دهد . از آنجا که فرد احساس می کند بر وقایع ناگوار آینده کنترل ندارد بنابرین دچار احساس درماندگی می شود . این حالت عاطفی منفی همراه با اشتغال ذهنی نسبت به ارزیابی قابلیت های مقابله ای ، باعث بروز واکنش های فیزیولوژیکال می شود. بارلو (2002) معتقد است که می توان اضطراب را در قالب اصطلاح «بیمناکی اضطراب برانگیز »بهتر درک کرد. اضطراب ، حالت خلقی آینده مداری است که فرد را برای مقابله با حوادث منفی و ناخوش آیند آماده می کند . فرایند بیمناکی اضطراب برانگیز بارلو(2002) در قالب شکل 5 نشان داده شده است.

شکل2-5: فرایند بیمناکی اضطراب برانگیز(بارلو، 2002؛ ص 65)
تعامل چنین سیستمی ،افراد را دچار مشکل می سازد آنها را در دام اختلالات اضطرابی مخصوصا GAD بیندازد. بارلو (2002) معتقد است که آسیب پذیری روان شناختی و آسیب پذیری بیولوژیکی ، افراد را مستعد و مبتلا به GAD میسازد. از طرفی دیگر او بر این باور است که GAD اختلال اضطراب بنیادین محسوب می شود و درک مبانی و ساز و کارهای آن به درک سایر اختلالات اضطرابی کمک می کند.
بارلو (2002،1988،کوپیتا ، 1998) در بحث از عوامل آسیب پذیری روانشناختی بر کنترل پذیری اشاره می کند . باورهای افراد درباره کنترل پذیری وقایع از درباز در حوزه روان شناسی مطرح بوده است . این مسأله در چندین نظریه مهم از جمله نظریه درماندگی آموخته شده(سلیگمن، 1972) ، نظریه شناختی اجتماعی (بندورا، 1997) و نظریه یادگیری اجتماعی (راتر، 1966) نقش اساسی بازی کرده است.
پژوهش های زیادی نشان می دهد ( به عنوان مثال رجوع کنید به کوپیتا و بارلو ،1998)کنترل ناپذیری وقایع باعث می شود به تدریج در ذهن افراد باورهایی مبنی برذاری بر وقایع شکل بگیرد . چنین باورهایی افراد مبنی بر عدم تاثیر گذاری افراد را مستعد و موجب بروز تاختلالات اضطرابی می کند.
فرانک (1982، به نقل از تامپسون و ویرسون ،2000) به این نکته اشاره می کند که تمام بیماران با حالتی به درمان مراجعه می کنند که به آن تضعیف روحیه گفته می شود این حالت با احساس بی کفایتی ، درماندگی ، ناامیدی و کاهش عزت نفس مشخص می گردد. تمامی این ابعاد به عنوان مولفه های کنترل اداره شده پائین تلقی می شوند. کلوئیتر، هیمبرگ ، لبووتیز و گینتو (1992) معتقدند که زیر بنای تمامی اختلالات اضطرابی را کاهش قابلیت کنترل تشکیل می دهد . کورپیتا و بارلو (1998) برای درک تمامی عوامل موثر بر آسیب پذیری نسبت به اضطراب توانسته اند عوامل بیولوژیکی و روانشناختی را با یکدیگر تلفیق کنند و مدلی یکپارچه در این زمینه ارائه دهند. شکل 6 به این مدل اشاره دارد.

شکل2-6: مدل شکل گیری آسیب پذیری در برابر اضطراب(کورپیتا و بارلو،1998؛ص16)
محرک ها یا وقایع کنترل ناپذیر در دوران اول زندگی باعث می شوند به تدریج در حافظه افراد این باور شکل بگیرد که خیلی نمی توانند بر وقایع پیرامون اثر بگذارند . علاوه بر این ، رفتار ناهمخوان والدین باعث می شود کودکان نتوانند واکنش های آنان را پیش بینی کنند . همین مساله باعث می شود به تدریج کودکان بازداری پیشه کنند و بازداری که حاصل تعامل ساختارهای هیپوتالاموس و لیمبیک است ، باعث برون دادهای جسمی نامتمایز می شود . شاید به همین دلیل باشد که بیماران اضطرابی نمی توانند احساسات و پاسخ های جسمانی اضطراب را به درستی تفکیک کنند. همه این مسایل دست به دست هم می دهند و فرد را مستعد بروز اختلال می کند . بعد ها که در سیر زندگی افراد با محرکی روبه رو می شوند ، آن را به اشتباه به عنوان پدیده ای غیر قابل کنترل تعبیر می کنند . عاطفه منفی ای که به دنبال این ارزیابی و تفسیر غلط به وجود می آید باعث افزایش فعالیت بازداری رفتاری و افزایش سیستم هیپوتالامیک هیپوفیز آدرنوکورتیکال می گردد (بارلو ،2002).
بارلو (2002) معتقد است آسیب پذیری روانشناختی و آسیب پذیری بیولوژیکی باعث می شود افراد نسبت به وقایع استرس زا ، حساس شوند . سیستم هشدار دهنده ، اشتباه به کار می افتد و وقایع بی خطر را تهدید آمیز تلقی می کند سپس بیمناکی اضطراب برانگیز وارد ماجرا می شود و باعث افزایش تنش عضلانی و گوش به زنگی می گردد . فرآیند نگرانی برای حل مشکل و مقابله با تهدید خیالی به کار می افتد . اما نگرانی با اجتناب از تصویر سازی ذهنی تهدید آمیز و افزایش فشار بر سیستم پردازش شناختی، فرآیند حل مسأله و مقابله با تهدید را دچار مشکل می سازد . مهارت های ناکار آمد حل مسئله و بازداری پاسخ های اتوماتیک نیز دراین بین نقش بازی می کنند . پایان این ماجرای غم انگیز به GAD ختم می شود.

شکل2-7: مدل آسیب پذیری GAD (بارلو،2002؛ ص500)
نظریه بورکووک
بورکووک یکی از نظریه پردازان مشهوری است که سالها درحوزه سنجش و درمان GAD قلم فرسایش کرده است. بورکووک در سال 1985 در مقاله ای به ارزش بالقوه نگرانی در پژوهش آفرینی و درمان GAD اشاره کرد . پس از این مقاله پژوهش های زیادی در زمینه نظریه پردازای ، سنجش و درمان نگرانی – که مولفه اصلی GAD محسوب می شود – طراحی شد و اجرا گردید .
علاوه بر این ، نقش ممتاز بورکووک این است که همراه با یافته های جدید در حوزه GAD در نظریه های خود تجدید نظر می کند . او ابتدا به پشتوانه نظریه دو عاملی ماورر (به نقل از بورکوورک ، آلکائین و بهار ،2004) به تبیین نگرانی پرداخت.
در نظریه دو عاملی ماورر(1947، به نقل از بورکوورک ، آلکائین و بهار ،2004) این گونه بیان شده است که وجود محرک طبیعی در حین بروز واقعه ای ناخوشایند باعث ایجاد ترس از طریق شرطی کلاسیک می شود. این محرک ناخوشایند شرطی شده ناگزیر مورد اجتناب قرار می گیرد . پاسخ اجتناب با کاهش ترس ، تقویت می شود. بنابرین ترس یا اضطراب از طریق شرطی کلاسیک پدید می آید و با شرطی عامل تداوم پیدا می کند
بورکووک در ابتدا عقیده داشت که نگرانی، تلاشی شناختی برای اجتناب از نتایج ناگوار احتمالی است. هر چند این نظریه در ابتدا تبیین قانع کننده ای از نگرانی فراهم می ساخت . اما شواهد تجربی ااندکی از این نظریه حمایت کردند و همین امر باعث شد بورکووک در نظریه اولیه خود تجدید نظر کند.
بوکووک و اینز (1990) متوجه شدند که نگرانی اصولا فعاالیتی کلامی – زبانی است. بیماران مبتلا به GAD از برانگیختگی جسمی – عاطفی می ترسند. وقتی که موقعیت را تهدید کننده درک می کنند ، بلافاصله توجه خود را از نشانه های برانگیختگی به فعالیت مفهومی – کلامی معطوف می کنند و با این کار خود از تصاویر ذهنی ناخوشایند جلوگیری میکنند . کاهش برانگیختگی جسمانی – عاطفی باعث تقویت فرایند نگرانی می شود.
اگر این نظریه پردازی درست باشد، حداقل می توان سه فرضیه قابل آزمون از آن استخراج کرد :
نگرانی عمدتاً فعالیتی کلامی – زبانی است .
نگرانی از طریق فعالیت تصویر سازی ذهنی کاهش می یابد یا بازداری می شود.
نگرانی باعث کاهش یا بازداری انگیختگی جسمانی می شود.
بوکووک و اینز(1990) به مقایسه افراد مبتلا به GAD و افراد عادی در شرایط خود آرامبخش و نگرانی پرداختند . میزان نگرانی در گرئوه عادی در حالت آرامبخش ، 15 درصد بود و در طی حالت نگرانی ، 26 درصد. میزان افکار نگران ساز در افراد مبتلا به GAD در حالت آرامبخش، 33 درصد در طی حالت نگرانی ، 38 درصد بود. خطور تصاویر ذهنی در گروه کنترل در شرایط آرامبخش ، 56 درصد و در طی دوره نگرانی ، 46 درصد بود . اما تصاویر ذهنی بیماران GAD از 33 درصد به 20 درصد کاهش یافت.
به دلیل اینکه زبان عمدتا در نیمکره چپ مغز بازنمایی می شود ، شاید قابل انتظار باشد که فعالیت نیمکره چپ در هنگام نگرانی افزایش یابد . کارتر ، جانسون و بوکووک (1986 ) به این نتیجه رسیدند که نگرانی منجر به افزایش فعالیت EEG در لوب پیشانی می شود جالب اینکه در فعالیت پیشانی چپ در هنگام نگرانی بیشتر از فعالیت پیشانی راست است.
فریستون، داگاس و لاداسر (1996) در تکرار همین پژوهش به این نتیجه رسیدند که نگرانی پدیده ای است که عمدتاً به ورت فعالیت زبانی – کلامی ترجمه می شود . به عبارتی پژوهش ها نشان داده اند که وقتی انسان ها نگرانهستند یا خودشان به گونه ای حرف می زنند . دقیق تر اینکه نگرانی به صورت خودگویی منفی متجلی می شود.
شواهد سایکوفیزلوژیکال متعددی نشان داده اند که فرایند فکری در حین نگرانی ، فعالیت غالب به شمار می روند . فعالیت نیمکره افراد مبتلا به GAD چه در شرالیط نگران کننده و چه در شرایط عادی بیشتر .(بوکووک، ری، استوبر ،1998؛ هلر ،نیتسک ،اتین و میلر ، 1997؛ تاکر ، آنتز ، استن اسلای ، بارانارت ،1978، تایلر و تاکر 1982)
پژوهش های استوبر (1998؛ استوبر، تپروین و استاک ،2000) که بر ماهیت انتزاعی نگران متمرکز است ، نشان داده که موضوعات غیر نگران کننده با تصاویر ذهنی بیشتری همراهند و افزایش نگرانی درباره یک موضوع خاص با تصاویر ذهنی کمتر همراه است. شاید بتوان این موضوع را در قالب نظریه رمز گردان دو گانه پی ویو(1986) بهتر درک کرد. پی ویو (1986) معتقد است که اطلاعات به شکلکلام و تصویر و در دو نظام بازنمایی متفاوت در مغز پردازش می شوند. نگرانی به دلیل ماهیت مفهومی – کلامی عمدتا دستیابی به تصاویر ذهنی را کاهش می دهد . حتی اگر تصاویر ذهنی فاجعه بار در حوزه کامل رخ بدهند به احتمال زیاد به دلیل غالب بدون فرایند های کلامی (نگرانی) ، وضوح و شفافیت کمتری دارند و میزان آشفتگی هیجانی همراه با تصویر کاهش می یابد همین مسئله نگرانی را به عنوان اجتناب شناختی مطرح می کند.
نگرانی باعث فرونشانی اضطراب جسمانی می شود (بوکووک ،آلکائین و بهار،2004) سالها قبل تاکرو نیومن (1981) به این نتیجه رسیدند که افراد برای کنترل هیجانی و انحراف خاطر از موضوعات نگران ساز از کلامی سازی به عنوان یک راهبه استفاده می کنند . استفاده از این راهبرد باعث کاهش برانگیختگی دستگاه عصبی سمپاتیک در واکنش به اطلاعات ناخوشایند می شود . بورکووک و هیو (1990) به کاوش پیرامون همین مساله بر روی افراد دچار اضطراب سخنرانی پرداختند . نتایج پژوهش های آنان نشان داد که افراد مبتلا به اضطراب سخنرانی ، تصاویر سخنرانی آتی خود را تصور می کردند پاسخ های قبلی – عروقی بسیار اندکی را تجربه می کردند. در حالیکه اضطراب ذهنی ذهنی آنها بسیار بالا بود و بورکووک ،لیون فیلدز، ویزر و دایهل (1993) به این نتیجه رسیدند که فرونشانی پاسخ های جسمی به میزان خطور افکار نگرانی ساز ربط دارد و نه افکار به طور کلی. پیسلی – میکلوس و ورانا (2000) معتقدند افراد نگرانی حتی پس از تصویر سازی ذهنی و انجام تمرین های آرامش آموزی باز هم طپش قلب کمتری دارند.
نتایج پژوهش هازلت – استیون و بورکووک (2001) نشان داد که افرادمبتلا به اضطراب سخنرانی حتی به هنگام رویارویی واقعی با موقعیت های اضطراب برانگیز باز هم پاسخ های فیزیولوژیکی کمتری نشان میدهند.
نکته شایان ذکر دیگری که در بحث از نگرانی اهمیت خاصی دارد، بحث فواید نگرانی است بسیاری از افراد مبتلا به GAD معتقدند که نگرانی پیامدهای مثبت فراوانی دارد (ولز،1997؛2000؛2005)چندین سال قبل بورکووک ، هازلت – استیون و دیاز (1990) از افراد مبتلا به GAD سوال کردند که نگرانی چه فوایدی در بر دارد پاسخ هایب این افرادرا در شش دسته بقه ندی کردند.:
نگرانی باعث می شود برای انجام کارها انگیزه پیدا کنیم.
نگرانی باعث می شود از وقوع حوادث ناگوار جلوگیری کنیم.
نگرانی باعث می شود برای شرایط بد آماده شویم.
نگرانی باعث می شود مشکلات را حل کنیم.
نگرانی باعث می شود وقع حوادث ناگوار کم شود.
نگرانی باعث می شود توجه خود را از مسائل عاطفی تر به موضوعات خنثی تر معطوف کنیم افراد مبتلا به GAD در شش دسته از این باورها نمرات بالاتری در نقایسه با افراد عادی گرفتند (بورکووک و روئمر 1995) علاوه بر این نگرانی باعث می شود افراد از موضوعات هیجانی ( مثل ترس های زیر بنایی ، وقایع دلخراش دوران کودکی ، موضوعات مربوط به روابط فعلی یا اطرات ناگوار دوره کودکی اجتناب کنند (بورکووک ، آلکائین و بهار، 2004)
نگرانی را می توان دلمشغولی سطحی درباره ترس های زیر بنایی تلقی کرد . مطالعه وسی و بورکووک (1992) از این فرض حمایت می کند . از افراد نگران و غیرنگرانخواسته شد در فرایندفاجعه سازی موضوعات نگران کننده ف بدترین ترس های خود را مشخص کنند . افراد نگران در هر گام به موضوعات و ترس های بیشتری اشاره کردند در حالیکهافراد غیر نگران موضوعات کمتر فاجعه باری را ذکر کردند.
افراد مبتلا GAD گاهی اوقات با یک حادثه تروماتیک روبه رو می شوند و به دام این اختلال می افتند ( بک و همکاران ، 1985) پژوهش روئمر ،مولینا ، لیتز و بورکووک (1997) نشان داد که افراد مبتلا به GAD در مقایسه با افراد غیر مبتلا به GAD وقایع تروماتیک بیشتری در زندگی خود تجربه کرده اند . پژوهش های زیادی از این یافته حمایت می کنند که افراد مبتلا به GAD در سیر زندگی خود با حوادث ناگوار زیادی رو به رو شده اند .(بلازر، هرگز و جورج ، 1987؛ فیرمن ، هانت، پرات و وارشاو ، 1993؛هرمان ، پری و وندرکولک ، 1989؛روئمر، مولینا و بورکووک،1997)
افراد مبتلا به GAD ذهن بسیار مشغول و درهم و برهمی دارند و توجه آنها همیشه به حوادث منفی و ناگوار آینده معطوف است و دائم با خودشان در حال حرف زدن هستند (بورکووک و اینز، 1990؛ بهار ، زیلنگو بور کووک ،2005) مشکل جدی افراد مبتلا به GAD ، نقص در خود بازنگری است ، توجه آنها مدام بین حوادث تهدیدزای درونی و بیرونی سرگرداناست و به همین دلیل است که یکی از مهارت هایی که باید این افراد یاد بگیرند مهارت خود بازنگری است .(بهار و بورکووک، 2006)
علاوه بر این افراد مبتلا به GAD در ادراک، تفسیر و پیش بینی حوادث به گونه ای غیر انطباقی عمل می کنند . شواهد بالینی نشان می دهد که این افراد نسبت به خودشان ، گذشته و آینده و جهان پیرامون ، نگرشیانعطاف ناپذیر و تحریف شده دارند. انحراف ناپذیری در شیوه تفکر باعث می شود اغلب اتوقات این افراد در نگران اندیشی بگذرد و همین مساله آنها را به دام سوءگیری های شناختی می اندازد . این سوگیریها در قالب توجه به علایم تهدید زا ، تفسیر اطلاعات مبهم به صورت علایم تهدید و ادراک بالاتر خطر جلوه گر می شوند (بهار و بورکووک، 2006).

نظریه ولز
ولز اولین بار در سال 1995 در مجله روان درمانی شناختی و رفتاری به ارائه مدل فرشناختی درباره GAD پرداخت . این مقاله ، سنگ بنای ژوهش های زیادی در حوزه مدل فراشناختی محسوب می شود. ولز (1995،2000) معتقد است نظریه های طرح واره ای مثل نظریه بک و تیزدیل نمی توانند تبیین کننده از شکل گیری و تداوم اختلالات هیجانی به دست دهد .
ولز و ماتیوس (1994،1996) با ارائه مدل عملکرد اجرایی خود نظم بخش مدعی هستندکه توانسته اند تبیین قانع کننده ای از عوامل زمینه ساز و تداوم بخش اختلالات هیجانی فراهم کنند. در این مدل ، نقش اصلی را فراشناخت وباورهای فقراشناختی بازی می کند .
اگرچه فراشناخت ابتدا در حوزه روانشناسی رشد و از سوی فالاول(1999) ، تیزدیل (1999) ، راچمن و شفران (1999) ، پوردن و کلارک (1999) ،نلسون ، استوارت، هووارد و کراولی (1999) به تدریج به حوزه روانشاسی بالینی و مخصوصا رفتار درمانی شناختی کشیده شد
ولز (1995) برای تبیین نگرانی به سه متغییر اصلی در شناخت اشاره می کنند که عبارتند از :
دانش فراشناختی 2- تجربه های فراشناختی 3- راهبرد کنترل فراشناختی
دانش شناختی به باورها و دیدگاه های افراد درباره شناخت وارها و افکارشان اشاره دارد . به عنوان مثال، باورهایی که باعث می شوند افراد به افکارشان معنای خاصی بدهند ، در زمره دانش شناختی قرار می گیرند . می تان از و نوع دانش شناختی صحبت کرد(اول)دانش شناختی آشکار و (ب) دانش شناختی ضمنی (ولز ، 2000)
افراد می توانند دانش شناختی آشکار را به کلام بیاورند . مثلا افراد مبتلا GAD معتقدند که نگرانی غیر قابل کنترل خطرناک و مضر است و یا برخی از افراد بر اینباورند که نگرانی فوایدی در بر دارد (ولز،2002،کارت –هاتون و ولز،1997) . بیماران مبتلا به اختلالات وسواسی – اجباری ، سخت معتقدندکه داشتن برخی اغز افکار موجب حوادث ناگوار یافعالیت های ناخواسته می شود (راچمن، تودارسون، شفران و ودی ،1995؛امل کمپ و آردما ،1999 پوردون و کلارک 1999) بیماران مبتلا به افسردگی نیز باور های مثبتی درباره اندیشناکی دارند (پاپاگئورگیو و ولز، 2004)
فرد از دانش فراشناختی ضمنی آگاه نیست و نمی تواند آن را به کلام بیاورد دانش فراشناختی ضمنی را می توان قواعد یا طرح هایی تلقی کرد که راهنمای پردازش اطلاعات قرار می گیرند یکی از موارد انتقاد ولز به نظریه هایی مثل بک همین دانش فراشناختی است.(ولز 2000)
تجربه های فراشناختی را می توان ارزیابی از وقایع روانشناختی (مثل افکار) ، احساسات و قضاوت درباره وضعیت های روانشناختی تعریف کرد. تعبیر و تفسیر های آکاهانه ای که افراد از تجارب شناختی خود دارند ، نیز جزء تجربه های فراشناختی قرار می گیرند(ولز 2000،2009)راهبردهای کنترل فراشناختی پاسخ هایی هستند که افراد برای کنترل سیستم شناختیخود به کار میبرند (ولز2000)
ولز و دیویس (1994) برای شناسایی راهبردهای کنترل فکر ، پرسشنامه ای طراحی کردند که پنج راهبرد را اندازه گیری می کند :
تنبیه
توجه برگردانی
کنترل اجتماعی
ارزیابی مجدد
نگرانی
ولز (2000) معتقد است که در S-REF دو نوع سبک پردازش درگیر می شود. سبک پردازش عینی همان سبکی است که افراد را دچار اختلالات هیجانی می کند اما سبک پردازش فراشناختی در در فرایند درمان فعال می شود و بیماران با بهره گرفتن از راهبردهای درمانی می تواننتد در برخورد با جهان پیرامون از این سبک پردازشی استفاده کنند.
ولز (2000) تفاوت بین این دو نوع سبک پردازش را در جدول 6 نشان داده است.

مطلب مشابه :  کنوانسیون منع شکنجه

جدول2- 6: ویژگیهای سبک پردازش فراشناختی و عینی در S-REF (ولز، 2000؛ ص28)
سبک پردازش فراشناختی سبک پردازش عینی
فراشناختوارهها : فراشناختوارهها :
افکار با واقعیت تطابق ندارند و تهدید، ذهنی است. افکار باواقعیت تطابق دارند و تهدید واقعی است
بایستی افکار را ارزیابی کرد بایستی طبق افکار عمل کرد.
اهداف: اهداف:
اصلاح تفکر حذف سریع تهدیدها
راهبردها: راهبردها:
ارزیابی افکار ازیابی تهدیدها
پیامدها احتمالی : پیامدها احتمالی :
بازسازی دانش تقویت دانش ناسازگارانه قبلی
شکل گیری قواعد و طرحهای جدید

نکته مهمی که در نظریه فراشناختی ولز (2009) تغییر مدل ABC است. مدل ABC که در بطن نظریه های شناختی (مثل الیس 1962؛ بک،1995 ) قرار دارد زیر بنا اکثر روش ها و مداخلات شناخت درمانی قرار می گیرد A بعه معنای واقعه فعال ساز، B به معنای باورها و C به معنای پیامدهای هیجانی و رفتاری ولز (2009) معتقد است که با توجه به نقش برجسته فراشناخت در کنترل و ارزیابی شناخت باییستی مدل ABC به مدل AMC تغییر یابد (ولز، 2009).
ولز (2006) برای فرمول بندی GAD در مدل فراشناختی بین دو نوع نگرانی تمایز قایل می شود:
نگرانی نوع اول 2- نگرانی نوع دوم
نگرانی نوع اول همان نگرانی است که افراد در مشکلات روزمره خود دارن . اما نگرانی نوع دوم یا به عبارتی فرانگرانی ، افراد از این نگران هستند ، نگران می شوند (ولز، 1999)
ولز(2009) معتقد است که دو نوع باور روانشناختی موجود است (اول) باور های فراشناختی مثبت (ب) باورهای فراشناختی منفی . در این قسمت به ذکر برخی از این باور ها می پردازیم.
نمونه هایی از باور های روانشناختی مثبت و منفی:
اگر نگران باشم برای مقابله با حوادث آماده می شوم.
تمرکز بر خطر باعث حفظ امنیت من میشود .
اگر احساسم را تحلیل کنم می توانم به جواب سوالهایم پاسخ دهم.
باید تمام افکارم را منترل کنم
به هیچ عنوان نمی توانم نگرانی و اندیناکی را کنترل کنم.
نگرانی آثار بدنی جبران ناپذیری دارد.
ناراحتی روان شناختی باعث دیوانگی من می شود.
افکار بد انسان را وادار به اعمال بد می کند
کنترل ناپذیری افکار به معنای دیوانگی است.
تعامل این باور ها باعث می شود افراد به دام GAD بیفتند و دچار سندروم های شناختی – توجهی (مثل نگرانی، اندیشناکی، تهدیدیابی ) شوند.

شکل2- 8 : مدل فراشناختی GAD (ولز 2006)

ولز(2006) برای درک بهتر مدل فراشناختی GAD مشکل بیماری را در قالب این مدل فرمول بندی کرده است. شواهد پژوهش گسترده ای در حمایت از مدل فراشناختی به دست آمده است (برای اطلاعات بیشتر درباره این شواهد پژوهشی مراجعه کنید به ولز (2009) فصل دهم).

فکر تصادف

شکل2-9 : شکل بندی مشکل بیمار GAD در قالب مدل فراشناختی(ولز، 2006 ؛ ص 264)

خودشیفتگی
تاریخچه و تحول خودشیفتگی
اصطلاح متداول خودشیفته به اسطوره یونانی باز می گردد. داستانهای نوشته شده اولیه درباره خلق نارسیس «قهرمان یونانی» است که در سروده های مذهبی هومری در قرن هفتم و هشتم آمده است. نارسیس جوانی بود که انعکاس چهره خود را در چشمه دید و عاشق آن شد وی در حالی که در تکاپوی در آغوش گرفتن انعکاس چهره خود بود،در برکه غرق شد(هامیلتون ،1942؛ نقل از ریواس،2001).
ریواس(2001) درباره تاریخچه شکل گیری مفهوم خوشیفته در روانشناسی مرضی چنین نوشته است:«ریشه های خودشیفته به عنوان یک ساختار آسیب شناختی روانی در نظریه روان پویشی قرار داد اگر چه الیس (1898)و نک (1899) اولین بار این اصطلاح را وارد حوزه روانپزشکی کردند، اما فروید(1957-1914)و رانک (1911) این مفهوم را باری توصیف فرایندهایی به کار بردند که نماد خوشیفته و تمرکز بیش از حد برخود است. از زمانی که رایش(1972-1933) و بعد از او هورنای (1937) این عقاید را در آثارشان به کار گرفتند،پیشرفتهای نظری برای این مفهوم تا زمان کارهای کوهات (1971،1977)و کرنبرگ(1975) راکد ماند. با گسترش نظریه روابط موضوعی،کرنبرگ ویژگی های خودشیفته را به عنوان دفاع در برابر تجارب ناکام کننده شدید کودک در روابط موضوعی اولیه،قلمداد کرد».
کوهات،خودشیفته را فرایند تحول ارزش خود می داند که از بدو تولد تا مرگ ادامه دارد. بر این اساس،ارزش خود در طول دو قطب یک پیوستار تحول می یابد. یک سوی قطب،به فرایند دگرگونی تدریجی خود بزرگ بینی کودکانه و خام به حسی سالم از بلند پروازی مربوط است و قطب دیگر تحول،دگرگون سازی یک آرمانی سازی کودکانه به نظامی خودمختار از ارزشها را مشخص می کند.فرآیند تحول دو قطب به شکل زیر است(قربانی،1384): هر انسان با یک گرایش فطری خودشیفته به تحسین شدن و تحسین کردن متولد می شود. این گرایش در من هسته ای قرار دارد و دارای دو مولفه 1-استعداد بزرگی و عظمت و 2-استعداد آرمانی سازی است. وجود این دو گرایش در انسان به عنوان یک گونه اجتماعی حکایت از این دارد که در ما تمایلهای فطری به سوی رهبری استعداد بزرگی) و پیروی(آرمانی-سازی) وجود دارد. هر انسان در اثر آرمانی شدن گرایش به تسلط بر دیگران و با آرمانی کردن دیگران گرایش به پیروی از افراد آرمانی دارد. تحول هر دو گرایش به حمایتهای عاشقانه و همدلانه ای که والدین و یا جانشین آنها نثار کودک می کنند، وابسته است.در شرایط سالم و مطلوب،والدین کودک را عمیقا دوست دارند و هنگامی که نوزاد و یا کودک عملی قابل تحسین انجام می دهد، والدین به طور طبیعی دچار شعف و شادی می شوند و عشق آنها نسبت به او متجلی می گردد. بتدریج که کودک رشد می کند، خواسته های والدین از کودک نیز بیشتر می شود. نخستین لبخند،نخستین حرکت،نخستین واژه و به همین ترتیب والدین در قبال تحول و رفتارهای پیچیده تر کودک شوق و شعف را تجربه و عشق بیشتری را نثار وی می کنند و در این فرآیند،کودک به شکلی فزاینده نسبت به توانایی های خود در کسب تحسین و توجه دیگران بیشتر اعتماد می کند. این فرایند تحول،حاوی نظم است و والدین کودک را به طور معمول نازپرورده نمی کنند. والدین متناسب با تحول کودک،از او اعمال سازنده تر و پیچیده تری را می طلبند و میل به بزرگ انگاشته شدن کودک پخته تر می شود. والدین نمی توانند و نباید هر عمل کودک را مورد تایید قرار دهند. این ناکامی بهینه به کودک فرصت می دهد چگونگی بزرگی و قابل تحسین بودن خود را به دیگران ثابت کند. از طریق این ناکامی بهینه کودک یاد می گیرد که آنچه تا کنون از طرف والدین برایش انجام شده است، به صورت روانشناختی برای خودش انجام دهد. یعنی تحسینهای والدین درون فکنی شده و کودک به تحسین خود می پردازد. فرایند تبدیل یک منبع اجتماعی به یک منبع روانشناختی چیزی است که کوهات آن را دورنی سازی دگرگون ساز می نامد. در نتیجه وابستگی فرد به دیگران برای تحسین شدن بتدریج کمرنگ شده و جای خود را به بلند پروازی بالغانه و واقع بینانه می دهد.
از دیگر سو، کودک والدین را منبع ارضا،قدرت و دانایی مطلق انگاشته و گرایش به آرمانی سازی در او بیدار می شود. آرمانی سازی منابع بیرونی به کودک کمک می کند مورد حمایت واقع شده و تواناییهایش شکوفا شوند.
در اینجا نیز، ناکامی بهینه از طرف والدین، موجب می شود که گرایش به آرمانی سازی والدین و نیاز به دیدن آنها به عنوان افرادی توانا واقع بینانه تر شود. در نتیجه،آرمان از افراد آرمانی(والدین) جدا شده و آرمانهای منتزع از والدین، درونی سازی می شوند. دو قطب بزرگی و آرمانی سازی به شکل پویایی،احساس ارزش نسبت به خود را تنظیم می کنند.اما ارزش خود بالغانه نیز ممکن است در هر مرحله از زندگی تهدید شود. روابط سرد و توام با سوء استفاده ممکن است بازگشت به وابستگی های کودکانه،به تحسین شدن و تحسین کردن منتهی شود. این واپس روی، به درجه پختگی ارزش خود بستگی دارد. منابع درونی شده اندک در افراد، در اثر کوچکترنی مشکل در ارتباطها،به واکنشهای خودشیفته نابالغانه منجر می شوند. در حالی که افراد با منابع درون فکنده شده بیشتر،در صورتی واکنشهای خودشیفته نشان می دهند که، ناکامی شدیدی را در ارتباطهای انسانی تجربه کنند. یعنی،بنابر میزان تحول یافتگی دو گرایش فطری برای بزرگی و آرمانی سازی به بلند پروازی و ارزشهای بالغانه، در اثر رویارویی با مشکلات ارتباطی در بزرگسالی، فرد به حالتهای کودکانه بزرگی و آرمانی سازی کودکانه باز می گردد. خودشیفته در طول تحول در نقطه ای بین بالغانه ترین درونی سازی که ارزش خود سالم است و شدیدترین واپس رویهای کودکانه در نوسان است.
بر این اساس،ارزش خود دفاع و حمایتی در واقع انعکاسی از خودشیفته سالم در میانه طیف و انعکاسی از یکی از نقاط تحولی خودشیفته در حرکت به سوی ارزش خود سالم است. از سوی دیگر، خود بزرگ بینی به اصطلاح «آشکار» و هم چینین آسیب پذیری«پنهان» خودشیفته هر دو انعکاسی از حساسیت بیش از حد به تایید و حمایت دیگران است(قربانی،1384).
پس از موضع گیریهای نظری کرنبرگ و کوهات با انتشار چاپ سوم مجموعه تشخیصی و آماری اختلالهای روانی (DSM-III،1980 تشخیص رسمی اختلال شخصیت خودشیفته به عنوان یک تشخیص معتبر معرفی شد.
اختلال شخصیت خودشیفته
خودشیفته ناسالم یک ساختار شخصیتی با مولفه هایی مانند حسادت،تکبر،بهره گشی،حس محق بودن،ناتوانی در همدلی با دیگران و غیره است. براساس طبقه بندی اختلالهای روانی(DSM-IV-TR،2000).
خودشیفته وقتی در شکل افراطی خود در قالب اختلال شخصیت ظاهر می شود، یک الگوی فراگیر خودبزرگ بینی( درخیال و یا در عمل)، نیاز به تحسین و فقدان همدلی است که از اوایل بزرگسالی آغاز و در زمینه های گوناگون ظاهر می شود.
این اختلال موضوعی است که مورد توجه بسیاری از متخصصان بالینی است. قبل از DSM-III این اختلال در DSM وجود نداشت.”اختلال شخصیت خودشیفته” نامی است که به یکی از شخصیت های روان آزرده وار در عصر ما اطلاق می شود. استفاده وسیع از این اصطلاح توسط متخصصانی با جهت گیری روان تحلیل گری،علت اصلی اضافه شدن اختلال شخصیت خودشیفته در DSM-III بود. به نظر می رسد این مقوله تشخیصی به راحتی توسط محققان و متخصصان بالینی مورد قبول واقع شد و تعییرات اندکی در ملاکهای تشخیصی آن از DSM-III تا DSM-III-R تا DSM-IV و تا DSM-IV-TR داشته است (اسپری،2003).
افراد مبتلا به این اختلال یک حس بزرگ منشی مبنی بر مهم بودن دارند. آنها توانایی های خود را بیش از اندازه برآورد می کنند، اغلب مغرور و پرمدعا به نظر می رسند و با شادمانی تصور می کنند که دیگران ارزش همانندی را برای کوشش های آنها قایلند و هرگاه تمجیدی را که فکر می کنند سزاوار آنند دریافت نکنند، ممکن است شگفت زده شوند. اغلب در قضاوتهای مغرورانه از مهارتهای خود،مهارتهای دیگران را به طور ضمنی کمتر از اندازه برآورد می کنند(بی ارزش کردن)و بیشتر با خیالپردازهای مربوط به موفقیت نامحدود، قدرت،استعداد برجسته،زیبایی یا عشق آرمانی اشتغال ذهنی دارند.معتقدند که برتر،استثنایی یا بی همتا هستند و از دیگران انتظار دارند آنها را به همین صورت در نظر بگیرند.(DSM-IV-TR،2000)
افرادمبتلا به این اختلال احساس می کنند که نیازهایشان استثنایی و فراسوی بینش افراد معمولی است. حرمت خود در این افراد با نسبت دادن ارزش آرمانی به کسانی که با آنها در رابطه اند،افزایش می یابد(یعنی بازتاب آیینه وار از خودشان).معمولا به تحسین زیادی نیاز دارند و حرمت خود آنها تقریبا به صورت ثابتی شکننده است. آنها ممکن است نسبت به این که تا چه اندازه کارها را خوب انجام می دهند و تا چه اندازه توسط دیگران مورد احترام قرار می گیرند،اشتغال ذهنی داشته باشند. این امر اغلب به شکل نیاز به توجه و تحسین دایم ظاهر می شود. در انتظار غیر منطقی این افراد از رفتار بسیار خوب دیگران،یک حس استحقاق وجود دارد. این احساس محق بودن همراه با فقدان حساسیت نسبت به خواستها و نیازهای دیگران ممکن است به بهره کشی هشیارانه یا ناخواسته از دیگران منجر شود. آنها انتظار دارند هر آنچه را که می خواهند و یا احساس می کنند که نیاز دارند به دست آورند،قطع نظر از این که این امر چه معنایی برای دیگران دارد(همان منبع).
افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته معمولا فاقد حس همدلی هستند و در شناخت خواسته ها،تجربه های ذهنی و احساسهای دیگران مشکل دارند. هنگامی که به نیازها،خواسته ها یا احساس های دیگران پی می برند، به گونه ای اهانت آمیز این پدیده ها را نشانه ضعف یا آسیب پذیری تلقی می کنند.
کسانی که با این افراد در ارتباطند، به طور معمول آنها را هیجانی،سرد و فاقد علاقه متقابل می یابند. این افراد اغلب به وضعیت دیگران حسادت می کنند و یا معتقدند که دیگران نسبت به آنها حسودند و اغلب بازخوردهای متکبرانه، تحقیر کننده و ترحم آمیز دارند(همان منبع).
شیوع
میزان فراوانی اختلال شخصیت خودشیفته در جمعیت بالینی 2%تا 16% و در جمعیت کلی کمتر از 1% برآورد شده است(DSM-IV-TR-2000).در مورد فراوانی این اختلال در سنین مختلف پخش سنی و الگوی خانوادگی آن،مدارکی در دست نیست(کاپلان و سادوک،1382).اگر چه تخمین زده می شود که تعداد افرادی که رگه های خودشیفته را به صورت معنا داری نشان می دهند درصد وسیعی از جامعه عمومی را در بر می گیرند(استون ،1993،نقل از اسپری، 2003).
برخی از پژوهشگران ادعا می کنند آمادگی مردان و افرادی که خصوصیات مردانه دارند برای بروز این ویژگی ها بیشتر است،مثلا علاوه بر اسلاتر (1975) که ادعا کرد مردان لیبیدویشان را در افتخار،کار،قدرت و اهداف خودشیفته صرف می کنند تا جایی که از لحاظ احساسی فلج شوند(ص،89).اختر و تامسون (1982) مشاهده کردند که بیشتر گزارش های خودشیفتگی مربوط به مردان است.
توصیفهای اختلال شخصیت خودشیفته
اختلال شخصیت خودشیفته می تواند به کمک توصیف ها و یا ویژگی های زیر شناخته شود:سبکها در مقابل اختلال، رویداد ماشه چکان، سبک رفتار، سبک بین فردی،سبک شناختی، سبک عاطفی، سبک دلبستگی(اسپری،2003):
1- سبک در مقابل اختلال: شخصیت خودشیفته بیشتر در فرهنگ غرب و به ویژه در میان حرفه ها و مشاغلی مانند حقوق،پزشکی،سیاست و ورزش دیده می شود. شخصیت خودشیفته می تواند در طیفی از سالم تا مرضی قرار گیرد، یعنی سبک شخصیتی خودشیفته در انتهای سالم طیف و اختلال شخصیت در طرف آسیب زای طیف به چشم می خورد. جدول 2-2 به تفاوتهای بین اختلال و سبک شخصیت خودشیفته اشاره می کند.
2- رویداد ماشه چکان: منظور از رویداد ماشه چکان، موقعیت،شرایط و یا حوادثی است که با احتمال بیشتری،پاسخ سازش نایافته اختلال خوی را بر می انگیزد. همان طور که در سبکهای احساسی،شناختی،بین فردی و رفتاری بیان می شود در افراد خودشیفته موقعیت “ارزیابی خود” احتمال بروز رفتارهای خودشیفته را افزایش می دهد(اوتمر و اوتمر ، 2002).
3- سبک رفتاری: از نظر رفتاری افراد خودشیفته به عنوان افرادی مغرور،فخر فروش،خود پسند، مطمئن به خود و خود میان بین به نظر می رسد، به هنگام مکالمه تمایل به تحت تاثیر قرار دادن دیگران دارند، خواهان تحسین هستند و دارای رفتاری نمایشی و مغرورانه هستند.

جدول 2-7 : مقایسه اختلال و سبک شخصیت خودشیفته (اسپری،2003)
اختلال شخصیت سبک شخصیت
-نسبت به انتقاد با احساس خشم،تنیدگی یا تحقیر پاسخ می دهد(حتی اگر بیان نشود). -اگر چه از لحاظ هیجانی نسبت به ارزیابی ها و احساسهای منفی دیگران آسیب پذیر است،اما می تواند با وقار و آرامش موقعیت را اداره کند.
-از لحاظ بین فردی استثمار گر است و از دیگران برای دستیابی به امتیاز جهت اهدافش استفاده می کند. -در سروکار داشتن با دیگران مهارت دارد،از نقاط قوت و امتیازهای دیگران در دستیابی به اهدافش استفاده می کند.
-احساس بزرگ منشانه از اهمیت خود -می تواند به طور جدی و فعالانه،خود،افکار و طرحهایش را ارائه دهد.
-معتقد است مشکلاتش منحصر به فردند و تنها توسط افرادی خاص درک میشوند. -متمایل است رقابت کننده ای توانمند باشد که عاشق به اوج رسیدن و ماندن در آنجاست.
-با خیالپردازیهای مربوط به موفقیت،قدرت،درخشندگی،زیبایی یا عشق آرمانی اشتغال ذهنی دارد. -می تواند خودش را به عنوان بهترین فرد در زمینه مورد علاقه اش ببیند.
-احساسی از محق بودن دارد و توقعات غیر منطقی از رفتار مطلوب خاص دارد. -به خود،توانایی ها،منحصر به فرد بودنش اعتقاد دارد اما رفتار یا امتیاز خاصی را به این خاطر از دیگران درخواست نمی کند.
-نیاز به توجه و تحسین مداوم دارد. -تشویق و تایید را با وقار و با این اندیشه که شایسته این تشویق و تایید است می پذیرد.
-فقدان همدلی،ناتوانی در تشخیص و تجزبه چگونگی احساس دیگران. -نسبت به تفکرات و احساسهایش آگاه است و تفکرات و احساسهای دیگران را هم تا اندزه ای درک می کند.
-اشتغال ذهنی با احساس حسادت -توقع دارد دیگران همیشه به خوبی رفتار کنند.
4- سبک بین فردی: از نظر بین فردی آنها استثمار گرند و از دیگران به صورت افراطی برای خودشان و نیازهایشان سوء استفاده می کنند. رفتارشان از نظر اجتماعی سطحی(ساده انگارانه)،خوشایند و دوست داشتنی است، اگر چه ممکن است همدلی واقعی نکنند. هنگامی که دچار تنیدگی می شوند،در رفتارهایشان اهانت،تحقیر، استثمارگری و غیر مسئول بودن مشاهده می شود.
5- سبک شناختی: سبک تفکر آنها با گستردگی شناختی مقوله بندی می شود. این افراد تمایل دارند به جای تمرکز بر واقعیات و پیامدها بر تصاویر و موضوع ها تمرکز کنند. در واقع آنها شفافیت واقعیت را می گیرند،واقعیت را تحریف می کنند و حتی به منظور حفظ توهمات درباره خود و برنامه هایی که در آنها شرکت دارند به لفاظی و خودفریبی می پردازند. سبک سناختی آنها انعطاف ناپذیر و احساسشان اغراق آمیز است. از این رو، برای خود آرمانهایی غیر واقعی می سازند و از داشتن احساس اغراق آمیز از هم بودن خود لذت می برند.
6- سبک عاطفی: سبک غالب عاطفی و هیجانی در افراد خودشیفته، اعتماد به نفس،خونسردی و بی تفاوتی است. مگر در مواقعی که اعتماد به نفس آنها متزلزل شود که احتمالا در چنین مواقعی با خشم به انتقاد پاسخ می دهند. بین آرمانی سازی افراطی و ناارزنده سازی در نوسان اند و ناتوانی خود را در نشان دادن همدلی همراه با روابط سطحی و کم عمق که با حداقل هیجان ها و یا مسئولیتها گره خورده است، نشان می دهند.
7- سبک دلبستگی: افرادی که دیدشان نسبت به دیگران منفی و نسبت به خود، بین منفی و مثبت،در نوسان است، دارای سبک دلبستگی«ترسان وطرد کننده» هستند. این افراد تمایل دارند که خود را افرادی خاص و محق جلوه دهند اما نسبت به نیازشان به دیگران هم که می تواند بالقوه به آنها آسیب برساند توجه دارند. بدین ترتیب،برای دستیابی به نیازهایشان از دیگران استفاده می کنند. در حالی که در برابر آنها محتاط و طرد کننده هستند. این سبک دلبستگی ترسان- طرد کننده در افراد واجد اختلال شخصیت خودشیفته رایج است.
جدول2-8 : ویژگی های اختلال شخصیت خودشیفته
رویداد ماشه چکان
سبک رفتاری
سبک بین فردی

سبک شناختی

سبک احساسی
سبک دلبستگی ارزیابی خود
مغرور،فخر فروش،خود پسند،خود میان بین،بی صبر متکبر و حساس
توهین آمیز،استثمار گر،غیر مسئولانه، کم عمق بدون همدلی،استفاده از دیگران برای نوازش خودشان
اغراق و گستردگی شناختی،تمرکز بر تصاویر و مضامین،گرفتن شفافیت از واقعیت، سمج و نامنعطف
اعتماد به خود-خشم خودشیفته
ترسان و طرد کننده

اگان و مک کورکیندال (2007) خودشیفتگی را در دو بعد مورد مطالعه قرار می دهند:
خودشیفتگی قدرت: به آن بعد اشاره دارد که فرد به واسطه ی خودبرتر بینی به دنبال کسب قدرت و قدرت طلبی در جهت تفوق بر سایرین است. برخی از محققان عقیده دارند که این افراد بیشتر احتمال دارد که از لباس هایی با مارک مشهور استفاده کنند( واریز و همکاران ، 2008).
2- خودشیفتگی خودنمایی: به این مفهوم اشاره دارد که فرد به واسطه ی خودشیفتگی تمایل به خودنمایی و قرار گرفتن در کانون توجهات از طریق تصویرپردازی و نمود بیرونی دارد(اگان و کیندال، 2007).
انواع شخصیت خودشیفته
بنابر آنچه پینکوس و کین(2004) نوشته اند تعداد زیادی از متخصصان بالینی (برای مثال: اختر،2003،اختر و تامسون،1982،کوپر،1998،گابارد1989،1998،گرشتن،1991،کوهات،1971،مسترسون،1993،روویک،2001) و پژوهشگران شخصیت(دیکنوس و پینکوس،2003،هندین و چک ،1997،هیبارد بانس ،1995،و وینک،1991،1996) دو نوع متفاوت منش خودشیفته را مسلم فرض می کنند:
نوع بزرگ منش و نوع آسیب پذیر.نوع بزرگ منش در ادبیات پژوهشی با برچسب های مختلفی مانند خوشیفته بی خبر و ناهشیار(گابارد،1998)، خوشیفته آشکار(کوپر،1981،اختر و تامسون،1982) پوست کلفت(رزنفلد ،1987) ، خودنما(مسترسون،1993) و دو پارگی افقی خوشیفته(کوهات،1971)مشخص شده است. نوع آسیب پذیر نیز دارای برچسب هایی از جمله خودشیفته نهانی(مسترسون،1993) خودشیفته گوش به زنگ(گابارد،1989)خودشیفته حساس (رزنفلد،1987)،خودشیفته پنهان (اختر و تامسون،1982،کوپر1981) و دوپارگی عمودی خودشیفته (کوهات،1971) می باشد.
نوع بزرگ منش
خودشیفته بزرگ منش افرادی هستند که آشکارا مغرور، گستاخ و مجذوب خود هستند. این افراد ضعف را انار می کنند و چهره وابستگی بین فردی شان را خراب می کنند(کرنبرگ،1984؛نقل از پری،2004)آنها انتظار دارند بدون هیچ دستاورد متناسبی توسط دیگران تحسین شوند تا احساس محق بودن شان محفوظ بماند. افزون بر این، این افراد در همدلی ناتوان و در روابط بین فردی استثمارگرند. به رغم این ظاهر بزرگ منش،آنها حرمت خود شکننده ای دارند و قادر نیستند که تصویر خود مثبت حمایت شده درونی را نگاه دارند در نتیجه به منابع بیرونی تحسین و چاپلوسی برای نگهداشتن بزرگ منشی و استفاده از راهبردهای خود تقویت دهی آشکار نیاز دارند تا در مقابل تهدیدهای دیگران از خود حمایت کنند.
برای مثال این افراد، وقتی مورد انتقاد واقع می شوند یا توقعات محق بودنشان برآورده نشوند، با خشم و خضومت نامتناسب عکس العمل نشان می دهند. علاوه بر این، آنها به صورت دفاع به ناارزنده سازی دیگران،به ویژه افرادی که حسادت آنها را برانگیخته اند، می پردازند. نوع بزرگ منش همان طبقه تشخیصی از اختلال شخصیت خودشیفته در DSM-IV-TR(APA)،2000) است.
نوع آسیب پذیر
نوع آسیب پذیر به افرادی گفته می شود که به صورت آشکار شرم،بازداری و فروتنی نشان می دهند. سبک بین فردی شان می تواند حتی به خاطر ترسو بودن و اشتغال ذهنی به مورد توجه بودن، به صورت همدلی متجلی و بهمنزله علاقه و نگرانی نسبت به دیگران تعبیر شود(کوپر،1998،کوپر ورانینگشتام،1992 نقل از پری،2004).اگر چه در مبنای این نمایش ظاهری،هسته پوشدیه و مخفی مشابه با نوع بزرگ منش وجود دارد. اما این افراد توقعات و احساسات محق بودن را پرورش می دهند،اگر چه بسیاری از ویژگی های خودشیفته در تخیلاتشان وجود دارند(کوپر ورانینگشتام،1992،نقل از پری،2004).اما این تخیلات بزرگ منش و نمایش دهی را در رفتار آشکارشان نشان نمی دهند. برخلاف نوع بزرگ منش، به صورت دردناکی از تفاوت بین واقعیت و تخیلاتشان آگاهند. این افراد اغلب احساس عدم کفایت و کهتری دانرد و بر این باورند که تخیلات بزرگ منشی یا احساسات محق بودن شان به دست آورد نیست(دیکینسون و پینکوس،2003،رز،2001).
افراد خودشیفته آسیب پذیر به خاطر داشتن توقعات محق بودن پنهانشان،احساس شرم می کنند و احتمالا کمتر به بیان خود می پردازند و کمتر می خواهند که نیازهایشان آشکار شود. آنها کمتر به استفاده از راهبردهای خود تقویتی دهی آشکار برای حمایت ازحرمت خود شکننده شان مجهزند. بنابراین،وقتی نیازهایشان دیده نمی شوند تمایل دارند که توقعات محق بودن شان را انکار کنند. کناره گیری از این توقعات منجر به درآمیختگی خشم و طغیانهای خصومت وابسته به موقعیت می شود(گابارد1989،اخیر،2003،نقل از پینکوس و کین،2004).
خودشیفته آسیب پذیر به عنوان افرادی با نااستواری هیجانی توصیف می شوند. زیرا آنها بین شرم،افسردگی و خشم در پاسخ به ناامیدی ها و تهدیدهای حرمت خود در نوسانند(مسترسون، 1993). از آنجا که قادر نیستند راهبردهای خود تقویت دهی را به کار برند،برای مدیریت حرمت خود به دیگران متکی هستند.کوپر و مکسول(1995) به خودشیفته های آسیب پذیر اشاره می کنند و آنها را خودشیفته های «قدرت زدوده» و افرادی وابسته می دانند.(نقل از پینکوس و کین،2004).
تکیه مزمن بر دیگران برای نگهداشتن حرمت خود و تجربه ناامیدیهای پیوسته در ارتباط با توقعات محق بون در برخی به اضطراب در جهت حول روابط و در برخی به اجتناب از روابط منجر می شود (دیکینسون و پینکوس، 203، گابارد، 1989).
پیامد این ناپایداری هیجانی،چنین افرادی را به استفاده از راهبردهای خود تقویت دهی در جهت تعدیل حرمت خود به منظور پر کردن تخیلات بزرگ منشی به صورت مستقیم سوق می دهد. برای مثال خودشیفته های آسیب پذیر، اغلب از نظر اجتماعی کسانی را انتخاب می کنند که استعداد و توانایی کمتری در مقایسه با آنها دارند تا بتوانند خیال قهرمان بودن از نظر آنها را در سر بپرورانند(کوپر،1998).همچنین این افراد اغلب به ایثار روی می آورند و از رفتارهای خود آزار گرایانه یا شهادت برای افزایش حرمت خود استفاده کنند در واقع کوپر(1988؛نقل از کوپر،1998) بر جنبه های خود آزار گرایانه خودشیفته تاکید و حتی پیشنهاد می کند که استفاده از اصطلاح خودشیفته – خود آزار گر، مناسب تر است.
هسته مشترک بین نوع بزرگ منش و نوع آسیب پذیر خودشیفته
به رغم تفاوت بین انواع خودشیفته،پژوهشگران معتقدند که هسته خودشیفته به صورت مشترکی در هر دو وجود دارد(دیکینسون و پینکوس،2003،هندین و چک،1997،رودوالت و مورف ،1998، وینک،1991).
گروهی از محققان (دیکینسون و پینکوس،2003) بر این باورند که احساس محق بودن و تمایل به روابط بین فردی استثمارگرانه هسته آسیب شناختی خودشیفته است که با احساس کهتری و عدم کفایت مشخص می شود. احساس بزرگ منشی(آشکار یا در تخیلات) هسته دیگر خودشیفته است و در نهایت باید گفت که هر دو نوع دارای نارسایی در همدلی هستند(وینک،1991،دیکینسون و پینکوس،2003).
شناسایی هسته خودشیفته مرضی که در انواع مختلف این اختلال به شیوه های مختلف متجلی می شود، مشکل است. برای مثال،احساس محق بودن در نوع بزرگ منش چشمگیر و در نوع آسیب پذیر غالبا پنهان است و تنها وقتی بروز می کند که ناامیدی از دیگران با توقعات محق بودن مرتبط می شود(دیکینسون و پینکوس،2003).
افزون بر این در نوع بزرگ منش، استثمارگری آشکار دیده می شود در حالی که در نوع آسیب پذیر،صورتهای پنهانی تر و پوشیده تری از استثمارگری قابل مشاهده است. به هر حال هر دو نوع به عنوان افرادی توصیف می شوند که فاقد سلامت سطح حرمت خود هستند. هر چند نوع بزرگ منش به راهبردهای خود تقویت دهی مجهز است (برای مثال: ناارزنده سازی دیگران، انکار ضعف) که امکان حفظ خود بزرگ بینی را فراهم می کند. در واقع احساس خود بزرگ بینی و تکبر آشکار اغلب به اشتباه به عنوان سطح بالای حرمت خود در آنها در نظر گرفته می شود. در مقابل احساس خودبزرگ بینی در خود شیفته های آسیب پذیر بیشتر جنبه پنهانی دارد و زمانی کشف می شود که درباره توقعات و تخیلات بزرگ منشی شان صحبت کنند(دیکینسون و پینکوس،2003).
پیچیدگی بیشتر تصویر بالینی نوع آسیب پذیر به این خاطر است که این افراد گاهی به صورت پراکنده بزرگ منشی آشکار دارند، اما قادر به حفظ آن نیستند و در نتیجه به احساس کهتری و عدم کفایت باز می گردند. سرانجام هر چند هر دو نوع دارای نارسایی در همدلی هستند اما رفتارهای ایثارگرانه در خود شیفته های آسیب پذیر می توانند همانقدر که اشتباها به عنوان نگرانی نسبت به دیگران و همدردی با آنان تعبیر شوند، به همان اندازه هم کوششی علیه تقویت خود باشند. این تفاوتها در بیان آشکار انواع خود شیفته داری، حتی با در نظر گرفتن ویژگی های هسته خود شیفته ، می توانند به مشکلاتی در تشخیص و ارزیابی خود شیفته داری مرضی منجر شوند(همان منبع).
همچنین باری و همکاران (2009) معتقدند که خودشیفتگی ناسازگارانه با خودشیفتگی سازگارانه متفاوت است زیرا خودشیفتگی ناسازگارانه با مشکلات پرخاشگری و ویژگی های سنگدلی رابطه دارد. خودشیفتگی ناسازگارانه شامل ویژگی های بهره کشی، احساس استحقاق و خودنمایی است.برای خودشیفته ی ناسازگار تنها خود او و چیزهای منسوب به او اهمیت دارد و بقیه جهان بی اهمیت یا بیرنگ است، و به علت این معیارهای دوگانه،شخص خودشیفته نارسایی هایی جدی در قضاوت نشان داده و فاقد توانایی برای قضاوت عینی است(باتل ،1992). از لحاظ نظری منبع گرایشات خودشیفتگی در نوجوانی به تکلیف رشدی نرمال جدایی تفرد مربوط است و محتاج این است که نوجوان وابستگی های ولدی را رها کرده و استقلال و خودمختاری را تمرین نماید تا یک خود منفرد شود، ولی در درون این تعهدات بادوام روابط واکنش های خودشیفتگی سر برمی آورند که مقارن با دفع واکنش های سوگ ناشی از دست دادن همانندسازی های دوران کودکی است(کارسون و جرد، 2009).
روی آوردهای مختلف به اختلال شخصیت خودشیفته
روی آورد روان پویشی
فروید(1976،1914) صورت بندی اصلی روان تحلیل گری از شخیت خود شیفته دار را توصیف کرد. از نظر فروید، ارزنده سازی بیش از حد یا مراقبت ناپایدار و نامتعادل والدین در سالهای اولیه زندگی،تحول موضوع عشق در کودکی را مختل می کند. وی معتقد بود که در نتیجه این تثبیت و توقف در مرحله خودشیفته تحول، بلوغ و رشد یافتگی طبیعی و انسجام فرامن مختل شده و منجر به مشکلاتی در تنظیم و مهار حرمت خود می شود (نقل از اسپری،2003).
بعد از فروید کوهات و کرنبرگ منسجم ترین نظریه ها را در زمینه خودشیفته ارائه کردند. کوهات(1977-1971) – همان طور که در قسمت تحول خود شیفته اشاره شد- بر این باور بود که فرد خود شیفته در مرحله ای از تحول تثبیت شده است که مستلزم پاسخهای خاص افراد پیرامونی به منظور حفظ انسجام خود است. وقتی چنین پاسخهای آماده نیستند (نقص در همدلی) فرد خود شیفته در معرض شکنندگی و چند پارگی خود قرار می گیرد(زخم خود شیفته دارانه).
کرنبرگ(1984) احساس بزرگ منشی و استثمارگری شخصیت خودشیفته را به عنوان نشانه ای از خشم دهانی دانست که از محرومیت هیجانی ناشی از وجود یک چهره مادرانه بی تفاوت و بدخواه حاصل می شد. افزون بر این، برخی از ویژگی ها، استعدادها و یا نقش های منحصر به فرد، احساس خاص بودن را در کودک به وجود می آورند که در واقع یک دریچه گریز هیجانی از جهان تهدید آمیز و بی تفاوت است. بنابراین، احساس بزگ منشی و محق بودن پناهگاه خود واقعی است ک دو پاره شده و در بین از هشیاری قرار گرفته است. ضمنا از نظر کرنبرگ خود واقعی دارای اسحاسهای غبطه، محرومیت، ترس و خشم شدید اما ناهشیار است.
روی آورد زیستی-اجتماعی
طبق نظر میلون و دیویس(2000)، اختلال شخصیت خود شیفته در اصل از عوامل محیطی سرچشمه می گیرد و نقش عامل زیستی- ژنتیکی در ایجاد آن ناشناخته است. عوامل اصلی محیطی شامل آسان گیری ها و ارزنده سازیهای بیش از حد، رفتار استثمارگرانه آموخته شده و منزلت کودک منحصر به فرد است. اساسا این کودکان ناز پرورده می شوند و رفتار خاص والدینشان به آنها می آموزد تا اعتثاد داشته باشند که جهان حول محور آنها می چرخد. انتظار رفتار ویژه ای از طرف دیگران در بیرون از خانه دارند و زمانی که این کودکان رفتار خاصی دریافت نکنند، با درخواستها و رفتارهای استثمارگرانه کوشش می کنند تا مهارت قابل توجهی در دستکاری دیگران به دست آورند. همچینین آنها نشان دادند که ناز پرورده کردن بیش از حد والدین با تک فرزند بودن مرتبط است. بالاخره، الگوی خود شیفته از طریق تصور برتری، فقدان خود مهارگری که با تحقیر موقعیتها و افرادی که از باورهای برتری جویانه آنها حمایت نمی کنند و نارسایی مسئولیت اجتماعی و تقویت الگوی خود شیفته به خودی خود، متجلی می شود. از نظر زیستی نیز، این شخصیت ها معمولا مزاج بیش از حد حساسی دارند. این کودکان اغلب خیلی خوب و بسرعت حرف زدن را آموخته اند. به علاوه از سر نخ های بین فردی خیلی زیرکانه آگاه می شوند(همان منبع).
روی آوردن شناختی-رفتاری
اختلال شخصیت خود شیفته از ترکیب روان بنه های خود با جهان و آینده ریشه می گیرد. روان بنه اصلی، روان بنه خاص/برتری است که از پیامهای مستقیم و غیر مستقیم والدین، همشهریها، افراد مهم و همچنین از تجارب مربوط به عقاید منحصر به فرد و مهم بودن خود ناشی می شود. روان بنه برتر بودن می تواند براساس تملق، آسان گیریهای بیش از حد و تبعیض شکل گیرد. به گونه ای مشابه، روان بنه خاص بودن از تجارب طرد، محرومیت، محدودیت یا نارسایی ها ناشی می شود. ویژگی مشترک چنین باورهایی درباره خود این است که این افراد خود را به گونه ای معنادار متفاوت از دیگران ادراک می کنند. داشتن برخی از ویژگی ها یا استعدادهایی که از نظر فرهنگی ارزشمند یا بی ارزش هستند، به پاسخهایی اجتماعی که روان بنه خاص- برتری را تقویت می کنند منتهی می شود.
پسخوراندی که بتواند این روان بنه را اصلاح کند ممکن است معیوب و یا مختل شود. هتک حرمت حاصل از پسخوراند منفی می تواند در آسیب پذیری خود شیفته نسبت به انتقاد و ارزیابی سهم مهمی داشته باشد. رفتار به دلیل وجود مشکلات در تعاون و تقابل و همچنین به علت افراط در سهل انگاری، خود خواهی و رفتار پرخارشگرانه تحت تاثیر قرار می گیرد. مشکل وقتی ظاهر می شود که این روان بنه بیش از حد فعال می شود و تعادل خود را با قضاوتهای هماهنگ تر به دست می آورد( اسپری،2003).
شخصیت های خود شیفته با نوشتن افسانه های شخصی و تجدید نظر در تاریخچه ها، موفقیت هایشان را برجسته می سازند. شکستهایشان را کوچکتر جلوه می دهند تا از حرمت خود آسیب پذیرشان محافظت کنند یا آن را هر موقعیتی که آنها را به گذشته باز گرداند، تقویت می کنند. این افراد، گذشته را آن طور که مایلند به یاد می آورند نه آن طور که اتفاق افتاده است. چنین بازسازیهایی، دروغ نامیده نمی شوند، بلکه با تاکید بر وقایع و جنبه های یک موقعیت آن را تغییر می دهند. آینده برای فرد خود شیفته فرصتی برای درخشیدن است و بازسازی گذشته، تداوم خیالپردازیها درباره موفقیت هایی است که می توانند مبنایی اساسی داشته باشد.
طبق نوشته های بک و فریمن (1990 نقل از اسپری، 2003) افراد خود شیفته به تحریف های شاختی می پردازند. اول این که این افراد در ارزیابی دو قطبی از خود و دیگران مهارت دارند. مخصوصا طی دوره های پرتنیدگی، خود شیفته ها بین تصویر کاملا خوب و کاملا بد از خود در نوسان هستند. افزون بر این، دیدگاه آنها درباره دیگران نیز براساس سطح وفاداری و قدردانی ادراکی شان در نوسان است. دوم این که خود شیفته ها اغلب نسبت به تفاوتهای جزیی بین خود و دیگران حساسند. زیرا هدف آنها قضاوت درباره سطح حرمت خود است. آنها نمی توانند مشابه اطرافیانشان باشند زیرا موقعیت خاصشان به خطر می افتد. برای حمایت از این احساس برتری طلبی، خود شیفته ها تفاوت هایشان را با دیگران بررسی کرده و آنگاه از این تفاوتها برای تحکمی موقعیت شان استفاده می کنند. باورهای مرکزی شخصیت خود شیفته شامل عباراتی است چون«من برتر از دیگرانم و آنها به این دلیل باید از من سپاسگزار باشند». «من فراتر از قانونم» و «وقتی من فرد خاصی هستم، سزاوار تقدیر ویژه، امتیاز و حق خاص می باشم». (میلون و دیوس،2000).
روی آورد بین فردی
بنیامین(1996،نقل از اسپری،2003) تحول بین فردی شخصیت خود شیفته را به این صورت توضیح می دهد که نیاز به کامل بودن افراد خود شیفته از ارزشهای افراطی والدین و نیاز آنها به «کودک کامل» سرچشمه می گیرد. احساس والدین از خاص بودن فرزندشان موانعی در راه ابراز نیازها و احساسهای کودک به وجود می آورد. در نتیجه کودک در یادگیری این مساله که دیگران،افرادی متمایز با هویت های خاص خود هستند، با شکست مواجه می شود. اسپری(2003) افراد خود شیفته را افرادی رقابت جو می داند، که در جستجوی اطمینان به خود از طریق «رقابت با دیگران» هستند. از سوی دیگر اغلب آنها معیارهای بین فردی و اجتماعی پذیرفته شده را زیر پا می گذارند تا از خود افرادی خاص بسازند و تصویرشان را از خود به عنوان فردی بی نظیر و استثنایی تقویت کنند. گاهی احساس مالکیت آنها حتی نسبت به بدن دیگران(مانند خشونت های جسمی و جنسی نسبت به دیگران) نیز آشکار است. آسیب های بین فردی شخصیت خود شیفته را در خانه نیز می توان مشاهده کرد. خود میان بینی این شخصیت ها موجب می شود که از فرصت همراهی با خانواده کاسته و به رویاهای خویشتن در زمینه موفقیت بپردازند. هر کس که در رویاهای آنها حضور نداشته باشد، همانند کسی است که وجود ندارد. اعضای خانواده به عنوان افرادی واقعی با علایق، آرزوها و رویاهای خاص خودشان دیده نمی شوند بلکه صرفا همانند اثاثیه موجود در خانه اند(اسپری،2003).

جدول 2-9: روی آوردهای مختلف به خود شیفته
مزاج
القای والدین
دیدگاه نسبت به خود

جهان بینی

روان بنه های سازش نایافته

اصلی ترین ملاک
DSM-IV-TR فعال و پاسخگو،استعادهای خاص، جذاب،رشد زودرس زبان
«رشد کن و فوق العاده باش- برای من»
من خاص و منحصر به فردم، و من محق هستم که حقوق فوق العاده و امتازهای خاص داشته باشم بدون اینکه آنها را به دست آورده باشم.
زندگی میز ضیافتی است که به اراده خود می توانی از آن استفاده کنی.
مردم تحسین و امتیازهای زیادی را به من بدهکارند. بنابراین من «این خاص بودن» را انتظار خواهم داشت و می خواهم.
محق بودن، ناقص بودن، محرومیت هیجانی، خود مهار گری ناکافی، معیارهای سرسختانه و بی امان.
احساس خود بزرگ بینی از مهم بودن خود

طرحوارههای ناسازگار اولیه
نظریه یانگ
در دومین کنفرانس بین المللی روان درمانی شناختی که از 18 تا 20 سپتامبر در سوئد برگزار شد، پدسکی ، (1986) مقاله ای ارائه داد با عنوان دهه 90 میلادی: متمرکز شدن شناخت درمانی بر اختلالات شخصیت ».صحت این پیش بینی زیاد طول نکشید، چون چهار سال بعد – یعنی در سال 1990 میلادی دو کتاب مهم در این حوزه به زیور طبع آراسته شدند« شناخت درمانی اختلالات شخصیت» اثر بک، فریمن و همکاران ( 1990 ) « شناخت درمانی اختلالات شخصیت: رویکرد طرح واره محور، اثر یانگ (1990).
هرچند قبل از این نیز مقاله ها یا فصل هایی از کتاب ها(مثل ، فریمن، پریتز ، فلمینگ و سایمون ،1990) به این موضوع اختصاص داده شده بود، اما با انتشار این دو کتاب بود که شناخت درمانی خود را عملاً درگیر مدل سازی، فرمول بندی و طرح درمان افراد مقاوم به درمان کرد.
پاتریشیا کولا در سال 2004 با جفری یانگ مصاحبه ای انجام داد. یانگ در این مصاحبه اظهار داشت:
وقتی که حول و حوش سال 1982 کار خصوصی خود را شروع کردم، متوجه شدم بیماران مشاهدات متنوع و زیادی دارند و کاربرد شناخت درمانی کلاسیک برای این دسته از بیماران، موفقیت چندانی به همراه ندارد. میزان موفقیت در این گروه از این بیماران به زیر 50 درصد می رسید و برای بسیاری از آن ها اصلاً موفق نبود. حداقل نیمی از بیماران از پیشرفت کار راضی نبودند. احساس کردم باید مولف های دیگری به رویکرد شناخت درمانی کلاسیک اضافه کنم. نکته دیگری که متوجه شدم این بود که بیماران در « مرکز شناخت درمانی بک » از صافی های تشخیصی می گذشتند، در حالیکه در کلینیک های خصوصی نمیتوان چنین ملاک های شمولی در نظر گرفت.
یانگ( 1999 ) معتقد است که بسیاری از بیمارانی که در فرآیند شناخت درمانی کلاسیک نمی توانند به بهبودی معناداری دست یابند و مفروضه های کلاسیک شناخت درمانی(درمان شناختی- رفتاری ) را زیرپا گذارند. او بر این باور است که شناخت درمانی کلاسیک (کوتاه مدت)، هفت مفروضه درباره بیماران دارد. این هفت مفروضه عبارتند از:
1- بیماران با اندک آموزشی می توانند به احساسات خود دست یابند.
2- بیماران با اندک آموزشی می توانند به افکار و تصاویر ذهنی خود دسترسی یابند.
3- بیماران مسایل و آماج های قابل تشخیص دارند.
4- بیماران برای انجام تکالیف خانگی و بارگیری راهبردهای خویشتن داری انگیزش و اشتیاق کافی دارند.
5- بیماران می توانند بعد از گذشت چند جلد باورها نگران رابطه ای مشارکتی و دو جانبه پایه ریزی کنند.
6- بیماران را ایجاد رابطه درمانی درمان با درمانگر مشکل ندارند
7- میتوان با بهره گرفتن از تکنیک های شناختی- رفتاری، الگوهای فکری و رفتاری بیماران را تغییر داد.
تجارب یانگ ( 1384 ) نشان داد که برخی از بیماران که عده آن ها هم کم نیست از این مفروضهها تبعیت نمی کنند و همین امر مشکلاتی را برای اجرای شناخت درمانی کلاسیک رقم می زند.
تجارب سایر متخصصان حوزه شناخت درمانی نیز گمانه زنی یانگ را تایید کرد (لیهی 2003، فریمن، جلالی و مک گلوسکی ، 2003 ؛ نیدلمن 2003). یانگ ( 2002 )مفهوم طرح واره، را به عنوان واحد تبیین نظریهی خود انتخاب کرد و پیرامون آن به نظر پردازی مشغول شد. در اثر تجارب اولیه کودک با والدین و محیط اطراف به تدریج نظام باورهای (طرح واره، مفروضه، افکار خودآیند) در ذهن او شکل می گیرد. در این نظام باورها به صورت نهفته باقی می ماند و در سیر زندگی برخی از حوادث آن را فعال می کنند. در اثر این فعال سازی، علایم شناختی، عاطفی، انگیزش، رفتارش و فیزیولوژیکال پدید میآیند(بلک بورن ،1998). البته یانگ و همکاران ( 2003 ) بر نقش خلق و خو در شکل گیری سبک های مقابلی تاکید ویژه ای دارند و پدیده آسیب شناسی شناختی را تنها به عوامل یادگیری کاهش نمی دهند، بلکه نقش ویژگی های بیولوژیکی را نیز برجسته می کنند. اگر چه اصطلاح طرح واره در روان شناسی شناختی و شناخت درمانی سابقه زیادی دارد، به طوری که از آدلر ( 1929 ؛ به نقل از اسپری، 1999) به عنوان منادی این بحث یاد می کنند، اما با کارهای بک(1985،1979) این اصلاح اهمیت ویژه ای پیدا کرد. در شناخت درمانی معمولاً بین مفروضه ها و طرح واره ها تمایز قایل می شوند. مفروضه ها، حالت شرطی دارند و در قالب جملات « اگر … پس » بیان می شوند،» اما طرح واره ها، غیرشرطی هستند. در متون شناخت درمانی، مفروضه ها به اسامی دیگری نیز شناخته شده اند مثل باورهای واسطه ای یا شرطی(بک،1995)؛ قواعد (مک کی و فانینگ ، 1991 )؛ نگرشهای ناکارآمد ، مفروضه های ثانوی (بک و همکاران ، 1979 ).اخیراً یانگ و همکاران (1386) به این نتیجه رسیده اند که باورهایی که در ابتدای زندگی شکل می گیرند، غیرشرطی و آن هایی که بعدها در سیر تحول پدید می آیند، شرطی هستند. یانگ و همکاران ( 1386 ) طرح واره های ناسازگار اولیه را به دو دسته شرطی و غیرشرطی تقسیم کرده اند که در جدول 10 به آن اشاره می شود

جدول 2-10: تفاوت بین طرح واره های شرطی و غیرشرطی(یانگ و همکاران،1386؛ص47)
طرح واره های غیرشرطی طرح واره های شرطی
رها شدگی / بی ثباتی اطاعت
بی اعتمادی/بدرفتاری ایثار
محرومیت هیجانی پذیرش جویی / جلب توجه
نقص بازداری هیجانی
وابستگی / بی کفایتی معیارهای سرسختانه/عیب جویی افراطی
آسیب پذیری نسبت به ضرر یا بیماری
خویشتن تحول نیافته/گرفتار شکست
منفی گرایی/بدبینی
تنبیه
استحقاق/بزرگ منشی
خویشتن داری / خودانظباطی ناکافی

یانگ و همکارانش معتقدند که انسان پنج نیاز هیجانی اساسی دارد که عبارتند از:
1- دلبستگی ایمنی به دیگران (شامل نیاز به امنیت، ثبات ، محبت و پذیرش)؛
2- خودگردانی ، کفایت و هویت
3- آزادی در ابزار هیجان ها و نیازهای سالم
4- خودانگیختگی و تفریح
5- محدودیت های واقع بینانه و خویشتن داری
اگر این پنج نیاز به خوبی برآورده نشوند در پنج حوزه در ذهن کودک طرح واره های ناسازگار شکل می گیرد. یانگ ( 1990) معتقد است که طرح واره های ناسازگار اولیه خصوصیاتی دارند که عبارتند از:
1- الگوها یا درون مایه های عمیق وفراگیری هستند؛
2- از خاطرات، هیجان ها، شناختواره ها و احساسات بدنی تشکیل شده اند.
3- در دوران کودکی یا نوجوانی شکل گرفته اند؛
4- در سیر زندگی تداوم دارند؛
5- درباره خویشتن و رابطه با دیگران هستند ؛ 6- و به شدت ناکارآمدند
طرح واره های ناسازگار اولیه و حوزه های مرتبط با آن ها(یانگ و همکاران،1386؛ ص38 تا 41)
بریدگی و طرد
(انتظار این که نیازهای فرد برای امنیت، ثبات، محبت، همدلی، در میان گذاشتن احساسات، پذیرش و احترام به شیوه ای قابل پیش بینی ارضاء نخواهند شد. طرح واره های این حوزه به طور معمول در خانواده های به وجود می آید که بیعاطفه، سرد، مضایقه گر، منزوی، تندخو، غیرقابل پیش بینی یا بدرفتار هستند).
رهاشدگی / بی ثباتی
بی ثباتی یا بی اعتمادی نسبت به دریافت محبت و برقراری ارتباط با اطرافیان، به طوری که فرد احساس می کند افراد مهم زندگی اش نمی توانند حمایت عاطفی و تشویق لازم را به او بدهند، زیرا این افراد از لحاظ هیجانی، بی ثبات، غیرقابل پیش بینی اعتماد ناپذیر و نامنظم اند. فردی که چنین طرح واره ای در ذهنش شکل گرفته باشد، معتقد هر لحظه امکان دارد افراد مهم زندگی اش بمیرند یا این که او را رها کنند و به فرد دیگری علاقمند شوند.
2- بی اعتمادی/ بدرفتاری
انتظار این که دیگران به انسان ضربه میزنند، بد رفتارند، دروغ میگویند و سود جو هستند. ممکن است فرد احساس کند که همیشه حق او را میخورند.
3- محرومیت هیجانی
انتظار این که تمایلات و نیازهای فرد به حمایت عاطفی به اندازه کافی از جانب دیگران ارضاء نمی شوند. سه نوع محرومیت مهم وجود دارد که عبارتند از:
اول) محرومیت از محبت: فقدان توجه، عطوفت یا همراهی
ب) محرومیت از همدلی : درک نشدن، به حرف دل فرد گوش ندادن، عدم خودافشایی یا در میان نگذاشتن احساسات بادیگران.
ج) محرومیت از حمایت : نداشتن منبع قدرت، جهت دهی یا راهنمایی نشدن از سوی دیگران.

4- نقص/ شرم
احساس این که فرد در مهم ترین جنبه های شخصیت اش، انسانی ناقص، نامطلوب، بد، حقیر و بی ارزش است یا این که در نظر افراد مهم زندگی اش، فردی منفور و نامطلوب به حساب می آید. همچنین این طرح واره، حساسیت بیش از حد نسبت به انتقاد، طرد، سرزنش، کم رویی، مقایسه های نابجا، احساس ناامنی در حضور دیگران و حس شرمندگی در ارتباط با عیب و نقص های درونی را دربرمی گیرد. این نقاط ضعف ممکن است شخصی (تکانه های خشم، تمایلات جنسی غیرقابل پذیرش،خودخواهی) یا عمومی باشند( ظاهر جسمی نامطلوب و مشکلات اجتماعی).
5- انزوای اجتماعی/ بیگانگی
احساس این که، فرد از جهان کناره گیری کرده و با دیگران متفاوت است یا این که به جامعه و گروه خاصی تعلق خاطرندارد.
خودگردانی و عملکرد مختل
انتظاراتی که فرد از خود و محیط دارد باتوانایی های محسوس او برای جدایی، بقاء و عملکرد مستقل یا انجام موفقیت آمیز کارها تداخل می کنند. طرح واره های این حوزه به طور معمول در خانواده هایی به وجود می آید که اعتماد به نفس کودک را کاهش می دهند، گرفتارند، بیش از حد از کودک محافظت می کنند یا این که نتوانسته اند کودک را به انجام کارهای بیرون ازخانواده تشویق کنند.

6- وابستگی/ بی کفایتی
اعتقاد به این که فرد نمی تواند مسئولیت روزمره را(مثل مراقبت از دیگران، حل مشکلات روزانه، قضاوت خوب، از عهده تکالیف جدید برآمدن و تصمیم گیری صحیح) بدون کمک قابل ملاحظه دیگران، در حد قابل قبولی انجام شدهد. این حالت اغلب به صورت درماندگی ظاهر می شود.

7- آسیب پذیری نسبت به ضرر یا بیماری
ترس افراطی از این که فاجعه نزدیک است و هرلحظه احتمال وقوع آن وجود دارد و این که فرد نمی تواند از آن جلوگیری کند.
ترس ها بر یک یا چند جنبه متمرکزند:
الف) حوادث پزشکی مانند حمله های قلبی و ابتلا به ایدز، ب) وقایع هیجانی مانند دیوانه شدن، ج) سوانح محیطی مانند گیرافتادن در آسانسور، قربانی جنایت شدن، سقوط هواپیما و زمین لرزه.
8- خود تحول نیافته/گرفتار
ارتباط عاطفی شدید و نزدیکی بیش از حد با یکی از افراد مهم زندگی(اغلب والدین)، به قیمت از دست دادن فردیت یا رشد اجتماعی طبیعی. غالباً اعتقاد بر این است که هیچ یک از این افراد گرفتار، بدون حمایت دیگری، قادر به ادامه زندگی نبوده یا نمی توانند شاد باشند. فردی که چنین طرح واره ای دارد ممکن است احساس کند وجودش در دیگران ادغام شده و هویت
جداگانه ای ندارد. این طرح واره اغلب به صورت احساس پوچی و سردرگمی، جهت نداشتن و بی هدفی و یا در موارد شدید به صورت شک و تردید در موجودیت و ساختار وجودی فرد بروز می کند.
9- شکست
باور به این که فرد شکست خورده است یا درآینده شکست خواهد خورد و این که شکست برای او اجتناب ناپذیر است. فرد در مقایسه با همسالانش در حوزه های پیشرفت(مثل تحصیل، شغل، ورزش ) غالباً احساس بی کفایتی می کند، اغلب شامل این باور است که شخص، دیوانه، بی استعداد، نالایق و نادان است و نسبت به دیگران ، موفقیت کمتری دارد.

محدودیت های مختل
نقص در محدودیت های درونی، احساس مسئولیت در قبال دیگران یا جهت گیری نسبت به اهداف بلندمدت زندگی. این طرحواره ها منجر به بروز مشکلاتی در رابطه با رعایت حقوق دیگران، همکاری با دیگران، تعهد یا هدف گزینی و رسیدن به اهداف واقع بینانه . طرحواره های این حوزه به طور معمول در خانواده هایی به وجود می آید که به جای انضباط، مواجهه مناسب، محدودیت های منطقی، مسئولیت پذیری، همکاری متقابل و هدف گزینی؛ وجه مشخصه آن ها، سهل انگاری افراطی، سردرگمی، یا حس برتری است. در برخی موارد، کودک ممکن است نتواند ناراحتی عادی و معمولی را تحمل کند یا این که ممکن است هدایت، جهت مندی و راهنمایی کافی دریافت نکرده باشد.

10- استحقاق/ بزرگ منشی
فردی که چنین طرح واره ای دارد معتقد است که نسبت به دیگران یک سروگردن، بالاتر است، حقوق ویژه ای برای خودش قائل است و تعهدی نسبت به رعایت اصول روابط متقابل که راهنمای تعاملات اجتماعی بهنجار هستند، ندارد. اغلب بر این نکته پافشاری می کند که دیگران باید هرآنچه را که او می خواهد برایش فراهم کنند، بدون توجه به این که آیا درخواست او منطقی است، چه چیزی از نظر دیگران معقول است، یا این که چه هزینه ای برای دیگران دارد. چنین افرادی برای این که بتوانند کسب قدرت کنند و یا دیگران را کنترل نمایند، تمرکز افراطی بر برتری جویی(برای مثال موفق ترین، با استعدادترین و ثروتمندترین شدن) دارند( هدف اولیه کسب توجه یا پذیرش از سوی دیگران نیست).گاهی اوقات برای این که فرد بتواند تمایلات خود را ارضاء کند، بدون همدلی با دیگران و یا بدون توجه به نیازها و احساسات آن ها، به رقابت افراطی یا کنترل رفتارهای دیگران روی می آورد.
11- خویشتن داری و خود انضباطی ناکافی
مشکلات مستمر در خویشتن داری مناسب و تحمل نکردن ناکامی ها در راه دستیابی به اهداف شخصی یا ناتوانی درجلوگیری از بیان هیجان ها و تکانه ها. در شکل هعای خفیف تر آن، بیماربه شدت از ناراحتی اجتناب می کند. فردی که چنین طرح واره ای دارد، درد را تحمل نمی کند، از مسئولیت پذیری گریزان است، به هر قیمتی که شده از تعارض جلوگیری می کند و زیاد به خودش سخت نمی گیرد. این عوامل باعث می شود از رضایت شخصی، تعهد و انسجام شخصیتی چنین فردی جلوگیری شود.

دیگرجهت مندی
تمرکز افراطی بر تمایلات، احساسات و پاسخ های دیگران به گونه ای که نیازهای خود فرد نادیده گرفته می شود. این کار به منظور دریافت عشق و پذیرش، تداوم و ارتباط با دیگران یا اجتناب از انتقام و تلافی صورت می گیرد. در این طرح واره ها، فرد معمولاً هیجانات و تمایلات طبیعی خود را واپس می زند و نسبت به آن ها ناآگاه است. طرح واره های این حوزه به طور معمول در خانواده هایی به وجود می آیند که کودک را با قید و شرط پذیرفته اند: کودک به منظور دستیابی به توجه، عشق و پذیرش دیگران باید جنبه های مهم شخصیت خود را نادیده بگیرد. در بسیاری از این خانواده ها، نیازها و تمایلات هیجانی والدین و منزلت اجتماعی، در مقایسه با نیازها و احساسات کودک، ارزش بشیتری دارند.
12- اطاعت
احساس اجبار نسبت به واگذاری افراطی کنترل خود به دیگران. این کار معمولاً برای اجتناب از خشم، محرومیت، یا انتقام صورت می گیرد. دو نوع از مهم ترین اطاعت ها عبارتند از:
الف) اطاعت از نیازها: واپس زنی تمایلات، تصمیمات و ترجیحات شخصی
ب) اطاعت از هیجان ها: واپس زنی هیجانات شخصی بویژه خشم
معمولاً این طور بنظرمی رسد که تمایلات، عقاید و احساسات فرد، فاقد ارزشند یا برای دیگران اهمیت ندارند. این طرح واره،اغلب به شکل اطاعت افراطی همراه با حساسیت بیش از حد نسبت به احساسات دیگران تجلی می یابد. این طرحواره به طور کلی منجر به خشمی می شود که در قالب یک سری نشانه های ناسازگارانه از جمله رفتارهای منفعل – پرخرشگرانه، طغیان های عاطفی کنترل نشده، علایم روان تنی، کناره گیری از عواطف، برون ریزی و سوء مصرف مواد آشکار می شود.
13- ایثار

پاسخی بگذارید